بایگانی برای دسته ’وقتی افریقا هستم – گینه استوایی‘

12
JUN

یه کُرد مردادی یا خاطرات 20100612

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز شنبه 12 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 22 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

11:24 : برگشتم رسما به دوران ما قبل تاریخ ، نه اینترنت نه تلفن نه برق !!! فقط لباسامون گویای اینه که یه کمی از دوران پارینه سنگی جلوتریم !!! ژنراتور خراب شده بود و تا همین الان برق نیومد … ضمنا زنده زبان رفت …

11:25 : به دکی میگم این دسته کلیدت چه دهن گشادی داره … میگه مال من نیست مال گروهبان گارسیاست !!! میگم آهان پس چه … گشاده !!!

11:55 : مهندس حاج جعفری از آلمان برگشته …روبوسی کردیم و حال و احوال … ترکاش اومده اینجا … هنوز نرسیده دکی بهش میگه این عیوضی رفته روبوسی و اینا و خلاصه چیز !!! ترکاش میزنه زیر خنده بعدشم از در میزنه بیرون … میگم کجا میری ترکاش ؟؟ میگه منم برم چیز !!!

14:23 : مینویسم یادم بمونه رسما که امروز ترکاش توی قفسه بیسکویتها چه چیزی رو برای فروش گذاشته !!!

14:47 : امشب شب یکشنبه میباشد … بچه ها دارن یه برنامه بار رو ترتیب میدن … میدونم امشب خوش میگذره … منتها دست خودم باشه نمیرم … میگن مردادیها یه جاهایی ساز مخالف میزنن ، از اون طرف هم کردها ذاتا با هر چیزی مخالفن !!! حالا خودتون حساب کنید یه کرد مردادی چه شود !!!

11
JUN

من و تنهایی …

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

- توی کل ساختمان اداری فقط من موندم و دو تا گوشهای محترمم ( مودبانه دیگه !!! )

- تنهای تنهای تنها … دارم GIPSY KING گوش میدم …

- فردا صبح ، هم اتاقیم آقای زنده زبان بر میگرده ایران … و اون یکی هم اتاقیم آقای رزاقی که مترجمه احتمالا ظرف چند روز آینده به مالابو میره …

- من از اونام که وقتی تنها میشم تازه خودم میشم … بدون حرف ، بدون حرکت ، بدون هیچ علائم حیاتی … فقط فکر و فکر و فکر … بعدش یهویی خودم از غاری که ساختمش بیرون میام … حمام میرم ، اون موقع دو دست لیف زدن بیست و پنج دقیقه و یه صورت زدن نیم ساعت طول میشکه …

- کف رو میگذارم روی تنم بمونه و آروم آروم روش لیف میکشم ، شیر آب رو باز میکنم و بیحرکت زیر آب میمونم ، میتونم دونه دونه قطره آب رو بشمرم ، بدون هیچ حرکتی میگذارم تمام کفها از روی بدنم شسته بشه ، سرم رو آروم آروم با برس زیر دوش شانه میکشم … دست دوم لیف رو که میزنم و بعد از کمی صبر ، وقت شستن انگشت اشاره رو آروم آروم روی بازوهام میکشم و با صدای قیژژژژی که میده کلی کیف میکنم .

- دوش رو میبندم ، آروم منتظر میمونم که آبی که از سر و صورتم میریزه تموم شه . یادم میاد وقت اومدن با خودم یه چند تایی ادکلن و اسپری هم آورده بودم … بعد از دوش و اصلاح نوبت حمام ادکلنه ، یکی رو بر میدارم . رو به خودم و کمی دورتر نگهش میدارم و توی هوا میپاشمش … لحظه ای بعد تمام حمام بوی ادکلن گرفته و ذراتش آروم آروم روی تنم میشینه .

- از حمام بیرون میام … با صدای بلند آهنگ میگذارم … با حرکات آروم و موزون و در حالی که فقط یه حوله دورم پیچیده شده یه هاتچاکلت درست میکنم … تمام اتاق رو بوی ملایم ادکلن بر میداره ، آروم جلوی کولر گازی و کنار پنجره ای که توی قابش یه جنگل استوایی رو محصور کرده ، نم نمک هاتچاکلتم رو مزه میکنم … بیرون و دورترها یکی داره با لهجه ای نامفهوم چیزهایی رو میگه … دختری در حال رد شدنه … مردی سیگار به دست ، زنی که با بچه هاش در حال گذره … و من آروم ایستادم و همه چیز روبروم در حال حرکته … و فقط میبینم و همین … در اون لحظه هیچ فکری از ذهنم عبور نمیکنه … هیچ چی … زمان برام ایستاده و حتی ساعت توی قاب هم حرکت نمیکنه … آروم آروم حوله رو روی جارختی جا میگذارم …توی تخت خوابم فرو میرم ، به حوله ای که روی چوب رختی جا مونده نگاهی میندازم … صدای نامفهوم کولر گازی جای خودش رو به صدای پنکه ای داده که توی اتاق خواب به آرومی در حال چرخیدنه … و مردم بیرون در حال حرکت … آخرین چیزی که یادم میمونه سرمای لذت بخش ملافه ای هستش که روی یه تن بی لباس کشیده شده …

11

یک ادکلن ، یک خاطره یا خاطرات 20100611

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز جمعه 11 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 21 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

07:49 : به تاریخ 11 ژوئن 2010 میلادی و نمیدونم حالا چی شمسی !!! فالشیست (+) به میمنت و مبارکی تموم شد … آفلاین خوندن هم عالمی داره …خیلی رند و رک نوشته … یاد این جمله می افتم … جز راست نباید گفت / هر راست نباید گفت … ولی خب دیگه …

7:50 : تشریف فرما میشویم برای اخذ پلیس به جهت انفجار !!!

14:05 : هر کدوم از وسایلم رو که بر میدارم بوی یه نوع ادکلن رو میده … گاها فراموش کردم چرا این بو رو میده … موبایل N95 ، کاغذهای یادداشتم ، ولی یه بار که یه ادکلن رو برای یه قرار بخصوص خریدم ، ادکلن آنقدر به نظرم خوشبو بود که یکی رو هم برای خودم برداشتم … حالا نمیدونم کسی که اینجا رو میخونه فهمیده که کدوم روز بوده و نمیدونم که آیا از اون ادکلن خوشش اومده یا نه … به هر حال اون روز برای من خاطره شد …

10
JUN

توفیق اجباری یا خاطرات 20100610

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز پنجشنبه 10 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 20 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

08:42 بی اینترنتی هم شده کلی مایه آرامش !!! نشستم و به علت بی اینترنتی دارم دانلود آفلاینهام رو میخونم !!! نه اینکه از سر اجبار ، اتفاقا توفیق اجباری شده …

11:37 : این فالشیست (+) رو خوندن جدی جدی اشک رو از چشمام در آورده !!! منظورم پستهای با لیبل مامانته آخی !!! رو میخونم … حین خندیدن حس میکنم یه چیزی یخه مبارک رو گرفته … چیزی که اصلا عادت نداشتم … دکمه بالایی پیراهنم رو بستم … آخییییییش !!! یعنی الان باز کردم این دکمه بالایی رو !!!

12:00 نهاررررررررررررر !!!

- آفلاین پست نوشتن هم عالمی داره !!!

9
JUN

بدو بدو یا خاطرات 20100609

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز چهارشنبه 09 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 19 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

- اول صبحی بدو بدو از خواب بیدار شدم !!! بدو بدو صورتمو اصلاح کردم … بدو بدو لباس پوشیدم !!! بدو بدو آدم خیلی کار میکنه اصولا !!! بعدشم بدو بدو اومدم دفتر … بدو بدو صبحانه خوردم و بدو بدو سیستم رو روشن کردم !!! بدو بدو یه دونه نامه پاداش نوشتم … امیدوارم بدو بدو امروز روز خوبی باشه … بدو بدو قراره باتا برم !!!

- از کوه و کمر رفتیم تا بلکه از چهار تا پلیس راه به دو تا فقط برخورد کنیم … پلیس راه اولی بابت اینکه مدارک همراهمون نبود 5000 سیفا ازمون به قول خودمونی پول چایی و به قول خودشونی پول سروسا ( آبجو ) گرفت … تا بعد از ظهری که برگشتم مفیدترین کاری که انجام دادم گوش دادن موزیکهای N95 جیگرم بود و چند تایی عکس که از کوه و کمر محل گذر ( بیکورگا ) گرفتم …

- توی باتا تا حدود 13:00 اداره پلیس بودیم … سیستمهاشون مکانیزه شده و این جهش رو مدیون پول نفتی هستند که توی کشورشون هست … نهار رو دوباره مرغ خوردم … خیلی علاقه دارم … ولی کم مونده قد قد کنم و تخم بذارم !!!

- به یک عدد تلفن خارجه دسترسی پیدا کردم … به خونه زنگ زدم … بعدش به پدر که مغازه بود … بعدشم به مسیح …

- یه سری به فروشگاه زدم … یه ردیف مخصوص مشروب بود که خیلی با سلیقه چیده شده بود … یه قسمتش مخصوص شرابها که خواستم عکس بگیرم ولی خب اونجا جای عکس گرفتن نبود … میخواید بدونید تفاوت از کجا به کجاست ؟ یه فلش چهار گیگابایت تهران خیلی باشه میشه 11000 تومان اینجا قیمتش 120.000 تومانه !!!

- به یه کارگاه رفتیم برای اجاره بیل مکانیکی … بچه ها یه آقای عرب رو نشونم دادند … گفتند ماهی 7000 یورو حقوق میگیره . بچه ها میگن مهندس مکانیکه … این حقوق در این کشور برای خارجی ها خیلی غیر عادی نیست … برای ایرانی ها البته عجیبتره !!! گفتند پسر رییس جمهور صاحب اینجا رو برای قطع کردن یه درخت پنج میلیون دلار جریمه کرده … بچه ها عقیده دارند که موضوع احتمالا بر سر قاچاق چوب هستش … اینجا انواعی از چوب یافت میشه که فوق العاده محکم و با جنسهای خاص هستند … حتی انواعی که در برابر حریق مصون هستند به علت فشردگی بیش از حد چوبشون …

- یه کشنده ( تریلر ) با کمرشکن و یه کانتینر حاوی روغن از پل پایین افتاده بود … تمام اتاق له شده بود ولی من اثری از پاشیدن خون ندیدم … شدت انحراف و سقوط از جاده به قدری بود که کانتینر از وسط قیچی شده بود … مسئله سر یه ثانیس … فقط یه ثانیه … تریلر مربوط میشد به شرکتهای چینی …

- برگشتنی اون پلیس راهی که همیشه کارت میخواست هیچ چی نخواست … دومی هم … سومی هم !!! دیگه داشتم عقده ای میشدم … پلیس راه آخری همچینی که گفت کارت با صدای بلند گفتم جونننننننننن بیا ببوسم تو رو !!! یه کاری کردم که یارو فکر کرد من اصلا گینه اومدم که کارتمو نشون این بدم و برگردم خونه مون !!!

- سه قسمت underground رو دیدم دو تاش رو دیشبی و آخری رو امشب … این سری که برم ایران میدم سری کامل فیلمهای دراکولایی رو برام رایت بزنن …
.
.
.

بیکورگا …

8
JUN

دوباره باتا !!! یا خاطرات 20100608

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز سه شنبه 08 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 18 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

- فردا باید برای تمدید کارت اقامتم به باتا برم … فردا رو در راه باتا خواهم بود …

7
JUN

شناخت آدمها یا خاطرات 20100607

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز دوشنبه 07 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 17 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

امروز رو با کمی گیجی و سرخوشی حاصل از گشت باتا و راه طولانی ای که رفتیم و برگشتیم سر کردم …
.
.
.
- آدم بعد ها که افرادی رو میبینه و روشهایی که اونها به وسیلش زندگی میکنند و عملها و عکس العملهایی اونها رو که تحلیل میکنه … بعد از مدتی متوجه میشه همونهایی که زمانی به دیده حیرت بهشون میکرد عجب آدمهای کم جنبه ای بودند … و اینکه آدم گاهی اوقات خودش رو معطل کیا که نمیکنه … و این جور وقتها بهتره حماقتت رو به کسی نگی … و خدا میدونه چقدر این حماقتها احمقانس … و خدا میدونه که خیلی عالیه که آدم این حماقتها رو زودتر انجام بده … اون وقت اسمش میشه شناخت آدمها !!!

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند / نه هرکه آیینه سازد سکندری داند …
نه هر که کج کلاه نهاد و تند نشست / کلاه داری و آیین سروری داند …

6
JUN

باتا2 یا خاطرات 20100606

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز یکشنبه 06 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 16 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

- ساعت 10:00 از خواب بیدار شدیم … مدت زیادی رو لب ساحل گذروندیم و بعدشم به رستوران لبنانی ها رفتیم … هوس مرغ کرده بودم … ساعت حدود 16:00 با همون تاکسی ای که ما رو از آنیسوک به باتا آورده بود به سمت آنیسوک برگشتیم … ساعت 20:00 توی خونه بودم …

5
JUN

باتا یا خاطرات 20100605

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز شنبه 05 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 15 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

- بعد از ظهری به طرف باتا راه افتادیم … دیشبی راننده تاکسی از ما 70.000 طلب میکرد و امروز با 15.000 سیفا به باتا رفتیم … بین راه چهار ایستگاه پلیس وجود داره که اگه سفیدها بخوان با تاکسی یعنی بدون ماشین شرکتی از اونها گذر کنند باید پول پرداخت کنند … چهار تا رو با حدود 15.000 سیفا رد کردیم … حدود ساعت 20:00 باتا بودیم … به دفتر رفتیم و دوش گرفتیم … شام رو در BAR CENTRAL بودیم و میگویی که سفارش دادیم عالی بود … حدود 25.000 سیفا هزینه شام بود … بعد از شام و چون هنوز دیسکوها باز نبود ترجیح دادیم که لب اقیانوس قدم بزنیم … آب پایین بود و اقیانوس در حال جزر … و ما هم در مورد اینکه این جزر و مد روی چه چیزهای دیگه ای !!! تاثیرات داره در حال بحث … بقیه موضوع رو هم خودتون حدس بزنید … خیلی هوش سرشاری نمیخواد باور کنید …

- به دیسکوی MAMAYTA رفتیم … شلوغ شده بود ، سفیدهای زیادی توی دیسکو بودند … این دیسکو متعلق به یه خانوم اسپانیاییه که با وجود سنش هنوز زیبایی وحشی یه زن اسپانیایی رو داره … بیرون بار دخترهای زیادی ایستاده بودند که همراه با سفیدها بتونن داخل شن … ورودی برای سیاه ها 1000 سیفا هستش … البته چند تا دختر استثنا هستند … زیبایی اونها سفیدها رو داخل میکشونه … شاید صاحب بار حتی به اینها برای موندن پول هم پرداخت کنه … از اونجا تصمیم گرفتیم به دیسکوی بیروت بریم … ورودی این دیسکو بعضی روزها حتی برای سفیدها هم اعمال میشه … این ورودی 10.000 سیفا هستش …به شخصی که دم درب ورودی ایستاده بود 10.000 سیفا دادم ولی اون طلب 20.000 سیفا رو داشت … وقتی که در نهایت بهش گفتم که حوصله مسخره بازی رو ندارم و اگه قرار باشه اینطوری رفتار کنه همون 10.000 سیفا رو هم میگیرم و بر میگردیم قبول کرد … وقتی که من و دکتر وارد شدیم دیدیم که دیسکو کاملا خالیه …تازه متوجه شدیم که علت اصلی اینکه چرا امشب خبری نیست اینه که چون دیشب شب تولد رییس جمهور بوده و همه تا صبح امروز بیرون بودند ، دیگه کسی نای بیرون اومدن رو نداره و در نتیجه امشب خلوت خلوته … بیرون رفتیم و تا ساعت 02:00 صبح قدم زدیم …

- یه موضوعی رو بگم … حین گشت شبانه شخصی رو دیدم که بعد از اینکه شناختمش و دونستم کیه به دکتر این رو گفتم … جدای از اینکه چه کسی چه شغل یا حرفه ای داره … همیشه کسی رو که کارش رو خوب بلده ستایش میکنم … هر کسی و در هر شغلی … آدم باید کاری رو که میخواد انجام بده بلد باشه … کار باید حرفه ای انجام بشه … حتی اگه … حتی …و این آدم حرفه ای بود … و ستایشش میکنم …

.
.
.

نمایی از دفتر باتا

نقاشی روی یکی از دیوارهای خیابان نرسیده به مارتینز ( مرکز خرید )

در راه بازگشت از باتا – بیکورگا

4
JUN

حقوق میدهیم !!! یا خاطرات 20100604

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز جمعه 04 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 14 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

- امروز روز حقوق دادن است !!! با دکتر ظرف حدود 5 ساعت تمام حقوق رو محاسبه کردیم ، فیشهای حقوقی چاپ شد و حتی پاکتهای پول رو هم پرینت کردم … خلاصه اینکه ساعت 12:00 آماده پرداخت حقوق به کارمستان محترم بودیم … و البته به فکر برنامه ای … به خاطر فوت اون آقای دیروزی تقریبا امروز هم کاری انجام نمیشه … به علاوه اینکه فردا هم که شنبه هست روز تولد رییس جمهوره و تعطیل و یکشنبه هم که خود شرکت تعطیل و در نتیجه دو روز تعطیلی در پیش داریم … با دکتر برنامه دارم که به باتا برم … امشب باتا تا خود صبح بیداره …

- پرداخت حقوق تا ساعت 19:00 طول کشید … با یه تاکسی صحبت شد … مبلغی که درخواست میکرد 70.000 سیفا بود که همین موضوع رفتنمون به باتا رو کنسل کرد … شب رو به بار آنیسوک رفتیم … فوق العاده بود … صاحب بار برامون سنگ تمام گذاشت … دهن تمام سفیدها باز موند … دوتا میز رو بهم چسبوندیم و کلی صندلی اضافه رو دورش چیدیم که بعدشم باز نیاز شد و دوباره صندلی بود که اضافه شد … کلی رقصیدیم … کلی سر به سر هم گذاشتیم ، کلی خندیدیم … لیوانهای مشروب که خالی و پر میشدن ، دست گرفتن و رقصیدن …

- این شب که بگذشت نمی آید باز … جای خیلیها خالی بود …

Google Analytics Alternative