<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خاطرات من</title>
	<atom:link href="http://ahsan.ir/weblog/daily/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ahsan.ir/weblog/daily</link>
	<description>خاطرات من در زندگی و حالا ... در جنوب ایران ... بندر کنگان  ehsanaivazi@yahoo.com ...</description>
	<lastBuildDate>Fri, 02 Dec 2011 18:36:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.3</generator>
		<item>
		<title>فرشته در جنوب یا خاطرات 20111202</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/12/02/20111202/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/12/02/20111202/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 18:36:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1734</guid>
		<description><![CDATA[امروز جمعه 11 آذر ماه 1390 و 2 دسامبر 2011 میلادی سلام - به همسرم قول دادم که یک بار به جنوب و به محلی که درش کار میکنم دعوتش کنم . برنامه ریزی برای انجام این کار در این دوره ی کاری من رخ داد &#8230; قرار شد که این بار با پرواز جمعه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروز جمعه 11 آذر ماه 1390 و 2 دسامبر 2011 میلادی</span></p>
<p style="text-align: justify;">
سلام<br />
- به همسرم قول دادم که یک بار به جنوب و به محلی که درش کار میکنم دعوتش کنم . برنامه ریزی برای انجام این کار در این دوره ی کاری من رخ داد &#8230; قرار شد که این بار با پرواز جمعه 4 آذر ماه عصر به جنوب بیاد و بعد از اون با پرواز یکشنبه 6 آذر با هم به کرمانشاه پرواز کنیم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- همه چیز مهیا شد . بلیط ها رو درخواست دادم و بچه ها رو در جریان قرار دادم &#8230; با سیامک ترکاشوند برای مهمانسرا صحبت کردم و با دوستانم  برای میمهانی جمعه شب در رستوران آفتابگردان کنگان &#8230; در ضمن مقدمات ورود ایشون رو به سایت هم مهیا کردیم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- جمعه بعد از ظهر قرار بود که پرواز ساعت 16:00 از تهران به مقصد عسلویه پرواز کنه &#8230; برای پیشواز با آقای تیمورنژاد ماشین رو برداشتیم و به طرف عسلویه رفتیم &#8230; در راه با نفسم تماس گرفتم ، پرواز تا ساعت 18:00 تاخیر داشت &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- با آقای تیمور نژاد عسلویه رو دور زدیم &#8230; از اسکله ای که قایق ها و لنجهای باری درش پهلو گرفته بودند دیدن کردیم &#8230; به فرودگاه رفتیم و دقیقه ها رو شمردم &#8230; مسافر من در پروازی که از تهران به زمین مینشست به من لبخند میزد &#8230; پرواز بعد از هزار ساعت تاخیر ساعت 20:00 به زمین نشست و من بدون گل ، بدون هدیه ، عزیزترین هدیه ی زندگیم رو در آغوش کشیدم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- در راه مشعلهای گاز ، تاسیسات پالایشگاه ها و پتروشیمی های عظیم رو نشون همسرم دادم &#8230; برای هر تازه واردی دیدن این حجم عظیم از پالایشگاهها و سازه های عظیم محسور کنندس &#8230; یکسره از فرودگاه به رستوران رفتیم &#8230; هشت نفر انتظار ما رو میکشیدند &#8230; در جمعی کوچک ، شادی این وصلت چندین برابر شد &#8230; بعد از شام برای قدم زدن به ساحل رفتیم &#8230; مهتاب ویگن روشنایی آسمان آن شب ما بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">شنبه :</p>
<p style="text-align: justify;">- تا ساعت 8:30 صبح در مهمانسرا صبر کردیم تا مجوز ورود همسرم به سایت اخذ بشه بعدش با ماشینی که از طرف شرکت فرستاده شد با هم به سایت رفتیم &#8230; همسرم تا ساعت 16:00 در دفترم بود &#8230; دوستانی که از این موضوع اطلاع نداشتن به بقیه گفته بودند که برای واحد تحت سرپرستی آقای عیوضی یه بازرس خانوم از تهران اومده &#8230; این خبر ظرف یک ساعت به تمام سایت و از اونجا به سایت شماره ی دو هم رسیده بود &#8230; چه میشود کرد &#8230; سرعت انتشار شایعات گاهی حتی از سرعت نور هم بیشتره &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- شب عطا و دوستان ما رو به صرف شام دعوت کردند &#8230; برای همسرم هدیه ای بسیار زیبا تهیه کرده بودند &#8230; شام رو میهمان تمام دوستانم بودیم &#8230; بعد از شام میوه خریدیم و با همون  جمع باز به ساحل رفتیم &#8230; دوستانم سنگ تمام گذاشتند &#8230; از همه تون متشکرم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یک شنبه :</p>
<p style="text-align: justify;">- پرواز کرمانشاه لغو شده بود &#8230; حسین بلیط تهران رو برامون OK کرد &#8230; در تهران بخت یار ما بود و خان دایی من از تهران به کرمانشاه میرفت &#8230; تمام مسیر رو از تهران به کرمانشاه خواب بودم &#8230;<br />
.<br />
.<br />
.</p>
<p style="text-align: justify;">- از اون روز تا به همین الان که این پست رو مینویسم کرمانشاه رو تا حد امکان به همسرم  نشون دادم ، طاق بستان با خسرو پرویز و الهه هاش &#8230; تکیه معاون الملک ، بازار طلا فروشان و مسجد عماد الدوله و بسیاری جاهای دیگه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- امروز جمعس و همین الان که در حال اتمام این پست هستم نفسم کنارم نشسته روزهای آرامی رو سپری کردیم &#8230; تا باد چنین بادا ..<br />
.<br />
.<br />
.<br />
- مهمترین چیزی که میتونم براتون بگم اینه &#8230; خوشحالم که رو راست بودم &#8230; رو راست بودن بهترین چیزیه که میتونید به خودتون و به طرفتون هدیه بدید &#8230; چیزی بیشتر و کمتر از اونی که نوشتم نبودم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فعلا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/12/02/20111202/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8220;تو&#8221;ی من نفسم شد یا خاطرات 20111025</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/10/25/20111025/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/10/25/20111025/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Oct 2011 17:40:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1732</guid>
		<description><![CDATA[امروزسه شنبه 3 آبان ماه 1390 و 25 اکتبر 2011 میلادی - سلام روی صحنه : - روز سه شنبه 26 مهر از کنگان به عسلویه و از اونجا به تهران پرواز کردم &#8230; &#8221; تو &#8221; ی من با شاخه ای گل در فرودگاه انتظار من رو میکشید &#8230; این آخرین باری بود که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروزسه شنبه  3 آبان ماه 1390 و 25 اکتبر 2011 میلادی</span></p>
<p style="text-align: justify;">- سلام</p>
<p style="text-align: justify;">روی صحنه :</p>
<p style="text-align: justify;">- روز سه شنبه 26 مهر از کنگان به عسلویه و از اونجا به تهران پرواز کردم &#8230; &#8221; تو &#8221; ی من با شاخه ای گل در فرودگاه انتظار من رو میکشید &#8230; این آخرین باری بود که مجرد از &#8221; شهر مردان &#8221; بیرون میرفتم &#8230;<br />
- کارهای اولیه انجام شد &#8230; خریدها رو دو نفری و بدون دخالت کسی انجام دادیم &#8230; نه اینکه حتی جمله ای به زبان بیاریم که قصد تنها بودن رو داریم &#8230; این خود خانواده ها بودند که کارها رو به ما واگذار کردند &#8230; اگر چه به جز آنچه که به قول &#8221; تو &#8221; ی من لازم و واجب بود چیز دیگه ای نخریدیم &#8230;<br />
- پنج شنبه بعد از ظهر ساعت 14:00 من به سمت کرمانشاه میرفتم تا مقدمات جشن عقد روالش رو طی کنه &#8230; تمام این ماجرا به کاروانی میمونه که بعد از گذر از بسیاریِ راه ِ پر نشیب و فرازی ، برج و باروی شهر رو میبینه &#8230; پس از هفت ماه و اندی کاروان آشنایی خرامان خرامان به مقصد میرسید &#8230;<br />
- برای مراسم عقد جز اقوام درجه ی یک کسی دعوت نشد &#8230; برای انجام کارهای پایانی صبح روز دوشنبه به اتفاق مادرم به خانه ی &#8221; تو  &#8221; ی من رفتیم &#8230; ساعت 15:40 رسیدیم &#8230; همه چیز برنامه ریزی شده بود &#8230; سه عدد کاغذ برنامه برای هماهنگی نوشته شده و لازم الاجرا مینمود &#8230; فردای اون روز یعنی سه شنبه خانواده ی من به خانه ی &#8220;تو&#8221;ی من اومدند &#8230; ساعت 17:25 خطبه ی عقد خونده شد &#8230; &#8221; تو &#8221; ی من  نفسم شد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پشت صحنه :</p>
<p style="text-align: justify;">- خون ما را در شیشه کردند &#8230; مدارکشم موجوده !!! هنوز لکه خونی که روی پیراهنمه گواه خون دادنمه و موجود &#8230; تازشم فقط که خون نگرفتند . تازشم خوبه فقط خون دادم !!!<br />
- توی کلاس توجیهی توجیه شدیم که خیلی توجیه هستیم !!! توی اون یکی کلاس به خانوما گفته بودند شوهر کردید زودی بچه دار شین &#8230; امیدوارم خانوما توجیه نشده باشند !!!<br />
- یه دست کت و شلوار گرفتیم &#8230; تقریبا برای اینکه از زیر دست خیاط بیرون بکشیمش فقط به همسایه ها متوسل نشدیم &#8230;<br />
- آرایشگاه رفتم &#8230; آقاهه گیر داده به این ابروی ما که جوون میشی &#8230; نمیدونست اگه دستش میزد جونیم بر باد میرفت !!!<br />
- روز بعد از عقد رفتیم محضر &#8230; حاج آقای عاقد ما هم که از خدا خواسته داد خانوم ما سند عقد رو نوشت &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- اولین شنبه ی بعد از عقد به تهران رفتیم &#8230; دیداری وبلاگی &#8230; عین همه ی دیدارهای وبلاگی &#8230; تعدادی از بچه های همیشگی نیومدن &#8230; جاشون خالی و سبز &#8230; آقای آرام که کلی زحمت کشیدن و ما رو به محل قرار بردن و ماشینشون به علت پارک در محلی که نمیدونم واقعا ممنوع بود یا نه به پارکینگ منتقل شد و در نتیجه مجبور شدیم برای گرفتن ساکمون که توی ماشین جا مونده بود کلی راه رو بریم و تازه بعدش هم که کلی آقای آرام بابتش جریمه پرداختن که ایشالله جبران میکنیم &#8230;<br />
- بعد از ظهر شنبه ساعت 19:00 باهم به اصفهان رفتیم &#8230; اولین مسافرت &#8230; اولین های ما در حال شکل گرفتنه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;"><img class="aligncenter" title="عکس عقد" src="https://lh5.googleusercontent.com/-mpXH6h17v24/TtkN2UEG-iI/AAAAAAAADjk/kV_K512-aLc/s500/aghd-01.JPG" alt="" width="500" height="338" /></span></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">- زندگیمون آروم شروع شده &#8230; کسی در بالا هست که لبخند میزند &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فعلا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/10/25/20111025/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شروع سفید یا نامزد شدیم یا خاطرات 20110909</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/09/09/20110909/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/09/09/20110909/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Sep 2011 18:27:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1731</guid>
		<description><![CDATA[امروز جمعه 09 سپتامبر 2011 میلادی مطابق با 18 شهریور ماه 1390 خورشیدی … - سلام &#8230; - دوشنبه ای که آنسان گذشت به جمعه دیداری ختم میشد که در اون به طور رسمی خانواده ی من ، &#8221; تو &#8221; ی من رو از خانواده اش خواستگاری میکردند . بر اساس رسم هدایایی رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروز جمعه 09 سپتامبر 2011 میلادی مطابق با 18 شهریور ماه 1390 خورشیدی …</span></p>
<p style="text-align: justify;">- سلام &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- دوشنبه ای که آنسان گذشت به جمعه دیداری ختم میشد که در اون به طور رسمی خانواده ی من ، &#8221; تو &#8221; ی من رو از خانواده اش خواستگاری میکردند . بر اساس رسم هدایایی رو تهیه کردیم . و  انگشتری ای که پذیرفتنش نشانی میشد  از رسمیت نامزدی مان &#8230; جمعه رو با هزار بیم و امید به سوی خانه یار میرفتیم &#8230; همه چیز به ظاهر آماده و همچنان در بیم و امید . هر بار همه چیز رو نگاه میکردم &#8230; همه توانایی من حتی لایق درخواست چنین فرشته ای نبود &#8230; مرحمتی دیگر میطلبید . آنچه وصل یار را ممکن میسازد تلاش عاشق نیست که لطف معشوق است &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- مراسم فقط در حضور نزدیکترین نزدیکان انجام شد &#8230; بار اولی بود که آرامش من نشان از ناتوانی در سخن داشت نه آن آرامش ذاتی ای که سنگ سخت رو  به التماس برای شنیدن سخنم وا میداشت &#8230; &#8221; تو &#8221; ی من روبروی من نشسته و حتی توانایی بلند کردن سرم رو برای دیدنش نداشتم &#8230; نمیدانم ، شاید حال &#8221; تو &#8221; ی من بهتر از من نبود و شاید داشت به آرامی &#8221; تو &#8221; ی خودش رو در لباس خواستگاری آرام و محجوب میدید &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- لبها میجنبید ، ابتدا و انتهای حرفها و نگاهها به ما دو نفر ختم میشد &#8230; ولی گویا برای من ابتدایی که شروع شده بود به انتهایی بی انتها ختم میشد &#8230; حتی نفس کشیدن از یاد منی که آزادانه نفس میکشیدم رفته بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">- گاهی مهمترین اتفاقات زندگی جامه ای ساده میپوشند &#8230; گاهی شیرین ترین اتفاقات زندگی آدم بسادگی لبخند کودکی که اون بین بیخیال میچرخید ، میخندید و شادی ای رو در اون بین میپراکند از گوشه ای سرک میکشند &#8230; اون کودک به یقین میدانست که شده آنچه باید میشد &#8230; فرشته ی کوچک خوشبختی در اون بین راه میرفت و بی خیال میخندید &#8230; شاید تنها او بود که تبریک به مناسبت نامزدی ام رو با زبانی که تنها خودش میدانست زمزمه میکرد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- لطف فرشته شامل حال من شده بود &#8230; لبخند فرشته ی کوچک خوشبختی این معنی رو میداد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- امروز جمعه 18 شهریور ماه 1390 ما رسما نامزد شدیم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/4RqeKrLcE25qW7GI9py81A?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh4.googleusercontent.com/-dZeDbwdwP-8/Tm5LrRy8m8I/AAAAAAAADiM/0qVyZd-NL2c/s800/2011-09-09-0001.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">یک شاخه گل از دسته گلی که برای مراسم نامزدیمان به خانه &#8221; تو &#8221; ی خودم بردم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/09/09/20110909/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بال فرشته بر روی چشمان شیر یا خاطرات 20110905</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/09/05/20110905/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/09/05/20110905/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Sep 2011 18:00:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1728</guid>
		<description><![CDATA[امروز دوشنبه 05 سپتامبر 2011 میلادی مطابق با 14 شهریور ماه 1390 خورشیدی … - سلام - در روز شنبه 12 شهریور از کنگان به سمت عسلویه و از اونجا به سمت تهران پرواز کردم &#8230; - شنبه بعد از ظهر رو در تهران بودم . مسیح من رو در فرودگاه ملاقات کرد . با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروز دوشنبه 05 سپتامبر 2011 میلادی مطابق با 14 شهریور ماه 1390 خورشیدی …</span></p>
<p style="text-align: justify;">- سلام</p>
<p style="text-align: justify;">- در روز شنبه 12 شهریور از کنگان به سمت عسلویه و از اونجا به سمت تهران پرواز کردم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- شنبه بعد از ظهر رو در تهران بودم . مسیح من رو در فرودگاه ملاقات کرد . با هم توی تهران گشتی زدیم &#8230; شب رو در خانه خاله به صبج رساندم .</p>
<p style="text-align: justify;">- یکشنبه 13 شهریور</p>
<p style="text-align: justify;">- صبح در جایی نزدیک میدان ونک یک ملاقات کاری رو به انجام رساندم .  ادامه ی این ملاقات در نزدیکی میدان شعاع انجام گرفت . نتیجه حداقل ایجاد دو دوستی بود که امیدوارم پایدار بمونه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- عصر آهسته آهسته به هدفی که به خاطرش به مرخصی اومده بودم نزدیک میشدم &#8230; پدر &#8221; تو &#8221; ی من میخواست که من رو پیش از دیدار رسمی ببینه &#8230;  به طرف مقصدم به راه افتادم &#8230; بعد از رسیدن بلافاصله به یه گل فروشی مراجعه کردم . بسته بود . با موبایلی که روی تابلو نقش بسته بود تماس گرفتم . سفارش برای فردا داده شد &#8230; انتخاب من یه دسته گل زر سفید بود &#8230;  ده شاخه گل رز سفید به نشانه ده تای بچگی شاید &#8230; شام رو در رستوران نایب صرف کردم و شب رو در هتلی نزدیک به خانه ی &#8221; تو &#8221; ی خودم به روز رساندم &#8230; یک شب زودتر رسیدن بهتر از دیر رسیدن فردا بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- دوشنبه &#8230; ساعت 09:30 به مدت یک ساعت &#8221; تو&#8221; ی خودم رو ملاقات کردم  . قبلش به گل فروشی رفتم و یک شاخه گل زر سفید رو به نشانه احترام به  دیدار برداشتم و با اون یک شاخه ی گل &#8221; تو &#8221; ی خودم رو ملاقات کردم . قرار با خانواده ساعت 11:45 بود &#8230; به هتل برگشتم و اتاق رو تحویل دادم &#8230; وسایل رو به امانت گذاشتم و به گل فروشی برگشتم . دسته ی گل رو تحویل گرفتم &#8230; 5 دقیقه گذشت و زنگ درب خانه ی &#8221; تو &#8221; ی من به صدا درآمد &#8230; &#8221; من &#8221; تو پشت درب به انتظار ورود ایستاده بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- دقایقی به صحبت در مورد کار و زندگی سپری شد &#8230; نهار رو صرف کردیم &#8230; تنها میتونم بگم وقتی در حال خداحافظی بودم رو به پدر خانواده این جمله رو گفتم &#8230; حس کردم که مهمان خانه ی عزیزترین کسانم هستم &#8230; نگاههایی که من رو میپایید سبکی بال فرشته بود بر روی چشمان شیر &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- قرار بعدی ما برای روز جمعه گذاشته شد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فعلا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/09/05/20110905/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همین طوری تا ابد یا خاطرات 20110816-2</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/16/20110816-1/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/16/20110816-1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Aug 2011 07:56:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم - جنوب - کنگان]]></category>
		<category><![CDATA[احسان عیوضی]]></category>
		<category><![CDATA[بهتیس]]></category>
		<category><![CDATA[بچه های جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[جشن تولد]]></category>
		<category><![CDATA[جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[دامون عبدالهی]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالهی]]></category>
		<category><![CDATA[عسلویه]]></category>
		<category><![CDATA[عطاالله محمدی]]></category>
		<category><![CDATA[غرب افریقا]]></category>
		<category><![CDATA[کاووسی]]></category>
		<category><![CDATA[کنگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1726</guid>
		<description><![CDATA[امروز سه شنبه 16 آگوست 2011 میلادی مطابق با 25 امرداد ماه 1390 خورشیدی … - سلام - همیشه &#8220;یهویی ها&#8221; &#8220;یکه &#8221; خوردن رو در پی داره &#8230; اصولا یهویی ها یکه برانگیزن &#8230; - روز 25 امرداد بود و عصرش &#8230; من آروم نشسته در خوابگاه &#8230; در هال خوابگاه &#8230; در حال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروز سه شنبه 16 آگوست 2011 میلادی مطابق با 25 امرداد ماه 1390 خورشیدی …</span></p>
<p style="text-align: justify;">- سلام</p>
<p style="text-align: justify;">- همیشه &#8220;یهویی ها&#8221; &#8220;یکه &#8221; خوردن رو در پی داره &#8230; اصولا یهویی ها یکه برانگیزن &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- روز 25 امرداد بود و عصرش &#8230; من آروم نشسته در خوابگاه &#8230; در هال خوابگاه &#8230; در حال خودم &#8230; در خودم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- بچه ها سرکار &#8230; در شرکت سرکار &#8230; سرکار در شرکت &#8230; در شرکت سرکاری &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- من برگشته از سرکار &#8230; از سرکاری در شرکت &#8230; از شرکتی که درش سرکارم &#8230; از سرکاری که در شرکت تموم شد به خوابگاهی که هالش رو در بیحالی دراز کشیده بودم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- بچه ها برگشتن &#8230; برگشتنی که عادی بودن درش به صورت مسخره واری به من دراز کشیده ی بی حال در هال یه خوابگاه شرکت سرکاری چشم دوخته بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- دقیقا زمانی که همه چی عادیه یه اتفاق غیر عادی زخ میده &#8230; اصولا هر اتفاقی که بعد از یه زمان عادی بودن رخ بده غیر عادیه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- خیلی خوبه آدم دوستانی داشته باشه که روز تولدش اونم توی هزار فرسنگ دور از هر آبادی ای به یادش باشن &#8230; آنقدر که میوه و شیریتی و کیک تولد بگیرن که هیچ &#8230; چند تا هدیه تاپ هم تهیه کنن &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">.<br />
.<br />
.</p>
<p style="text-align: justify;">- توی هال نشسته بودم که آقای کاووسی یه دفعه برق رو خاموش کرد &#8230; بچه ها هیاهو کنان داخل شدند &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/SfpGuQY93h-xXNcDKPRwEA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh6.googleusercontent.com/-2wgs-VTAq2Q/TlJkBOWrixI/AAAAAAAADf8/XQb6bNRrHpk/s800/2011-08-16-0001.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/5YR746AbY6rrl5u7NJeEkw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-F7_DcM29Fsc/TlJkBbF9iPI/AAAAAAAADgA/aUyd7KlA-lM/s800/2011-08-16-0002.jpg" alt="" width="500" height="370" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- همه جا رو برف شادی پاشیدن &#8230; هیاهو تمام ساختمان رو برداشت &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/sv8p0a90ep4m8quOQQSA6g?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh4.googleusercontent.com/-9Uala0ffKM0/TlJkEAD9AEI/AAAAAAAADgg/K0rHV_MRUtc/s800/2011-08-16-0003.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- واقعا غافلگیر شدم &#8230; یعنی یه وضعی ..</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/QKpQ1IWRj-olXxD-BRkDNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-Jr7sJN5Bl3Y/TlJkCThZC1I/AAAAAAAADgI/BOwGcUATGK8/s800/2011-08-16-0005.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- برف شادیه دیگه &#8230; همه جا پاشیده میشه &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/tfNmAuJQeXpLXO6UTmlGjA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh4.googleusercontent.com/-SxHLWwrO2fQ/TlJkCyAaJFI/AAAAAAAADgQ/PPCZfclhctk/s800/2011-08-16-0006.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: center;">- حتی روی سر بچه ها حتی در حال عکس گرفتن &#8230;<br />
<a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/hx4uyJ3IUqiaADCk35S0bg?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh3.googleusercontent.com/-QwlleMOLtVI/TlJkDe_7ItI/AAAAAAAADgU/zYHZCaXMnVw/s800/2011-08-16-0008.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/TryvcmBZuClWRwo-i-BNTQ?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh3.googleusercontent.com/-Z65fQtWWVFk/TlJkEQUvJDI/AAAAAAAADgk/uiyBkT3I1gI/s800/2011-08-16-0010.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/KGiFxhu5eCfU6UG3GoEBeA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh6.googleusercontent.com/-pUHMC1w37AQ/TlJkDyhAnlI/AAAAAAAADgc/HfOhez2UkH8/s800/2011-08-16-0011.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- عطا کیک رو آورد &#8230; همه رو بغل کردم &#8230; همه رو بوسیدم &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/a2sLdLhPWzIECZSraNTFKw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh4.googleusercontent.com/-dgRjwBQETMs/TlJkEa608CI/AAAAAAAADgo/PsedSzYVycI/s800/2011-08-16-0012.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/rUesnL-N4vyJRdK4SUIl4A?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh6.googleusercontent.com/-BAIWbYRhrU8/TlJkEhvFx4I/AAAAAAAADgs/ii5BLz7QaHE/s800/2011-08-16-0013.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/bOJDcTWUmSMnh-oyzEIlbQ?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-uwT1gSgbjRc/TlJkEnpYNoI/AAAAAAAADgw/Bk1lEFRDCiE/s800/2011-08-16-0014.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/SVqzbSrKOQLn9HTKSpIKTw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh4.googleusercontent.com/-o97hjC_BKIk/TlJkFdXMarI/AAAAAAAADg0/9kMd414ebRU/s800/2011-08-16-0015.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/jIpKoWWuA5peyDe4uomIXw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-cnJA_V3wnic/TlJkFUAVKNI/AAAAAAAADg4/RE-hIwalvO8/s800/2011-08-16-0016.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/DaRkp6f9mji4yWWDTPgYSA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh3.googleusercontent.com/-j8SxVL5Mc6g/TlJkFiH-NnI/AAAAAAAADg8/IGZ6OLGbuJ8/s800/2011-08-16-0017.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- خدا میدونه همین وجود چند نفر ما برای بهم زدن نظم یه شهر کافیه &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/2eW4iq2c9mwzXahVHQWHuw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh3.googleusercontent.com/-NHqRLBr0Rkw/TlJkF4pRlNI/AAAAAAAADhA/KAFL5YfFuT0/s800/2011-08-16-0018.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/uqy4Wr0ql7QIbxyM0SEWaw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh4.googleusercontent.com/-6D8nLiRaTyQ/TlJkGcLYMLI/AAAAAAAADhI/Z1ig2W2qsNE/s800/2011-08-16-0019.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/ZgS-JfjF3poz5l0TTn36Fg?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh3.googleusercontent.com/-wsLD7BfqCq4/TlJkGYsDjgI/AAAAAAAADhM/Qq_UCxbDQN8/s800/2011-08-16-0021.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;">- دامون فلوت زد &#8230;<br />
<a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/gZVDxD-GC5BpGBuSsAvltg?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh6.googleusercontent.com/-9UmHJ1LKVVo/TlJkG42M8VI/AAAAAAAADhQ/NZtu1BoDGtc/s800/2011-08-16-0022.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/rxA6LeH7Uz_dfYo5BNkFpA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-2DuB72SLK9Q/TlJkG-8nteI/AAAAAAAADhU/QN1cy3CZNJ4/s800/2011-08-16-0023.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/w0cT-8lmGN4jvNJKDLMQAQ?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh6.googleusercontent.com/-uprZPlkxwF8/TlJkHBYPaNI/AAAAAAAADhY/9hKOcuptitE/s800/2011-08-16-0024.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;">- عطا محمدی خوند &#8230;<br />
<a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/cESYNoOPu95XTV_R6LBs0A?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-hw3uTzvNrj8/TlJkH48z2kI/AAAAAAAADhg/-lDOxnp3fCg/s800/2011-08-16-0025.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/c5zjVXNR9LGI6pE1Ea1Ahw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh3.googleusercontent.com/-qE1E-FK9DLI/TlJkHh6GlkI/AAAAAAAADhc/PeCZ8oi_rSg/s800/2011-08-16-0026.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: center;">- ببینین تو رو خدا &#8230; واقعا کاندید بشه رای نمیاره ؟ از این قیافه فتوژنیک تر برای مدیریت کلان کشوری سراغ دارید ؟ تازه ایده هایی داره که فوق العادس &#8230; کاندید بشه من بهش رای میدم به جان خودم &#8230;<br />
<a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/khIYhMcHYzLzGWrPst-uzw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh4.googleusercontent.com/-2OrADprRSZk/TlJkIaqIamI/AAAAAAAADho/QmJBje-y1gk/s800/2011-08-16-0028.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a><br />
.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/6Ol-86YyuVfZPRgqQ6t0pw?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-ZgnnT7PPPI4/TlJkIalFs-I/AAAAAAAADhk/IRjhMCDjVDc/s800/2011-08-16-0027.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- پهلوان !!! مگه فقط روی کیک !!!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/NDx-pAMxwPku-K0gj858Fg?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh6.googleusercontent.com/-glPAWmEedEE/TlJkIgNFFxI/AAAAAAAADhs/_K49i8s9Bns/s800/2011-08-16-0029.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- تنها جایی که کارد دستمون بگیریم وقتی باشه که کیک میبریم &#8230; اونم کیک تولد خودمون &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/4HTSxXMrc7HVDVRjeLjXcA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh6.googleusercontent.com/-FvwDbwIgVHY/TlJkJSCirII/AAAAAAAADhw/M6uY4rvJ0Tc/s800/2011-08-16-0030.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/LZT8zfbX1xp_hONhxXjnIQ?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-DDk4m-EpJSc/TlJkJvCItcI/AAAAAAAADh0/3pEUHvNAmRg/s800/2011-08-16-0031.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/0puwDB27E3rhwYq4Li4tjA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh3.googleusercontent.com/-9eqSREeLsYo/TlJkJ3ldvJI/AAAAAAAADh4/cocUDpa8SvU/s800/2011-08-16-0032.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">.<br />
.<br />
.<br />
- یک دست لباس ورزشی عالی &#8230; یه کلاه نایک &#8230; یک عدد شلوارک ورزشی و یک کیف کمری خوشگل هدیه های شب تولد منه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- خوندیم و رقصیدیم &#8230; تمام شب رو این طوری گذرونیدم &#8230;<br />
.<br />
.<br />
.</p>
<p style="text-align: justify;">- آقای کاووسی ، عطا ، بهتیس ، عماد ، مهدی ، دامون &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- و یه مهمان از راه دور &#8230; کسی که چشماش رو دوست دارم دقایقی از جشن تولد رو رو به صورت زنده دید &#8230; </p>
<p style="text-align: justify;">- چی باید گفت در برابر این همه محبت &#8230; این همه رفاقت &#8230; امیدوارم همیشه باقی یمونه این دوستی ها &#8230; همین طوری &#8230; تا ابد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فعلا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/16/20110816-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تولدت مبارک آقای ناپلئون یا خاطرات 20110816</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/16/20110816/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/16/20110816/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Aug 2011 20:31:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم - جنوب - کنگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1723</guid>
		<description><![CDATA[امروز سه شنبه 16 آگوست 2011 میلادی مطابق با 25 امرداد ماه 1390 خورشیدی … - سلام - من امروز متولد شدم &#8230; - ناپلئون هم امروز متولد شده بود &#8230; - تولدت مبارک آقای ناپلئون &#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #888888;">امروز سه شنبه 16  آگوست 2011 میلادی مطابق با 25 امرداد ماه 1390 خورشیدی …</span></p>
<p>- سلام</p>
<p>- من امروز متولد شدم &#8230;</p>
<p>- ناپلئون هم امروز متولد شده بود &#8230;</p>
<p>- تولدت مبارک آقای ناپلئون &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/16/20110816/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>31</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلف عذابینگ با شیر اطمینان یا خاطرات 20110815</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/15/20110815/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/15/20110815/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Aug 2011 19:03:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم - جنوب - کنگان]]></category>
		<category><![CDATA[احسان عیوضی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه های جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[خلیج فارس]]></category>
		<category><![CDATA[عسلویه]]></category>
		<category><![CDATA[کنگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1721</guid>
		<description><![CDATA[امروز دوشنبه 15 آگوست 2011 میلادی مطابق با 24 امرداد ماه 1390 خورشیدی … - سلام - جمال از مرخصی اومده منتها نمیدونم از مرخصی اومده یا به مرخصی اومده !!! بنده خدا از بس دوانده شده فکر کنم برگشته عسلویه استراحت کنه !!! - تست ورود امکانات بیشتر به شبکه &#8230; - در گرمای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروز دوشنبه 15  آگوست 2011 میلادی مطابق با 24 امرداد ماه 1390 خورشیدی …</span></p>
<p style="text-align: justify;">- سلام</p>
<p style="text-align: justify;">- جمال از مرخصی اومده منتها نمیدونم از مرخصی اومده یا به مرخصی اومده !!! بنده خدا از بس دوانده شده فکر کنم برگشته عسلویه استراحت کنه !!!</p>
<p style="text-align: justify;">- تست ورود امکانات بیشتر به شبکه  &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- در گرمای امردادی امروز از بس فشار تحمل کردیم که دهانمان باز بود به عنوان شیر اطمینان &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فکر کنم شیر اطمینان خوب عمل کرده &#8230; تا این لحظه که نشانی از هیچ نوع نشت و یا پارگی حس نشده &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">.<br />
.<br />
.</p>
<p style="text-align: justify;">- میدونید چی این سلف عذابینگ جالبه &#8230;  غروبش فکر میکنی با همه ی سختی عالی بود &#8230; سخت بود ولی خوب بود &#8230; مثل رام کردن یه گاو وحشی &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- سلف عذابینگ با شیر اطمینان  &#8230; بی شیر اطمینان امکان داره کارتون به نخ و بخیه بکشه &#8230; گاوه شاخ داره آخه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فعلا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/15/20110815/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یکسال پیش یا خاطرات 20110812</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/12/20110812/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/12/20110812/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Aug 2011 10:17:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم - جنوب - کنگان]]></category>
		<category><![CDATA[احسان عیوضی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه های جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[خلیج فارس]]></category>
		<category><![CDATA[عسلویه]]></category>
		<category><![CDATA[کنگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1719</guid>
		<description><![CDATA[امروز جمعه 12 آگوست 2011 میلادی مطابق با 21 امرداد ماه 1390 خورشیدی … - و شازده کوچولو گفت : امروز درست یک سال از زمانی میگذره که من پام رو به این سیاره گذاشتم . جایی درست در همین نقطه &#8230; - سلام &#8230; - امروز 21 مرداد 1390 درست یک سال از زمانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروز جمعه 12 آگوست 2011 میلادی مطابق با 21 امرداد ماه 1390 خورشیدی …</span></p>
<p style="text-align: justify;">- و شازده کوچولو گفت : امروز درست یک سال از زمانی میگذره که من پام رو به این سیاره گذاشتم . جایی درست در همین نقطه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- سلام &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- امروز 21 مرداد 1390 درست یک سال از زمانی میگذره که پام رو در شهر مردان گذاشتم &#8230; عسلویه &#8230; البته جایی که من درش مشغول به کار شدم در واقع 60 کیلومتر از عسلویه دوره ولی برای من همون هزار فرسنگ دور تر از هر آبادیه &#8230; من پام رو در شهری گذاشتم که مردان زندگیشون رو به بهای رنج و درد تبدیل به پول میکنند ، جانشون رو در معرض هر خطری قرار میدن تا برای زندگیشون لقمه ای نان تهیه کنند &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- یک سال پیش من وارد شهری شدم که مردان فولاد و آهن درش روزگار میگذرانند &#8230; فولادها آبدیده تر میشن و بقیه معتاد و از بین رفته &#8230; یک سال پیش وارد شهری شدم که فشار زندگی مردان رو مجبور میکنه تا درب ورودی فازها توی اون هوایی که کم از جهنم نداره شب رو به صبح برسونند که شاید کاری براشون پیدا بشه و کمی از &#8221; سرافکندگی مردانه شون &#8221; کم کنه جلوی خانواده شون &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- یک سال پیش من پام رو توی شهری گذاشتم که تمام مردان پروژه به بودن درش افتخار میکنن ، افتخاری که بوی خون میده ، افتخاری که یعنی &#8221; هی ببین من در بدترین شرایط کاری در ایران کار کردم &#8221; &#8230; یا باید سردار جنگهای صلیبی باشی یا فرماندهی که توی جنگ تمام سربازهاش رو یکی یکی جلوی چشماش سلاخی میکنن تا حال امثال مردان آهن و پولاد رو بفهمی که وقتی بهشون افتخار میشه آروم با خودشون فکر میکنن &#8221; هی پسر اینایی که کیف میکنن برات حتی نمیدونن تو روزگارت رو چطور میگذرونی &#8230;  &#8220;</p>
<p style="text-align: justify;">- یک سال گذشت &#8230; یک سال پیش من به این منطقه وارد شدم تا درگیری ای رقم بخوره که تا همین چند روز پیش ادامه داشت &#8230; نه برای پُست پَست که برای اثبات وجود خودم درگیر شدم &#8230; برای کسانی که دنیا رو دیدند جمله ای عادی به نظر میاد &#8221; در شرایطی بدترین دشمن آدم تبدیل به بهترین متحدش میشه &#8221; &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- یک سال گذشت &#8230; در ابتدای ورودم ، لباس کار پوشیدم و پایه ای ترین کارهای بخشم رو شخصا و به تنهایی انجام دادم &#8230; دو دست لباس کار کارگری رو توی یک هفته پاره کردم &#8230; دو تا شلوار لی رو هم &#8230; توی کابل کشی بخاطر ظرافت کار ، دستکش نمیشه پوشید &#8230; مایه ش شده پارگی سر انگشتام &#8230;  یک نفری و تنها تمام بخش رو گردوندم &#8230; در بدترین شرایط آب و هوایی کابل کشیدم &#8230; در شرجی ترین هوا از کانکسها بالا رفتم &#8230; محیط پروژه مثل اداره نیست &#8230; در خاک آلوده ترین اوقات روز لباس کار پوشیدم و کار کردم &#8230; یه سرپرست مسئولیتش بیشتره نه آسایشش &#8230; اشتباه نکنید جمله ی کلاسیک و از سر تفننی نیست &#8230; این چیزیه که اثباتش کردم &#8230; تنهایی و بدون کمک حتی یک نفر &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- به شدت بیمار شدم &#8230; همون شبی که عطا روی سرم ایستاد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- دچار نوعی سرفه شدید شدم که بعد تر متوجه شدم نوعی بوده که میتونسته منجر به آسیب دیدگی ریه ها و آسم بشه &#8230; گله ای نیست &#8230; آدم در معامله ی پایاپای گله ای نداره &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">-  ساعت 05:00 صبح بیدار میشم &#8230; ساعت 06:00 در دفترم کار رو شروع میکنم که تا ساعت 12:00 ظهر ادامه داره &#8230; شیفت بعدی ساعت 15:30 شروع میشه و تا ساعت 19:00 که اگر کاری پیش آمد نکنه که باعث بشه بیشتر بمونم دفترم رو به سمت خوابگاه ترک میکنم &#8230; تا نیمه شب حتما و گاهی تا ساعت 01:00 صبح بیدار میمونم &#8230; خواب شبانه من در حد 4 ساعته  &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- و الان &#8230; سرپرست مستقیم سه بخش کاملا مجزای از هم هستم &#8230; سه سایت مجزای کامپیوتری &#8230; و از نظر خودم همچنان راه زیادی دارم &#8230; همچنین تجربیات زیادی وجود داره که بهشون خواهم رسید &#8230; برای حدی که در نظر دارم هنوز باید ادامه بدم &#8230; عجله ای در کار نیست &#8230; در مدیریت یک بخش به چیزی بیش از دانش مربوط به اون بخش نیاز هست &#8230; بیش از اونکه به اونچه دارم نگاه کنم ، به چیزی نگاه میکنم که من  رو تا به اینجا کشونده &#8230; چیزی که خیلی از آدمها به فکر پرورشش هستند یا در حسرت داشتنش  رو طبیعت ذاتا به من هدیه داده &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- یک سال گذشت &#8230; و چه یک سالی &#8230; اعتباری که به دست آوردم رو از پروژه پتروشیمی کرمانشاه به افریقا بردم &#8230; از افریقا با تمام آنچه گذشته به بندر کنگان &#8230; اعتباری که هر قسمتش به بهایی به دستم رسیده که فراموش شدنش محاله &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- یک سال گذشته &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فعلا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/08/12/20110812/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیداری با طعم عسل یا خاطرات 20110727</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/07/27/20110727/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/07/27/20110727/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Jul 2011 06:25:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم - جنوب - کنگان]]></category>
		<category><![CDATA[احسان عیوضی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه های جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[خلیج فارس]]></category>
		<category><![CDATA[عسلویه]]></category>
		<category><![CDATA[کنگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1717</guid>
		<description><![CDATA[امروز چهارشنبه 27 ژولای 2011 میلادی مطابق با 05 امرداد ماه 1390 خورشیدی … - سلام - گاهی فرق نداره که سوزن رو چطوری بنویسی حتی اگه نوشته بشه صوظن باز هم وقتی بهت میخورده دردت میگیره &#8230; تازه اگه شانس بیاری و بخوره و نه اینکه احیانا &#8230; آره &#8230; - فرقی نداره که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروز چهارشنبه 27 ژولای 2011 میلادی مطابق با 05 امرداد ماه 1390 خورشیدی …</span></p>
<p style="text-align: justify;">- سلام</p>
<p style="text-align: justify;">- گاهی فرق نداره که سوزن رو چطوری بنویسی حتی اگه نوشته بشه صوظن باز هم وقتی بهت میخورده دردت میگیره &#8230; تازه اگه شانس بیاری و بخوره و نه اینکه احیانا &#8230; آره &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فرقی نداره که تهران رو با کدام ت و یا چطوری مینویسند &#8230; تهران ، طهران ، تی رون ، تهرون &#8230; این شهر برای من تا این اواخر که شبها بعد از 16 ساعت پرواز واردش میشدم و از این فرودگاه به اون فرودگاه میرفتم و یا اول روز که واردش میشدم که بچه های وبلاگی رو ببینم و بعدش ساعت 2 صبح ایران رو ترک کنم ، بجز این ، معنایی غیر از اعصاب خوردی ، شلوغی ، همهمه و تزریق استرس نداشت &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- همین تهران استرس زا برای منی که شهرم به اندازه ای کوچیکه که میشه شمال تا جنوب شهرش رو در بدترین شرایط طی 45 دقیقه طی کرد &#8230; تبدیل شد به شهری که دوست داشتم هر لحظه از حضور امروز من درش به اندازه یک سال طول داشته باشه &#8230; بله &#8230; پیش میاد زمانی که آدم به خاطر موضوعی دیدش نسبت به چیزی عوض میشه &#8230; حتی دیدش نسبت به شهری مثل تهران &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- قرار بود که  با پرواز روز سه شنبه تهران باشم و مسیح رو ببینم که این اتفاق نیفتاد و باالاجبار با ماشین سواری کرمانشاه رو ساعت 13:30  به مقصد تهران ترک کردم &#8230; حدود 19:30 مسیح رو در تهران ملاقات کردم &#8230; دیدار کوتاه بود &#8230; شب رو در خانه مسیح بودم &#8230; حکایت &#8221; نخورده مست &#8221; حکایت فردای من بود &#8230; لحظه ی دیدار من با &#8220;تو&#8221; ی من در فردایی اتفاق می افتاد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- صبح حدود ساعت شش با مسیح از خونه بیرون اومدیم &#8230; من با آژانس به خانه خاله رفتم تا وسایلم رو اونجا بگذارم &#8230; آژانس بعدی من رو به محل دیدار میبرد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فرقی نداره که تهران رو با کدام ت و یا چطوری مینویسند &#8230; تهران ، طهران ، تی رون ، تهرون &#8230; این شهر برای من تا این اواخر که شبها بعد از 16 ساعت پرواز واردش میشدم و از این فرودگاه به اون فرودگاه میرفتم و یا اول روز که واردش میشدم که بچه های وبلاگی رو ببینم و بعدش ساعت 2 صبح ایران رو ترک کنم ، بجز این ، معنایی غیر از اعصاب خوردی ، شلوغی ، همهمه و تزریق استرس نداشت &#8230; و این بار در اون همهمه و ازدحام ، من ایستاده بودم تا &#8220;تو&#8221; ی من وارد این صحنه ی پر ازدحام بشه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- تهران با همه دود و ازدحام ، با تمام ماشینها ، مسافرهای خسته ، با تمام فریادها و دادها و با تمام شلوغی تبدیل شد به آرام ترین نقطه ی دنیا &#8230; مسیری رو با هم قدم زدیم &#8230; آرام آرام سر صحبت باز شد در تمنای شنیدن جملات &#8230; کسی بین ما غریبه نبود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- در مورد مهمترین مسایلی که باید صحبت میشد صحبت به میان آمد &#8230; منطق و نه احساس میتونه خطاها رو کاهش بده &#8230; این رو هر دوی ما میدونستیم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- برای نهار به رستوران رفتیم &#8230; تمام قد ایستادم و میز رو چیدم تا بخونه احترام رو در حرکاتم &#8230; نگفته میتونیم خیلی چیزها رو از حرکات هم متوجه شیم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- قدم زدنها تا عصر ادامه پیدا کرد &#8230; صحبتها شد از دغدغه خاطرها &#8230; از نگرانی ها ، امیدها ، آرزوها &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- حین صحبت در مورد متنی که قبل از مرخصی نوشته بودم شکایت کرد که چرا این کار رو کردی و اصولا کار خطرناکی بوده گذر از تراسها برای مرخصی &#8230;<br />
.<br />
.<br />
.</p>
<p style="text-align: justify;">- غروب می رسید &#8230; غروبی که درش امید به طلوعی نو جوانه زده و رشد میکرد &#8230; با آرامش اجازه دادیم که بین &#8220;تن هامان&#8221; فاصله بیفته &#8230; چه غم ، &#8220;تنهایی مان&#8221; دیگر نبود &#8230; وقت رفتن چیزی رو بهم بخشید &#8230; تا وقتی به خانه خاله رسیدم بوی عطری زنانه من رو بین زمین و هوا نگه داشته بود &#8230; با چشمانی بسته ، نقش چشمانی رو مینگریستم که من رو اون روز از دنیا جدا کرده بود &#8230; حکایت نخورده مست حکایتی منی است که حتی خمار شکن به مستی اش می افزاید &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- صادقانه بگم گذر از تراس ها واقعا می ارزید &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- فعلا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/07/27/20110727/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرخصی با طعم آلبالو یا خاطرات 20110726</title>
		<link>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/07/26/20110726/</link>
		<comments>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/07/26/20110726/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jul 2011 12:57:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان عیوضی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آغازی دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی ایرانم - جنوب - کنگان]]></category>
		<category><![CDATA[احسان عیوضی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه های جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[خلیج فارس]]></category>
		<category><![CDATA[دریا]]></category>
		<category><![CDATA[عسلویه]]></category>
		<category><![CDATA[کنگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ahsan.ir/weblog/daily/?p=1716</guid>
		<description><![CDATA[امروز سه شنبه 26 ژولای 2011 میلادی مطابق با 04 امرداد ماه 1390 خورشیدی … - سلام - بعد از شروع یه مرخصی به سبکی که شرحش رفت &#8230; تقریبا دو روز اول رو در کمای کامل به سر بردم . در خواب &#8230; تازه متوجه شدم که چه فشاری حین کار به آدم وارد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;">امروز سه شنبه 26 ژولای 2011 میلادی مطابق با 04 امرداد ماه 1390 خورشیدی …</span></p>
<p style="text-align: justify;">- سلام</p>
<p style="text-align: justify;">- بعد از شروع یه مرخصی به سبکی که شرحش رفت &#8230; تقریبا دو روز اول رو در کمای کامل به سر بردم . در خواب &#8230; تازه متوجه شدم که چه فشاری حین کار به آدم وارد میشه اونم توی گرمای جهنم جنوب . در جایی که هیچ چیز و هیچ کسی رو نمیبینی الا اینکه به طریقی به کارت مرتبطه &#8230; امیدوارم این مرخصی ده روزه بتونه خستگی های ناشی از کار رو ازم دور کنه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- معمولا یک هفته قبل از اینکه به خانه برگردم مادرم تماس میگیره و از من در مورد نهار روزی که میرسم یا شامش سئوال میپرسه &#8230; خلاصه اینکه کیفمون کوکه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- این ست شطرنج شیشه ای رو از جنوب با خودم آوردم &#8230; مادر یه شربت آلبالو درست کرده که واقعا محشره &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/VkI4I540PFg9yeSKguqa0q8_kABph7jm9iW-HemDn8I?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh5.googleusercontent.com/-oSWijwJ-QiE/TjVOKI-nWQI/AAAAAAAADdQ/TCeLyHVlIYs/s800/2011-07-19-0001.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- حالا با این همه دبدبه و کبکبه ای که من در خانه دارم و در طی شرایط اخیر کم کم حس میکنم بهای دلار بنجامین احسان داره در معرض کاهش ارزش قرار میگیره &#8230;حضور   &#8221; تو &#8221; ی من در همه جا دیده میشه &#8230; مامان در هر فرصتی در موردش صحبت میکنه . حتی پدرم که طبق سناریوی ننوشته ی مردان کرد قاعدتا در مورد این موضوع نباید خیلی صحبت کنه ، گاهگاهی که فرصتش پیش میاد در موردش حرفی میزنه و رد میشه ولی تمام سئوالات رو از &#8220;تو&#8221; ی خودش میپرسه &#8230; یکی از شبها تا ساعت حدود 2 صبح در مورد این موضوع حرف زدیم &#8230; پدرم اعتقاد داره که بهتره زودتر &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">- علی فرخی رو دیدم . با حسام الدین نه از نوع سراجش دیدار کردم . با حاج آقا ضیغمیان که زمانی و در دوران خدمت سربازی مسئولم بود دیداری تازه کردم &#8230; در کل مرخصی آرومی بود &#8230; در حال برنامه ریزی برای آخرین روز مرخصی ام هستم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="https://picasaweb.google.com/lh/photo/UK_qJPPX_MtlN0OaJRDpCq8_kABph7jm9iW-HemDn8I?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="https://lh3.googleusercontent.com/-i-15Zdhk3nw/TjVOKZfAk_I/AAAAAAAADdU/LxOd_uPTQlg/s800/2011-07-26-0001.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">- فعلا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ahsan.ir/weblog/daily/2011/07/26/20110726/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

