بایگانی برای اکتبر 2011

25
OCT

“تو”ی من نفسم شد یا خاطرات 20111025

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم

امروزسه شنبه 3 آبان ماه 1390 و 25 اکتبر 2011 میلادی

- سلام

روی صحنه :

- روز سه شنبه 26 مهر از کنگان به عسلویه و از اونجا به تهران پرواز کردم … ” تو ” ی من با شاخه ای گل در فرودگاه انتظار من رو میکشید … این آخرین باری بود که مجرد از ” شهر مردان ” بیرون میرفتم …
- کارهای اولیه انجام شد … خریدها رو دو نفری و بدون دخالت کسی انجام دادیم … نه اینکه حتی جمله ای به زبان بیاریم که قصد تنها بودن رو داریم … این خود خانواده ها بودند که کارها رو به ما واگذار کردند … اگر چه به جز آنچه که به قول ” تو ” ی من لازم و واجب بود چیز دیگه ای نخریدیم …
- پنج شنبه بعد از ظهر ساعت 14:00 من به سمت کرمانشاه میرفتم تا مقدمات جشن عقد روالش رو طی کنه … تمام این ماجرا به کاروانی میمونه که بعد از گذر از بسیاریِ راه ِ پر نشیب و فرازی ، برج و باروی شهر رو میبینه … پس از هفت ماه و اندی کاروان آشنایی خرامان خرامان به مقصد میرسید …
- برای مراسم عقد جز اقوام درجه ی یک کسی دعوت نشد … برای انجام کارهای پایانی صبح روز دوشنبه به اتفاق مادرم به خانه ی ” تو ” ی من رفتیم … ساعت 15:40 رسیدیم … همه چیز برنامه ریزی شده بود … سه عدد کاغذ برنامه برای هماهنگی نوشته شده و لازم الاجرا مینمود … فردای اون روز یعنی سه شنبه خانواده ی من به خانه ی “تو”ی من اومدند … ساعت 17:25 خطبه ی عقد خونده شد … ” تو ” ی من نفسم شد …

پشت صحنه :

- خون ما را در شیشه کردند … مدارکشم موجوده !!! هنوز لکه خونی که روی پیراهنمه گواه خون دادنمه و موجود … تازشم فقط که خون نگرفتند . تازشم خوبه فقط خون دادم !!!
- توی کلاس توجیهی توجیه شدیم که خیلی توجیه هستیم !!! توی اون یکی کلاس به خانوما گفته بودند شوهر کردید زودی بچه دار شین … امیدوارم خانوما توجیه نشده باشند !!!
- یه دست کت و شلوار گرفتیم … تقریبا برای اینکه از زیر دست خیاط بیرون بکشیمش فقط به همسایه ها متوسل نشدیم …
- آرایشگاه رفتم … آقاهه گیر داده به این ابروی ما که جوون میشی … نمیدونست اگه دستش میزد جونیم بر باد میرفت !!!
- روز بعد از عقد رفتیم محضر … حاج آقای عاقد ما هم که از خدا خواسته داد خانوم ما سند عقد رو نوشت …

- اولین شنبه ی بعد از عقد به تهران رفتیم … دیداری وبلاگی … عین همه ی دیدارهای وبلاگی … تعدادی از بچه های همیشگی نیومدن … جاشون خالی و سبز … آقای آرام که کلی زحمت کشیدن و ما رو به محل قرار بردن و ماشینشون به علت پارک در محلی که نمیدونم واقعا ممنوع بود یا نه به پارکینگ منتقل شد و در نتیجه مجبور شدیم برای گرفتن ساکمون که توی ماشین جا مونده بود کلی راه رو بریم و تازه بعدش هم که کلی آقای آرام بابتش جریمه پرداختن که ایشالله جبران میکنیم …
- بعد از ظهر شنبه ساعت 19:00 باهم به اصفهان رفتیم … اولین مسافرت … اولین های ما در حال شکل گرفتنه …

- زندگیمون آروم شروع شده … کسی در بالا هست که لبخند میزند …

- فعلا …

Google Analytics Alternative