امروز پنجشنبه 15 ژولای 2010 میلادی مطابق با 24 تیر ماه 1389 خورشیدی …
- سلام .
با پدرم بودم … توی خواب … توی راسته یه بازار قدیمی … تمام راسته رو بوی شیرینی پر کرده بود که میگفت بوی شیرینی مال شب پیشه … پیرمردی از چاپخانه ای که توی راسته بود بیرون آمد … سلانه سلانه با کفشها و پاهایی که روی زمین کشیده میشد ، لیوانی چایی به دستم داد که میدانستم برای پدرم داده … یادمه جرعه ای از چایی رو نوشیدم و لیوان رو به پدرم دادم . پیرمرد برگشت که برود چند قدمی که دور شد دوباره برگشت ، به من اشاره داد یعنی که چایی نمیخوری ؟ معصومیتی در چهره تکیده اش بود . ضعیف و لاغر . نگاهی تکیده . شاید در غمی دراز تکیده شده بود این نگاه ، شاید تکیده لقمه ای نان ، شاید اسیر خاطراتی که مگر مرگ جدا میکرد آن دو را از هم … دستم را به لبم بردم و بوسیدم ، روی پیشانی گذاشتم که یعنی نه خدا برکت … چیزی نگفت ، آهسته رویش را برگرداند و رفت … با پدرم از آنجا دور شدیم … توی خوابم با بغض به پدر گفتم که چرا باید این پیرمرد برود … که چرا باید بمیرد … به پدرم گفتم که دلتنگش شده ام ، که چه معصوم است این پیرمرد … و همه را با بغض و اشک به پدرم گفتم … حالا که از خواب بیدار شدم دلم تنگ پیرمرد است …
.
.
.
فکر نمیکردم خوابهای سکر آور من ، مرا در افریقا هم پیدا کنند . بار اولی که در خوابهایم طعم گس حسرت را چشیدم دانستم که داش آکل صادق هدایت چرا وقتی همه خوابند ، در خوابهای آشفته ی عاشقانه اش ، رها و آزاد از قید و بند اجتماع خشن پیرامونش ، دلبرش مرجان را می یافت ، در آغوش میکشید ، از گونه هایش بوسه های آتشین میچید و همین داش آکل روزهایش را در پشت نقاب صورت خط خطیش سپری میکرد … دست کم داش آکل طوطی ای داشت که بعد از مرگی که شاید به وسیله کاکارستم گردن کش محل رقم زده شد ولی در واقع دست معشوق بود که از آستین کاکارستم بیرون زد ، و در انتها همان طوطی بود که تمام داستان را پشت چشمهای بیحالتش برای مرجان روایت کرد ، داستانی که هر شب داش آکل مست برای طوطی اش بازگو میکرد ‹‹ مرجان … مرجان … تو مرا كشتي … به كه بگويم … مرجان … عشق تو … مرا كشت››
.
.
.
ولي نصف شب، آنوقتي كه شهر شيراز، با كوچه هاي پر پيچ و خم، باغهاي دلگشا و شرابهاي ارغوانيش به خواب ميرفت. آن وقتي كه ستارهها آرام و مرموز بالاي آسمان قيرگون بهم چشمك ميزنند. آن وقتي كه مرجان با گونههاي گلگونش در رختخواب، آهسته نفس ميكشيد و گزارش روزانه از جلو چشمش ميگذشت، همان وقتي كه بود كه داش آكل حقيقي، داش آكل طبيعي با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رو دربايستي از توي قشري كه آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود، از توي افكاري كه از بچگي به او تلقين شده بود بيرون ميآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش ميكشيد، تپش آهسته قلب، لبهاي آتشين و تن نرمش را حّس ميكرد و از روي گونههايش بوسه ميزد. ولي هنگامي كه از خواب ميپريد، به خودش دشنام ميداد. به زندگي نفرين ميفرستاد و مانند ديوانهها در اطاق به دور خودش ميگشت، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اينكه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگي ورسيدگي به كارهاي حاجي ميگذرانيد.
.
.
.
- دلم تنگ پیرمرد است …











