بایگانی برای سپتامبر 2011

9
SEP

شروع سفید یا نامزد شدیم یا خاطرات 20110909

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم

امروز جمعه 09 سپتامبر 2011 میلادی مطابق با 18 شهریور ماه 1390 خورشیدی …

- سلام …

- دوشنبه ای که آنسان گذشت به جمعه دیداری ختم میشد که در اون به طور رسمی خانواده ی من ، ” تو ” ی من رو از خانواده اش خواستگاری میکردند . بر اساس رسم هدایایی رو تهیه کردیم . و انگشتری ای که پذیرفتنش نشانی میشد از رسمیت نامزدی مان … جمعه رو با هزار بیم و امید به سوی خانه یار میرفتیم … همه چیز به ظاهر آماده و همچنان در بیم و امید . هر بار همه چیز رو نگاه میکردم … همه توانایی من حتی لایق درخواست چنین فرشته ای نبود … مرحمتی دیگر میطلبید . آنچه وصل یار را ممکن میسازد تلاش عاشق نیست که لطف معشوق است …

- مراسم فقط در حضور نزدیکترین نزدیکان انجام شد … بار اولی بود که آرامش من نشان از ناتوانی در سخن داشت نه آن آرامش ذاتی ای که سنگ سخت رو به التماس برای شنیدن سخنم وا میداشت … ” تو ” ی من روبروی من نشسته و حتی توانایی بلند کردن سرم رو برای دیدنش نداشتم … نمیدانم ، شاید حال ” تو ” ی من بهتر از من نبود و شاید داشت به آرامی ” تو ” ی خودش رو در لباس خواستگاری آرام و محجوب میدید …

- لبها میجنبید ، ابتدا و انتهای حرفها و نگاهها به ما دو نفر ختم میشد … ولی گویا برای من ابتدایی که شروع شده بود به انتهایی بی انتها ختم میشد … حتی نفس کشیدن از یاد منی که آزادانه نفس میکشیدم رفته بود …

.

.

.

- گاهی مهمترین اتفاقات زندگی جامه ای ساده میپوشند … گاهی شیرین ترین اتفاقات زندگی آدم بسادگی لبخند کودکی که اون بین بیخیال میچرخید ، میخندید و شادی ای رو در اون بین میپراکند از گوشه ای سرک میکشند … اون کودک به یقین میدانست که شده آنچه باید میشد … فرشته ی کوچک خوشبختی در اون بین راه میرفت و بی خیال میخندید … شاید تنها او بود که تبریک به مناسبت نامزدی ام رو با زبانی که تنها خودش میدانست زمزمه میکرد …

- لطف فرشته شامل حال من شده بود … لبخند فرشته ی کوچک خوشبختی این معنی رو میداد …

- امروز جمعه 18 شهریور ماه 1390 ما رسما نامزد شدیم …

یک شاخه گل از دسته گلی که برای مراسم نامزدیمان به خانه ” تو ” ی خودم بردم …

5
SEP

بال فرشته بر روی چشمان شیر یا خاطرات 20110905

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم

امروز دوشنبه 05 سپتامبر 2011 میلادی مطابق با 14 شهریور ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- در روز شنبه 12 شهریور از کنگان به سمت عسلویه و از اونجا به سمت تهران پرواز کردم …

- شنبه بعد از ظهر رو در تهران بودم . مسیح من رو در فرودگاه ملاقات کرد . با هم توی تهران گشتی زدیم … شب رو در خانه خاله به صبج رساندم .

- یکشنبه 13 شهریور

- صبح در جایی نزدیک میدان ونک یک ملاقات کاری رو به انجام رساندم . ادامه ی این ملاقات در نزدیکی میدان شعاع انجام گرفت . نتیجه حداقل ایجاد دو دوستی بود که امیدوارم پایدار بمونه …

- عصر آهسته آهسته به هدفی که به خاطرش به مرخصی اومده بودم نزدیک میشدم … پدر ” تو ” ی من میخواست که من رو پیش از دیدار رسمی ببینه … به طرف مقصدم به راه افتادم … بعد از رسیدن بلافاصله به یه گل فروشی مراجعه کردم . بسته بود . با موبایلی که روی تابلو نقش بسته بود تماس گرفتم . سفارش برای فردا داده شد … انتخاب من یه دسته گل زر سفید بود …  ده شاخه گل رز سفید به نشانه ده تای بچگی شاید … شام رو در رستوران نایب صرف کردم و شب رو در هتلی نزدیک به خانه ی ” تو ” ی خودم به روز رساندم … یک شب زودتر رسیدن بهتر از دیر رسیدن فردا بود …

- دوشنبه … ساعت 09:30 به مدت یک ساعت ” تو” ی خودم رو ملاقات کردم  . قبلش به گل فروشی رفتم و یک شاخه گل زر سفید رو به نشانه احترام به  دیدار برداشتم و با اون یک شاخه ی گل ” تو ” ی خودم رو ملاقات کردم . قرار با خانواده ساعت 11:45 بود … به هتل برگشتم و اتاق رو تحویل دادم … وسایل رو به امانت گذاشتم و به گل فروشی برگشتم . دسته ی گل رو تحویل گرفتم … 5 دقیقه گذشت و زنگ درب خانه ی ” تو ” ی من به صدا درآمد … ” من ” تو پشت درب به انتظار ورود ایستاده بود …

- دقایقی به صحبت در مورد کار و زندگی سپری شد … نهار رو صرف کردیم … تنها میتونم بگم وقتی در حال خداحافظی بودم رو به پدر خانواده این جمله رو گفتم … حس کردم که مهمان خانه ی عزیزترین کسانم هستم … نگاههایی که من رو میپایید سبکی بال فرشته بود بر روی چشمان شیر …

- قرار بعدی ما برای روز جمعه گذاشته شد …

- فعلا …

Google Analytics Alternative