17
JUL

مرخصی دائم یا موقت ؟ یا خاطرات 20110717

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز یکشنبه 17 ژولای 2011 میلادی مطابق با 26 تیر ماه 1390 خورشیدی …

سلام .

- مرخصی میرویم … البته مرخصی رفتن به خودی خود خوبه ولی از کدوم نوعش ؟

- روز جمعه تصمیم گرفتم که به خونه برگردم … مدیر اداریمون بلیط رو پیش پیش برام تهیه کرد تا فرداش براش برگه تاییده مرخصیم رو ببرم … یک پا اعتباریم مثلا …

- روز شنبه … جمال رو به کمپ شماره دو فرستادم تا ویروس یاب ها رو آپگرید کنه و بکاپها رو برگردونه … کاستر شدیم … یکی از اسناد مالی دست خورده بود … نتیجه ریکاوری روی سرور این بود که سند تا تاریخ 23 اسفند سال پیش دستنخورده بوده … بار دیگه پوآرو بازی در میارم …

- نمیدونم چه تاریخی شما بخونید شنبه … توی بخش مدیریت تمام مدیرا رو بیرون ریختم !!! قضیه از این قراره که توی کنترل پروژه یه پرینتر رنگی لیزری داریم که حدود 2.000.000 قیمت داره . این پرینتر رو تاکید کردم که فقط باید برای گزارشهای خاص و صورت وضعیت باید ازش استفاده بشه … یکی از آقایان تازه وارد دفتر فنی یه بار باهاش لیبل پشت زونکن چاپ کرد … خیلی محترمانه این آقای به ظاهر 45 ساله رو بار اول ارشاد کردم که آقای محترم این پرینتر برای این کارها نیست …امروز مجدد این اتفاق افتاد و متاسفانه مجبور شدم سرش داد بکشم … قضیه رو روز بعد مدیر کارگاه فهمید … حق به من داده شد …

- یکشنبه : تا ساعت 9:15 کارگاه بودم … به طرف خوابگاه رفتم که وسایلم رو جمع کنم … درب خوابگاه بسته بود و برق قطع بود … با ترکاشوند تماس گرفتم . ترکاشوند با آقای افتخاری تماس گرفت . افتخاری با کمپاس تماس گرفته و من در تمام این مدت زیر آفتاب گرم عرق ریختم تا درب ساختمان باز شد …

- اومدم برم توی واحد … فکر کنید …. کلید درب واحدم توی قفل شکسته بود و بچه ها بیرون کشیده بودنش … من و درب بسته ی واحد !!!

- کلید شکسته رو بردم جوشکاری به یه تکه قلز جوش کردم و بالا آوردم … قفل باز نمیشد … تکه فلز کلفت تر از اونی بود که تا انتها توی قفل بره …

- با عطا تماس گرفتم … میگه کلیدی دیگه نداریم مگه اینکه به کمپاس بگی از تراس پشتی وارد شه و درب رو برات از پشت باز کنه … هرگز دلم نمیخواد مویی از سر کسی کم بشه بنابراین خودم دست به کار شدم …   برای روشن تر شدن موضوع عکس تراس پشتی رو میگذارم …

چهار تا پنجره اون وسط هست … واحد ما سمت چپ بالا هستش … حالا حالات رو باید بررسی کنیم …

- مرخصی برای همیشه … آمادگی برای فشار شب اول !!!! تلاش برای فهمیدن سئوالات همون شب … دیدن حضرات “ییل ها ” شامل عزرا ، میکا و …

- مرخصی موقت ، دیدن خانواده ، “تو ” ی من و دوستانم … رفتن به شهرم ، انجام کارها و چند تا مورد زیر و درشت دیگه …

- گزینه دوم اتفاق افتاد . وارد خوابگاه شدم … خیس و عرق کرده … اومدم دوش بگیرم که برق رفت و در نتیجه آب قطع شد … صورتم و پشت گردنم رو با همون آب باریکه ی قبل از قطع کامل شستم . لباسم رو عوض کردم و با یه پرشیای سفید به سمت فرودگاه حرکت کردم … سیستم صوتی ماشین حرف نداشت …

- با پرواز ساعت 13:05 به کرمانشاه پرواز کردم . در فرودگاه پدرم انتظارم رو میکشید … به خانه برگشته بودم … بعد از 54 روز به خانه برگشته بودم …

- خوشحالم …

- فعلا …

12
JUL

چ… ناله یا خاطرات 20110711

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز دوشنبه 11 ژولای 2011 میلادی مطابق با 20 تیر ماه 1390 خورشیدی …

- سلام …

به عنوان پیش درآمد و برای ثبت در خاطرات … جمال میر رضی زاده دوست قدیم و همکار جدیدم روز شنبه ی گذشته و طی مرخصی دچار سانحه عقد شد !!! فکر کنم سالم مونده باشه البته … جمال جون خیلی خیلی خوشحال شدم برات … جدی خوشحالم برات … طبق فرموده آقامون عطا محمدی ذل المستدام علی هدامون و کلامون که میفرمان : بیا پسر جون تو هی حرف بزن این جمال رو ببین رفت کار رو تموم کرد !!!
.
.
.

- حالا فکر کنید بعد از مدتها دوستی میاد دیدنتون … عوض اینکه حال خوبش رو براتون بیاره با حال زار و نذار میاد … یا بعد از مدتها میاد و عوض حال و احوال ازتون چیزی رو طلب میکنه … حالا شده حکایت ما … بعد از این همه مدت برگشتم و حالا به جای حال خوب به قول هم شهریها میخوام چ.. ناله بنویسم !!!

- امروز صبح رو با عق زدن شروع کردم … آنقدر شدید که تمام عضلات شکمم از شدت انقباض دچار درد شدید شد … چشمام پر از اشک از شدت فشار … فقط برای اینکه بچه ها چیزی متوجه نشن بدو بدو رفتم توی دستشویی … عق زدنم بدتر شد … خوشحال بودم که فقط هیچ چی توی معدم نیست … طبق معمول وقتی اومدم بیرون خبری نبود … به عادت هر روز آقامون عطا محمدی همون مردی با چشمان پلنگ رو از خواب بیدار کردیم …

- کار کار کار … به قول بچه ها یه عمره سر کاریم … فقط تنها دلخوشیمون این شده که احتمالا به خاطر کارمون دوستمون دارند … شرکت رو میگم … تک و توک هنوز وضعیت صبحی ادامه داره …

- یکی از بچه ها رزومه کاریش رو برام فکس کرده … عکسش کاملا مشکی افتاده … بهش میگم محمد جان عکست مشکی شده اگر چه کاری به چشم و ابروت ندارن ولی خب میدونی مسئول دفتر فنی مون قزوینیه !!! شاید شانس استخدامش از طریق بالا بردن وضوح عکسش بیشتر بشه …

- یکی از بچه ها اومده میگه سیستمم ایراد داره وقتی باهاش کار میکنم … در ادامه اکتشافات ازش میپرسم توی اینترنت میری مگه چی کار میکنی ؟؟؟ میگه تراوین بازی میکنم !!!

- عصری بین خواب و بیدار ساعت استراحت … با لذتی سکر آور سرم روی شونه ی ” تو ” ی خودم بود … یه خونه ی کوچیک رو میدیدم … میخندید …

- یکی از خوشگلترین مشکلات واحد آی تی با بچه ها اینه که کارت شبکه هاشون رو غیر فعال میکنن بعدش میان میگن ما چرا به شبکه وصل نمیشیم !!!

- عصری برگشتنی به خونه حمام رفتم … حمام دوتا خوبی داره نه صدای عق زدن رو کسی میشنوه و دوم دوشی که کار بارونهای شبانه افریقا رو برام میکنه … ستر میکنه خیلی چیزها رو …

.
.
.

- بازگشت کردم به خوندن بعضی از وبلاگها … روی یه پست در مورد یه دیدار با دوستان یه سه یا چهارگانه نوشته شده بود … نمیدونم شاید حسی خاص من رو به خوندن اون متن ها دوباره و دوباره ترغیب کرد …

- میل مرخصی رفتن در من کشته شده … امروز 48 روز از آخرین روزی که خونه بودم گذشته … نه اینکه زیاد باشه نه … دوره های افریقا حداقل 75 روزه بود … ولی 48 روز در تبعید گاه بودن رو شاید باید باشید تا درک کنید … گیرم آنقدر پوستم کلفت شده که دیگه معنی 4 و 48 و احتمالا طی یکی دو دوره آینده 480 برام فرقی نکنه … هیچ میلی به مرخصی رفتن ندارم … مسیح زنگ زده در مورد اومدن به تهران در روزهای اول مرداد صحبت میکنه … نمیدونم باید چی بهش بگم … واقعا نمیدونم …

- عادتم بوده از اول … تا وقتی کار به جان میکشید آروم بودم و حالم خوب بود … حتی در ظاهر … ولی این بار فکر کنم باید بمیرم تا به خودم ثابت کنم واقعا حالم بده !!!

- این بود چ… ناله ی من !!!

- فعلا …

3
JUN

سایت 360 درجه یا خاطرات 20110603

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز جمعه 3 ژوئن 2011 میلادی مطابق با 13 خرداد 1390 خورشیدی …

- سلام …

- از وقتی که برگشتم و دوره جدید کاریم رو شروع کردم ، مفهوم جدیدی به نام ” زندان الکترونیک ” به فرهنگ لغات واحد آی تی شرکت اضافه شده … جریان این زندان الکترونیک اینه که دادم یه اتاقک سکوریت مشکی طراحی کردند که سرورهای شرکت رو توشون جا بدیم . این اتاق خیلی میتونه شبیه به جاهای خاصی فرض بشه حالا مثلا فرض کنید زندان !!! و طبیعتا بچه های ما که برای هر چیزی داستان میسازند گفته بودند که این اتاق برای وقتی که کسی از قوانین IT تخطی میکنه ساخته شده که مثلا زندانی بشه !!! حالا ما آمدیم یه سری نرم افزار روی سیستمها نصب کردیم که میتونه پورتهای سیستم رو ببنده یا باز نگه داره … اسمش رو بچه ها گذاشتند زندان الکترونیک … الان زندان الکترونیک یه عضو داره … احتمالا لقب قدیمی ترین زندانی الکترونیک فاز رو بهش میدم …

- برای تحویل سیستم کلینیک و آپگرید سیستم مالی و انبار کمپ شماره دو دیروز به اونجا رفتم … از من به شما نصیحت وقتی قراره پسورد مهمی رو با خودتون ببرید علاوه بر اینکه مثلا برای کلاس کار اون رو توی یه فایل TXT روی فلش 16 گیگ HP تون ذخیره میکنید که کپی پیستش کنید یه پرینت هم ازش بگیرید چون مثل من اگه یادتون بره و فلش رو همین طوری همین طوری بیرون بکشید اون وقت وقتی میرید پای سیستمی که پسورد میخواد اونم توی خدا کیلومتر اون ور تر باید حس کنید جاییتون داره میسوزه !!! فایل درست ذخیره نشده بود و قاعدتا من باید اون خدا کیلومتر رو دوباره بر میگشتم اونم توی گرمای خدا درجه جنوب … علی الحساب دیروز رو دست از پا دراز به کارگاه برگشتم … خیس خیس … اینم بگم من یه فلش 16 گیگ Power Silicon دارم که فوق العادس و تا به حال این اتفاق براش نیفتاده …

- شرکت در روزهای جمعه نیمه روز کار میکنه یعنی در واقع ما در تمام دوره 26 روز کاریمون سرکاریم … جمعه ها هم شاملش میشه … در روزهای عادی صبح ساعت 05:00 بیدار میشم ساعت 05:30 با سرویس به سمت کارگاه میریم . کارگاه ساعت 06:00 استارت میخوره و تا ساعت 12:00 ادامه داره … حد فاصل 12:00 تا 15:00 به علت گرمای شدید که کارگاه تعطیل میشه و من باز توی کارگاه میمونم . ساعت 15:00 کار استارت میخوره و تا ساعت 19:00 کار ادامه داره .

- امروز دوباره به کمپ شماره دو رفتم … به علت مشکل خاصی که در ” بچه های ” اونجا وجود داره مجبور شدم به جای یه نوع ویروس یاب ، دو نوع ویروس یاب مختلف روی سیستمها نصب کنم این دو نوع خوشبختانه هم پوشانی دارند و مشکلی برای سیستمها به وجود نیاوردن . درصد وجود ویروس به صفر رسیده . آره داشتم میگفتم … از اینترنت هم در کمپ شماره دو خبری نیست در نتیجه آپگرید هر دو رو دانلود میکنم … کارم تا ساعت 09:50 طول کشید …

- به خونه رسیدم و بعد از صرف نهار تا ساعت 18:47 غش کردم … خستگی ناشی از کار ذهنی آدم رو بیشتر تحت فشار قرار میده …

- از بچه های افریقا کم و بیش خبر دارم . دکتر ثابتی و آقای موسوی هنوز افریقان … اصولا آخر هر پروژه ای چند نفری میمونن برای انتهای کار و اصطلاحا جمع کردن کار … استراحتی برای تمام مدتی که تحت فشار کار بودند … بهتون خوش بگذره بچه ها …

.
.
.

.

.

.

- هر روز صبح زمانی که بیدار میشم و آماده رفتن … درست دقائقی بین 05:30 تا 05:40 … تمام احساسم رو جمع میکنم … دستام روی کیبورد موبایلم به حرکت در میاد … عسلم سلام … صبحت به خیر باشه گلم  …

فعلا …

1
JUN

جنوب 360 درجه یا خاطرات 20110601

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز چهارشنبه 1 ژوئن 2011 میلادی مطابق با 11 خرداد 1390 خورشیدی …

- سلام .

- روز شنبه مصادف با 14 می 2011 یا 24 اردیبهشت 1390 با لیدیزها و جنتلمنها قرار وبلاگی داشتم … نه اینکه سال پیش در قرار جمشیدیه من حدود یک ساعت تاخیر ورود داشتم ، طوری که حضرت مرحومه (+) ذات هو الاقدس مقدوس و الاقداسات لهو الفدا و اینا !!!! یک عدد نگاه انداختند که اصولا باید از این به بعد کروکی بعضی جاها رو دم دست تر نیگر دارم یا همون روز قرار شد که حضرت پریای مکرمه (+) خون مرا حلال کنند و خانوم معمار (+) اون روز سال پیش چون یخشون آب نشده بود هیچ چی نگفتند منتها برای همین دیدار خیلی محجوبانه فرمودند که اگه دیر کردم ، برای همیشه دیر میکنم یا اصولا دیگه زمانی برای دیر کردن نخواهم داشت … و مسیحای جیگر خام خام (+) ، آرام خان عزیز (+) و علی مترومن (+) هم اصولا سکوت را بر هر گونه سخنی ترجیح دادند و حتی از ابروهاشون هم حرکتی حتی به نشانه هم دلی ندیدیم ، بر همین اساس تصمیم گرفتیم که روز پیش در تهران سکنی ای گزینیم چون حتی احتمال … شدن به جهت فکر انجام شدن یکی از این تهدیدات باعث شد که در طول پرواز بدم آقای کانتر !!!! بلیط همون اتاق خوبه رو برام رزور کنه …

- این همون تونل هواست … همون جایی که شاهد حرفای مگوی من بودن …

- جمعه 13 می یا 23 اردیبهشت به سمت تهران پرواز کردم … این عکس رو توی تهران برداشتم … روی نقاله ی تحویل بار امیدوارم اون بچه راه رفتن رو تمرین کنه نه درجا زدن رو …

- بعد از پرواز بسیار و عبور از پیج و خم این تهران دهشت زا ، برآنم که در خانه خاله جای گیرم ، آرامش را دریابم ، آرامش امن خانه را ولی افسوس که مرا پسر خاله ای میباشد نیما نام که مرا گفت زکی !!! … یعنی به خدا فقط چون خودم در بچگی آتیش پاره تر از این پسر بودم نمیتونم هیچ چی بهش بگم چون میدونم خودم ده برابر مادر همین نیما رو اذیت کردم اینه که بگذریم … فقط خواهش میکنم بگذریم !!! ترو خدا بگذریم !!!

- در تهران و در جمشیدیه حضور بهم رسانیدیم … قبل از دیدار به بهانه اینکه کجا هستم انواع تهدیدات سمعی رو به سمعم رسوندند که دیر کردی کذا و کذا … اصولا خیلی عکس برداشته شده که همه رو میتونید از طریق کتاب چهره همون دوستان مذکور و منثور ببینید … تنها عکسی که برداشتم این عکس بود …

- … روز سه شنبه 27 اردیبهشت به کرمانشاه برگشتم و این اقامت تا شنبه هفته بعد(  31 اردیبهشت ) به طول انجامید … روز یکشنبه یک خرداد به تهران برگشتم ، شب رو به خانه جبگر خام خام رفتم و روز دوشنبه دوم خرداد اول صبح به جنوب برگشتم … در این سفر کتابی همراهم بود که بارها و بارها اون رو از پشت ویترین کتاب فروشی ها دیده بودم و این بار به من هدیه داده شد … خواندنش بارها و بارها لبریز کرد من رو از غمی غریب … روی ماه خداوند را ببوس …

- طی پرواز کتاب رو خوندم … حسی نه این بار غریب که آشنا میگفت که خداوند لبخند میزند … موبایلم رو رو به آسمان گرفتم تا عکس لبخند خدا رو بردارم … درک لبخند خدا توی این عکس به سادگی دیدن همون بره ی شازده کوچولوئه که توی جعبش جا خوش کرده …

- صندلی من سمت چپ هواپیما بود … توی خیالات بعد از گرفتن عکس لبخند خدا بودم که هواپیما برای تغییر جهت کاملا به سمت راست متمایل شد … جهت پنجره ی من دورترین نقطه آسمان رو نشانه رفت … شاید خدا میخواست لبخندش رو از بالاترین نقطه ای که من میبینم برام به یادگار بگذاره … تقصیر خدا نیست … پنجره ی بعضی از ماها خیلی کوچیکه آنقدری که باید برای دیدن بعضی چیزها تمام این هواپیما به سمتی دیگر سو بگیره …

.
.
.

- روز شنبه برای من روز خیلی عذاب آوری شد … پایان دادن به یه شک … هیچ چیز مثل شک آدم رو نمیخوره … شکی که تمام شد …

- اسم این پست هیچ ارتباطی به چرخش 360 درجه ای که توی همین روزها شنیدم نداشت !!!

- فعلا …

27
MAY

بالانشاژ خاطرات یا خاطرات 20110527

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

- سلام …

- قبل از  رفتنم به تهران و دیدن دوستان وبلاگی چند تا عکس و کمی توضیحات باقی مونده …
.
.
.
-شنبه 27 فروردین 1390

مهندس علی زاده رو که یادتونه ؟ این کوچولوم که یکی از دوقلوهای مهندس ولایی هست . ذاتا این بچه فتوژنیکه !!!

.
.
.
– جمعه دوم اردیبهشت 1390

فقط نمیدونم این دوربین اینجا چی کار میکنه !!!

.
.
.

- جمعه نهم اردیبهشت 1390

طلوعی دیگر در جنوب – بندر کنگان

.
.
.

- شنبه هفدهم اردیبهشت 1390

اصلا و ابدا فکر نکنید قصد داشتم کسی رو اذیت کنم !!! فقط خرید کردم همین … اون کیف هم لپ تاپ توش نیست اصلا !!! به جان خودم !!!

.
.
.

- در واقع قرار بود این پست رو دیشب (28 می 2011 یا هفت خرداد 1390 ) پابلیش کنم . در همین انتها هم یکی دو تا متن که قرار بود در همون روزها پست بشن رو گذاشته بودم . دیشبی که خواستم پابلیش کنم متن رو به علت سرعت بسیار کم اینترنت ، وقتی داشتم دسته ها رو تغییر میدادم حواسم نبود که متن نصفه نیمه آپلود شده و در نتیجه قسمتی از متن از دست رفت …

- فعلا …

14
MAY

سیزده روز در دربدری یا خاطرات 20110514

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز شنبه 14 می 2011 میلادی مطابق با 24 اردیبهشت ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- الان تهرانم و این پست در فرودگاه مهرآباد و قبل از قرار وبلاگی ای که قراره امروز بین بچه ها برگزار بشه نوشته میشه …

از اول عید تا روز سیزده نوروز چه خبر !!!

- سلام …

- تا روز هشتم هیچ چی !!! ببینید اصولا میشه یه نویس نده نم پس نده … در واقع از روز اول عید تا روز هشتم که من به اصفهان پرواز کردم ، تمام مدت در کارگاه حضور داشتم … به عبارتی نیمه اول … تنها چیزی که باید نگاشته بشه و اصولا اهمیت داره … گفتگوهای ” منِ تو ” و ” تو ی من ” بود …

- روز هشتم عید طبق برنامه ای از پیش تعیین شده و برای همراهی با خانواده به اصفهان پرواز کردم .

- این تصویر از سفره هفت سین داخل فرودگاه عسلویه گرفته شده …

- روز نهم من باید قاعدتا در مجلس عروسی خواهر دوستم حضور بهم میرسوندم ولی خب میدونید یهویی میشه دیگه … دقیقا در همون ساعاتی که باید در مراسم عروسی میبودم زیر سِرُم داشتم دقیقه ها رو سپری میکردم که کی سِرُم تموم شه و من بتونم دوباره به خونه برگردم … چیزی که فکر میکردم یه حساسیت ساده بوده وقتی که به متخصص مراجعه کردم تبدیل شده به کابوسی که اگه شاید کمی دیرتر به دکتر میرسیدم باعث ایجاد آسم میشد … یه سرفه کوچیک که قاعدتا هیچ چی نبود و هدیه ناچیزی از آلودگی آب و هوای محل کارم شاید …  من رو وادار کرد که طی چند روز به الک تبدیل بشم که از بس سوراخ نمودند ما را … چیزی که نفهمیدم این بود که خونه خاله قزوین بود یا اصفهان !!!

- روز یازدهم فروردین اصفهان رو به مقصد کرمانشاه ترک کردیم … توی راه در مورد اتفاقاتی که افتاده با خانوادم صحبت کردم و اینکه خدا دعاهای ملت همیشه در صحنه رو میشنوه … به خانوادم گفتم که در راهیم ” من و تو ” ولی من به این راه امیدوارم …

- روز دوازدهم … یکی از بچه های دوران هنرستان در اقدامی غافلگیرانه سعی کرد که بچه ها رو دور هم جمع کنه … همون بچه های هنرستانی رو … هیچ دورانی در تحصیل من به اندازه دوره هنرستان زیبا نبود … بچه ها هر کسی از جایی و چند تایی هم خارج از ایران که قاعدتا یادشون زنده بود … زندگی با افراد چه ها که نمیکنه … هر کدوم از این بچه های دیروز مردانی هستند که یه خانواده چشم انتظارشونه … هر کسی به کسوتی مشغول … هبچ نغییری نکردیم ماها !!! جدی خاک عالم …

فقط من نمیدونم چرا توی این تصویر به حالت نیم نشسته نیم ایستاده ایستادم !!!

- و روز سیزده …

.

.

.

و … تنها برای تو …

- عمر من ، در سال پیش به رسم سیزده  ، دروغی رو گفتم که حتی باعث شد رفقایی که چند سال بود ازشون بی اطلاع بودم تماس بگیرند و تبریک بگن (+) … و این بار دوباره در همون محل و روی همون تپه ای که سال پیش یکی از دوستان وبلاگی طی اس ام اسی تهدید آمیز خواست که من رو له کنه … درست در همون حوالی برای ” تو ” نوشتم ” بی تو مرا حبس میشود ” و بی تو مرا جبس شده بود … در تمام لحظاتش به “تویی” فکر کردم که دورترها شاید با خانواده خودت سیزده رو بدر میکردی … و شاید من و تو فقط میدونستیم که نوشته سال پیش حقیقت پیدا کرده … گیرم شاید پدر تو کتابخونه نداشته باشه و سیگار هم نکشه ولی خب بقیش چی ؟؟؟ روز نهم یا دهم عید رو یادته ؟؟؟ از ساعت 22:00 شاید تا ساعت 01:00 صبح … فقط فرقش این بود که چون پدر تو نبود پدر من من رو بغل میکرد اگه میگذاشتم …

- یادته روز هشتم رو ؟ که برای من نوشتی که میترسی این میل ” من ” به ” تو ” به خاطر دوری از خانوادم بوده باشه و تو میترسی که وقتی من به جمع خانوادم برگردم ، یاد تو رو خاکستر فراموشی بگیره ؟؟؟ و دیدی که چی شد ؟ البته شاید باید این اتفاق می افتاد که بدونی یاد تو و جایگاه تو برای من جدای هر چیزی هستش که در اون روزهای اصفهان دیدم … وجود تو و دوست داشتنت جدای هر چیزیه که تا به حال داشتم و تو باید این رو میدونستی … باشد که در یاد بماند …

- فعلا …

26
APR

رستگاری در ساعت بیست یا خاطرات 20110426

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 26 آوریل 2011 میلادی مطابق با 06 اردیبهشت ماه 1390 خورشیدی …

- سلام .

- هنوز هم نمیتونم باور کنم که چه به من گذشت در اون شب … در شب 29 اسفند … و من قول داده بودم … قولی برای شناختم و میدونستم که به هر بهایی انجام میدم این عهد رو … و ” تو ” دیدی این صراحت نهفته در کلامم رو . قول داده بودم که من رو خواهی شناخت حتی اگر به تنفر ” تو ” از من بیانجامه… نمیخواستم تا “تو” رو به گمراهی دچار کنم …

- حتی نمیتونم در مورد اینکه چه بر من گذشت اظهار نظری داشته باشم … در 17:57:54 20-03-2011 درست در حین چت دونستم اتفاقی که پیش بینی اش رو انجام داده بودم داره به وقوع میپیونده … و چه باید میکردم جز بروز ذاتی که با اون تولد یافته بودم … در لحظات خاصی میشه مردی رو شناخت … زنی رو شناخت … که شاید در وضعیتی دیگه برای اون شناخت … برای اون اطمینان باید قرنها و فرنها زمان صرف کرد …

- در 17:57:54 20-03-2011 درست روبروی چشمانم اتفاقی که میدونستم دیر یا زود باید رخ بده اتفاق افتاد … و چه باید میکردم جز بروز ذاتی که با اون تولد یافته بودم … و اینجاست که باید جوهر وجود یک مرد هویدا بشه … ابراز حقیقت میتونه کسی رو آنقدر متنفر کنه که آرزو داشته باشه دیگه هیچ گاه در هوایی که دیگری تنفس میکنه نفس نکشه و یا آنقدر شیفته که حتی نخوان دیگه لحظه ای از هم جدا باشند … ” تو ” ی من ، پذیرفتم که من رو بشناسی … دوره از من گمراه کردن تویی که به اعتماد این شناخت ، شروع کردی راه با هم بودن رو …

- در 17:57:54 20-03-2011 درست روبروی چشمانم زندگی تمام وجود من رو به چالش کشید … چه باید میکردم … پنهان میکردم و تو رو فریب خورده میداشتم ؟ میگذاشتم در آغوشم باشی … آغوشی از دروغ ؟ یا حقیقتی رو در برابرت به نمایش میگذاشتم که میتونست تا ابد من رو از بودن حتی در خیال ” تو ” محروم کنه …

- تمام تصمیم من برای نمایان کردن حقیقتی ناگفته در مورد خودم به اندازه فشردن کلید ENTER و یا نگه داشتن کلید BACKSPACE بود . در این تفاوت ساده بین دو کلید ساده در کیبوردی ساده … من میتونستم تو رو فریفته شده داشته باشم … گاهی ذات آدمها در همین فاصله بین دو کلید یه کیبورد مشخص میشه …

- ENTER

- برای ” تو ” نوشتم که میدیدم خودم رو … بریده سر … خفته در خون ، به تیغ حقیقتی که به روی خودم کشیدم … باید تا 20:00 به انتظار پاسخ تو میموندم … زمانی که هیچ گاه نرسید … در 19:57 تمام ” من ” از زمان خارج شد … برای من ساعت 20:00 در ابدیتی دست نیافتنی قرار گرفت … من ، رها شده ای از ابراز تمام حقیقت و حالا سه دقیقه مانده به زمانی که ” تو ” در اون باید از من دور میشدی ، دور شدنی به درازای ابدیت… تمام زمان رو ایستاده بر دقیقه 57 میدیدم … وقتی زمان حرکت نکنه فرقی نیست بین بی نهایت و ثانیه ای جلوتر … هر دوی اینها هیچ گاه نمیرسند .

- بگذار یگم وقتی اس ام اس ” تو ” به دستم رسید در چه حالی بودم … اسم “تو” رو روی گوشی میدیدم … وحشت نه … که خیره بودم به اسمی که امیدی به نقش بستن دوباره اون بر روی تنها وسیله ارتباطیمون رو نداشتم … تمام وجود من از دقیقه 57 به وسیله کلامی ساده به ابدیتی دیگر … از نوعی دیگر فرو رفت …

- در این شب 29 اسفند … تنها چند ساعتی باقی مانده تا سالی جدید … دهه ای نو … من در برابر ” تو ” نمودی دیگر گونه  داشتم … اشکهای من و دلداری های تو …

- در این شب 29 اسفند … تنها چند ساعتی باقی مانده تا سالی جدید … دهه ای نو … ” تو ” در برابر من نمودی دیگر گونه داشتی … در میان این پولاد رگی از احساس ناب در حرکت بود …

- در این شب 29 اسفند … تنها چند ساعتی باقی مانده تا سالی جدید … دهه ای نو … من مردی رو درون خودم یافتم که تا پیش از این در رویاهام میزیست … برای ” تو ” نوشتم که : کسی بود که به شدت شکستن هر آنچه دیدی صادق ماند …

- در این شب 29 اسفند … تنها چند ساعتی باقی مانده تا سالی جدید … دهه ای نو … این سال و ساعات باقی مانده تا سالی جدید که از ساعت به دقائق رسید رو با هم گذرونیدم … این سال رو نه من و نه تو بلکه “ما” با هم آغاز کردیم … دهه ای جدید … و به یادگار برای همیشه در اینجا این روز رو ، این دقایق رو نگاشتم … تا چه پیش آید و یار چه پسندد …

- فعلا …

16
APR

ماه گَرد یا خاطرات 20110416

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز شنبه 16 آوریل 2011 میلادی مطابق با 27 فروردین ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- خیلی وقته ننوشتم و اگه بخوام درست محاسبات کنم یک ماه از آخرین متن من میگذره . منتها این نوشته ها رو به تاریخ همون روزهایی که این اتفاقات درش افتاده تاریخ گذاری میکنم .

اون روز جمعه 18 مارس 2011 میلادی مطابق با 27 اسفند ماه 1389 خورشیدی …

.

.

.

- گاهی پیش میاد که در یه روز یک کلمه بارها و بارها به عناوین مختلف به کار برده میشه .

- امشب شبی بود که بنا بر اطلاعات اختر شناسی ، ماه کمترین فاصله خودش رو نسبت به زمین داره .

- امشب شبی شد که یه ماه به کمترین فاصله خودش با کسی رسید که تمام روزگارش سپری شده در شب های تنهایی خودش بود .

- امشب شبی بود که یه شازده کوچولو از یه سرزمین دور و یا شاید پادشاهی مقتدر از پشت دیوارهای سنگیش بیرون آمد تا ماه تمامی رو نظاره کنه یا به خاطر گلی آغاز گر سفری باشه .

- امشب کسی از ” شما ” به ” تو ” تبدیل شد .

- امشب کسی برای من فرق کرد … از میان این همه آدم … از میان این همه ی حجمه آدمها … و خواست که باشم و خواستم که باشد …

- امشبی آغاز شد و راهی رو پیش پای من و “تو” گذاشت که میدونستیم امکان داره “ما” رو به تنهایی من و “شما” برگردونه … من و “تو” پذیرفتیم که بهای آغاز با هم بودن و شناخت شاید بازگشتی مجدد به تنهایی تنهای ما و تنهایی روح های ما باشه … آگاهانه پذیرفتیم این رو و باید تن میدادیم که تضمینی نیست تا انتهای زیبای هر راهی رو دید اگر چه آغازی زیبا داشته باشه … من و “تو” دونستیم که بهای اهلی شدن روباه داستان اینه که شاید کار هر دوی ما به گریه کردن ختم بشه … من و “تو” بهای اهلی شدن رو پرداختیم … من و “تو” هر کدوم قسمتی از وجودمون رو به حرمت این آغاز بخشیدیم … من ” مَنِ تو ” شدم و شما ” تویِ من ” …

- امشبی آغاز شد و راهی پیش پای من و “تو” تا امید داشته باشیم به فردایی و فرداهایی که من و تو “ما” یی شده باشیم برای هم … و خدا میداند که “ما” شدن من و تو از سر احساس و تکلیف نیست و این سخت کرده راه پیش رو را … ابتدای یکی شدن در تنها و تنهاها اتفاق نمی افتد … یکی شدن گذری است از تبدیل ارواح تنهای تنها به روحی در دو تن جدا … دو روحی که میپذیرند با هم بودن را و چه زیباست پیوستن این دو تنها …

- امشبی آغاز شد که “مَنِ تو ” بنویسم و به یادگار بگذارم آغاز این آغاز رو … در خانه مجازیم … تا بدونی که “تو” شدن و ” مَنِ تو شدن ” و تلاش این دو روح برای یکی شدن ارزشی بیش از کتمان و یا پنهان شدن رو داره .. داشتن تو برای من چیزی شبیه هیچ چیز نیست …

- و امشب ماه گَرد همان شب و آغاز تلاش برای یکی شدنهاست .

- امشب و در اون ماه گَرد خواهم نوشت حکایت وجودی که از قطب به سینایی سوزنده تبدیل شد .
.
.
.

18
MAR

بعدن تر از امروزها یا خاطرات 20110318

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز حمعه 18 مارس 2011 میلادی مطابق با 27 اسفندماه 1389 خورشیدی …

- سلام .

- میدونید خیلی از خاطراتی که بعدن تر از امروزها براتون میمونه همین اتفاقات روزمره زندگیتونه … این که یهویی هوس کنید از خورشیدی که توی یه پنجره رو به خلیج قاب شده عکس بندازید …

15
MAR

گُلی که در اسفند به دنیا سلام داد یا خاطرات 20110315

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 15 مارس 2011 میلادی مطابق با 24 اسفندماه 1389 خورشیدی …

- سلام
.
.
.
- میگن اسفند ماهی ها حد وسط ندارن یعنی یا خوب خوبن یا بد بد … منم در تکمیل میگم اسفندماهی ها همشون خوبن … مخصوصا اگه این ماه ماهه  تولد رییس اینا باشه … مخصوصا اگه این رییسینا در حسابداری هم باشن … شما نمیدونید این آقای رییسینا چقده باحاله ، عزیزه ، ای جونم ، ای عمرم … جونم رییسینا …

- میگن اسفندماهی ها خیلی ماهن … مخصوصا وقتی حسابدار هم باشن !!! آقای رییسینا سلام عرض میکنم از همین جا !!!

- اصلا میگه میشه روز تولد رییسینا یه روز عادی باشه ؟!؟! عمرا !!! اصلا اومدم بگم رای بدید برم مجلس یه لایحه از طرف دولت بدم که اسفند از قدیم الایام دوتا روز 24 داشته … اصلا هفته بزرگداشت 24 اسفند میزنیم … والنتاین هم 24 اسفند بوده … در همین روز بوده که بهار شروع شده !!! روز اتمام تابستان همین روز 24 اسفنده … خود سعدی هم در مورد 24 اسفند شعر داره که الا ای یوسف مصری که … که … و اینا !!! … منظور از یوسف مصری همون رییسینا بوده که 24 اسفند دنیا اومده دیگه … همین فیلم 24 رو که دیدید ؟ این همون سرگذشت رییسینا بوده اونم در پنج سالگیش !!!

- اینکه این قضیه رو ، این آتیش رو کی روشن کرد خب معلومه آقای محمدی !!! همون آقای با چشمان پلنگ … اینکه فقط بگم حسابداری ای که تا ساعت بوق چیز !!! سرکار بودند در اقدامی متهورانه امروز رو سر ساعت عادی تعطیل کردند … مگه میشه شب تولد رییسینا کسی سرکار باشه !!! چه بسا حقوق در همین شبا تعیین میشه … :) ))

- بعدش آقای با چشمان پلنگ رفته بودند برای خرید … فقط رفته یه دونه چیپس خریده با مخلفاتش … مخلفاتش اینا بوده : تمام سیبهای منطقه کنگان ، تمام پرتغالهای وارداتی جنوب ، تولید یک سال موز افریقا ، تولیدات شرکت ترقه سازان روشن سوز !!! ، اسپری برف شادی بهمن سازان و یه دونه کیک که دادیم از یازده ماه پیش مخلفاتش رو تهیه کردن … و یه هدیه … یک دست لباس ورزشی آدیداس که خدا شاهده من باید برم روز تولدم رو تغییر بدم 24 اسفند …

- بعدش ما هم در بزرگذاشت این روز عزیز که روز تولد رییسیناست !!! دور هم جمع شدیم … حضرت رییسینا هم که مثلا از چیزی خبر ندارن ولی به جان خودم دیدم برگه تعیین حقوق رو آورده توی مراسم … من دوبار غش کردم … یکی دو نفرمون شفا گرفتیم !!! وضعی بود اصلا …

.
.
.
- میگن اسفند ماهیها حد وسط ندارن یعنی یا خوب خوبن یا بد بد … منم در تکمیل میگم اسفندماهی ها همشون خوبن … نمونشم یک عدد آقای جنتلمن ، آروم ، با صبر و حوصله ، متین و صد البته با حاله که امشب تولدشه …

- میگن اسفندماهی ها خیلی ماهن … منم در تایید حرف اون دسته میگم نه تنها ماهن بلکه خیلی باید سرد مزاج باشید ، خیلی خیلی باید سنگ باشید که وقتی آقای کاووسی رو میبینید قند تو دلتون آب نشه …

- میگن اسفندماهی ها خیلی ماهن … منم میگم آره … مخصوصا اگه این اسفند ماهی آقای کاووسی باشه …

- دوستان خصوصی دعوت شدند … با جمال دوست و همکارم هم سعی داشتم تماس بگیرم که نشد … آقای محمدی همه زحمتها رو کشیده بودند … دستشون درد نکنه …

آقای کاووسی رو احاطه کردیم …

.

.

.

- بعدش خودتون حدس بزنید چقدر سخته این همه آدم اکتیو رو 10 ثانیه برای عکس نیگر داشت … مخصوصا این سیومکس !!! بس که آتیش سوزوند این بشر … خدا میدونه اگه عکس دومی رو میگذاشتم باید چقدر روتوش میشد که نشون نده چی کار کرد این سیومکس !!!

ردیف پشت از راست به چپ »  مهندس کسری ولایی – مهندس علیزاده- اونی که پشته سیامک ترکاشوند ( یادم نرفته چقدر آتیش سوزوندی !!! )

ردیف جلو از راست به چپ : مهندس شاهین احمدی – احمد کاووسی -  – آقای عطا محمدی – به تیس نیکزاد

ردیف غایب از راست به چپ : خودم …

.

.

.

بعدش خودتون حدس بزنید وسط این ولوله من چند تا عکس گرفتم که روم نشد حتی بعدش نیگاشون کنم !!!

.
.

.

- این آقاهه از فضا اخراج شده  … بهتیس بیچارس این موجود فضایی نما !!!

- بهتیس با سری کف آلود … فکر کنم آقای محمدی داشته روی سرش ایفل میساخته که برج پیزا تحویل شده … نفر سمت راست آقای کاووسیه … نفر پشت سر شاهین احمدیه …

.

.
.

- آقای با چشمان پلنگ و آقای کاووسی …

.

.

.

.

.

.

به تیس … عطا محمدی … کاووسی … سیامک ترکاشوند
.
.
.

مهندس شاهین احمدی و مهندس علیزاده …

- دوست عزیز و خوبم آقای کاووسی … امیدواریم که سالهای سال سلامت ببینیم شما رو … همین طوری خندان … همین طوری کاووسی بمونید آقای کاووسی …

- فعلا …

Google Analytics Alternative