بایگانی برای دسته ’خاطرات سفر از ایران تا افریقا – گینه استوایی‘

21
JUL

خاطرات سفر ده ( بازگشت تبعیدیها )

بدست احسان عیوضی در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

امروز چهارشنبه 21 ژولای 2010 میلادی مطابق با 30 تیر ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- بالاخره دو تا تبعیدی از آغوش اون یکی وطن !!! به آغوش این یکی وطن بازگشتند …

- دو تا تبعیدی در دفتر باتا در غروبی استوایی  … شنبه 17 ژولای 2010


- و خدا میداند که چه کسانی با حسرت پروازشان از این جهنم سبز را در قاب این پنجره به تصویر خیال کشیده اند … دلتنگی های دوستان رفته من از این پنجره شنیده میشود … بعید نیست روزی هم این پنجره از شدت دلتنگی به آسمان پر بکشد … پنجره ها قانون نیوتن نمیدانند … و شاید این قانون تنها برای کسانی که میدانند اثر داشته باشد … شاید …

- تبعیدی ها در فرودگاه باتا … در انتظار پرواز … محیط امنیتی … امکان تصویر برداری نبود … یکشنبه 18 ژولای 2010 ساعت 06:00 الی 08:00

- تبعیدیها در هتل یولی در مالابو یکشنبه 18 ژولای 2010 ساعت 10:00 الی 17:00

- تبعیدیها در فرودگاه مالابو در انتظار پرواز به فرانکفورت … محیط امنیتی … امکان تصویر برداری نیست … یکشنبه 18 ژولای 2010 ساعت 18:00 الی 20:00

- تبعیدیها در فرودگاه فرانکفورت – رستوران مکدونالد در انتظار پرواز به تهران … دوشنبه 19 ژولای 2010 ساعت 06:00 الی 18:00 !!!

- سالن شماره C فرودگاه فرانکفورت … محلی برای استراحت … از این سالن گویا مسافرین شرق آسیا رفت و آمد دارند . از یک میلیاردو دویست میلیون جمعیت چینی تقریبا نهصد میلیون نفر امروز از اینجا رد شدن !!! بقیه هم بلیط گیرشون نیومده احتمالا  !!! تقریبا همه هم یه شکل !!! آدم فکر میکرد میرن بعدش دوباره از در پشتی میان تو !!!!

- نمایی از ساختمان روبرو در جایی که من به آسودگی روی صندلی راحتی دراز کشیده بودم … توی انعکاس شیشه های ساختمان روبرو میشه ابرها رو دید … و هواپیمایی که در حال تیک آفه …

- تصویری دیگر از ساختمال DHL یا ساختمان بسته های هوایی لوفتهانزا …

- و به خانه بازگشتم … به همان هوای گرم … صدای پنکه اتاقم … هوای دم کرده شهر من … باز هم شنیدن آهنگها با صدای تا ته بلند !!! هوای بیخیالی … شادمانی بودن … و فقط بودن … و نه تلاشی برای اثبات … در اینجا من هستم … رها از هر اثباتی … هوای مرداد رو دوست میدارم … این هوا هوای من است …

.
.
.
- یادتان باشد … هیچ وقت برای من نگران نشوید … هیچ وقت …

7
MAY

خاطرات سفر نه ( لب بر لب اقیانوس )

بدست احسان عیوضی در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

سلام …

اول مرسی از اظهار لطف همه …

ابتدای بخش عمومی

این قسمت عمومیه … اگه حوصله ندارید این بخش رو رها کنید !!!

شنبه 01 می 2010 میلادی مطابق با 11 اردیبهشت ماه 1389 خورشیدی …

اینکه متاسفانه نشد بلیط هواپیمای کرمانشاه – تهران رو تهیه کنیم … جمعه ( دیشب ) حدود ساعت 23:00 با دفتر هواپیمایی ماهان تماس گرفتم ، قرار شد فردا ( شنبه ) ساعت 05:00 پای پرواز باشم …

این عکسها رو توی شب از لپ تاپم گرفتم …

مینویسم تا یادم بمونه این جمله رو : آدم گاهی اوقات یخ میکنه … اون شب آنقدر حالم از چیزی که حس کردم بد شد که توی ویندوز نوشتم … شاید تنها تو بدونی …

- ساعت 01:50 خوابیدم و ساعت 04:15 بیدار شدم … با پدر به فرودگاه رفتیم … بیست تا صندلی خالی انتظار منو میکشیدند … با پرواز 05:45 به تهران رفتم …

- توی تهران بعد از دیدن آقای علی مرادی اقدم ، به دفتر ایشان رفتم … پروژه هایی رو در دست اجرا داره که براش آرزوی موفقیت میکنم … بعد از اینکه نهار رو هم اونجا صرف کردم با هم به پاساژ پایتخت رفتیم جایی که نفر بعدی انتظار منو میکشید … باران میبارید … قرار بعد از پایتخت دیدن مسیح صفاری بود …

- توی دفتر کار آقای مسیح نشستم البته بهتره بگم چون ایشان کلاس داشت تا آمدن ایشان به خواب عمیقی فرو رفتم … تا حدود فکر کنم 17:00 بود که برای آخرین گشت قبل از مسافرتم در تهران با هم بیرون رفتیم … برام دو تا هدیه گرفت … یکی از یکی بهتر … کلی ذوق کردم … بعدشم رها ( همون ولو منظورمه !!! ) در خیابانها … در خیابانهای تهران چه چیزها که آدم نمیبینه !!!

- پیاده مسافتی رو با هم رفتیم و برگشتیم … به دنبال چیزهایی !!! .و چیزهایی ( همین جا بگم این بچه اگه بد شده کار من بوده !!! اون بیگناهه !!! )

- شام رو با مسیح بیرون رفتیم … فکر کنم فلکه اول صادقیه … اونجا به مسیح گفتم که چقدر دوست دارم گازش بگیرم !!! و البته گرفتم !!! …

- به خدا شاید باورتون نشه ولی دلم میخواست بخورمش !!! مسیح رو میگم !!! خیلی شانس آورد مسیح که وقت به اندازه کافی نداشتم !!! …

- به اکباتان رفتیم … یک کیلو آجیل رو مسیح برام گرفت … خوب شد نخوردم این بشر رو … هنوز البته وقت هست …

- با آقای مرادی اقدم ساعت 22:00 توی اکباتان ملاقات مجدد داشتم … کوله پشتیم رو از من به عنوان امانت گرفته بود که به من پس داد … به آقای اقدم گفتم که اگه این لطف رو نمیکرد به راحتی نمیتونستم توی تهران تردد کنم به خصوص با اون باران اون روز …

- با مسیح دو عدد آیس پک زدیم … من کلی با صدای بلند بد و بیراه گفتم و آنقدر قاه قاه خندیدم که صدام گرفت … مسیح یادته میخواستی چی برام بخری و من چی رو با صدای بلند توی اکباتان داد زدم !!! ولییییییی چه جلافتا !!! و میدونی که توی فرودگاه هم پیدا نکردم و موند که توی افریقا خرید بشه ؟؟؟

- به فرودگاه رفتیم … قرار شد یه مسافر قاچاق رو که یه بنده خدایی دست و پاش رو با اعمالی جلافتبارانه توی بدنش فرو برده رو از ایران خارج کنم … قرار شد یه سری عکس از این مسافر قاچاق تهیه کنم تا به طور کپی رایت دارانه !!! در سایت مسیح قرار بگیره …

شرح این اتفاقات رو هم اینجا نوشته مسیح …(+)

.
.
.
- میدونید … آدم در آخرین لحظات جدا شدن از هر چیزی … حتی چیزای بد و حتی چیزای زشت … یه جوری میشه … میدونید حتی با اینکه تا آخرین ساعات اقامتم توی ایران اس ام اس دوستی بهم میرسید یا گاهی اس ام اس دوستان دیگری … در نهایت ، در نهایت ، من دارم جدا میشم … میدونید مث این میمونه که یه کاغذ رو با سریش روی دیوار بچسبونن و وقتی که خشک شد بخوان جداش کنن و چون نمیشه … تکه تکه از روی دیوار ، ریزه ریزه از روی دیوار بکنند کاغذ رو … دوری همیشه دوریه … حتی اگه سه سال تجربه رفتن و آمدنش رو داشته باشی … حتی اگه سی سال …

- هواپیما ساعت 03:10 به مقصد فرانکفورت پرواز کرد … بهرام رازانی جا موند چون ماشینش خراب شده بود و در نتیجه نمیتونست سر وقت به فرودگاه برسه … و ما چهار نفری مسافرت رو شروع کردیم … آنجلها هر روز بهتر از دیروز … خلبان با همون صدای گرفته lady’s and gentleman میگفت … و من به سمت فرانکفورت در یه 747 در پرواز بودم … مث افکارم … مث رویاهام که پشت هواپیما لاجرم کشیده میشدند … جسم من در هواپیما در حال حرکته … این جسم … خیلی سنگینه … خیلی …

- در فرانکفورت فقط انتظار انتظارم رو میکشید … تا پرواز بعدی ساعتهام رو با خواب پر کردم …

- وقتی هواپیما از فرانکفورت بلند شد و توی مالابو نشست … باز همون هوای دم کرده … باز همون غروب استوایی … میدونید هوای غروبهای استوایی مث ظهرای تابستونه خودمونه … لزج و به نظر من دلچسب ، کمی کرختی میاره … کمی سستی لذت بخش ، به خصوص اگه توی هواپیما و اینا !!! … آنجلها با کمی تغییر رنگ همون آنجلها بودند … باور کنید یا نه سیاه پوستان هم زیبایی خاص خودشون رو دارند … این رو از من بپرسید که بینشون زندگی کردم …

- به هتل یوری رفتیم … بچه ها رو در یه سوییت سه نفری جا دادم و خودم یه سوییت یه نفره رو گرفتم … در لابی هتل با یه خانم 33 ساله اهل مکزیکو سیتی آشنا شدم … حدود یک ساعتی توی لابی هتل صحبت کردیم …تا صبح زیر باد کولر گازی به خواب عمیقی فرو رفتم …

- با پرواز ساعت 07:00 صبح به باتا رفتیم … به جایی که سوییت ما تا اقیانوس اطلس جنوبی به اندازه صد قدمه …
.
.
.

انتهای بخش عمومی …

.

.

.

- حدود ساعت 15:00 تصمیم گرفتم که تنهایی لب ساحل قدمی بزنم … یهویی فکر کردم یعنی میشه من این رو از خودم دریغ کنم که پاهام برهنه باشه و روی ساحل اقیانوس راه برم ، بگذارم که پاهام توی موج اقیانوس قرار بگیرن ، رها و آزاد دانه های شن رو حس کنن … پاهام رو تا جایی که بتونم توی شنها فرو کنم … روی خط ساحلی که میلیونها و میلیونها بار شسته شده و باز هم میلیونها و میلیونها بار شسته میشه قدم بزنم و نگران این نباشم که آیا روزی کسی بفهمه آیا من هم اینجا بودم ؟؟؟ یعنی میشه از خودم دریغ کنم که بی غم دیروز و بی اندیشه فردا ، آزاد روی این شنها فقط باشم … فقط باشم …

اسم دوستانی که به ذهنم رسید رو نوشتم … از من خرده نگیرید که چرا اسمتون نیست … شاید چند بار نوشتم و این امواج شیطونی کردند و موج اسمها رو شست … این بود که میدونم یکی دو تا از اسمها جا مونده … اونها رو جای دیگه ای نوشتم … اونجا محفوظه …. خلاصه عفو کنید ما را …

اولیشم عمدی نوشتم آرام !!! چون یه اقیانوس به اسمشه … اگر چه دلش از یه اقیانوس هم وسیعتره …

این آخریه نوشته شده : دوست مشکوک خانوم دالتون !!!

شلوارم دو رنگ شده بود … از بس قشنگ شده میخوام بدم همین طوری دوباره رنگش کنند …

فعلا …

19
MAR

خاطرات سفر هشت – از بین سه قاره

بدست احسان عیوضی در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . در راه !!!

از 16 مارس معادل 25 اسفند تا 19 مارس که معادل 28 اسفند میشه رو من از سه قاره عبور کردم … افریقا – اروپا – آسیا …

16 مارس – 25 اسفند :

- من – فریدون مرادی – محمد باقری و حمید شیار سودا – تیمی بودیم که قرار بود به سمت ایران حرکت کنه …

- فریدون مرادی و محمد باقری صبح با ماشین از موکومو به سمت باتا حرکت کردند و قرار شد به این علت که مهندس شیار سودا هنوز برای نصب قطعاتی از پل باید می ایستاد ، منتظر باشیم که ماشین برگرده و ما رو عصری به باتا ببره ، به همین خیال بودیم که خبر رسید ماشین که مسافرها رو پیاده کرده و در راه برگشت تصادف کرده … از طرفی مهندس شیار سودا هیچ مدرکی نداره و به این ترتیب اگه با تاکسی بریم چند روز بعد توی نیویورک تایمز میخوندید : شخصی وبلاگ نویس که بعدا هویتش به عنوان قاچاقچی انسان فاش شد ، قصد انتقال یک مهندس نصب پل را داشته که با هشیاری نیروهای مست پلیس مرزی گینه استوایی به دام افتاد !!!

- میدونید … در بدترین شرایط و وقتی که میبینم هیچ چیز جالب نیست … میدونم که بالاخره یه اتفاقی می افته … و افتاد … حسین رحیمی بنده خدا شبانه برگشت تا با ماشین شرکت ما رو به باتا ببره … و در نهایت ما باتا بودیم …البته کمی پول خرج کردم … گاهی پلیسها رو باید نگه داشت … حتی اگه بعدا به دردی نخورن …

روز 17 مارس – 26 اسفند :

- صبح به فرودگاه رفتیم … از اونجا آنلاین شدم … هنوز از کارگاه نرفته ، کارهای عجیب و غریب مستر معروفه !!! شروع شده … وه که از دست این آدمهای عجیب !!!

- سفارش پیکانته رو بالاخره گرفتم و قرار شد که مقداری از این معجون وحشتناک ، تحت الحفظ به شرق ایران ارسال شه …

- مهماندارها عوض شده بودند و به چشم دختر همسایه خوشگل و اینا !!! یکیشون که دیگه خیلی دو رگه بود … معلوم بوده خدا توی روز یکشنبه تعطیل و بعد از اینکه از کلیسا برگشته ، سر صبر نشسته و پرداختش کرده !!! ( یعنی سر صبر … باید توضیح بدم یعنی !!! )

- خلاصه ما توی آسمون ، آنجلها توی آسمون ، خدا توی آسمون ، همه چی آسمونی !!! که یه دفعه دیدم روی زمینیم !!!

- به مشورت بچه ها و با چهار رای موافق ( خودمم به خودم رای دادم !!! ) و 500 تا ممتنع !!! من به عنوان صندوق ارزی انتخاب شدم … تاکسی گرفتم و به هتل ایمپالا رفتیم … یه سوییت گرفتیم تا ساعت 18:00 که مبلغش شد 50.000 سیفا … نهار رو رفتیم بیرون …

- به خرید رفتیم … نستله هنوز بودش … یه کارتن گرفتم … بچه ها میدونن کدوما رو میگم …

- و ساعت 18:00 در فرودگاه بودیم … دیگه به پاپی زنگ نزدم … کارها رو انجام دادیم و گردنبند سفارشی یکی از بچه ها رو خریدم … باید کم کم چشمهامون رو میشستیم و جور دیگه ای میدیدیم … آنجلها سفید میشوند آخر …

روز 18 مارس- 27 اسفند :

- در فرودگاه فرانکفورت آلمان … پرواز بعدی حدود 12 ساعت دیگه هستش … مک دونالد جالبترین چیزیه که اینجا باهاش برخورد میکنم … و خواب …

- انتظار برای پرواز …

- توی هواپیما چون ساکم خیلی بزرگ بود و به همون علتی که ساک بقیه هم بزرگ بود !!! ساک من رو به first class انتقال دادند …

- حینی که چراغ روی سرم روشن بود و میخواستم که مطالبی رو که باید نوشته میشد بنویسم … متوجه شدم متکام قرمزه … دستامم کلا قرمز قرمز بودند … فکر این که خون باشه برام عجیب نبود … خودنویس عزیز قرمزم احتمالا به علت ارتفاع ( علتی که نمیدونم درست باشه یا نه ) سرزیر کرده بود و ما رو مورد تفقد قرار داده بود … از یکی از آنجلها یه خودکار درخواست کردم … نوشته ها باید نوشته بشن …

روز 19 مارس – 28 اسفند :

- ساعت 02:00 صبح در فرودگاه امام به زمین نشستیم …

- به فرودگاه مهرآباد رفتیم …

- مسیح به دنبالمون اومد .. تا ساعت 4:30 توی تهران گشت زدیم …

- ساعت 06:00 … پرواز به سمت کرمانشاه …

- خونه هستم … بعد از گذر از سه قاره به خونه برگشتم …

فعلا …

30
DEC

خاطرات سفر هفت ( تهران – فرانکفورت – آبوجا – مالابو ) یا خاطرات 20091230

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . آنجلها … نبود کافی نت … بودن مکدونالد … من بیگناهم !!!

اون روز چهارشنبه 30 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 09 دی ماه 1388 خورشیدی

پرواز ساعت 03:10 صبح به وقت تهران انجام شد … هواپیما خلوت بود … خیلی کمتر از اونی که انتظار میرفت مسافر داشت … یه پتو روم کشیدم و شب رو تقریبا خوابیدم … آنجلها در راهرو در حال رفت و آمد … آنجلهایی نشسته و آنجلهایی در بیرون در حال پرواز و آنجلهایی در ذهن من !!! آنجل در آنجلی بود خلاصه !!! و سهم من ؟؟؟ همان پتو !!!

صبح ساعت حدود 06:00 به وقت فرانکفورت هواپیما به زمین نشست و برای حدود پنج ساعت یعنی تا زمانی که پرواز بعدی آماده بشه من در فرودگاه موندم … به عادت همیشه به مکدونالد رفتم … یه همبرگر مرغ ، سیب زمینی و کوکا کولای بزرگ به علاوه یه بطری شیرکاکائو … در حینی که موبایل گرامی داشت شارژ میشد من هم با خیال راحت با این خوراکی ها سلام و علیکی کردم …

- ساعت 11:30 پرواز بعدی انجام شد … چندباری شویی که سفر قبلی دیدم رو باز هم دیدم … rosenstols و jonas brothers … هر دو عالی بودند …

- و باز هم خواب تا مقصد و این بار مقصد ما آبوجا پایتخت نیجریه بود … هواپیما حدود 50 دقیقه توقف داشت … چیز زیادی دستگیرم نشد چون نمیشد از هواپیما خارج شد … مدتی رو در راهرو قدم زدم …

- ساعت 19:40 هواپیما بعد از یه نشست 50 دقیقه ای در آبوجا در مالابو به زمین نشست …

- در فرودگاه پاپی و آرماندو رو ملاقات کردم … شب رو در هتل گذراندم که گرچه محل جالبی برای ماندن نیست ولی خب صرفا برای یک شب هست و به جایی هم بر نمیخوره …

فرانکفورت … نمایی از یک 747 که از قسمت مکدونالد برداشته شد …

نمای داخلی هواپیمای فرانکفورت – آبوجا – مالابوشماره صندلی من G45 بود …

17
DEC

خاطرات سفر شش ( تهران – فرانکفورت – مالابو ) یا خاطرات 20091217

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . در فرودگاه فرانکفورت چیزهای مهمتری از نوشتن وجود داره !!!

اون روز پنج شنبه 17 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 26 آذر ماه 1388 خورشیدی

سلام فرانکفورت !!!

این سری چون باری که همراه داشتم یه کمی توی مارتینز سنگین شده بود و از طرفی بارها تمام غرفه ها رو گشته بودم ، تصمیم گرفتم که فقط به مکدونالد برم و سود سالانه شون رو چند درصدی افزایش بدم !!!

توی فرانکفورت ما سه نفر از دوستان رو که داشتن به گینه میرفتند ملاقات کردیم … توی گیت که ساکها بررسی میشدند یکی از آقایان مجبور شد شامپو ، افتر شیو و ادکلنش رو جا بگذاره چون قاعدتا نمیشه بیش از 100 میلی لیتر مواد مایع رو توی هواپیما حمل کرد …

بعد از اعلام حضورم در مکدونالد به قسمتی از فرودگاه رفتم که استراحت کنم … در این قسمت تعداد زیادی صندلی رو قرار دادند و محوطه رو هم برای استراحت تاریک کردند …

لحظه ای که روبروی دیوار شیشه ای مکدونالد که مشرف به یکی از باندهای فرودگاه هستش ایستادم متوجه شدم میشه عکس ترکیبی بگیرم … نمونه هاش رو گذاشتم …

ضمنا اگه لازمه و میخواید عکسهای بیشتری از فرودگاه رو ببینید به دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا برید .. عکسهای بیشتری از فرودگاه فرانکفورت رو میتونید اونجا ببینید…

توی این کوله اشیای خاصی وجود داره … خییییییییییلی خاص !!!


اینجا همون محل استراحت هستش … عکس خود من هم توی شیشه روبرویی قابل تشحیص نیست !!!!











2
OCT

خاطرات سفر پنج ( تهران – فرانکفورت – مالابو ) یا خاطرات 20091002

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

این نوشته ها رو نمیتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . چون در حال سفر بودم !!!

اون روز جمعه 02 اکتبر 2009 میلادی مطابق با 10 مهر ماه 1388 خورشیدی

ساعت 19:00 دیروز از کرمانشاه به سمت تهران پرواز کردم … خانوادم از یک طرف و دوستان هم از طرف دیگه با اس ام اس و تماس باهام خداحافظی میکردند …
میگن آدم باید سبک سفر کنه ولی میدونید من علاوه بر یه ساک 28 کیلویی و یه کوله 4 یا 5 کیلویی ، سنگینی دیگه ای رو احساس میکردم که گرچه هیچ باسکولی در هیچ فرودگاهی در سرتاسر عالم نمیتونه وزنش کنه ولی میدونی که باید تا مقصد و حتی تا چند روز بعد از اینکه اوضاع برات عادی میشه حملش کنی و من یکی از اون بارها رو داشتم …
به تهران رسیدم و مسیح به استقبالم اومد … البته همراه با مسیح من همزمان به طور دائم در حال ارسال و دریافت اس ام اس بودم … بعدش همراه مسیح به محل قرار برای دیدن رضا مشیری رفتیم … رضا در حال حاظر در متروی تهران مشغول به کاره … خاطرات دوران سربازی دوباره زنده شد ، سوتی ها ، جیم شدنها ، متلکها و هر چیزی که توی دوران سربازی هر جوانی میتونه رخ بده رو دوباره برای هم زنده کردیم … از 118 گفتیم ، ( آخه میدونید خیلی از اسامی از ذهنمون پاک شده و فقط شماره و یا محل خوابش یادمون مونده … ) … شام رو با هم خوردیم و بعدشم از هم جدا شدیم … من با مسیح تا محلی رفتم که بتونم با آژانس به فرودگاه امام برم … مسیح حالش خوب نیست … در واقع اصلا حالش خوب نیست … و این موضوع باعث شد که من در گرفتن آژانس اصرار بیشتری به خرج بدم تا اون بتونه و بره استراحت کنه … حتی این احتمال وجود داشت که شنبه رو بره بیمارستان … خلاصه از مسیح جدا شدم و به طرف فرودگاه رفتم …

ساعت حدود 02:20 پرواز ما به سمت فرانکفورت انجام میشد … بارها رو تحویل دادیم ولی اون بار کذایی رو نمیتونستم تحویل بدم … اون بار رو به هیچ کس نمیدم … در ضمن یادم رفت بگم که ما چهار نفر بودیم …

آقایی که مسئول دریافت مدارک ما بود ( فرودگاه امام )

تابلوی روی سر همون آقا !!!!

صبحانه لوفتهانزا که در فرودگاه سرو میشه و شامل یه تکه گوشت ، نان ، دسر میوه ، عسل ، کره ، مربا ، آب پرتقال ، چایی و شیر هستش . البته نوشیدنی ها رو باید خود شخص شخصا بره و بر حسب دلخواهش برداره …

فرودگاه فرانکفورت – نمای داخلی البته از اونجایی که من نشستم …

و در حال حرکت به سوی مکدونالد …

این درب ورودی مکدونالده …

و این هم محوطه داخلی

نمیگین نوش جان ؟؟؟

الان هواپیما در حال نشستن در مالابو پایتخت گینه استواییه .

و اتفاق جالب … اینکه وقتی رسیدیم دیدیم که ساکهامون نرسیده … نصف بیشتر مسافرها ساک نداشتند و در این جور مواقع قبل از خروج از فرودگاه بهتره که مراجعه کنید به دفتر هواپیمایی که بلیطش رو دارید و فرم نرسیدن ساکتون رو پر کنید تا اگه پیدا نشد بتونید بعد تر بر اساس همون برگه ای که براتون پر کردند و یک نسخشم دستتونه ادعای خسارت کنید ، همراه ما هشت عدد بسته و ساک بود که دوتاش رسید و این هم برگه ضمیمه بارها هست که روی بلیط من جا خوش کرده …

این هم پرواز مالابو به باتا …

امیر حسینی رو در فرودگاه باتا ملاقات کردیم … به خانه رفتیم و شام خوردیم … خوابیدن در هوای شرجی اقیانوس و فکر اینکه چه میشود و جواب اینکه ” هر چه پیش آید خوش آید ” …

و خوابی عمیق به وسعت اقیانوسی که در فاصله چند متری ما آرام در حال تلاطم است … گویا قصه ای میخواند … قصه ای از دریانوردانی که درد زخم عشقشان بیش از درد زخمی است که کوسه ای بی محابا بر بازویشان به یادگار گذاشته و آب شور دریا هر بار با بوسیدن زخم چیزی را در یادشان زنده میکند … گاهی اثر یک بوسه ، از زخم دندان کوسه دردناک تر است … بسا که آن شیرین بود و این زخم با شوری آب دریا به فغان می افتد … عجبا که شیرینی از شوری رنجی بیش دارد …

شب به خیر …

فعلا …

28
APR

خاطرات سفر چهار ( فرانسه – مالابو )

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

سلام
مدتی میشه که در مورد خاطرات سفر ننوشتم .
سری بعد ما برای یک بار و فقط یک بار از فرانسه گذر کردیم .
دوباره پرواز همون ساعت 2 یا 3 صبح به وقت تهران و بعد از حدود 6 ساعت و خورده ای نشستن در فرودگاه “دوگل” فرانسه . چیز جالبی که در این فرودگاه وجود داره جدایی کامل تمامی گیتها از هم هستش . یعنی اینکه شما مثلا در سویس با پای پیاده میتونید سالنها رو طی کنید یا اینکه سوار متروی داخلی فرودگاه بشید ولی در فرودگاه فرانسه این طوری نیست و شما باید برای مثال اگه در گیت A از هواپیما پیاده شدید و بلیط بعدی شما در گیت مثلا E هست باید اول کارت پرواز رو دریافت کنید و بعدش از درب خروجی گیت بیرون برید و با اتوبوسهایی که به طور دوار بین گیتها در حرکتند به گیت مورد نظرتون برسید . نکهته جالب دیگه هم اینکه در تمامی فرودگاه به این بزرگی شما نمیتونید یه اتاق سیگار پیدا کنید . مورد بعدی اینکه شما در فرودگاه “مارشال دوگل” میتونید تعداد بسیار زیادی مردان و زنان سیاه پوست پیدا کنید که خب این به دلیل اینه که یه زمانی شاید اگر نه تمام افریقا بلکه قسمت اعظمش در دستان این فرانسویان استعمارگر بوده و الان هم در اینجا که ما هستیم کاملا مشهوده که خیلیها بلدند فرانسه رو به راحتی صحبت کنند .

فعلا ….

پ ن یک : حالا دو تا بنویسم ایرادی داره مگه ؟؟؟
فعلا …

13
MAR

خاطرات سفر سه ( ترکیه – سویس – مالابو )

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

سلام

بالاخره روز پرواز ما فرا رسید . روز جمعه چهارم می  2007 مصادف با 29 تیر ماه  1386 و ما برای اونکه بتونیم جمعه به پرواز برسیم و باید به دفتر مرکزی هم میرفتیم باید چهارشنبه شب از کرمانشاه حرکت میکردیم تا پنجشنبه صبح قبل از تعطیلی دفتر مدارکمون رو تحویل بگیریم . من در اون شب مادرم رو ، خواهرهام رو و همه آنچه که داشتم رو جا گذاشتم . باید میرفتم . آخرش هم نفهمیدم چرا که در واقع توی اون شب من در واقع جا موندم . توی خونه مون . توی اتاقم . پیش مادرم . پیش پدرم که هیچ وقت خدا هیچ چیزی رو بروز نمیده ولی میشه فهمید پشت اون چهره به صلابت صخره ، روحش به خاطر من چه اضطرابی رو تحمل میکرد . آخه من هنوز هم پسرشم . همون پسر کوچولو . به همون اندازه .بچه ها هر چقدر هم که بزرگ بشن باز بچه پدر مادرشونند . و خدا میدونه وقتی اتوبوس راه افتاد فقط جسم من رو با خودش برد .
شب رو توی اتوبوس با آقای زنده زبان بودیم . هر دو حال و حوصله حرف زدن نداشتیم ولی خب از هر دری سخنی شد . در بین راه که توی صحنه توقف داشتیم یکی از دوستان آقای زنده زبان به نام آقای سعید منتظر ما بود . ایشون جزو اشخاصی بود که از همون ابتدا به خاطر برخی مسایل احتمالا مادی از همراهی با شرکت صرفنظر کرده و دیگه برنگشت . من سیم کارت اون رو با خودم آوردم و اولین شماره من در گینه استوایی شد 575005 . بله یه شماره موبایل 6 رقمی که البته در مقایسه با جمعیت کشورش خیلی عجیب به نظر نمیرسه . این رو هم بگم که شماره های ثابت این کشور با رقم صفر شروع میشه .

در تهران
صبح زود به تهران رسیدیم و بعدشم تا دفتر شرکت رفتیم تا مدارک رو تحویل بگیریم . مدارک رو از خانم امامی تحویل گرفتیم و از خانم خدیو هم چند عدد قرص مالاریا گرفتیم . این رو هم بگم که این قرصها باید به صورت هفتگی مصرف بشه تا در صورت گزش مالاریا ، بدن بتونه در مقابلش مقاومت کنه و در ضمن اونجا یه تعهد نامه پر کردیم که اونجا بچه های خوبی باشیم ، شیطونی نکنیم و مشروب هم که اصلا حرفشم نزنیم و ما هم مثل بچه های خوب اول رفتیم دستمون رو با آب و صابون شستیم و بعد هم امضا رو زدیم آررررره و هنوز هم اروای عمه های محترممون همه داریم طبق مفادش عمل میکنیم . اونجا همسفرهای دیگه ام رو هم دیدم . آقایان حبیب رکاب ساز – علی رکاب ساز و لطف اله قربانی . ما قرار بود که باهم این سفر رو بریم .

در فرودگاه مهرآباد
همیشه خدا ما ایرانیها باید یه جورایی ثابت کنیم که جاهاییمون خیلی لنگ میزنه . برای تحویل بار که رفتیم و بهشون که گفتیم مقصد ما مالابو هست . یه حدود چند دقیقه ای با سیستم ور رفت و بعدش هم گفت که نمیتونه بار رو اونجا تحویل بده . به قولی اول پیاله و بد مستی . خلاصه از ما اصرار از اونها انکار تا آقایان راضی شدند که رییس بزرگ بیاد و سیستم رو رویت کنه شاید نفس خیرش به سیستم برسه و این کد بسته باز بشه که خوشبختانه شد و روی بارهای ما کدهای مسیرها رو زدند و ما رسید بارها رو از متصدی گرفتیم . این رو هم بگم که مقدار مجاز حمل بار در مسیر ایران ترکیه 30 کیلو و از اون به بعد که خطوط هوایی ما از ترکیه به سویس تغییر میکرد 20 کیلو میشه که باز هم قوانین ایرانی تا حدودی اجازه میداد تا یییییییییییییه حدی بار رو بیشتر از حددددددددد مجازش بار هواپیمای بیچاره کنیم .

هواپیمای تهران – استانبول
توی هواپیمای ترکیه که اتفاق جالبی می افته که البته توی خیلی از پروازهای “از” و “به” ایران قابل رویته و اون اینه که در پروازهای “از” ایران قبل از ورود خب خانمها رو میبینی دیگه ولی وقتی همه وارد هواپیما میشن و درب هواپیما بسته میشه دیگه یهویی میبینی خانمها نیستن . یعنی هستند ولی دیگه اون خانمهای قبل از بسته شدن درب یهویی غیبشون میزنه و اوووووووووووووو آرایشششششششششششششششششش ، اووووووووووو لباسسسسسسس ، اوووووووووو …. ( بد میشه دیگه نخونید خب ) . البته یه چیزی رو هم بگم به طور عادی هیچ ایرادی نداره منتها خدایی دیگه بعضی ها شورش رو در میارن و یه چیزی اون ور تر . یعنی خب بعضی ها عادی روسریهاشون رو در میارن و خیلی عادی برخورد میکنن با یه آرایش در حد متعارف و رفتاری سنگین و نجیب . منتها بعضیها بهشون مشتبه میشه که خونه خودشونه و اونها هم به همون موجود نجیبه تبدیل میشن دیگه . برای صبحانه خطوط هوایی ترکیش ایرلاین تخم مرغ سرو میکنه و خب خوبه ولی با سلیقه من خیلی جور نیست .

در ترکیه :
پرواز حدود 3 ساعت طول میکشه و پرواز بعدی ما از ترکیه به سوییس شاید در کمتر از یک ساعت بلند میشد و باید با این حساب حدس بزنید که چه بدو بدویی داشتیم ما .

در هواپیمای ترکیه سویس
باز هم صبحانه سرو میشه  و همون هواپیمای ترکی با مهماندارهای ترک – زیبایی ترکی – و کلا همه چیز ترکی .

در سوییس :
یه فرودگاه با شاید 1000 غرفه مغازه ، مردمی بسیار مودب ، محیطی تمیز و در کل جایی که میشد فهمید آسیا نیست .
بعد از تایید و گرفتن مجوز پرواز در هواپیمای سوییس – مالابو نشستیم از اینجا به بعد خط هوایی ما عوض میشه و ما با یه خط اروپایی که جزو بهترینها در دنیا هم هست سفر رو ادامه میدیم .

در هواپیمای سوییس به مالابو
این پرواز 6:30 طول میکشه . اول اینکه دیگه کمتر شکه شدیم چون خانمها یهویی گم نشدند و همه شکر خدا سرجاشون بودند و خب دیگه جای شکرش باقی بود . چیزی که در اولین برخورد با سوییسیها دست گیر آدم میشه . همون خونسردی اروپاییها و ادب بسیارشون هست . تمامی مهمان دارها بسیار مرتب . سرویس عالی و کلا همه چیز در سطح بسیار بالایی بود و حتی بعد تر که من با خطوط فرانسه و بعدها با خطوط لوفتهانزای آلمان جابجا شدم نظیرش رو ندیدم . در کل با سویسیها خیلی راحت تر میشه برخورد کرد و دیگه اینکه در فرودگاه سوییس آقایی هست به نام ” بهمن جابر زاده ” که یک بار کمک شایانی به یکی از گروههای ما که در حال گذر از سوییس بودند کرده .

و مالابو :
به مجرد پیاده شدن از هواپیمای سوییس یهویی دیدیم که چشمهامون ایراد پیدا کرده و همه سیاه سوخته شدند . احتمال این میرفت که چون برای استقبال از ما اومدن و زیاد جلوی آفتاب موندن این جوری شدند . در هر صورت دیدن یه کشور استوایی در نهایت سبزی و مناظری که فقط مخصوصه افریقاس برای لحظاتی که تا به حال حدود دو سال طول کشیده منو محصور خودش کرده . این رو هم بگم که طبق آماری که در رستوران به دست آمد گینه استوایی سبزترین کشور در دنیاست .

تمام شد ؟؟؟؟ نههههههههههههههه

مالابو به باتا
به وسیله یه فروند هواپیمای کوچیک از نوع موتور ملخی با یک پرواز 45 دقیقه ای از جزیره مالابو به خاک افریقا قدم گذاشتیم و جدی جدی شد که : اینجا افریقاست .
شب دیروقت که هواپیما نشست من برای اولین بار خانم سیندی ، آقای ظفری و آرماندو رو دیدم که برای گرفتن بارها و ترخیص ما اونجا اومده بودند ( آخه واقعا باید ترخیص میشدیم بعد از حدود 14 ساعت توی هوا حالمون خیلی هم خوب نبود ) و شب رو در دفتر باتا خوابیدیم و روز بعد با گابریل از باتا 200 کیلومتر رو با ماشین به سمت موکومو برای رسیدن به جایی که پروژه ما باید استارت میخورد حرکت کردیم .

و الان 21 ماه میگذره و من هنوز اینجام ….

پ ن یک : حرکتهای انسان همیشه از درونش انجام میشه . یادمه که جیرجیرک داستان پینوکیو بهش میگفت : معجزه درون قلبها اتفاق می افته و دیگه اینکه اگه بخواید ازاین جمله در یه سمینار استفاده کنید بهتره به قول مورفیوس بگین : تنها راه خروجی به درون باز میشه .

پ ن دو : هیچ وقت مسافرتهای طولانی اینچنینی رو با کت و شلوار یا لباس خیلی رسمی طی نکنید چون بعدش اتوکار رو بیچاره میکنید چون یقه کتتون رو با دمپاچه شلوارتون اشتباه خواهد گرفت در این مواقع بهتره با یه کاور لباس پلوخوریتون رو تا محل پوشیدنش همراهی کنید .

پ ن سه : به علت پاره ای مشکلات شماره های کد 5 اینجا رو نمیشه از ایران به راحتی گرفت در نتیجه ” مشترک محترم شماره ای که شما در وبلاگ دیدید رو دوباره نگرفته و نسبت به سلامت سر انگشتان خود مسئول باشید” با تشکر اداره حفاظت از آسیب انگشتان در اثر شماره گیری  .

پ ن چهارم : شخصا دارای یه پرده شخصیتی هستم که مایل به راه دادن کسی به درونش نیستم . به خاطر بعضی دلایل فعلا نظریات رو با تایید خودم به نمایش میگذارم . هر آنچه هستم همینی هست که میبینید و اگه لازم باشه خودم خودم رو بیشتر بهتون نشون میدم . اگر چه شاید چیزی برای نمایش دادن نداشته باشم و پشت پرده خالی باشه منتها همون هیچ چی رو هم اگه لازم نباشه نخواهید دید . چون پرده بر افتد …..

فعلا …

هواپیمایی Turkish Airline

این کوچولو در هواپیمایی ترکیش هست

نمایی از بالا از زوریخ

سر در ابرها

و بالاخره در مالابو میباشیم

از چپ به راست آقایان لطف اله قربانی – مصطفی زنده زبان -علی رکاب ساز و حبیب رکابساز

و جناب آقای آرماندو مردی از لحاظ رتبه بندی در سطح بالای کشور گینه استوایی که در آینده ای نزدیک تبدیل به یکی از مردان قدرتمند افریقا خواهد شد .
Armando if you can see your image then i wrote in the top of your image “The Powerful man form Guinea Ecuatorial That I know In The Near Date Transfer To The Top Of Powerman In The AFRICA” With The Best Wishes For You My Dear Friend .

27
FEB

خاطرات سفر دو (خدانگهدار پتروشیمی )

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

سلام

بعد از اونکه در عرض یک ساعت و نیم کار ما درست شد تا برای حرکت به غرب افریقا بار و بندیل رو ببندیم من به خانه برگشتم ولی در راه همچنان به این موضوع فکر میکردم که چرا مادر گرامی بدون هیچ گونه تبصره ای قبول فرمودند ؟؟؟!!! تا اینکه به خانه رسیدم و مطلب رو از ایشان جویا شدم . مادر خیلی ساده گفت : قبل تر من خواب دیده بودم که به یه مسافرت خیلی دور میری که برات خوبه . همین . خب گاهی پیش میاد که سخت ترین مشکلات به راحتی آب خوردن حل میشن و گاهی هم ساده ترین مسایل به بغرنج ترینها تبدیل میشن به قول اسپانیاییها ( ای سی ) .

روز بعد به شرکت رفتم و به مهندس اخوان قضیه رو گفتم که بنده خدا هیچ حرفی نزد و موافقت کرد . من اقدام برای گرفتن پاسپورت رو شروع کردم که حدود 10 تا 15 روزی طول کشید باید یه تست ایدز رو هم میدادم و کارت زرد رو هم میگرفتم و در این حین هم کارهای باقی مانده رو انجام میدادم . این رو هم بگم که شرکتهای خصوصی دیگه ای هم بودند که منو “مثل برق” کشف کرده بودند و منم هر زمانی که براشون کاری انجام میدادم “برق از چشمشون” میپروندم . باید اونها رو هم جمع میکردم و به قول معروف بیحساب میشدیم . همینه دیگه ، سفر به یه نقطه دیگه مثل این میمونه که داری میمیری و دوباره زندگی جدیدی رو شروع میکنی . باید حسابت پاک شه اون هم قبل از رفتن . خلاصه یه روز از دفتر تماس گرفتند و گفتند که باید جمعه راه بیفتی و بلیطت اوکی شده .

نمیدونید وقتی که متوجه میشین که جدی جدی باید برید هر روز که به زمان رفتن نزدیک تر میشین حس میکنید یه چیزی داره ازتون دور و دور تر میشه . یه چیزی داره از عمق وجودتون کنده میشه و از شما بیرون میره . بعضی وقتها آدم حتی نسبت به کسانی که ازشون بدشون میاد ، احساس نزدیکی میکنه .

دو روز مانده به رفتن از پتروشیمی با بچه ها طرح یه شوخی مسخره رو ریختیم و اون این بود که ما برای درخواست کالا از انبار کارفرما باید اسنادی رو چاپ میکردیم به اسم MIV و دستگاه نظارت پتروشیمی که MC نامیده میشه باید اونها رو بررسی و تایید میکرد . مسئول تایید آقای مهندس سیف بود و منشی ایشون هم خانمی به نام خانم ( جدی اسمش یادم نیست ) و هر سند هم 5 برگ داشت که باید هر کدوم از اونها رو آقای سیف امضا میزد و برای اونکه قبل تر ایشون فرموده بودند “اسنادی که شما میارید خیلی کمه چرا درخواستهاتون رو یکجا نمیارید”  و ما هم یهویی تصمیم گرفتیم تا خواسته ایشون رو اجابت بنماییم . اون روز من ساعت 7 صبح پای سیستم نشستم و ساعت 6 صبح روز بعد از پای سیستم بلند شدم ( توی رکوردهای گینس جایی داره یعنی ؟؟؟ ) و نتیجش حدود 1000 سری سند بود و هر سند هفت قلم و هر سند 5 برگ . خودتون حدس بزنید آقای سیف بعد از دیدن این همه اسناد چه حالی بهش دست میداد و امکان داشت … بشه . جای همین سه نقطه شد اسم رمز عملیات ما . البته من دیگه بعدش رو ندیدم چون همون روز تسویه رو تکمیل کردم و از پتروشیمی برای همیشه خداحافظی کردم .

پ ن یک : آیا باید همیشه پ ن داد ؟؟؟ و آیا این خودش پ ن نیست !!!

فعلا…

20
FEB

خاطرات سفر یک

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

سلام . احسان عیوضی هستم و قرار بود از خاطرات سفر به اینجا براتون بنویسم .

اول : اینکه چی شد من به اینجا آمدم دونقطه

من حدود دوسال قبل از این دوسال در ( یعنی چهار سال پیش ) KPIC99 یا پروژه پتروشیمی کرمانشاه مشغول به کار بودم نقطه در اوایل کار که فکر کنم اردیبهشت 82 بود ( اگه اشتباه بود بعدا تصحیح میکنم ) من به عنوان اپراتور انبار متریال پروژه به کار مشغول شدم نقطه سر خط

شرکت یواش یواش من رو مثل برق کشف کرد ( این که مثل برق منو کشف کرد یا مثل برق منو کشف کرد هر دوتاش منظورمه ) و یواش یواش کارهای دیگری رو هم مثل شبکه کردن ، انجام محاسبات اداری ، فرمول نویسیهای بخش مالی ، برنامه نویسی نرم افزار رابط با بانک ملی و صادرات و خیلی کارهای دیگه رو هم انجام میدادم البته حرفشون مثل مرد یکی بود و حقوقم تغییر نمیکرد نقطه سرخط

نمایی از پتروشیمی کرمانشاه قبل از تکمیل

من در پتروشیمی

مهندس اخوان مسئول انبار متریال

شهرام رجبی

از چپ به راست آقایان شهرام شیخی – مهندس اخوان – محمد زردلانی


از بالا و چپ آقایان غلام کریمی – سیاه کمری – قلی پور – شهرام شیخی – حسن همتی و محمد زردلانی

با آقایان دفتر فنی شرکت پارس کیهان

تاریخ 28-12-1385 را جشن میگیریم و همانطور که میبینید 84 هم آنجا بودیم

صحنه های آخر 85

در حال رقص

وداع با سال 85

آقای غلام رضا پارسیان

سر کلاس درس ویندوز یا اکسل این عکس رو گرفتم

آقای حمید رشیدی

دفتر انبار متریال در شرکت

آقای مصطفی زنده زبان در پارس کیهان

تا اینکه یک روز آقای مصطفی زنده زبان برای مصاحبه در مورد یک پروژه که قرار بود در گینه استوایی انجام بشه به تهران رفت . قبل از رفتن به من گفت که یک برگ از خلاصه سابقه کارت رو به من بده تا وقتی که رفتم اونجا با خودم ببرم و اگر اشتباه نکنم اون روز پنجشنبه بود نقطه برو سر خط . اگه نوشتم برو سر خط چطوری داری این رو میخونی ؟؟؟ دیدی حالا دیدی ؟؟؟؟!!!!

فردا من سرکار بودم و حدود ساعت 10:30 بود که آقای زنده زبان با من نماس گرفت و گفت که با مدیر پروژه اونجا به توافق رسیده و بعدش که برگه مشخصات کاری منو به ایشان داده ، ایشان با آمدن من موافقت کرده و الان میخواد نظر من رو بدونه . قبلش این رو براتون بگم که مادرم وقتی که حرف از رفتن من برای کار به پروژه آبادان یا عسلویه میشد مخالف بود و میگفت که اگه ازدواج کنی آره ولی غیر از این نمیشه …. سر خط

من موندم و اینکه خب رفتن من به جنوب ایران مشکل داره حالا غرب افریقا؟؟؟ به آقای زنده زبان گفتم امشب که شما برگشتی با هم صحبت خواهیم کرد ولی قضیه چیز دیگه ای بود یک ساعت و نیم بعد راس 12 ایشان مجدد تماس گرفت و گفت که مدیر پروژه تماس گرفته و گفته که بهش بگین برای دفتر فنی جاش رو خالی کنم یا نه بعبارتی میاد یا نه و همه اینها ظرف یک ساعت و نیم نقطه سرخط
خلاصه با پدر تماس گرفتم و ایشان به راحتی موافقت کرد ولی بعدش یهویی یادم اومد که وایییییییییییییییی مادرم نقطه
تماس مجدد گرفتم و این بار خواستم که با مادر صحبت کنم . ایشون خیلی راحت گفت دو نقطه ایرادی نداره
مجدد پرسیدم که متوجه شدی چی گفتم ؟؟؟؟؟ اون هم گفت بله با رفتنت به افریقا موافقم نقطه

به این ترتیب رفتن من به اون سر دنیا فقط در عرض یک ساعت و سی دقیقه درست شد نقطه سر خط

پ ن یک : یه چیزی بنویسم که دیگه از خوندنش نتونید فرار کنید ؟؟؟؟؟ برید پانوشت دو

پ ن دو : برید پا نوشت یک .

با من باشید تا خاطرات سفر رو براتون بنویسم نقطه احسان عیوضی آخرش هم .

Google Analytics Alternative