بایگانی برای دسته ’وقتی ایرانم – جنوب – کنگان‘

27
MAY

بالانشاژ خاطرات یا خاطرات 20110527

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

- سلام …

- قبل از  رفتنم به تهران و دیدن دوستان وبلاگی چند تا عکس و کمی توضیحات باقی مونده …
.
.
.
-شنبه 27 فروردین 1390

مهندس علی زاده رو که یادتونه ؟ این کوچولوم که یکی از دوقلوهای مهندس ولایی هست . ذاتا این بچه فتوژنیکه !!!

.
.
.
– جمعه دوم اردیبهشت 1390

فقط نمیدونم این دوربین اینجا چی کار میکنه !!!

.
.
.

- جمعه نهم اردیبهشت 1390

طلوعی دیگر در جنوب – بندر کنگان

.
.
.

- شنبه هفدهم اردیبهشت 1390

اصلا و ابدا فکر نکنید قصد داشتم کسی رو اذیت کنم !!! فقط خرید کردم همین … اون کیف هم لپ تاپ توش نیست اصلا !!! به جان خودم !!!

.
.
.

- در واقع قرار بود این پست رو دیشب (28 می 2011 یا هفت خرداد 1390 ) پابلیش کنم . در همین انتها هم یکی دو تا متن که قرار بود در همون روزها پست بشن رو گذاشته بودم . دیشبی که خواستم پابلیش کنم متن رو به علت سرعت بسیار کم اینترنت ، وقتی داشتم دسته ها رو تغییر میدادم حواسم نبود که متن نصفه نیمه آپلود شده و در نتیجه قسمتی از متن از دست رفت …

- فعلا …

14
MAY

سیزده روز در دربدری یا خاطرات 20110514

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز شنبه 14 می 2011 میلادی مطابق با 24 اردیبهشت ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- الان تهرانم و این پست در فرودگاه مهرآباد و قبل از قرار وبلاگی ای که قراره امروز بین بچه ها برگزار بشه نوشته میشه …

از اول عید تا روز سیزده نوروز چه خبر !!!

- سلام …

- تا روز هشتم هیچ چی !!! ببینید اصولا میشه یه نویس نده نم پس نده … در واقع از روز اول عید تا روز هشتم که من به اصفهان پرواز کردم ، تمام مدت در کارگاه حضور داشتم … به عبارتی نیمه اول … تنها چیزی که باید نگاشته بشه و اصولا اهمیت داره … گفتگوهای ” منِ تو ” و ” تو ی من ” بود …

- روز هشتم عید طبق برنامه ای از پیش تعیین شده و برای همراهی با خانواده به اصفهان پرواز کردم .

- این تصویر از سفره هفت سین داخل فرودگاه عسلویه گرفته شده …

- روز نهم من باید قاعدتا در مجلس عروسی خواهر دوستم حضور بهم میرسوندم ولی خب میدونید یهویی میشه دیگه … دقیقا در همون ساعاتی که باید در مراسم عروسی میبودم زیر سِرُم داشتم دقیقه ها رو سپری میکردم که کی سِرُم تموم شه و من بتونم دوباره به خونه برگردم … چیزی که فکر میکردم یه حساسیت ساده بوده وقتی که به متخصص مراجعه کردم تبدیل شده به کابوسی که اگه شاید کمی دیرتر به دکتر میرسیدم باعث ایجاد آسم میشد … یه سرفه کوچیک که قاعدتا هیچ چی نبود و هدیه ناچیزی از آلودگی آب و هوای محل کارم شاید …  من رو وادار کرد که طی چند روز به الک تبدیل بشم که از بس سوراخ نمودند ما را … چیزی که نفهمیدم این بود که خونه خاله قزوین بود یا اصفهان !!!

- روز یازدهم فروردین اصفهان رو به مقصد کرمانشاه ترک کردیم … توی راه در مورد اتفاقاتی که افتاده با خانوادم صحبت کردم و اینکه خدا دعاهای ملت همیشه در صحنه رو میشنوه … به خانوادم گفتم که در راهیم ” من و تو ” ولی من به این راه امیدوارم …

- روز دوازدهم … یکی از بچه های دوران هنرستان در اقدامی غافلگیرانه سعی کرد که بچه ها رو دور هم جمع کنه … همون بچه های هنرستانی رو … هیچ دورانی در تحصیل من به اندازه دوره هنرستان زیبا نبود … بچه ها هر کسی از جایی و چند تایی هم خارج از ایران که قاعدتا یادشون زنده بود … زندگی با افراد چه ها که نمیکنه … هر کدوم از این بچه های دیروز مردانی هستند که یه خانواده چشم انتظارشونه … هر کسی به کسوتی مشغول … هبچ نغییری نکردیم ماها !!! جدی خاک عالم …

فقط من نمیدونم چرا توی این تصویر به حالت نیم نشسته نیم ایستاده ایستادم !!!

- و روز سیزده …

.

.

.

و … تنها برای تو …

- عمر من ، در سال پیش به رسم سیزده  ، دروغی رو گفتم که حتی باعث شد رفقایی که چند سال بود ازشون بی اطلاع بودم تماس بگیرند و تبریک بگن (+) … و این بار دوباره در همون محل و روی همون تپه ای که سال پیش یکی از دوستان وبلاگی طی اس ام اسی تهدید آمیز خواست که من رو له کنه … درست در همون حوالی برای ” تو ” نوشتم ” بی تو مرا حبس میشود ” و بی تو مرا جبس شده بود … در تمام لحظاتش به “تویی” فکر کردم که دورترها شاید با خانواده خودت سیزده رو بدر میکردی … و شاید من و تو فقط میدونستیم که نوشته سال پیش حقیقت پیدا کرده … گیرم شاید پدر تو کتابخونه نداشته باشه و سیگار هم نکشه ولی خب بقیش چی ؟؟؟ روز نهم یا دهم عید رو یادته ؟؟؟ از ساعت 22:00 شاید تا ساعت 01:00 صبح … فقط فرقش این بود که چون پدر تو نبود پدر من من رو بغل میکرد اگه میگذاشتم …

- یادته روز هشتم رو ؟ که برای من نوشتی که میترسی این میل ” من ” به ” تو ” به خاطر دوری از خانوادم بوده باشه و تو میترسی که وقتی من به جمع خانوادم برگردم ، یاد تو رو خاکستر فراموشی بگیره ؟؟؟ و دیدی که چی شد ؟ البته شاید باید این اتفاق می افتاد که بدونی یاد تو و جایگاه تو برای من جدای هر چیزی هستش که در اون روزهای اصفهان دیدم … وجود تو و دوست داشتنت جدای هر چیزیه که تا به حال داشتم و تو باید این رو میدونستی … باشد که در یاد بماند …

- فعلا …

26
APR

رستگاری در ساعت بیست یا خاطرات 20110426

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 26 آوریل 2011 میلادی مطابق با 06 اردیبهشت ماه 1390 خورشیدی …

- سلام .

- هنوز هم نمیتونم باور کنم که چه به من گذشت در اون شب … در شب 29 اسفند … و من قول داده بودم … قولی برای شناختم و میدونستم که به هر بهایی انجام میدم این عهد رو … و ” تو ” دیدی این صراحت نهفته در کلامم رو . قول داده بودم که من رو خواهی شناخت حتی اگر به تنفر ” تو ” از من بیانجامه… نمیخواستم تا “تو” رو به گمراهی دچار کنم …

- حتی نمیتونم در مورد اینکه چه بر من گذشت اظهار نظری داشته باشم … در 17:57:54 20-03-2011 درست در حین چت دونستم اتفاقی که پیش بینی اش رو انجام داده بودم داره به وقوع میپیونده … و چه باید میکردم جز بروز ذاتی که با اون تولد یافته بودم … در لحظات خاصی میشه مردی رو شناخت … زنی رو شناخت … که شاید در وضعیتی دیگه برای اون شناخت … برای اون اطمینان باید قرنها و فرنها زمان صرف کرد …

- در 17:57:54 20-03-2011 درست روبروی چشمانم اتفاقی که میدونستم دیر یا زود باید رخ بده اتفاق افتاد … و چه باید میکردم جز بروز ذاتی که با اون تولد یافته بودم … و اینجاست که باید جوهر وجود یک مرد هویدا بشه … ابراز حقیقت میتونه کسی رو آنقدر متنفر کنه که آرزو داشته باشه دیگه هیچ گاه در هوایی که دیگری تنفس میکنه نفس نکشه و یا آنقدر شیفته که حتی نخوان دیگه لحظه ای از هم جدا باشند … ” تو ” ی من ، پذیرفتم که من رو بشناسی … دوره از من گمراه کردن تویی که به اعتماد این شناخت ، شروع کردی راه با هم بودن رو …

- در 17:57:54 20-03-2011 درست روبروی چشمانم زندگی تمام وجود من رو به چالش کشید … چه باید میکردم … پنهان میکردم و تو رو فریب خورده میداشتم ؟ میگذاشتم در آغوشم باشی … آغوشی از دروغ ؟ یا حقیقتی رو در برابرت به نمایش میگذاشتم که میتونست تا ابد من رو از بودن حتی در خیال ” تو ” محروم کنه …

- تمام تصمیم من برای نمایان کردن حقیقتی ناگفته در مورد خودم به اندازه فشردن کلید ENTER و یا نگه داشتن کلید BACKSPACE بود . در این تفاوت ساده بین دو کلید ساده در کیبوردی ساده … من میتونستم تو رو فریفته شده داشته باشم … گاهی ذات آدمها در همین فاصله بین دو کلید یه کیبورد مشخص میشه …

- ENTER

- برای ” تو ” نوشتم که میدیدم خودم رو … بریده سر … خفته در خون ، به تیغ حقیقتی که به روی خودم کشیدم … باید تا 20:00 به انتظار پاسخ تو میموندم … زمانی که هیچ گاه نرسید … در 19:57 تمام ” من ” از زمان خارج شد … برای من ساعت 20:00 در ابدیتی دست نیافتنی قرار گرفت … من ، رها شده ای از ابراز تمام حقیقت و حالا سه دقیقه مانده به زمانی که ” تو ” در اون باید از من دور میشدی ، دور شدنی به درازای ابدیت… تمام زمان رو ایستاده بر دقیقه 57 میدیدم … وقتی زمان حرکت نکنه فرقی نیست بین بی نهایت و ثانیه ای جلوتر … هر دوی اینها هیچ گاه نمیرسند .

- بگذار یگم وقتی اس ام اس ” تو ” به دستم رسید در چه حالی بودم … اسم “تو” رو روی گوشی میدیدم … وحشت نه … که خیره بودم به اسمی که امیدی به نقش بستن دوباره اون بر روی تنها وسیله ارتباطیمون رو نداشتم … تمام وجود من از دقیقه 57 به وسیله کلامی ساده به ابدیتی دیگر … از نوعی دیگر فرو رفت …

- در این شب 29 اسفند … تنها چند ساعتی باقی مانده تا سالی جدید … دهه ای نو … من در برابر ” تو ” نمودی دیگر گونه  داشتم … اشکهای من و دلداری های تو …

- در این شب 29 اسفند … تنها چند ساعتی باقی مانده تا سالی جدید … دهه ای نو … ” تو ” در برابر من نمودی دیگر گونه داشتی … در میان این پولاد رگی از احساس ناب در حرکت بود …

- در این شب 29 اسفند … تنها چند ساعتی باقی مانده تا سالی جدید … دهه ای نو … من مردی رو درون خودم یافتم که تا پیش از این در رویاهام میزیست … برای ” تو ” نوشتم که : کسی بود که به شدت شکستن هر آنچه دیدی صادق ماند …

- در این شب 29 اسفند … تنها چند ساعتی باقی مانده تا سالی جدید … دهه ای نو … این سال و ساعات باقی مانده تا سالی جدید که از ساعت به دقائق رسید رو با هم گذرونیدم … این سال رو نه من و نه تو بلکه “ما” با هم آغاز کردیم … دهه ای جدید … و به یادگار برای همیشه در اینجا این روز رو ، این دقایق رو نگاشتم … تا چه پیش آید و یار چه پسندد …

- فعلا …

16
APR

ماه گَرد یا خاطرات 20110416

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز شنبه 16 آوریل 2011 میلادی مطابق با 27 فروردین ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- خیلی وقته ننوشتم و اگه بخوام درست محاسبات کنم یک ماه از آخرین متن من میگذره . منتها این نوشته ها رو به تاریخ همون روزهایی که این اتفاقات درش افتاده تاریخ گذاری میکنم .

اون روز جمعه 18 مارس 2011 میلادی مطابق با 27 اسفند ماه 1389 خورشیدی …

.

.

.

- گاهی پیش میاد که در یه روز یک کلمه بارها و بارها به عناوین مختلف به کار برده میشه .

- امشب شبی بود که بنا بر اطلاعات اختر شناسی ، ماه کمترین فاصله خودش رو نسبت به زمین داره .

- امشب شبی شد که یه ماه به کمترین فاصله خودش با کسی رسید که تمام روزگارش سپری شده در شب های تنهایی خودش بود .

- امشب شبی بود که یه شازده کوچولو از یه سرزمین دور و یا شاید پادشاهی مقتدر از پشت دیوارهای سنگیش بیرون آمد تا ماه تمامی رو نظاره کنه یا به خاطر گلی آغاز گر سفری باشه .

- امشب کسی از ” شما ” به ” تو ” تبدیل شد .

- امشب کسی برای من فرق کرد … از میان این همه آدم … از میان این همه ی حجمه آدمها … و خواست که باشم و خواستم که باشد …

- امشبی آغاز شد و راهی رو پیش پای من و “تو” گذاشت که میدونستیم امکان داره “ما” رو به تنهایی من و “شما” برگردونه … من و “تو” پذیرفتیم که بهای آغاز با هم بودن و شناخت شاید بازگشتی مجدد به تنهایی تنهای ما و تنهایی روح های ما باشه … آگاهانه پذیرفتیم این رو و باید تن میدادیم که تضمینی نیست تا انتهای زیبای هر راهی رو دید اگر چه آغازی زیبا داشته باشه … من و “تو” دونستیم که بهای اهلی شدن روباه داستان اینه که شاید کار هر دوی ما به گریه کردن ختم بشه … من و “تو” بهای اهلی شدن رو پرداختیم … من و “تو” هر کدوم قسمتی از وجودمون رو به حرمت این آغاز بخشیدیم … من ” مَنِ تو ” شدم و شما ” تویِ من ” …

- امشبی آغاز شد و راهی پیش پای من و “تو” تا امید داشته باشیم به فردایی و فرداهایی که من و تو “ما” یی شده باشیم برای هم … و خدا میداند که “ما” شدن من و تو از سر احساس و تکلیف نیست و این سخت کرده راه پیش رو را … ابتدای یکی شدن در تنها و تنهاها اتفاق نمی افتد … یکی شدن گذری است از تبدیل ارواح تنهای تنها به روحی در دو تن جدا … دو روحی که میپذیرند با هم بودن را و چه زیباست پیوستن این دو تنها …

- امشبی آغاز شد که “مَنِ تو ” بنویسم و به یادگار بگذارم آغاز این آغاز رو … در خانه مجازیم … تا بدونی که “تو” شدن و ” مَنِ تو شدن ” و تلاش این دو روح برای یکی شدن ارزشی بیش از کتمان و یا پنهان شدن رو داره .. داشتن تو برای من چیزی شبیه هیچ چیز نیست …

- و امشب ماه گَرد همان شب و آغاز تلاش برای یکی شدنهاست .

- امشب و در اون ماه گَرد خواهم نوشت حکایت وجودی که از قطب به سینایی سوزنده تبدیل شد .
.
.
.

18
MAR

بعدن تر از امروزها یا خاطرات 20110318

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز حمعه 18 مارس 2011 میلادی مطابق با 27 اسفندماه 1389 خورشیدی …

- سلام .

- میدونید خیلی از خاطراتی که بعدن تر از امروزها براتون میمونه همین اتفاقات روزمره زندگیتونه … این که یهویی هوس کنید از خورشیدی که توی یه پنجره رو به خلیج قاب شده عکس بندازید …

15
MAR

گُلی که در اسفند به دنیا سلام داد یا خاطرات 20110315

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 15 مارس 2011 میلادی مطابق با 24 اسفندماه 1389 خورشیدی …

- سلام
.
.
.
- میگن اسفند ماهی ها حد وسط ندارن یعنی یا خوب خوبن یا بد بد … منم در تکمیل میگم اسفندماهی ها همشون خوبن … مخصوصا اگه این ماه ماهه  تولد رییس اینا باشه … مخصوصا اگه این رییسینا در حسابداری هم باشن … شما نمیدونید این آقای رییسینا چقده باحاله ، عزیزه ، ای جونم ، ای عمرم … جونم رییسینا …

- میگن اسفندماهی ها خیلی ماهن … مخصوصا وقتی حسابدار هم باشن !!! آقای رییسینا سلام عرض میکنم از همین جا !!!

- اصلا میگه میشه روز تولد رییسینا یه روز عادی باشه ؟!؟! عمرا !!! اصلا اومدم بگم رای بدید برم مجلس یه لایحه از طرف دولت بدم که اسفند از قدیم الایام دوتا روز 24 داشته … اصلا هفته بزرگداشت 24 اسفند میزنیم … والنتاین هم 24 اسفند بوده … در همین روز بوده که بهار شروع شده !!! روز اتمام تابستان همین روز 24 اسفنده … خود سعدی هم در مورد 24 اسفند شعر داره که الا ای یوسف مصری که … که … و اینا !!! … منظور از یوسف مصری همون رییسینا بوده که 24 اسفند دنیا اومده دیگه … همین فیلم 24 رو که دیدید ؟ این همون سرگذشت رییسینا بوده اونم در پنج سالگیش !!!

- اینکه این قضیه رو ، این آتیش رو کی روشن کرد خب معلومه آقای محمدی !!! همون آقای با چشمان پلنگ … اینکه فقط بگم حسابداری ای که تا ساعت بوق چیز !!! سرکار بودند در اقدامی متهورانه امروز رو سر ساعت عادی تعطیل کردند … مگه میشه شب تولد رییسینا کسی سرکار باشه !!! چه بسا حقوق در همین شبا تعیین میشه … :) ))

- بعدش آقای با چشمان پلنگ رفته بودند برای خرید … فقط رفته یه دونه چیپس خریده با مخلفاتش … مخلفاتش اینا بوده : تمام سیبهای منطقه کنگان ، تمام پرتغالهای وارداتی جنوب ، تولید یک سال موز افریقا ، تولیدات شرکت ترقه سازان روشن سوز !!! ، اسپری برف شادی بهمن سازان و یه دونه کیک که دادیم از یازده ماه پیش مخلفاتش رو تهیه کردن … و یه هدیه … یک دست لباس ورزشی آدیداس که خدا شاهده من باید برم روز تولدم رو تغییر بدم 24 اسفند …

- بعدش ما هم در بزرگذاشت این روز عزیز که روز تولد رییسیناست !!! دور هم جمع شدیم … حضرت رییسینا هم که مثلا از چیزی خبر ندارن ولی به جان خودم دیدم برگه تعیین حقوق رو آورده توی مراسم … من دوبار غش کردم … یکی دو نفرمون شفا گرفتیم !!! وضعی بود اصلا …

.
.
.
- میگن اسفند ماهیها حد وسط ندارن یعنی یا خوب خوبن یا بد بد … منم در تکمیل میگم اسفندماهی ها همشون خوبن … نمونشم یک عدد آقای جنتلمن ، آروم ، با صبر و حوصله ، متین و صد البته با حاله که امشب تولدشه …

- میگن اسفندماهی ها خیلی ماهن … منم در تایید حرف اون دسته میگم نه تنها ماهن بلکه خیلی باید سرد مزاج باشید ، خیلی خیلی باید سنگ باشید که وقتی آقای کاووسی رو میبینید قند تو دلتون آب نشه …

- میگن اسفندماهی ها خیلی ماهن … منم میگم آره … مخصوصا اگه این اسفند ماهی آقای کاووسی باشه …

- دوستان خصوصی دعوت شدند … با جمال دوست و همکارم هم سعی داشتم تماس بگیرم که نشد … آقای محمدی همه زحمتها رو کشیده بودند … دستشون درد نکنه …

آقای کاووسی رو احاطه کردیم …

.

.

.

- بعدش خودتون حدس بزنید چقدر سخته این همه آدم اکتیو رو 10 ثانیه برای عکس نیگر داشت … مخصوصا این سیومکس !!! بس که آتیش سوزوند این بشر … خدا میدونه اگه عکس دومی رو میگذاشتم باید چقدر روتوش میشد که نشون نده چی کار کرد این سیومکس !!!

ردیف پشت از راست به چپ »  مهندس کسری ولایی – مهندس علیزاده- اونی که پشته سیامک ترکاشوند ( یادم نرفته چقدر آتیش سوزوندی !!! )

ردیف جلو از راست به چپ : مهندس شاهین احمدی – احمد کاووسی -  – آقای عطا محمدی – به تیس نیکزاد

ردیف غایب از راست به چپ : خودم …

.

.

.

بعدش خودتون حدس بزنید وسط این ولوله من چند تا عکس گرفتم که روم نشد حتی بعدش نیگاشون کنم !!!

.
.

.

- این آقاهه از فضا اخراج شده  … بهتیس بیچارس این موجود فضایی نما !!!

- بهتیس با سری کف آلود … فکر کنم آقای محمدی داشته روی سرش ایفل میساخته که برج پیزا تحویل شده … نفر سمت راست آقای کاووسیه … نفر پشت سر شاهین احمدیه …

.

.
.

- آقای با چشمان پلنگ و آقای کاووسی …

.

.

.

.

.

.

به تیس … عطا محمدی … کاووسی … سیامک ترکاشوند
.
.
.

مهندس شاهین احمدی و مهندس علیزاده …

- دوست عزیز و خوبم آقای کاووسی … امیدواریم که سالهای سال سلامت ببینیم شما رو … همین طوری خندان … همین طوری کاووسی بمونید آقای کاووسی …

- فعلا …

13
MAR

بی بی سیب دوست دارد یا خاطرات 20110313

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز یکشنبه 13 مارس 2011 میلادی مطابق با 22 اسفندماه 1389 خورشیدی …

- سلام …

- امروز بزرگان پروژه در محل پروژه حضور بهم رسانیدند … از واحد من هم دیداری به عمل آمد … کلی خوش به حالمان شد …

- من و مهندس علیزاده تصمیم داریم رژیم سیب بگیریم تا شاید کمی از وزنمون کم شه !!! صبح سیب ، ظهر سیب ، شب سیب … برای همین منظور رفتیم و به تعداد خیلی سیب خریدیم … باشد که آمین …

.
.
.

- سیب من رو یاد یه نفر میندازه … یه بار به دروغ یا به راست شنیدم که کسی از سیب خوشش میاد … هنوز هم بعدِ اون همه سال هر دونه سیبی رو که میخورم به یادش می افتم … دیگه مهم نیست حتی که از سیب خوشش میومده یا نه … مهم اینه که من با هر دونه سیب یاد یه نفر برام تازه میشه …
.
.
.
- گذر این سالها ، این همه اتفاقات ، این همه گذر ، این همه گریز ، این همه ستیز ، همه و همه بر روح و جسم من تاثیر گذاشته … سالهاست که دیگه گذر سال و ماه رو نمیبینم … تابستون و زمستون رو متوجه نمیشم … عید و تعطیلات رو نمیفهمم … برای من دیگه فرقی نداره که امروز عید هستش یا اینکه عزاداریه … یادمه قبل از اینکه افریقا رو ترک کنم یه شب خواب دیدم که دارم به خونه برمیگردم … بین خواب و بیداری این جمله رو شنیدم یا خوندم شاید خیلی یادم نباشه … این جمله مادر منه … آمدن و دیدن تو عید ماست … مادرم … تنها عیدی که برام مونده همین دیدن شماهاست … من بزرگ شدم … خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنید بزرگ شدم و این برای یه موجود معصومی که شبانه خودش رو به دیوار این دهلیز میکوبه خیلی سخته …

- فعلا …

12
MAR

لنز ما واید نداشت یا خاطرات 20110312

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز شنبه 12 مارس 2011 میلادی مطابق با 21 اسفندماه 1389 خورشیدی …

- سلام …

- ما به اصطلاح مردها عادت های مزخرفی رو به ارث بردیم … البته شما به اصطلاح زنها هم همین طوری … گیرم یکی مثل من این وسط پیدا میشه که بزنه هر دو طرف رو رسوا کنه تا هر دو طرف بیان بزنن دهنش رو سرویس کنن !!!

- روز یکشنبه 8 اسفند وسائلم رو برای برگشت به خونه آماده کردم … قبل از اینکه راننده با ماشینش برای بردن من به درب خوابگاه بیاد یه استحمام مافوق صوت داشتم . آخه میدونید اگر چه قبلنا باید آنجل پسندانه پا به درون هواپیما میگذاشتیم به همون اندازه الان باید هر چی غسل داشته و نداشته داریم رو به نیت اینکه شاید دیگه پای هواپیما به زمین نرسه انجام بدیم … یادتون باشه اگر برنگشتم نماز قضا نداشتم فقط تا میتونید برام وضو بگیرین !!!

- به فرودگاه رسیدم … این بار مابین سوغاتیها یه هدیه خیلی خاص بود … یه اسب دریایی تاکسیدرمی شده هدیه ای بود که من به مقصد شهرم و برای آدم عزیزی به هدیه میبردم …

- ما به اصطلاح مردها عادت های مزخرفی رو به ارث بردیم … البته من یکی دو باری رو عمل کردم و امید به خوب شدن در من کمی بیشتر شده و کم کم دارم به زبان میارم که چقدر خوبه آدم توی خونه خودش و در بین جمع کسانی باشه که میدونه دوستش دارند و دوستشون داره … در مورد اسبه هم فکر کنم الان جاش توی اون صدفی که به عنوان تنها یادگارش از دریا براش آورده بودم حالش خوب باشه …

- شب چهارشنبه فهمیدم که یکی از دوستام که فقط اس ام اسی و گاهی هم از طریق چت باهاش صحبت میکنم حالش خوب نیست … نمیدونم چقدر اس ام اس های ارسالی و دریافتی در روحیش تاثیر گذاشت ولی بهش قول دادم که حالا که داریم بیرون میریم به یادش یه هاچاکلت سفارش میدم و بهش گوشزد کردم که اگه امکان داشت و مشکل فاصله بین ما نبود حتما برای بهتر شدن حالش میومدم و با هم گشتی میزدیم ولی حالا که امکانش نیست حداقلش اینه که به یادت یه هاتچاکلت میخرم … هر چند وقتی براش اس ام اسی فرستادم که ببینم بین نسکافه و هاتچاکلت کدومش رو میپسنده موبایلش خاموش بود گویا … این بود که وقتی شبانه با اهل و عیال پدرم بیرون رفتیم به اینجا رسیدیم …

اولی از سمت راست همون هاتچاکلتی بود که به یاد تو کنار گذاشتم …

- با حسامی که سراج نیست شب دیگه ای رو بیرون سر کردیم … از طرف حسام به جشن عروسی ای که 9 فروردین و در اصفهان انجام میشه دعوت شدم … خدا رو چه دیدی شاید دوباره مجرد موندم !!!

- اینم عکسی از روز شنبه شب و با علی همون امام زاده ای که بلیط معجزه میکنه و در طاقبستان ، در کنار الهه ها و خسرو پرویز گرفته شده … اگه لنز واید میبود چه نمیبود !!! جای دوستان خالی … جای بعضی خیلی خالی تر …

- با پرواز یکشنبه عصر 15 اسفند به جنوب برگشتم …

- این نمای رو به خلیج ساختمانی هستش که ما در اون اسکان داریم …

- فعلا …

26
FEB

ایستاده بر خط روی پله شماره 53 یا خاطرات 20110226

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز شنبه 26 فوریه 2011 میلادی مطابق با 7 اسفندماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- طی دو هفته ای که گذشت دوتا جابجایی داشتیم … جابجایی اول مربوط میشه به شرکت و انتقال در دفاتر اصلی … این انتقال در صبح روز دوشنبه گذشته انجام شد … امیدوارم این آخرین جابجایی شرکت در تمام طول دوران کاریش در این پروژه باشه …

- دومین جابجایی مربوط میشه به انتقال من ، عطا محمدی و مهندس علیزاده به یه خوابگاه جدید . باید 53 تا پله رو بالا بیام که به اتاق خودم برسم …

- امروز از طرف دفتر تهران چند تا خانوم برای کمک به بخش مالی کارگاه فرستاده شدند … برای ثبت در خاطرات نوشته شد …

- اینترنت خوابگاهها بالاخره راه افتاد و با این حساب دوباره توی تختخواب خودم آنلاینم … اوضاع کاری هنوز ثبات نیافته تر از اونی هست که انتظار میره و با این حساب شبهایی که به خوابگاه بر میگردم خسته تر از اونم که بتونم آنلاین بشم … با تمام خستگی فقط میتونم از فراز پله شماره 53 به اینترنت سلام بدم ….
.
.
.

- یادتونه شیراز رفتم و مورد محبت خانواده دوست عزیزم قرار گرفتم … قرار گذاشته بودیم که برادر بزرگ مدعو محترم رو به کنگان دعوت کنم برای ماهی گیری … فرصت دست داد چون همین جمعه ای که گذشت روز تعطیلی شرکت بود … تماس گرفتم ولی متاسفانه امکان قبول دعوت ایجاد نشد … تمام تدارکات لازمه برای یه میهمان عزیز رو آماده داشتیم … ولی نشد … بمونه برای بار بعد …

- در ساختمان جدید و از طبقه ای که اتاق من درش قرار داره خلیج فارس قابل دیدنه … همین چند روز پیشا به یکی از دوستام گفتم که اینجا نمایی داره که میشه وقتی از همه عالم و آدم دلخسته شدی ، یه صندلی بگذاری روی پشت بامش و خورشید در حال غروب توی خلیج رو به تماشا بنشینی … گیرم نه 43 بار … گیرم نه 43 دفعه … گیرم نه 43 مرتبه … حتی اگه خیلی دلتنگ باشی … حتی اگه به اندازه شازده کوچولوی آنتوان از خونه خودت دور باشی … و وای اگه که پای یه گل هم در میان باشه …

.
.
.

- خیلی وقت پیش از امروز … زمانی که احسان داستان ما بچه تر از اونی بود که وبلاگ بنویسه … زمانی که شاید اولین وبلاگ نویس دنیای وبلاگهای ایرانی داشت خاطراتش رو توی دفترش یادداشت میکرد … وقتی این احسان ما توی سه چهار سالگیش سر جوجه میبرید و یا با چوب افروخته پهلوی گربه مادربزرگه رو داغ میزد … یه روز همین احسان داستان ما یه خروس کردی رو شکار کرد … حدسش خیلی سخت نیست که بدونید این احسان چه موجودی بوده که حتی یه خروس کردی هم با تمام زرنگی خروسانه و دی ان ای های نژاد کردی از دستش در نرفت !!! هنوز جیغهای خروسه رو یادمه … آنقدر جیغ زد که بقیه اومدن از چنگ من درآوردنش … من به محدودش تجاوز کردم بودم …

- امروز من خودم همون خروسه شدم … امروز دیگه این دیگ سر رفت و منفجر شد … شاید در موارد برخورد جدی فقط یکی دو تا از مدیران ارشد کارگاه رو به خاطر احترامی که براشون قائلم گذشت کنم … امروز روز انفجار من بود … رکیکترین فحشهای تمام عمرم رو بدون هیچ رودربایستی امروز توی کمپ پایین داد زدم … من عادت ندارم ناسزایی رو بدم که ربطی به خانواده طرف پیدا کنه ولی در حدی رکیک بود که خیلیها ترجیح دادند اونجا نایستن و نشنون که چی بار چند تا آدم بی مسئولیت میشه و البته حق با من بود … باید بعضیها رو ادب کرد و امروز من شخصا این کار رو با کمال میل انجام دادم … تمام بدحالیم رو روشون خالی کردم بدون هیچ احساس بد و یا زشتی … باید یاد بگیرند که جوان بودن صرف بی تجربگی نمیشه که بخوان من رو در وضعیتی قرار بدن که نتیجه دلخواه خودشون رو بگیرند … خیلی پیش از امروز امثال این آدمها رو دندون زدم … خیلی بی ادب شدم امروز … خیلی …

پنجره روی سرم وقتی که ماه ازش داخل میاد …

- فردا عصر با پرواز ساعت 19:00 به خانه بر میگردم …

- فعلا …

13
FEB

وبلاگهای فراموش شده کجا هستند …

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

ایده ای برای وبلاگستان به ذهنم رسیده … اگه دوستانی که اطلاع پیدا میکنن بتونن به بقیه اطلاع رسانی کنند شاید این ایده بتونه همه گیر بشه تا تبدیل بشه به یه فرهنگ در سطح وبلاگستان پارسی …

- خیلی از ماها ، از زمانی که به خوندن وبلاگها عادت پیدا کردیم یا از زمانی که وبلاگ نویس شدیم و کمی نزدیک تر ، از زمانی که امکاناتی مثل گودر برامون مهیا شد ، لیستهایی از وبلاگهایی داریم که روزانه ، چند روز یکبار و یا به مناسبتهای مختلف آپ میشن … در این بین خیلی از وبلاگها دیگه آپ نمیشن و صادقانه بگم که ما به روش بسیار بدی عادت کردیم که فقط وقتی وبلاگی آپ میشه و توی گودر اسمش مشخص میشه بهش سر میزنیم و در این بین بسیاری از وبلاگهای لیست ما فراموش میشن هرچند اسمشون توی اون لیست هست … و میدونید در مورد درد فراموش شدن چی میگم … این که ببینید کسانی که روزگاری درب وبلاگتون رو از جا میکندند تا مطلبی از شما رو بخونن و پس از مدتی که ننوشتید حالا بهر دلیلی فراموشتون میکنن … درد فراموش شدن رو من توی یه وبلاگ اینطوری خوندم …

و به وضوح درد فراموش شدن تدريجي را حس مي كردم:” سه بار ديگر كه اذان صبح بگويند و سه روز ديگر كه آفتاب برآيد، همه يادشان مي رود كه تو مرده اي.”

و این نوشته مربوط میشه به یکی از پر خواننده ترین وبلاگهای وبلاگستان پارسی …

برای ما اینکه چرا وبلاگهایی که برای ما نماد افراد نویسنده اون وبلاگ در دنیای مجازی هستند دیگه آپ نمیشن شاید نامعلوم باشه ولی مگه باید فقط وقتی سراغ این وبلاگها رفت که مطلبی برای گفتن داشته باشند ؟ آیا نباید وقتی رو اختصاص داد برای اینکه ببینید چرا دیگه نمینویسند و دردشون چیه ؟ آیا نباید حتی با کامنتی که شاید هیچ وقت خدا حتی خونده نشه احترام بگذاریم به نویسنده وبلاگی که حالا شاید صرفا به درد نان زندگی دچار شده و یا یکی از هزار و یک دردی رو داره که همه ماها هر روزه گریبان گیرش هستیم و همین درد باعث شده که درد دیگه ای روی تمام دردهای داشته و نداشته اش بیاد ؟ درد فراموشی … درد فراموشی بد دردیه حتی اگر در دنیای مجازی اتفاق بیفته … درد فراموش شدن در دنیای مجازی شاید در یک دنیای مجازی اتفاق بیفته ولی یقینا دردی که داره به اندازه درد در دنیای واقعی حس میشه …

پیشنهادی که من دارم اینه … اولین هفته از ماه اسفند رو در وبلاگستان پارسی به اسم ” هفته دیدار از وبلاگهای فراموش شده ” نامگذاری کنیم … در این هفته به دیدار وبلاگهایی میریم که آپ نمیکنن تا این فرهنگ رو بسازیم که همه بدونن که حتی اگه دیگه نمینویسند باز کسانی هستند که به دیدار وبلاگهاشون بیان … کی میدونه شاید در این میان دوباره نویسنده ای به یادش بیفته که دیگران چقدر به نوشته های وبلاگش علاقمند بودند و به این وسیله دوباره وبلاگی زنده بشه … میشه لیستهایی رو منتشر کرد از وبلاگهایی که داریم تا دوستان ما و کسانی که به وبلاگ ما مراجعه میکنن این لیست رو ببینن و از اون وبلاگها بازدید داشته باشند …

- انجام این کار و ایجاد این فرهنگ احتیاج به یه همت دستجمعی در دنیای مجازی ما داره … چه بسا که بشه اسفند رو به عنوان عید وبلاگها در وبلاگستان پارسی ثبت کرد … اگه نظری دارید مطرح کنید تا بشه این فرهنگ رو به صورت یک فرهنگ همگانی و برای وبلاگ نویسان ایرانی ثبت کنیم … به این دلیل که اثبات کنیم که ماها هم دیگه رو فراموش نمیکنیم … کی میدونه شاید روزی برسه که این فرهنگ تبدیل بشه یه فرهنگ جهانی … فرهنگی که وبلاگ نویسان ایرانی پایه گذارش بودند …

Google Analytics Alternative