بایگانی برای آگوست 2011

16
AUG

همین طوری تا ابد یا خاطرات 20110816-2

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 16 آگوست 2011 میلادی مطابق با 25 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- همیشه “یهویی ها” “یکه ” خوردن رو در پی داره … اصولا یهویی ها یکه برانگیزن …

- روز 25 امرداد بود و عصرش … من آروم نشسته در خوابگاه … در هال خوابگاه … در حال خودم … در خودم …

- بچه ها سرکار … در شرکت سرکار … سرکار در شرکت … در شرکت سرکاری …

- من برگشته از سرکار … از سرکاری در شرکت … از شرکتی که درش سرکارم … از سرکاری که در شرکت تموم شد به خوابگاهی که هالش رو در بیحالی دراز کشیده بودم …

- بچه ها برگشتن … برگشتنی که عادی بودن درش به صورت مسخره واری به من دراز کشیده ی بی حال در هال یه خوابگاه شرکت سرکاری چشم دوخته بود …

- دقیقا زمانی که همه چی عادیه یه اتفاق غیر عادی زخ میده … اصولا هر اتفاقی که بعد از یه زمان عادی بودن رخ بده غیر عادیه …

- خیلی خوبه آدم دوستانی داشته باشه که روز تولدش اونم توی هزار فرسنگ دور از هر آبادی ای به یادش باشن … آنقدر که میوه و شیریتی و کیک تولد بگیرن که هیچ … چند تا هدیه تاپ هم تهیه کنن …

.
.
.

- توی هال نشسته بودم که آقای کاووسی یه دفعه برق رو خاموش کرد … بچه ها هیاهو کنان داخل شدند …

- همه جا رو برف شادی پاشیدن … هیاهو تمام ساختمان رو برداشت …

- واقعا غافلگیر شدم … یعنی یه وضعی ..

- برف شادیه دیگه … همه جا پاشیده میشه …

- حتی روی سر بچه ها حتی در حال عکس گرفتن …

- عطا کیک رو آورد … همه رو بغل کردم … همه رو بوسیدم …

- خدا میدونه همین وجود چند نفر ما برای بهم زدن نظم یه شهر کافیه …

- دامون فلوت زد …

- عطا محمدی خوند …

.

- ببینین تو رو خدا … واقعا کاندید بشه رای نمیاره ؟ از این قیافه فتوژنیک تر برای مدیریت کلان کشوری سراغ دارید ؟ تازه ایده هایی داره که فوق العادس … کاندید بشه من بهش رای میدم به جان خودم …

.

- پهلوان !!! مگه فقط روی کیک !!!

- تنها جایی که کارد دستمون بگیریم وقتی باشه که کیک میبریم … اونم کیک تولد خودمون …

.
.
.
- یک دست لباس ورزشی عالی … یه کلاه نایک … یک عدد شلوارک ورزشی و یک کیف کمری خوشگل هدیه های شب تولد منه …

- خوندیم و رقصیدیم … تمام شب رو این طوری گذرونیدم …
.
.
.

- آقای کاووسی ، عطا ، بهتیس ، عماد ، مهدی ، دامون …

- و یه مهمان از راه دور … کسی که چشماش رو دوست دارم دقایقی از جشن تولد رو رو به صورت زنده دید …

- چی باید گفت در برابر این همه محبت … این همه رفاقت … امیدوارم همیشه باقی یمونه این دوستی ها … همین طوری … تا ابد …

- فعلا …

16

تولدت مبارک آقای ناپلئون یا خاطرات 20110816

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 16 آگوست 2011 میلادی مطابق با 25 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- من امروز متولد شدم …

- ناپلئون هم امروز متولد شده بود …

- تولدت مبارک آقای ناپلئون …

15
AUG

سلف عذابینگ با شیر اطمینان یا خاطرات 20110815

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز دوشنبه 15 آگوست 2011 میلادی مطابق با 24 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- سلام

- جمال از مرخصی اومده منتها نمیدونم از مرخصی اومده یا به مرخصی اومده !!! بنده خدا از بس دوانده شده فکر کنم برگشته عسلویه استراحت کنه !!!

- تست ورود امکانات بیشتر به شبکه …

- در گرمای امردادی امروز از بس فشار تحمل کردیم که دهانمان باز بود به عنوان شیر اطمینان …

- فکر کنم شیر اطمینان خوب عمل کرده … تا این لحظه که نشانی از هیچ نوع نشت و یا پارگی حس نشده …

.
.
.

- میدونید چی این سلف عذابینگ جالبه … غروبش فکر میکنی با همه ی سختی عالی بود … سخت بود ولی خوب بود … مثل رام کردن یه گاو وحشی …

- سلف عذابینگ با شیر اطمینان … بی شیر اطمینان امکان داره کارتون به نخ و بخیه بکشه … گاوه شاخ داره آخه …

- فعلا …

12
AUG

یکسال پیش یا خاطرات 20110812

بدست احسان عیوضی در دسته آغازی دوباره٬ وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز جمعه 12 آگوست 2011 میلادی مطابق با 21 امرداد ماه 1390 خورشیدی …

- و شازده کوچولو گفت : امروز درست یک سال از زمانی میگذره که من پام رو به این سیاره گذاشتم . جایی درست در همین نقطه …

- سلام …

- امروز 21 مرداد 1390 درست یک سال از زمانی میگذره که پام رو در شهر مردان گذاشتم … عسلویه … البته جایی که من درش مشغول به کار شدم در واقع 60 کیلومتر از عسلویه دوره ولی برای من همون هزار فرسنگ دور تر از هر آبادیه … من پام رو در شهری گذاشتم که مردان زندگیشون رو به بهای رنج و درد تبدیل به پول میکنند ، جانشون رو در معرض هر خطری قرار میدن تا برای زندگیشون لقمه ای نان تهیه کنند …

- یک سال پیش من وارد شهری شدم که مردان فولاد و آهن درش روزگار میگذرانند … فولادها آبدیده تر میشن و بقیه معتاد و از بین رفته … یک سال پیش وارد شهری شدم که فشار زندگی مردان رو مجبور میکنه تا درب ورودی فازها توی اون هوایی که کم از جهنم نداره شب رو به صبح برسونند که شاید کاری براشون پیدا بشه و کمی از ” سرافکندگی مردانه شون ” کم کنه جلوی خانواده شون …

- یک سال پیش من پام رو توی شهری گذاشتم که تمام مردان پروژه به بودن درش افتخار میکنن ، افتخاری که بوی خون میده ، افتخاری که یعنی ” هی ببین من در بدترین شرایط کاری در ایران کار کردم ” … یا باید سردار جنگهای صلیبی باشی یا فرماندهی که توی جنگ تمام سربازهاش رو یکی یکی جلوی چشماش سلاخی میکنن تا حال امثال مردان آهن و پولاد رو بفهمی که وقتی بهشون افتخار میشه آروم با خودشون فکر میکنن ” هی پسر اینایی که کیف میکنن برات حتی نمیدونن تو روزگارت رو چطور میگذرونی …  “

- یک سال گذشت … یک سال پیش من به این منطقه وارد شدم تا درگیری ای رقم بخوره که تا همین چند روز پیش ادامه داشت … نه برای پُست پَست که برای اثبات وجود خودم درگیر شدم … برای کسانی که دنیا رو دیدند جمله ای عادی به نظر میاد ” در شرایطی بدترین دشمن آدم تبدیل به بهترین متحدش میشه ” …

- یک سال گذشت … در ابتدای ورودم ، لباس کار پوشیدم و پایه ای ترین کارهای بخشم رو شخصا و به تنهایی انجام دادم … دو دست لباس کار کارگری رو توی یک هفته پاره کردم … دو تا شلوار لی رو هم … توی کابل کشی بخاطر ظرافت کار ، دستکش نمیشه پوشید … مایه ش شده پارگی سر انگشتام …  یک نفری و تنها تمام بخش رو گردوندم … در بدترین شرایط آب و هوایی کابل کشیدم … در شرجی ترین هوا از کانکسها بالا رفتم … محیط پروژه مثل اداره نیست … در خاک آلوده ترین اوقات روز لباس کار پوشیدم و کار کردم … یه سرپرست مسئولیتش بیشتره نه آسایشش … اشتباه نکنید جمله ی کلاسیک و از سر تفننی نیست … این چیزیه که اثباتش کردم … تنهایی و بدون کمک حتی یک نفر …

- به شدت بیمار شدم … همون شبی که عطا روی سرم ایستاد …

- دچار نوعی سرفه شدید شدم که بعد تر متوجه شدم نوعی بوده که میتونسته منجر به آسیب دیدگی ریه ها و آسم بشه … گله ای نیست … آدم در معامله ی پایاپای گله ای نداره …

-  ساعت 05:00 صبح بیدار میشم … ساعت 06:00 در دفترم کار رو شروع میکنم که تا ساعت 12:00 ظهر ادامه داره … شیفت بعدی ساعت 15:30 شروع میشه و تا ساعت 19:00 که اگر کاری پیش آمد نکنه که باعث بشه بیشتر بمونم دفترم رو به سمت خوابگاه ترک میکنم … تا نیمه شب حتما و گاهی تا ساعت 01:00 صبح بیدار میمونم … خواب شبانه من در حد 4 ساعته  …

- و الان … سرپرست مستقیم سه بخش کاملا مجزای از هم هستم … سه سایت مجزای کامپیوتری … و از نظر خودم همچنان راه زیادی دارم … همچنین تجربیات زیادی وجود داره که بهشون خواهم رسید … برای حدی که در نظر دارم هنوز باید ادامه بدم … عجله ای در کار نیست … در مدیریت یک بخش به چیزی بیش از دانش مربوط به اون بخش نیاز هست … بیش از اونکه به اونچه دارم نگاه کنم ، به چیزی نگاه میکنم که من  رو تا به اینجا کشونده … چیزی که خیلی از آدمها به فکر پرورشش هستند یا در حسرت داشتنش  رو طبیعت ذاتا به من هدیه داده …

- یک سال گذشت … و چه یک سالی … اعتباری که به دست آوردم رو از پروژه پتروشیمی کرمانشاه به افریقا بردم … از افریقا با تمام آنچه گذشته به بندر کنگان … اعتباری که هر قسمتش به بهایی به دستم رسیده که فراموش شدنش محاله …

- یک سال گذشته …

- فعلا …

Google Analytics Alternative