بایگانی برای دسته ’وقتی ایرانم – جنوب – کنگان‘

16
AUG

همین طوری تا ابد یا خاطرات 20110816-2

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 16 آگوست 2011 میلادی مطابق با 25 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- همیشه “یهویی ها” “یکه ” خوردن رو در پی داره … اصولا یهویی ها یکه برانگیزن …

- روز 25 امرداد بود و عصرش … من آروم نشسته در خوابگاه … در هال خوابگاه … در حال خودم … در خودم …

- بچه ها سرکار … در شرکت سرکار … سرکار در شرکت … در شرکت سرکاری …

- من برگشته از سرکار … از سرکاری در شرکت … از شرکتی که درش سرکارم … از سرکاری که در شرکت تموم شد به خوابگاهی که هالش رو در بیحالی دراز کشیده بودم …

- بچه ها برگشتن … برگشتنی که عادی بودن درش به صورت مسخره واری به من دراز کشیده ی بی حال در هال یه خوابگاه شرکت سرکاری چشم دوخته بود …

- دقیقا زمانی که همه چی عادیه یه اتفاق غیر عادی زخ میده … اصولا هر اتفاقی که بعد از یه زمان عادی بودن رخ بده غیر عادیه …

- خیلی خوبه آدم دوستانی داشته باشه که روز تولدش اونم توی هزار فرسنگ دور از هر آبادی ای به یادش باشن … آنقدر که میوه و شیریتی و کیک تولد بگیرن که هیچ … چند تا هدیه تاپ هم تهیه کنن …

.
.
.

- توی هال نشسته بودم که آقای کاووسی یه دفعه برق رو خاموش کرد … بچه ها هیاهو کنان داخل شدند …

- همه جا رو برف شادی پاشیدن … هیاهو تمام ساختمان رو برداشت …

- واقعا غافلگیر شدم … یعنی یه وضعی ..

- برف شادیه دیگه … همه جا پاشیده میشه …

- حتی روی سر بچه ها حتی در حال عکس گرفتن …

- عطا کیک رو آورد … همه رو بغل کردم … همه رو بوسیدم …

- خدا میدونه همین وجود چند نفر ما برای بهم زدن نظم یه شهر کافیه …

- دامون فلوت زد …

- عطا محمدی خوند …

.

- ببینین تو رو خدا … واقعا کاندید بشه رای نمیاره ؟ از این قیافه فتوژنیک تر برای مدیریت کلان کشوری سراغ دارید ؟ تازه ایده هایی داره که فوق العادس … کاندید بشه من بهش رای میدم به جان خودم …

.

- پهلوان !!! مگه فقط روی کیک !!!

- تنها جایی که کارد دستمون بگیریم وقتی باشه که کیک میبریم … اونم کیک تولد خودمون …

.
.
.
- یک دست لباس ورزشی عالی … یه کلاه نایک … یک عدد شلوارک ورزشی و یک کیف کمری خوشگل هدیه های شب تولد منه …

- خوندیم و رقصیدیم … تمام شب رو این طوری گذرونیدم …
.
.
.

- آقای کاووسی ، عطا ، بهتیس ، عماد ، مهدی ، دامون …

- و یه مهمان از راه دور … کسی که چشماش رو دوست دارم دقایقی از جشن تولد رو رو به صورت زنده دید …

- چی باید گفت در برابر این همه محبت … این همه رفاقت … امیدوارم همیشه باقی یمونه این دوستی ها … همین طوری … تا ابد …

- فعلا …

16

تولدت مبارک آقای ناپلئون یا خاطرات 20110816

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 16 آگوست 2011 میلادی مطابق با 25 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- من امروز متولد شدم …

- ناپلئون هم امروز متولد شده بود …

- تولدت مبارک آقای ناپلئون …

15
AUG

سلف عذابینگ با شیر اطمینان یا خاطرات 20110815

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز دوشنبه 15 آگوست 2011 میلادی مطابق با 24 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- جمال از مرخصی اومده منتها نمیدونم از مرخصی اومده یا به مرخصی اومده !!! بنده خدا از بس دوانده شده فکر کنم برگشته عسلویه استراحت کنه !!!

- تست ورود امکانات بیشتر به شبکه …

- در گرمای امردادی امروز از بس فشار تحمل کردیم که دهانمان باز بود به عنوان شیر اطمینان …

- فکر کنم شیر اطمینان خوب عمل کرده … تا این لحظه که نشانی از هیچ نوع نشت و یا پارگی حس نشده …

.
.
.

- میدونید چی این سلف عذابینگ جالبه … غروبش فکر میکنی با همه ی سختی عالی بود … سخت بود ولی خوب بود … مثل رام کردن یه گاو وحشی …

- سلف عذابینگ با شیر اطمینان … بی شیر اطمینان امکان داره کارتون به نخ و بخیه بکشه … گاوه شاخ داره آخه …

- فعلا …

12
AUG

یکسال پیش یا خاطرات 20110812

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز جمعه 12 آگوست 2011 میلادی مطابق با 21 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- و شازده کوچولو گفت : امروز درست یک سال از زمانی میگذره که من پام رو به این سیاره گذاشتم . جایی درست در همین نقطه …

- سلام …

- امروز 21 مرداد 1390 درست یک سال از زمانی میگذره که پام رو در شهر مردان گذاشتم … عسلویه … البته جایی که من درش مشغول به کار شدم در واقع 60 کیلومتر از عسلویه دوره ولی برای من همون هزار فرسنگ دور تر از هر آبادیه … من پام رو در شهری گذاشتم که مردان زندگیشون رو به بهای رنج و درد تبدیل به پول میکنند ، جانشون رو در معرض هر خطری قرار میدن تا برای زندگیشون لقمه ای نان تهیه کنند …

- یک سال پیش من وارد شهری شدم که مردان فولاد و آهن درش روزگار میگذرانند … فولادها آبدیده تر میشن و بقیه معتاد و از بین رفته … یک سال پیش وارد شهری شدم که فشار زندگی مردان رو مجبور میکنه تا درب ورودی فازها توی اون هوایی که کم از جهنم نداره شب رو به صبح برسونند که شاید کاری براشون پیدا بشه و کمی از ” سرافکندگی مردانه شون ” کم کنه جلوی خانواده شون …

- یک سال پیش من پام رو توی شهری گذاشتم که تمام مردان پروژه به بودن درش افتخار میکنن ، افتخاری که بوی خون میده ، افتخاری که یعنی ” هی ببین من در بدترین شرایط کاری در ایران کار کردم ” … یا باید سردار جنگهای صلیبی باشی یا فرماندهی که توی جنگ تمام سربازهاش رو یکی یکی جلوی چشماش سلاخی میکنن تا حال امثال مردان آهن و پولاد رو بفهمی که وقتی بهشون افتخار میشه آروم با خودشون فکر میکنن ” هی پسر اینایی که کیف میکنن برات حتی نمیدونن تو روزگارت رو چطور میگذرونی …  “

- یک سال گذشت … یک سال پیش من به این منطقه وارد شدم تا درگیری ای رقم بخوره که تا همین چند روز پیش ادامه داشت … نه برای پُست پَست که برای اثبات وجود خودم درگیر شدم … برای کسانی که دنیا رو دیدند جمله ای عادی به نظر میاد ” در شرایطی بدترین دشمن آدم تبدیل به بهترین متحدش میشه ” …

- یک سال گذشت … در ابتدای ورودم ، لباس کار پوشیدم و پایه ای ترین کارهای بخشم رو شخصا و به تنهایی انجام دادم … دو دست لباس کار کارگری رو توی یک هفته پاره کردم … دو تا شلوار لی رو هم … توی کابل کشی بخاطر ظرافت کار ، دستکش نمیشه پوشید … مایه ش شده پارگی سر انگشتام …  یک نفری و تنها تمام بخش رو گردوندم … در بدترین شرایط آب و هوایی کابل کشیدم … در شرجی ترین هوا از کانکسها بالا رفتم … محیط پروژه مثل اداره نیست … در خاک آلوده ترین اوقات روز لباس کار پوشیدم و کار کردم … یه سرپرست مسئولیتش بیشتره نه آسایشش … اشتباه نکنید جمله ی کلاسیک و از سر تفننی نیست … این چیزیه که اثباتش کردم … تنهایی و بدون کمک حتی یک نفر …

- به شدت بیمار شدم … همون شبی که عطا روی سرم ایستاد …

- دچار نوعی سرفه شدید شدم که بعد تر متوجه شدم نوعی بوده که میتونسته منجر به آسیب دیدگی ریه ها و آسم بشه … گله ای نیست … آدم در معامله ی پایاپای گله ای نداره …

-  ساعت 05:00 صبح بیدار میشم … ساعت 06:00 در دفترم کار رو شروع میکنم که تا ساعت 12:00 ظهر ادامه داره … شیفت بعدی ساعت 15:30 شروع میشه و تا ساعت 19:00 که اگر کاری پیش آمد نکنه که باعث بشه بیشتر بمونم دفترم رو به سمت خوابگاه ترک میکنم … تا نیمه شب حتما و گاهی تا ساعت 01:00 صبح بیدار میمونم … خواب شبانه من در حد 4 ساعته  …

- و الان … سرپرست مستقیم سه بخش کاملا مجزای از هم هستم … سه سایت مجزای کامپیوتری … و از نظر خودم همچنان راه زیادی دارم … همچنین تجربیات زیادی وجود داره که بهشون خواهم رسید … برای حدی که در نظر دارم هنوز باید ادامه بدم … عجله ای در کار نیست … در مدیریت یک بخش به چیزی بیش از دانش مربوط به اون بخش نیاز هست … بیش از اونکه به اونچه دارم نگاه کنم ، به چیزی نگاه میکنم که من  رو تا به اینجا کشونده … چیزی که خیلی از آدمها به فکر پرورشش هستند یا در حسرت داشتنش  رو طبیعت ذاتا به من هدیه داده …

- یک سال گذشت … و چه یک سالی … اعتباری که به دست آوردم رو از پروژه پتروشیمی کرمانشاه به افریقا بردم … از افریقا با تمام آنچه گذشته به بندر کنگان … اعتباری که هر قسمتش به بهایی به دستم رسیده که فراموش شدنش محاله …

- یک سال گذشته …

- فعلا …

27
JUL

دیداری با طعم عسل یا خاطرات 20110727

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز چهارشنبه 27 ژولای 2011 میلادی مطابق با 05 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- گاهی فرق نداره که سوزن رو چطوری بنویسی حتی اگه نوشته بشه صوظن باز هم وقتی بهت میخورده دردت میگیره … تازه اگه شانس بیاری و بخوره و نه اینکه احیانا … آره …

- فرقی نداره که تهران رو با کدام ت و یا چطوری مینویسند … تهران ، طهران ، تی رون ، تهرون … این شهر برای من تا این اواخر که شبها بعد از 16 ساعت پرواز واردش میشدم و از این فرودگاه به اون فرودگاه میرفتم و یا اول روز که واردش میشدم که بچه های وبلاگی رو ببینم و بعدش ساعت 2 صبح ایران رو ترک کنم ، بجز این ، معنایی غیر از اعصاب خوردی ، شلوغی ، همهمه و تزریق استرس نداشت …

- همین تهران استرس زا برای منی که شهرم به اندازه ای کوچیکه که میشه شمال تا جنوب شهرش رو در بدترین شرایط طی 45 دقیقه طی کرد … تبدیل شد به شهری که دوست داشتم هر لحظه از حضور امروز من درش به اندازه یک سال طول داشته باشه … بله … پیش میاد زمانی که آدم به خاطر موضوعی دیدش نسبت به چیزی عوض میشه … حتی دیدش نسبت به شهری مثل تهران …

- قرار بود که  با پرواز روز سه شنبه تهران باشم و مسیح رو ببینم که این اتفاق نیفتاد و باالاجبار با ماشین سواری کرمانشاه رو ساعت 13:30  به مقصد تهران ترک کردم … حدود 19:30 مسیح رو در تهران ملاقات کردم … دیدار کوتاه بود … شب رو در خانه مسیح بودم … حکایت ” نخورده مست ” حکایت فردای من بود … لحظه ی دیدار من با “تو” ی من در فردایی اتفاق می افتاد …

- صبح حدود ساعت شش با مسیح از خونه بیرون اومدیم … من با آژانس به خانه خاله رفتم تا وسایلم رو اونجا بگذارم … آژانس بعدی من رو به محل دیدار میبرد …

- فرقی نداره که تهران رو با کدام ت و یا چطوری مینویسند … تهران ، طهران ، تی رون ، تهرون … این شهر برای من تا این اواخر که شبها بعد از 16 ساعت پرواز واردش میشدم و از این فرودگاه به اون فرودگاه میرفتم و یا اول روز که واردش میشدم که بچه های وبلاگی رو ببینم و بعدش ساعت 2 صبح ایران رو ترک کنم ، بجز این ، معنایی غیر از اعصاب خوردی ، شلوغی ، همهمه و تزریق استرس نداشت … و این بار در اون همهمه و ازدحام ، من ایستاده بودم تا “تو” ی من وارد این صحنه ی پر ازدحام بشه …

- تهران با همه دود و ازدحام ، با تمام ماشینها ، مسافرهای خسته ، با تمام فریادها و دادها و با تمام شلوغی تبدیل شد به آرام ترین نقطه ی دنیا … مسیری رو با هم قدم زدیم … آرام آرام سر صحبت باز شد در تمنای شنیدن جملات … کسی بین ما غریبه نبود …

- در مورد مهمترین مسایلی که باید صحبت میشد صحبت به میان آمد … منطق و نه احساس میتونه خطاها رو کاهش بده … این رو هر دوی ما میدونستیم …

- برای نهار به رستوران رفتیم … تمام قد ایستادم و میز رو چیدم تا بخونه احترام رو در حرکاتم … نگفته میتونیم خیلی چیزها رو از حرکات هم متوجه شیم …

- قدم زدنها تا عصر ادامه پیدا کرد … صحبتها شد از دغدغه خاطرها … از نگرانی ها ، امیدها ، آرزوها …

- حین صحبت در مورد متنی که قبل از مرخصی نوشته بودم شکایت کرد که چرا این کار رو کردی و اصولا کار خطرناکی بوده گذر از تراسها برای مرخصی …
.
.
.

- غروب می رسید … غروبی که درش امید به طلوعی نو جوانه زده و رشد میکرد … با آرامش اجازه دادیم که بین “تن هامان” فاصله بیفته … چه غم ، “تنهایی مان” دیگر نبود … وقت رفتن چیزی رو بهم بخشید … تا وقتی به خانه خاله رسیدم بوی عطری زنانه من رو بین زمین و هوا نگه داشته بود … با چشمانی بسته ، نقش چشمانی رو مینگریستم که من رو اون روز از دنیا جدا کرده بود … حکایت نخورده مست حکایتی منی است که حتی خمار شکن به مستی اش می افزاید …

- صادقانه بگم گذر از تراس ها واقعا می ارزید …

- فعلا …

26
JUL

مرخصی با طعم آلبالو یا خاطرات 20110726

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 26 ژولای 2011 میلادی مطابق با 04 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- بعد از شروع یه مرخصی به سبکی که شرحش رفت … تقریبا دو روز اول رو در کمای کامل به سر بردم . در خواب … تازه متوجه شدم که چه فشاری حین کار به آدم وارد میشه اونم توی گرمای جهنم جنوب . در جایی که هیچ چیز و هیچ کسی رو نمیبینی الا اینکه به طریقی به کارت مرتبطه … امیدوارم این مرخصی ده روزه بتونه خستگی های ناشی از کار رو ازم دور کنه …

- معمولا یک هفته قبل از اینکه به خانه برگردم مادرم تماس میگیره و از من در مورد نهار روزی که میرسم یا شامش سئوال میپرسه … خلاصه اینکه کیفمون کوکه …

- این ست شطرنج شیشه ای رو از جنوب با خودم آوردم … مادر یه شربت آلبالو درست کرده که واقعا محشره …

- حالا با این همه دبدبه و کبکبه ای که من در خانه دارم و در طی شرایط اخیر کم کم حس میکنم بهای دلار بنجامین احسان داره در معرض کاهش ارزش قرار میگیره …حضور  ” تو ” ی من در همه جا دیده میشه … مامان در هر فرصتی در موردش صحبت میکنه . حتی پدرم که طبق سناریوی ننوشته ی مردان کرد قاعدتا در مورد این موضوع نباید خیلی صحبت کنه ، گاهگاهی که فرصتش پیش میاد در موردش حرفی میزنه و رد میشه ولی تمام سئوالات رو از “تو” ی خودش میپرسه … یکی از شبها تا ساعت حدود 2 صبح در مورد این موضوع حرف زدیم … پدرم اعتقاد داره که بهتره زودتر …

- علی فرخی رو دیدم . با حسام الدین نه از نوع سراجش دیدار کردم . با حاج آقا ضیغمیان که زمانی و در دوران خدمت سربازی مسئولم بود دیداری تازه کردم … در کل مرخصی آرومی بود … در حال برنامه ریزی برای آخرین روز مرخصی ام هستم …

- فعلا …

17
JUL

مرخصی دائم یا موقت ؟ یا خاطرات 20110717

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز یکشنبه 17 ژولای 2011 میلادی مطابق با 26 تیر ماه 1390 خورشیدی …

سلام .

- مرخصی میرویم … البته مرخصی رفتن به خودی خود خوبه ولی از کدوم نوعش ؟

- روز جمعه تصمیم گرفتم که به خونه برگردم … مدیر اداریمون بلیط رو پیش پیش برام تهیه کرد تا فرداش براش برگه تاییده مرخصیم رو ببرم … یک پا اعتباریم مثلا …

- روز شنبه … جمال رو به کمپ شماره دو فرستادم تا ویروس یاب ها رو آپگرید کنه و بکاپها رو برگردونه … کاستر شدیم … یکی از اسناد مالی دست خورده بود … نتیجه ریکاوری روی سرور این بود که سند تا تاریخ 23 اسفند سال پیش دستنخورده بوده … بار دیگه پوآرو بازی در میارم …

- نمیدونم چه تاریخی شما بخونید شنبه … توی بخش مدیریت تمام مدیرا رو بیرون ریختم !!! قضیه از این قراره که توی کنترل پروژه یه پرینتر رنگی لیزری داریم که حدود 2.000.000 قیمت داره . این پرینتر رو تاکید کردم که فقط باید برای گزارشهای خاص و صورت وضعیت باید ازش استفاده بشه … یکی از آقایان تازه وارد دفتر فنی یه بار باهاش لیبل پشت زونکن چاپ کرد … خیلی محترمانه این آقای به ظاهر 45 ساله رو بار اول ارشاد کردم که آقای محترم این پرینتر برای این کارها نیست …امروز مجدد این اتفاق افتاد و متاسفانه مجبور شدم سرش داد بکشم … قضیه رو روز بعد مدیر کارگاه فهمید … حق به من داده شد …

- یکشنبه : تا ساعت 9:15 کارگاه بودم … به طرف خوابگاه رفتم که وسایلم رو جمع کنم … درب خوابگاه بسته بود و برق قطع بود … با ترکاشوند تماس گرفتم . ترکاشوند با آقای افتخاری تماس گرفت . افتخاری با کمپاس تماس گرفته و من در تمام این مدت زیر آفتاب گرم عرق ریختم تا درب ساختمان باز شد …

- اومدم برم توی واحد … فکر کنید …. کلید درب واحدم توی قفل شکسته بود و بچه ها بیرون کشیده بودنش … من و درب بسته ی واحد !!!

- کلید شکسته رو بردم جوشکاری به یه تکه قلز جوش کردم و بالا آوردم … قفل باز نمیشد … تکه فلز کلفت تر از اونی بود که تا انتها توی قفل بره …

- با عطا تماس گرفتم … میگه کلیدی دیگه نداریم مگه اینکه به کمپاس بگی از تراس پشتی وارد شه و درب رو برات از پشت باز کنه … هرگز دلم نمیخواد مویی از سر کسی کم بشه بنابراین خودم دست به کار شدم …   برای روشن تر شدن موضوع عکس تراس پشتی رو میگذارم …

چهار تا پنجره اون وسط هست … واحد ما سمت چپ بالا هستش … حالا حالات رو باید بررسی کنیم …

- مرخصی برای همیشه … آمادگی برای فشار شب اول !!!! تلاش برای فهمیدن سئوالات همون شب … دیدن حضرات “ییل ها ” شامل عزرا ، میکا و …

- مرخصی موقت ، دیدن خانواده ، “تو ” ی من و دوستانم … رفتن به شهرم ، انجام کارها و چند تا مورد زیر و درشت دیگه …

- گزینه دوم اتفاق افتاد . وارد خوابگاه شدم … خیس و عرق کرده … اومدم دوش بگیرم که برق رفت و در نتیجه آب قطع شد … صورتم و پشت گردنم رو با همون آب باریکه ی قبل از قطع کامل شستم . لباسم رو عوض کردم و با یه پرشیای سفید به سمت فرودگاه حرکت کردم … سیستم صوتی ماشین حرف نداشت …

- با پرواز ساعت 13:05 به کرمانشاه پرواز کردم . در فرودگاه پدرم انتظارم رو میکشید … به خانه برگشته بودم … بعد از 54 روز به خانه برگشته بودم …

- خوشحالم …

- فعلا …

12
JUL

چ… ناله یا خاطرات 20110711

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز دوشنبه 11 ژولای 2011 میلادی مطابق با 20 تیر ماه 1390 خورشیدی …

- سلام …

به عنوان پیش درآمد و برای ثبت در خاطرات … جمال میر رضی زاده دوست قدیم و همکار جدیدم روز شنبه ی گذشته و طی مرخصی دچار سانحه عقد شد !!! فکر کنم سالم مونده باشه البته … جمال جون خیلی خیلی خوشحال شدم برات … جدی خوشحالم برات … طبق فرموده آقامون عطا محمدی ذل المستدام علی هدامون و کلامون که میفرمان : بیا پسر جون تو هی حرف بزن این جمال رو ببین رفت کار رو تموم کرد !!!
.
.
.

- حالا فکر کنید بعد از مدتها دوستی میاد دیدنتون … عوض اینکه حال خوبش رو براتون بیاره با حال زار و نذار میاد … یا بعد از مدتها میاد و عوض حال و احوال ازتون چیزی رو طلب میکنه … حالا شده حکایت ما … بعد از این همه مدت برگشتم و حالا به جای حال خوب به قول هم شهریها میخوام چ.. ناله بنویسم !!!

- امروز صبح رو با عق زدن شروع کردم … آنقدر شدید که تمام عضلات شکمم از شدت انقباض دچار درد شدید شد … چشمام پر از اشک از شدت فشار … فقط برای اینکه بچه ها چیزی متوجه نشن بدو بدو رفتم توی دستشویی … عق زدنم بدتر شد … خوشحال بودم که فقط هیچ چی توی معدم نیست … طبق معمول وقتی اومدم بیرون خبری نبود … به عادت هر روز آقامون عطا محمدی همون مردی با چشمان پلنگ رو از خواب بیدار کردیم …

- کار کار کار … به قول بچه ها یه عمره سر کاریم … فقط تنها دلخوشیمون این شده که احتمالا به خاطر کارمون دوستمون دارند … شرکت رو میگم … تک و توک هنوز وضعیت صبحی ادامه داره …

- یکی از بچه ها رزومه کاریش رو برام فکس کرده … عکسش کاملا مشکی افتاده … بهش میگم محمد جان عکست مشکی شده اگر چه کاری به چشم و ابروت ندارن ولی خب میدونی مسئول دفتر فنی مون قزوینیه !!! شاید شانس استخدامش از طریق بالا بردن وضوح عکسش بیشتر بشه …

- یکی از بچه ها اومده میگه سیستمم ایراد داره وقتی باهاش کار میکنم … در ادامه اکتشافات ازش میپرسم توی اینترنت میری مگه چی کار میکنی ؟؟؟ میگه تراوین بازی میکنم !!!

- عصری بین خواب و بیدار ساعت استراحت … با لذتی سکر آور سرم روی شونه ی ” تو ” ی خودم بود … یه خونه ی کوچیک رو میدیدم … میخندید …

- یکی از خوشگلترین مشکلات واحد آی تی با بچه ها اینه که کارت شبکه هاشون رو غیر فعال میکنن بعدش میان میگن ما چرا به شبکه وصل نمیشیم !!!

- عصری برگشتنی به خونه حمام رفتم … حمام دوتا خوبی داره نه صدای عق زدن رو کسی میشنوه و دوم دوشی که کار بارونهای شبانه افریقا رو برام میکنه … ستر میکنه خیلی چیزها رو …

.
.
.

- بازگشت کردم به خوندن بعضی از وبلاگها … روی یه پست در مورد یه دیدار با دوستان یه سه یا چهارگانه نوشته شده بود … نمیدونم شاید حسی خاص من رو به خوندن اون متن ها دوباره و دوباره ترغیب کرد …

- میل مرخصی رفتن در من کشته شده … امروز 48 روز از آخرین روزی که خونه بودم گذشته … نه اینکه زیاد باشه نه … دوره های افریقا حداقل 75 روزه بود … ولی 48 روز در تبعید گاه بودن رو شاید باید باشید تا درک کنید … گیرم آنقدر پوستم کلفت شده که دیگه معنی 4 و 48 و احتمالا طی یکی دو دوره آینده 480 برام فرقی نکنه … هیچ میلی به مرخصی رفتن ندارم … مسیح زنگ زده در مورد اومدن به تهران در روزهای اول مرداد صحبت میکنه … نمیدونم باید چی بهش بگم … واقعا نمیدونم …

- عادتم بوده از اول … تا وقتی کار به جان میکشید آروم بودم و حالم خوب بود … حتی در ظاهر … ولی این بار فکر کنم باید بمیرم تا به خودم ثابت کنم واقعا حالم بده !!!

- این بود چ… ناله ی من !!!

- فعلا …

3
JUN

سایت 360 درجه یا خاطرات 20110603

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز جمعه 3 ژوئن 2011 میلادی مطابق با 13 خرداد 1390 خورشیدی …

- سلام …

- از وقتی که برگشتم و دوره جدید کاریم رو شروع کردم ، مفهوم جدیدی به نام ” زندان الکترونیک ” به فرهنگ لغات واحد آی تی شرکت اضافه شده … جریان این زندان الکترونیک اینه که دادم یه اتاقک سکوریت مشکی طراحی کردند که سرورهای شرکت رو توشون جا بدیم . این اتاق خیلی میتونه شبیه به جاهای خاصی فرض بشه حالا مثلا فرض کنید زندان !!! و طبیعتا بچه های ما که برای هر چیزی داستان میسازند گفته بودند که این اتاق برای وقتی که کسی از قوانین IT تخطی میکنه ساخته شده که مثلا زندانی بشه !!! حالا ما آمدیم یه سری نرم افزار روی سیستمها نصب کردیم که میتونه پورتهای سیستم رو ببنده یا باز نگه داره … اسمش رو بچه ها گذاشتند زندان الکترونیک … الان زندان الکترونیک یه عضو داره … احتمالا لقب قدیمی ترین زندانی الکترونیک فاز رو بهش میدم …

- برای تحویل سیستم کلینیک و آپگرید سیستم مالی و انبار کمپ شماره دو دیروز به اونجا رفتم … از من به شما نصیحت وقتی قراره پسورد مهمی رو با خودتون ببرید علاوه بر اینکه مثلا برای کلاس کار اون رو توی یه فایل TXT روی فلش 16 گیگ HP تون ذخیره میکنید که کپی پیستش کنید یه پرینت هم ازش بگیرید چون مثل من اگه یادتون بره و فلش رو همین طوری همین طوری بیرون بکشید اون وقت وقتی میرید پای سیستمی که پسورد میخواد اونم توی خدا کیلومتر اون ور تر باید حس کنید جاییتون داره میسوزه !!! فایل درست ذخیره نشده بود و قاعدتا من باید اون خدا کیلومتر رو دوباره بر میگشتم اونم توی گرمای خدا درجه جنوب … علی الحساب دیروز رو دست از پا دراز به کارگاه برگشتم … خیس خیس … اینم بگم من یه فلش 16 گیگ Power Silicon دارم که فوق العادس و تا به حال این اتفاق براش نیفتاده …

- شرکت در روزهای جمعه نیمه روز کار میکنه یعنی در واقع ما در تمام دوره 26 روز کاریمون سرکاریم … جمعه ها هم شاملش میشه … در روزهای عادی صبح ساعت 05:00 بیدار میشم ساعت 05:30 با سرویس به سمت کارگاه میریم . کارگاه ساعت 06:00 استارت میخوره و تا ساعت 12:00 ادامه داره … حد فاصل 12:00 تا 15:00 به علت گرمای شدید که کارگاه تعطیل میشه و من باز توی کارگاه میمونم . ساعت 15:00 کار استارت میخوره و تا ساعت 19:00 کار ادامه داره .

- امروز دوباره به کمپ شماره دو رفتم … به علت مشکل خاصی که در ” بچه های ” اونجا وجود داره مجبور شدم به جای یه نوع ویروس یاب ، دو نوع ویروس یاب مختلف روی سیستمها نصب کنم این دو نوع خوشبختانه هم پوشانی دارند و مشکلی برای سیستمها به وجود نیاوردن . درصد وجود ویروس به صفر رسیده . آره داشتم میگفتم … از اینترنت هم در کمپ شماره دو خبری نیست در نتیجه آپگرید هر دو رو دانلود میکنم … کارم تا ساعت 09:50 طول کشید …

- به خونه رسیدم و بعد از صرف نهار تا ساعت 18:47 غش کردم … خستگی ناشی از کار ذهنی آدم رو بیشتر تحت فشار قرار میده …

- از بچه های افریقا کم و بیش خبر دارم . دکتر ثابتی و آقای موسوی هنوز افریقان … اصولا آخر هر پروژه ای چند نفری میمونن برای انتهای کار و اصطلاحا جمع کردن کار … استراحتی برای تمام مدتی که تحت فشار کار بودند … بهتون خوش بگذره بچه ها …

.
.
.

.

.

.

- هر روز صبح زمانی که بیدار میشم و آماده رفتن … درست دقائقی بین 05:30 تا 05:40 … تمام احساسم رو جمع میکنم … دستام روی کیبورد موبایلم به حرکت در میاد … عسلم سلام … صبحت به خیر باشه گلم  …

فعلا …

1
JUN

جنوب 360 درجه یا خاطرات 20110601

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز چهارشنبه 1 ژوئن 2011 میلادی مطابق با 11 خرداد 1390 خورشیدی …

- سلام .

- روز شنبه مصادف با 14 می 2011 یا 24 اردیبهشت 1390 با لیدیزها و جنتلمنها قرار وبلاگی داشتم … نه اینکه سال پیش در قرار جمشیدیه من حدود یک ساعت تاخیر ورود داشتم ، طوری که حضرت مرحومه (+) ذات هو الاقدس مقدوس و الاقداسات لهو الفدا و اینا !!!! یک عدد نگاه انداختند که اصولا باید از این به بعد کروکی بعضی جاها رو دم دست تر نیگر دارم یا همون روز قرار شد که حضرت پریای مکرمه (+) خون مرا حلال کنند و خانوم معمار (+) اون روز سال پیش چون یخشون آب نشده بود هیچ چی نگفتند منتها برای همین دیدار خیلی محجوبانه فرمودند که اگه دیر کردم ، برای همیشه دیر میکنم یا اصولا دیگه زمانی برای دیر کردن نخواهم داشت … و مسیحای جیگر خام خام (+) ، آرام خان عزیز (+) و علی مترومن (+) هم اصولا سکوت را بر هر گونه سخنی ترجیح دادند و حتی از ابروهاشون هم حرکتی حتی به نشانه هم دلی ندیدیم ، بر همین اساس تصمیم گرفتیم که روز پیش در تهران سکنی ای گزینیم چون حتی احتمال … شدن به جهت فکر انجام شدن یکی از این تهدیدات باعث شد که در طول پرواز بدم آقای کانتر !!!! بلیط همون اتاق خوبه رو برام رزور کنه …

- این همون تونل هواست … همون جایی که شاهد حرفای مگوی من بودن …

- جمعه 13 می یا 23 اردیبهشت به سمت تهران پرواز کردم … این عکس رو توی تهران برداشتم … روی نقاله ی تحویل بار امیدوارم اون بچه راه رفتن رو تمرین کنه نه درجا زدن رو …

- بعد از پرواز بسیار و عبور از پیج و خم این تهران دهشت زا ، برآنم که در خانه خاله جای گیرم ، آرامش را دریابم ، آرامش امن خانه را ولی افسوس که مرا پسر خاله ای میباشد نیما نام که مرا گفت زکی !!! … یعنی به خدا فقط چون خودم در بچگی آتیش پاره تر از این پسر بودم نمیتونم هیچ چی بهش بگم چون میدونم خودم ده برابر مادر همین نیما رو اذیت کردم اینه که بگذریم … فقط خواهش میکنم بگذریم !!! ترو خدا بگذریم !!!

- در تهران و در جمشیدیه حضور بهم رسانیدیم … قبل از دیدار به بهانه اینکه کجا هستم انواع تهدیدات سمعی رو به سمعم رسوندند که دیر کردی کذا و کذا … اصولا خیلی عکس برداشته شده که همه رو میتونید از طریق کتاب چهره همون دوستان مذکور و منثور ببینید … تنها عکسی که برداشتم این عکس بود …

- … روز سه شنبه 27 اردیبهشت به کرمانشاه برگشتم و این اقامت تا شنبه هفته بعد(  31 اردیبهشت ) به طول انجامید … روز یکشنبه یک خرداد به تهران برگشتم ، شب رو به خانه جبگر خام خام رفتم و روز دوشنبه دوم خرداد اول صبح به جنوب برگشتم … در این سفر کتابی همراهم بود که بارها و بارها اون رو از پشت ویترین کتاب فروشی ها دیده بودم و این بار به من هدیه داده شد … خواندنش بارها و بارها لبریز کرد من رو از غمی غریب … روی ماه خداوند را ببوس …

- طی پرواز کتاب رو خوندم … حسی نه این بار غریب که آشنا میگفت که خداوند لبخند میزند … موبایلم رو رو به آسمان گرفتم تا عکس لبخند خدا رو بردارم … درک لبخند خدا توی این عکس به سادگی دیدن همون بره ی شازده کوچولوئه که توی جعبش جا خوش کرده …

- صندلی من سمت چپ هواپیما بود … توی خیالات بعد از گرفتن عکس لبخند خدا بودم که هواپیما برای تغییر جهت کاملا به سمت راست متمایل شد … جهت پنجره ی من دورترین نقطه آسمان رو نشانه رفت … شاید خدا میخواست لبخندش رو از بالاترین نقطه ای که من میبینم برام به یادگار بگذاره … تقصیر خدا نیست … پنجره ی بعضی از ماها خیلی کوچیکه آنقدری که باید برای دیدن بعضی چیزها تمام این هواپیما به سمتی دیگر سو بگیره …

.
.
.

- روز شنبه برای من روز خیلی عذاب آوری شد … پایان دادن به یه شک … هیچ چیز مثل شک آدم رو نمیخوره … شکی که تمام شد …

- اسم این پست هیچ ارتباطی به چرخش 360 درجه ای که توی همین روزها شنیدم نداشت !!!

- فعلا …

Google Analytics Alternative