بایگانی برای دسته ’وقتی ایرانم‘

2
DEC

فرشته در جنوب یا خاطرات 20111202

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم

امروز جمعه 11 آذر ماه 1390 و 2 دسامبر 2011 میلادی

سلام
- به همسرم قول دادم که یک بار به جنوب و به محلی که درش کار میکنم دعوتش کنم . برنامه ریزی برای انجام این کار در این دوره ی کاری من رخ داد … قرار شد که این بار با پرواز جمعه 4 آذر ماه عصر به جنوب بیاد و بعد از اون با پرواز یکشنبه 6 آذر با هم به کرمانشاه پرواز کنیم …

- همه چیز مهیا شد . بلیط ها رو درخواست دادم و بچه ها رو در جریان قرار دادم … با سیامک ترکاشوند برای مهمانسرا صحبت کردم و با دوستانم برای میمهانی جمعه شب در رستوران آفتابگردان کنگان … در ضمن مقدمات ورود ایشون رو به سایت هم مهیا کردیم …

- جمعه بعد از ظهر قرار بود که پرواز ساعت 16:00 از تهران به مقصد عسلویه پرواز کنه … برای پیشواز با آقای تیمورنژاد ماشین رو برداشتیم و به طرف عسلویه رفتیم … در راه با نفسم تماس گرفتم ، پرواز تا ساعت 18:00 تاخیر داشت …

- با آقای تیمور نژاد عسلویه رو دور زدیم … از اسکله ای که قایق ها و لنجهای باری درش پهلو گرفته بودند دیدن کردیم … به فرودگاه رفتیم و دقیقه ها رو شمردم … مسافر من در پروازی که از تهران به زمین مینشست به من لبخند میزد … پرواز بعد از هزار ساعت تاخیر ساعت 20:00 به زمین نشست و من بدون گل ، بدون هدیه ، عزیزترین هدیه ی زندگیم رو در آغوش کشیدم …

- در راه مشعلهای گاز ، تاسیسات پالایشگاه ها و پتروشیمی های عظیم رو نشون همسرم دادم … برای هر تازه واردی دیدن این حجم عظیم از پالایشگاهها و سازه های عظیم محسور کنندس … یکسره از فرودگاه به رستوران رفتیم … هشت نفر انتظار ما رو میکشیدند … در جمعی کوچک ، شادی این وصلت چندین برابر شد … بعد از شام برای قدم زدن به ساحل رفتیم … مهتاب ویگن روشنایی آسمان آن شب ما بود …

شنبه :

- تا ساعت 8:30 صبح در مهمانسرا صبر کردیم تا مجوز ورود همسرم به سایت اخذ بشه بعدش با ماشینی که از طرف شرکت فرستاده شد با هم به سایت رفتیم … همسرم تا ساعت 16:00 در دفترم بود … دوستانی که از این موضوع اطلاع نداشتن به بقیه گفته بودند که برای واحد تحت سرپرستی آقای عیوضی یه بازرس خانوم از تهران اومده … این خبر ظرف یک ساعت به تمام سایت و از اونجا به سایت شماره ی دو هم رسیده بود … چه میشود کرد … سرعت انتشار شایعات گاهی حتی از سرعت نور هم بیشتره …

- شب عطا و دوستان ما رو به صرف شام دعوت کردند … برای همسرم هدیه ای بسیار زیبا تهیه کرده بودند … شام رو میهمان تمام دوستانم بودیم … بعد از شام میوه خریدیم و با همون جمع باز به ساحل رفتیم … دوستانم سنگ تمام گذاشتند … از همه تون متشکرم …

یک شنبه :

- پرواز کرمانشاه لغو شده بود … حسین بلیط تهران رو برامون OK کرد … در تهران بخت یار ما بود و خان دایی من از تهران به کرمانشاه میرفت … تمام مسیر رو از تهران به کرمانشاه خواب بودم …
.
.
.

- از اون روز تا به همین الان که این پست رو مینویسم کرمانشاه رو تا حد امکان به همسرم نشون دادم ، طاق بستان با خسرو پرویز و الهه هاش … تکیه معاون الملک ، بازار طلا فروشان و مسجد عماد الدوله و بسیاری جاهای دیگه …

- امروز جمعس و همین الان که در حال اتمام این پست هستم نفسم کنارم نشسته روزهای آرامی رو سپری کردیم … تا باد چنین بادا ..
.
.
.
- مهمترین چیزی که میتونم براتون بگم اینه … خوشحالم که رو راست بودم … رو راست بودن بهترین چیزیه که میتونید به خودتون و به طرفتون هدیه بدید … چیزی بیشتر و کمتر از اونی که نوشتم نبودم …

- فعلا …

25
OCT

“تو”ی من نفسم شد یا خاطرات 20111025

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم

امروزسه شنبه 3 آبان ماه 1390 و 25 اکتبر 2011 میلادی

- سلام

روی صحنه :

- روز سه شنبه 26 مهر از کنگان به عسلویه و از اونجا به تهران پرواز کردم … ” تو ” ی من با شاخه ای گل در فرودگاه انتظار من رو میکشید … این آخرین باری بود که مجرد از ” شهر مردان ” بیرون میرفتم …
- کارهای اولیه انجام شد … خریدها رو دو نفری و بدون دخالت کسی انجام دادیم … نه اینکه حتی جمله ای به زبان بیاریم که قصد تنها بودن رو داریم … این خود خانواده ها بودند که کارها رو به ما واگذار کردند … اگر چه به جز آنچه که به قول ” تو ” ی من لازم و واجب بود چیز دیگه ای نخریدیم …
- پنج شنبه بعد از ظهر ساعت 14:00 من به سمت کرمانشاه میرفتم تا مقدمات جشن عقد روالش رو طی کنه … تمام این ماجرا به کاروانی میمونه که بعد از گذر از بسیاریِ راه ِ پر نشیب و فرازی ، برج و باروی شهر رو میبینه … پس از هفت ماه و اندی کاروان آشنایی خرامان خرامان به مقصد میرسید …
- برای مراسم عقد جز اقوام درجه ی یک کسی دعوت نشد … برای انجام کارهای پایانی صبح روز دوشنبه به اتفاق مادرم به خانه ی ” تو ” ی من رفتیم … ساعت 15:40 رسیدیم … همه چیز برنامه ریزی شده بود … سه عدد کاغذ برنامه برای هماهنگی نوشته شده و لازم الاجرا مینمود … فردای اون روز یعنی سه شنبه خانواده ی من به خانه ی “تو”ی من اومدند … ساعت 17:25 خطبه ی عقد خونده شد … ” تو ” ی من نفسم شد …

پشت صحنه :

- خون ما را در شیشه کردند … مدارکشم موجوده !!! هنوز لکه خونی که روی پیراهنمه گواه خون دادنمه و موجود … تازشم فقط که خون نگرفتند . تازشم خوبه فقط خون دادم !!!
- توی کلاس توجیهی توجیه شدیم که خیلی توجیه هستیم !!! توی اون یکی کلاس به خانوما گفته بودند شوهر کردید زودی بچه دار شین … امیدوارم خانوما توجیه نشده باشند !!!
- یه دست کت و شلوار گرفتیم … تقریبا برای اینکه از زیر دست خیاط بیرون بکشیمش فقط به همسایه ها متوسل نشدیم …
- آرایشگاه رفتم … آقاهه گیر داده به این ابروی ما که جوون میشی … نمیدونست اگه دستش میزد جونیم بر باد میرفت !!!
- روز بعد از عقد رفتیم محضر … حاج آقای عاقد ما هم که از خدا خواسته داد خانوم ما سند عقد رو نوشت …

- اولین شنبه ی بعد از عقد به تهران رفتیم … دیداری وبلاگی … عین همه ی دیدارهای وبلاگی … تعدادی از بچه های همیشگی نیومدن … جاشون خالی و سبز … آقای آرام که کلی زحمت کشیدن و ما رو به محل قرار بردن و ماشینشون به علت پارک در محلی که نمیدونم واقعا ممنوع بود یا نه به پارکینگ منتقل شد و در نتیجه مجبور شدیم برای گرفتن ساکمون که توی ماشین جا مونده بود کلی راه رو بریم و تازه بعدش هم که کلی آقای آرام بابتش جریمه پرداختن که ایشالله جبران میکنیم …
- بعد از ظهر شنبه ساعت 19:00 باهم به اصفهان رفتیم … اولین مسافرت … اولین های ما در حال شکل گرفتنه …

- زندگیمون آروم شروع شده … کسی در بالا هست که لبخند میزند …

- فعلا …

9
SEP

شروع سفید یا نامزد شدیم یا خاطرات 20110909

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم

امروز جمعه 09 سپتامبر 2011 میلادی مطابق با 18 شهریور ماه 1390 خورشیدی …

- سلام …

- دوشنبه ای که آنسان گذشت به جمعه دیداری ختم میشد که در اون به طور رسمی خانواده ی من ، ” تو ” ی من رو از خانواده اش خواستگاری میکردند . بر اساس رسم هدایایی رو تهیه کردیم . و انگشتری ای که پذیرفتنش نشانی میشد از رسمیت نامزدی مان … جمعه رو با هزار بیم و امید به سوی خانه یار میرفتیم … همه چیز به ظاهر آماده و همچنان در بیم و امید . هر بار همه چیز رو نگاه میکردم … همه توانایی من حتی لایق درخواست چنین فرشته ای نبود … مرحمتی دیگر میطلبید . آنچه وصل یار را ممکن میسازد تلاش عاشق نیست که لطف معشوق است …

- مراسم فقط در حضور نزدیکترین نزدیکان انجام شد … بار اولی بود که آرامش من نشان از ناتوانی در سخن داشت نه آن آرامش ذاتی ای که سنگ سخت رو به التماس برای شنیدن سخنم وا میداشت … ” تو ” ی من روبروی من نشسته و حتی توانایی بلند کردن سرم رو برای دیدنش نداشتم … نمیدانم ، شاید حال ” تو ” ی من بهتر از من نبود و شاید داشت به آرامی ” تو ” ی خودش رو در لباس خواستگاری آرام و محجوب میدید …

- لبها میجنبید ، ابتدا و انتهای حرفها و نگاهها به ما دو نفر ختم میشد … ولی گویا برای من ابتدایی که شروع شده بود به انتهایی بی انتها ختم میشد … حتی نفس کشیدن از یاد منی که آزادانه نفس میکشیدم رفته بود …

.

.

.

- گاهی مهمترین اتفاقات زندگی جامه ای ساده میپوشند … گاهی شیرین ترین اتفاقات زندگی آدم بسادگی لبخند کودکی که اون بین بیخیال میچرخید ، میخندید و شادی ای رو در اون بین میپراکند از گوشه ای سرک میکشند … اون کودک به یقین میدانست که شده آنچه باید میشد … فرشته ی کوچک خوشبختی در اون بین راه میرفت و بی خیال میخندید … شاید تنها او بود که تبریک به مناسبت نامزدی ام رو با زبانی که تنها خودش میدانست زمزمه میکرد …

- لطف فرشته شامل حال من شده بود … لبخند فرشته ی کوچک خوشبختی این معنی رو میداد …

- امروز جمعه 18 شهریور ماه 1390 ما رسما نامزد شدیم …

یک شاخه گل از دسته گلی که برای مراسم نامزدیمان به خانه ” تو ” ی خودم بردم …

5
SEP

بال فرشته بر روی چشمان شیر یا خاطرات 20110905

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم

امروز دوشنبه 05 سپتامبر 2011 میلادی مطابق با 14 شهریور ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- در روز شنبه 12 شهریور از کنگان به سمت عسلویه و از اونجا به سمت تهران پرواز کردم …

- شنبه بعد از ظهر رو در تهران بودم . مسیح من رو در فرودگاه ملاقات کرد . با هم توی تهران گشتی زدیم … شب رو در خانه خاله به صبج رساندم .

- یکشنبه 13 شهریور

- صبح در جایی نزدیک میدان ونک یک ملاقات کاری رو به انجام رساندم . ادامه ی این ملاقات در نزدیکی میدان شعاع انجام گرفت . نتیجه حداقل ایجاد دو دوستی بود که امیدوارم پایدار بمونه …

- عصر آهسته آهسته به هدفی که به خاطرش به مرخصی اومده بودم نزدیک میشدم … پدر ” تو ” ی من میخواست که من رو پیش از دیدار رسمی ببینه … به طرف مقصدم به راه افتادم … بعد از رسیدن بلافاصله به یه گل فروشی مراجعه کردم . بسته بود . با موبایلی که روی تابلو نقش بسته بود تماس گرفتم . سفارش برای فردا داده شد … انتخاب من یه دسته گل زر سفید بود …  ده شاخه گل رز سفید به نشانه ده تای بچگی شاید … شام رو در رستوران نایب صرف کردم و شب رو در هتلی نزدیک به خانه ی ” تو ” ی خودم به روز رساندم … یک شب زودتر رسیدن بهتر از دیر رسیدن فردا بود …

- دوشنبه … ساعت 09:30 به مدت یک ساعت ” تو” ی خودم رو ملاقات کردم  . قبلش به گل فروشی رفتم و یک شاخه گل زر سفید رو به نشانه احترام به  دیدار برداشتم و با اون یک شاخه ی گل ” تو ” ی خودم رو ملاقات کردم . قرار با خانواده ساعت 11:45 بود … به هتل برگشتم و اتاق رو تحویل دادم … وسایل رو به امانت گذاشتم و به گل فروشی برگشتم . دسته ی گل رو تحویل گرفتم … 5 دقیقه گذشت و زنگ درب خانه ی ” تو ” ی من به صدا درآمد … ” من ” تو پشت درب به انتظار ورود ایستاده بود …

- دقایقی به صحبت در مورد کار و زندگی سپری شد … نهار رو صرف کردیم … تنها میتونم بگم وقتی در حال خداحافظی بودم رو به پدر خانواده این جمله رو گفتم … حس کردم که مهمان خانه ی عزیزترین کسانم هستم … نگاههایی که من رو میپایید سبکی بال فرشته بود بر روی چشمان شیر …

- قرار بعدی ما برای روز جمعه گذاشته شد …

- فعلا …

13
SEP

حفاظت شده: شام آخر یا خاطرات 20100913

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


12
SEP

اثبات جاذبه زمین با داماد یا خاطرات 20100912

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

امروز یکشنبه 12 سپتامبر 2010 میلادی مطابق با 21 شهریور ماه 1389 خورشیدی …

- سلام …

- در مرخصی میباشیم … کلا زندگی تعطیل است !!! موبایل سایلنت است و دوستان هم سایلنت تر !!!

- دیروز بعد از ظهر مادر محترمه شکایت فرمودند که تلفنه کار نمیکنه … نتیجه مایی که داشتیم God Father میدیدیم ، با توجه به دستور God Mother سریعا چادر چاقچور نمودیم !!! … دو تا تلفن خوشگل گرفتیم برای خونه … یکی برای اینکه مادر محترمه وقتی در خونه در حال حکم رانی هستند بتونن راه برن و صحبتهای مادرانه و خدایی نکرده غیبتهای زنانه محدود به سیم تلفن نشه !!! و اون یکی هم که دارای ال سی دی میباشد از نوع بزرگ !!! که دارای کاربرد خاص خودشه …

- میدونید که داریم شوهر دار نه ببخشید داماد دار میشیم … تهران طی یک سری کلاس فشرده روشهای زیر آب کردن رو یاد گرفتم تازه با مستندات صوتی و تصویری !!! … چند مدل کتاب رو هم در دست تالیف دارم :

- چگونه از دامادتان در شمال و با جت اسکی پذیرایی کنید !!! ( با آموزش استاد مسیح !!! )

- داماد کشون از طریق مادر زن !!!

- چگونه از طبقه پنجاهم جاذبه زمین را با دامادتان اثبات کنید !!!

- آیا داماد با اره نصف میشود ؟

- آیا داماد ضد گلوله است ؟

- دامادتون از دیشب دیده نشده آیدا !!!

- درباره داماد ( اقتباسی از درباره الی )

- به خدا توی استخر تمساح نبود !!!

- و در آخر ( کاملا تضمینی !!!! ) … میخواید دامادتان را بیچاره کنید ؟ زنش بدید … :) ))))))))))))))))

- همین روش آخری جواب داده … ما هم داریم همین کار رو میکنیم …

- از شوخی گذشته … دامادمان رو دوست دارم … اگر مخالفتی هست بر پایه منطقی هست که اون منطق پسر عمو و غیر پسر عمو رو نمیشناسه … با فرد مخالفتی نداشته و ندارم … حالا اگه فردا روزی یکی اومد و جاذبه رو با پسر عموی ما اثبات کرد اون وقت من باید قانون مورفی رو هم اینجا براتون توضیح بدم !!!

.
.
.

- مدتی بود که حسم چیزی رو میگفت … اینکه هر جایی میرم ، طور دیگه ای باهام برخورد میشه … حسم دروغ نبود که میترسن … آخرش امروزی این قضیه رو یکی از بچه ها گفت … میگه وقتی آروم واسادی و نیگا میکنی آدم فکر میکنه اگه پلک بزنه گلوش رو پاره میکنی … میگه جدیدا وقتی میایی و میبینمت حرف راستمم توی گلوم گیر میکنه … و وقتی دوباره نیگاش کردم برگشته میگه فقط کسی رو اینطوری نیگا نکن …

- بی شیله پیله … خود خودمم …

- فعلا …

16
AUG

تا به ابد یا خاطرات 20100816

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

امروز دو شنبه 16 آگوست 2010 میلادی مطابق با 25 مرداد ماه 1389 خورشیدی …


- اینا همون عکسهایی هستش که توی پست پارسال همین موقع آپلود کردم … (+)
.
.
.
- از سال پیش تا امسال کلی اتفاقات افتاد … از اون تولد تا این تولد … با خیلی افراد آشنا شدم … تجربیاتی که برای من بهاش بخشیدن یه سال از عمرم بود … و چه خوب که در پایان این یک سالِ مابین این دو تولد تنها بهایی که پرداخت شد همون گذران عمر بود و نتیجه ای که حاصل شد دوستانی برای همه باقی عمرم …

- تلفن زدید و شاد شدم … اس ام اس هاتون رو دیدم و با هر کدومش انگار دوباره و دوباره زاده شدم … هزار باره تولد یافتم … در کنج این اتاق … در کنج این شهر … وه که چه خاک غریبی دارد جایی که خانه خود نمیدانیش … و تو چه میدانی که دانستن اینکه کسانی هنوز تو را به یاد دارند در این کنج بدتر از غربت چه شادمانی ای دارد …

- با هر پیغام درب قفس این شهر گشوده شد … با هر سلام و هر تبریک این قناری کوچک پر گرفت و به اوجی رسید که رسیدنش به مخیله هیچ عقابی راه نیافت …

- میخواستم تک به تک اسم بنویسم … ولی باز واهمه اینکه نکند اسم کسی از تمام دوستان در قلبم به این قلمِ وحشی نرسد و ما بمانیم و خجالت و هیچ … اسمی نمیبرم … دوستان من … همه دوستان من … متشکرم … به خاطر سالی که گذشت … به خاطر سال نیامده … به خاطر تمام لحظاتی که با هم بودیم …

- نمیدانم که سال دیگر هستم ؟ نمیدانم لحظه ای دیگر با هم خواهیم بود ؟ ولی اهمیتی ندارد … بودنمان بود که هست کرد با هم ماندنمان را … چه برای لحظه ای چه برای ابد …

- از اینجا به خلیج فارس راهی نیست … شاید ده دقیقه با گامهای عادی … امروز میتوانم به این خلیج و حتی آن اقیانوسی که نمیدانم باز مرا خواهد دید یا نه فخر بفروشم … چه من در دل دوستانی جای دارم که دل هرکدام از هزار هزار اقیانوس وسیع تر و یاد هر کدام در دل من بسان مرواریدی در دل صدف ماندگار … باشد که تا ابد …
.
.
.
- و فردا نمیدانم چه خواهم شد … و نمیدانم چه خواهید شد … تمام شادیهایتان ارزانیتان … مستانه شادیهایتان ارزانیتان … خنده هایتان … قهقهه های از سر خوشی … آسودن در پناه آسمان ، تکیه بر صخره های ایمن ، شادی آزادیتان ، شادی پرواز ، آرامش غنودن در آغوشی امن … عشقهای نابتان ، شرابهای طهور ، جام به جام زدن و نوش نوش گفتنهاتان همه ارزانیتان … ولی هر بار که آیینه دلتان به غباری نشست ، به یاد داشته باشید که کسی هست ، هر چند دور ، هر چند رفته ، هر چند در خاک آرمیده ، دوستان من … با من سخت بگویید … در اینجا کسی است که شما را میشنود … تا به ابد …
.
.
.

12
AUG

قشلاق در تابستان یا خاطرات 20100812

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

امروز پنجشنبه 12 آگوست 2010 میلادی مطابق با 21 مرداد ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- دو سه روزی میشه از تهران برگشتم … توی تهران بچه هایی که همکاران افریقاییم به حساب میان رو دیدم … علی هوشمند ، مصطفی دیناروند ، فرهاد فرخی … کلی گفتیم و خدا میدونه چیزهایی رو از کسانی شنیدم که آخرش باید اعتراف میکردم که من اصلا افریقا نبودم !!!

- دو سه روزی میشه از تهران برگشتم … توی تهران بچه هایی که دوستان وبلاگیم به حساب میان رو دیدم … گفتن نداره با دیدن هر کدوم از این بچه ها آدم شاد میشه … دو تا قرار وبلاگی داشتیم و یه قرار وبلاگی خصوصی !!! همه بچه ها هم شرمنده کردند … پیش پیش کادوهای تولدم رو گرفتم ، هر کدام به نوعی لطف کردند … از کادوهای عمومی تا کادوهای خصوصی !!!

- دو سه روزی میشه از تهران برگشتم …  دوستم آسمان هر موقعی پیش میومد برام اس ام اس میگذاشت … مدتی بود ازش بیخبر بودم … وقتی دیدم یکی از اس ام اس هام دلیور خورد و متوجه شدم که موبایلش رو بعد از مدتها روشن کرده … وقتی هراسی که از افکار بدم رو داشتم و ناراحتی اینکه چرا نیستش رو در قالب یه اس ام اس و به حالت آدمهای عصبانی و هیجانی براش فرستادم … وقتی در جواب اینکه کجا بودی برام نوشت که مکه !!! آروم شدم … خدا میدونه نبودنت به چه چیزهایی تعبیر شد … اگه مرده بودی خودم میکشتمت !!!

- دو سه روزی میشه از تهران برگشتم … این وسط مسیحا بود که خیلی شرمنده کرد … مسیح من ، دوست دوران سربازی ، دوست دورانهای خوشی و ناخوشی … مرسی
.
.
.
- روز دوشنبه بود که تصمیم گرفتم به خونه برگردم … به فرودگاه رفتم و چون بلیط هواپیما گیرم نیومد با یه سمند به همدان و بعدشم به کرمانشاه برگشتم … هنوز به خونه نرفته با علی فرخی و یه دوست به طاقبستان رفتیم … چه حالی میده جوجه کباب به دندون کشیدن اون هم با معده خالی … مخلفات دور سفره رو بگم بعدش برای دیدنم باید بیاید زندان !!!

- روز سه شنبه سیامک ترکاشوند باهام تماس گرفت . سیامک مسئول خدمات شرکت در افریقا بود که زودتر از من از مجموعه منفک شد و برای کار به فاز 12 پارس جنوبی که منطقه ای در 60 کیلومتری عسلویه و به اسم کنگان شناخته میشه اومده … قرار شد تصمیمم رو برای ملحق شدن به گروه بهش اعلام کنم … تصمیم رو گرفتم … به مجموعه ملحق میشم …

- سیامک برای اومدنم به کنگان عجله داشت … پرواز کرمانشاه – عسلویه روز یکشنبه بود ولی ظاهرا من باید روز پنجشنبه به منطقه میرفتم … برای من یه بلیط برای روز پنجشنبه از تهران به عسلویه توی یه پرواز چارتر رزرو شد … نتونستم بلیطی برای رفتن از کرمانشاه به تهران پیدا کنم و لاجرم باید با اتوبوس میرفتم … در آخرین لحظات تونستم یه بلیط هواپیما جور کنم … آخرین پرواز شب در چهارشنبه من رو به تهران میرسوند … . ساعت 23:45 روز چهارشنبه سفر دیگری برای من شروع میشد . بعد از رسیدن به تهران باید چند ساعتی رو برای پرواز تهران عسلویه توی فرودگاه سر میکردم …

- حدود 01:00 شب به تهران رسیدم و اوقاتم با انتظار برای پرواز عسلویه پر شد … پرواز ساعت 06:35 با مقداری تاخیر از تهران به راه افتاد … حدود یک ساعت و سی دقیقه فاصله من تا منطقه ای بود که اسمش مترادفه با گرما ، گرما و گرما …

- پرواز توی عسلویه نشست … اولین چیزی که به پیشوازم اومدم باد گرم جنوب بود که این بار از ماه مرداد هم میگذشت … پسر آفتاب در ماه آفتاب پا به جایی میگذاشت که آفتاب بیدریغترین درخشش رو فقط نثار ساکنان اون منطقه میکرد … پسر آفتاب به میهمانی آفتاب میرفت …
.
.
.
پ ن یک » به تجربه آموختم که حداقل برای خودم مانع دهنی نتراشم … با ذهنیت نادرست باعث ضعف خودم نباشم … نمیگم مثبت نگر بودم ، اما واقع گرایی موضوعی هستش که خیلی چیزها رو برای آدم اگه حل نکنه قابل تحمل میکنه … برای همونه که به بچه ها گفتم که دارم برای تعطیلات به عسلویه میرم !!!

- فعلا …

2
AUG

سياه سپيد خاكستري يا خاطرات 20100802

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

امروز دوشنبه 02 آگوست 2010 میلادی مطابق با 11 مرداد ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- به تشكلي كه در موردش پست قبل توضيح كمي داده بودم رفتم … شايد سالها بود با كسي كه تا اين حد نوع و طرز تفكرش با من همساني داشته باشه برخورد نكرده بودم … با اينكه در بدو ورودم اطلاعاتي در مورد شخصيت ايشون به نسبت چيدمان محل كاري و نوع صحبت و نشانه هاي ديگه اي جمع آوري كردم … صادقانه بايد بگم كه اون چه كه بعد تر در موردشون و در حين مكالمات چند ساعته متوجه شدم شخصا براي من باعث نوعي تعجب شد … فكر ميكنم جمله به شدت مستقل و به طرز دلهره آوري باهوش توضيح مناسبي به حساب بياد …

- در مقابل اين افراد ،‌ انسان بايد خيلي محتاط تر رشته كلام رو دست بگيره … ميدونيد مثل بيليارد ميمونه اين مكالمات … اگه توپ رو از دست دادي خيلي احتمال اينكه بتوني از دست اين بازيكن حرفه اي توپ رو پس بگيري كمه … ولي موضوعي كه برام بسيار جالب بود و متعجب كرد منو اين بود كه ايشون يك سالي ميشه كه خواننده خاموش وبلاگ من هستند … خودتون حساب كنيد كه حتي نزديك ترين كساني كه خوانندگان شلوغ وبلاگ من به حساب ميان ، از اين جمع هيچ كسي نميدونه مثلا خونه ما در كدام قسمت از شهر هستش ولي اين خواننده خاموش الان حتي شماره پلاك خونه ما رو هم ميدونه !!! به قول خودشون خوانندگان خاموش خطرناكتر هم هستند !!! و اينكه چطوري شد كه اين جوري شد اينجوري بود كه !!!‌ من در اون روز با يك عدد حمله گازانبري همه چي رو لو دادم !!! از شخص باهوشي مثل ايشون كمتر از اين انتظار نميرفت … آشنايي با شما باعث مباهات من شد خواننده خاموش وبلاگ من …

.
.
.

- پيش مياد براي هر كسي ،‌ رسيدن روزهاي خاكستري در عين اينكه در حال گذران زيباترين روزهاي زندگيشه …

- پيش مياد براي هر كسي ، غم در عين شادي ،‌ گريه در عين خنده ،‌ و تضاد در عين هماهنگي …

- تا امروز دوشنبه كه اين پست نگاشته ميشه حالم بد جوري گرفته و خراب بود … تا اينكه امروز عصر عليرضا مترومن اس ام اس جالبي رو برام فرستاد :

GODISNOWHERE

THIS CAN BE READ AS ” GOD IS NO WHERE ” OR AS ” GOD IS NOW HERE ” … EVERY THING IN LIFE DEPENDS ON HOW YOU LOOK AT THEM . ALWAYS THINK POSITIVE

اگر بتونم درست ترجمه كنم اين طوري ترجمه ميشه :

اين جمله ميتواند به اين صورت كه خداوند هيچ جا نيست و يا خداوند همين جا حضور دارد خوانده شود … هر چيزي در زندگي وابسته به اين است كه چگونه شما بدان مينگريد . هميشه مثبت فكر كنيد …

- خب در زندگي هر اتفاقي ممكنه بيفته … يادتونه كه اينجا بهشت نيست * … ميتونه در زندگي هر اتفاقي بيفته ، ولي مهم اينه كه خب حالا كه افتاد چطوري بايد با اين اتفاق برخورد بشه و يا اينكه با اين اتفاق افتاده چطور بايد كنار اومد … چطوري بايد اين موضوع جمع شه و يا اينكه چطوري بايد ازش گذر كرد …

- در زندگي نوع برخوردي كه با يه اتفاق انجام ميديم خيلي مهمتر از خود اتفاقي هست كه مي افته …
.
.
.
پ ن يك » اصولا تولد مرداديها مبارك بايد باشه !!! ( ايكن من يه ديكتاتورم !!! ) و بنا به همين دستور كه حداقل در كشور خودم و در وبلاگ خودم قابل اجرا است تولدتون مبارك باشه حضرت معمار بيكار (‌+) …

پ ن دو »‌ نيايد بنويسيد كه خوبه فقط در كشور خودمه و در وبلاگ خودم … يعني بايد بيام وبسايت يا وبلاگتون رو هكيزه !!! كنم و ازتون خواستگاري* نه ببخشيد بهتون تحكم كنم كه شما هم اين قانون رو اجرا كنيد تا شما هم اجرا كنيد … اجرا كنيد ديگه خب … حتما كه نبايد دست زور روي وبلاگتون يا وبسايتتون باشه !!!
.
.
.

* اينجا بهشت نيست … جزو زيباترين ديالوگهاي فيلم GIA … اينجا بهشت نيست GIA و تو اجباري نداري كه كامل باشي …

* جديدا گويا وبسايت خانوم زهرا اچ پي هكيده شده و ضاكر (‌ ضارب و هكر ميشه ضاكر ) مذكور كه ذكور هم بايد باشه از ايشان در يه پست درخواست ازدواج كرده … اگه فردا ديديد منم زن گرفتم بدونيد وبسايتم هك شده !!!

- كسي نيست بياد ما رو هك و اينا !!! گفتم هاااا …ا فردا نگين نگفت !!!

فعلا …

28
JUL

شهریاران را چه شد یا خاطرات 20100728

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

امروز چهارشنبه 28 ژولای 2010 میلادی مطابق با 06 مرداد ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- از طرف یه تشکل داخلی قصد دارند منو به عنوان یه کار آفرین موفق کرمانشاهی خارج از کشور معرفی کنند … برای روشن شدن موضوع فردا باید به ساختمان اون تشکل مراجعه کنم … یاد اون بچه ای افتادم که با ابن سینا روبرو شد …

- کارها سرو ته شده ننه !!! قدیما اول بزرگا شوهر میرفتن !!! یا شوهر میکردند !!! بعدش کوچیکا … امروزه کوچیکا چی میدونم چشون شده !!! خلاصه اینکه برای خواهر کوچکم خواستگار اومده … دنبال کارای اونم که صدام در نمیاد !!! البته در مورد اینکه چرا صدام در نمیاد چیزای دیگه ای هم وجود داره …

- من خودمم !!! انتظار نداشته باشید فامیلای محترم که بعد از خوندن این پست وقتی اومدید و گفتید که مثلا چرا … چراش رو نشونتون میدم !!!

- در مورد اینکه کارا سر و ته شده ننه !!! یه مسئله مهمتر هم وجود داره … بزرگترها هم دیگه بزرگتر نموندن !!! قدیما رسم بود که مادر بزرگا و پدربزرگا از طرف پدری و مادری ، ریش سفیدای فامیل برای این موضوعها جمع میشدن و زیر سایه اونا بود که کارها درست پیش میرفت … قدیما یکی بود توی فامیل که حرف اول و آخر رو میزد … فامیل رو جمع نگه میداشت و در یه کلام ستون ماندگاری تمام فامیل بود … حالا باید دنبال یکی بگردیم که جلوی اینا رو بگیره که کمتر باعث جدایی توی فامیل بشن …

- پدر و مادرم به رسم احترام رفتن به خونه مادربزرگ پدریم ( مادر پدرم ) و بهشون گفتن که برای مراسم بله برون فردا شب ( پنجشنبه شب ) به خونه مون بیان … مادر بزرگم گفته نمیام !!! چرا احسان توی مراسم عروسی میترا احترام منو نیگر نداشته !!! و خدا میدونه من احتمالا در اون لحظه داشتم با سونیا راه میرفتم !!! یعنی اینکه اصولا توی افریقا بودم … یعنی آنقدر وجود من براشون آزار دهنده بوده که دارن مراسم خواهر کوچیکم رو فدا و قربانی میکنند به خاطر اینکه من مثلا بی احترامی کردم ؟؟؟ اونم بی احترامی وجود نداشته … البته اگه شد و فامیل شدیم با هم بهتون میگم این چیزها از کجا آب میخوره … حداقل یه کمی حواستون رو جمع میکردید یادتون بمونه من کی ایران بودم !!! …
.
.
.
- بزرگی به اندازه نیست … به سن نیست … به اهمیت شغلی و کاری نیست … به اصل و نسب هم نیست … بزرگی به این نیست که بزرگ بدونن تو رو … بزرگی به اینه که مسئول بدونی خودت رو برای اطرافیانت … بزرگی یعنی دستگیری ، افتادگی ، جور کشیدن ، ندید گرفتن ، بخشش ، یعنی آمادگی برای حل مشکلات بقیه ، یعنی اینکه کمک کنی برای رفع تفرقه ، رفع کدورت نه اینکه خودت باعث و بانی کدورت توی خانواده باشی …

- ستی وقتی که پسرش رامسس دوم رو برای حکومت بر مصر تربیت میکرد این جمله رو بهش گفت : آنکس که میخواهد بر ملکی حکومت کند ، اگر آنرا بیش از خودش دوست بدارد راه بر او آشکار خواهد شد … بزرگی یعنی ارجحیت مسایل فامیل به منفعتهای شخصی …
.
.
.

- البته از یه نظر خوب شد !!! اگه سونیا پرسید توی اون روز مشخص با کی و کجا بودی هان هان هان ؟؟؟ با خیال راحت میگم داشتم مادربزرگم رو اذیت میکردم !!! مدرکشم موجوده !!!

- پست قبلی … همونجایی که تلاقی یه متن صورتی و یه متن قرمز توی یه پاراگراف اتفاق افتاده … به نظرم باید آماده باشم …

- فعلا …

Google Analytics Alternative