امروز جمعه 11 آذر ماه 1390 و 2 دسامبر 2011 میلادی
سلام
- به همسرم قول دادم که یک بار به جنوب و به محلی که درش کار میکنم دعوتش کنم . برنامه ریزی برای انجام این کار در این دوره ی کاری من رخ داد … قرار شد که این بار با پرواز جمعه 4 آذر ماه عصر به جنوب بیاد و بعد از اون با پرواز یکشنبه 6 آذر با هم به کرمانشاه پرواز کنیم …
- همه چیز مهیا شد . بلیط ها رو درخواست دادم و بچه ها رو در جریان قرار دادم … با سیامک ترکاشوند برای مهمانسرا صحبت کردم و با دوستانم برای میمهانی جمعه شب در رستوران آفتابگردان کنگان … در ضمن مقدمات ورود ایشون رو به سایت هم مهیا کردیم …
- جمعه بعد از ظهر قرار بود که پرواز ساعت 16:00 از تهران به مقصد عسلویه پرواز کنه … برای پیشواز با آقای تیمورنژاد ماشین رو برداشتیم و به طرف عسلویه رفتیم … در راه با نفسم تماس گرفتم ، پرواز تا ساعت 18:00 تاخیر داشت …
- با آقای تیمور نژاد عسلویه رو دور زدیم … از اسکله ای که قایق ها و لنجهای باری درش پهلو گرفته بودند دیدن کردیم … به فرودگاه رفتیم و دقیقه ها رو شمردم … مسافر من در پروازی که از تهران به زمین مینشست به من لبخند میزد … پرواز بعد از هزار ساعت تاخیر ساعت 20:00 به زمین نشست و من بدون گل ، بدون هدیه ، عزیزترین هدیه ی زندگیم رو در آغوش کشیدم …
- در راه مشعلهای گاز ، تاسیسات پالایشگاه ها و پتروشیمی های عظیم رو نشون همسرم دادم … برای هر تازه واردی دیدن این حجم عظیم از پالایشگاهها و سازه های عظیم محسور کنندس … یکسره از فرودگاه به رستوران رفتیم … هشت نفر انتظار ما رو میکشیدند … در جمعی کوچک ، شادی این وصلت چندین برابر شد … بعد از شام برای قدم زدن به ساحل رفتیم … مهتاب ویگن روشنایی آسمان آن شب ما بود …
شنبه :
- تا ساعت 8:30 صبح در مهمانسرا صبر کردیم تا مجوز ورود همسرم به سایت اخذ بشه بعدش با ماشینی که از طرف شرکت فرستاده شد با هم به سایت رفتیم … همسرم تا ساعت 16:00 در دفترم بود … دوستانی که از این موضوع اطلاع نداشتن به بقیه گفته بودند که برای واحد تحت سرپرستی آقای عیوضی یه بازرس خانوم از تهران اومده … این خبر ظرف یک ساعت به تمام سایت و از اونجا به سایت شماره ی دو هم رسیده بود … چه میشود کرد … سرعت انتشار شایعات گاهی حتی از سرعت نور هم بیشتره …
- شب عطا و دوستان ما رو به صرف شام دعوت کردند … برای همسرم هدیه ای بسیار زیبا تهیه کرده بودند … شام رو میهمان تمام دوستانم بودیم … بعد از شام میوه خریدیم و با همون جمع باز به ساحل رفتیم … دوستانم سنگ تمام گذاشتند … از همه تون متشکرم …
یک شنبه :
- پرواز کرمانشاه لغو شده بود … حسین بلیط تهران رو برامون OK کرد … در تهران بخت یار ما بود و خان دایی من از تهران به کرمانشاه میرفت … تمام مسیر رو از تهران به کرمانشاه خواب بودم …
.
.
.
- از اون روز تا به همین الان که این پست رو مینویسم کرمانشاه رو تا حد امکان به همسرم نشون دادم ، طاق بستان با خسرو پرویز و الهه هاش … تکیه معاون الملک ، بازار طلا فروشان و مسجد عماد الدوله و بسیاری جاهای دیگه …
- امروز جمعس و همین الان که در حال اتمام این پست هستم نفسم کنارم نشسته روزهای آرامی رو سپری کردیم … تا باد چنین بادا ..
.
.
.
- مهمترین چیزی که میتونم براتون بگم اینه … خوشحالم که رو راست بودم … رو راست بودن بهترین چیزیه که میتونید به خودتون و به طرفتون هدیه بدید … چیزی بیشتر و کمتر از اونی که نوشتم نبودم …
- فعلا …
