امروز چهارشنبه 27 ژولای 2011 میلادی مطابق با 05 امرداد ماه 1390 خورشیدی …
- سلام
- گاهی فرق نداره که سوزن رو چطوری بنویسی حتی اگه نوشته بشه صوظن باز هم وقتی بهت میخورده دردت میگیره … تازه اگه شانس بیاری و بخوره و نه اینکه احیانا … آره …
- فرقی نداره که تهران رو با کدام ت و یا چطوری مینویسند … تهران ، طهران ، تی رون ، تهرون … این شهر برای من تا این اواخر که شبها بعد از 16 ساعت پرواز واردش میشدم و از این فرودگاه به اون فرودگاه میرفتم و یا اول روز که واردش میشدم که بچه های وبلاگی رو ببینم و بعدش ساعت 2 صبح ایران رو ترک کنم ، بجز این ، معنایی غیر از اعصاب خوردی ، شلوغی ، همهمه و تزریق استرس نداشت …
- همین تهران استرس زا برای منی که شهرم به اندازه ای کوچیکه که میشه شمال تا جنوب شهرش رو در بدترین شرایط طی 45 دقیقه طی کرد … تبدیل شد به شهری که دوست داشتم هر لحظه از حضور امروز من درش به اندازه یک سال طول داشته باشه … بله … پیش میاد زمانی که آدم به خاطر موضوعی دیدش نسبت به چیزی عوض میشه … حتی دیدش نسبت به شهری مثل تهران …
- قرار بود که با پرواز روز سه شنبه تهران باشم و مسیح رو ببینم که این اتفاق نیفتاد و باالاجبار با ماشین سواری کرمانشاه رو ساعت 13:30 به مقصد تهران ترک کردم … حدود 19:30 مسیح رو در تهران ملاقات کردم … دیدار کوتاه بود … شب رو در خانه مسیح بودم … حکایت ” نخورده مست ” حکایت فردای من بود … لحظه ی دیدار من با “تو” ی من در فردایی اتفاق می افتاد …
- صبح حدود ساعت شش با مسیح از خونه بیرون اومدیم … من با آژانس به خانه خاله رفتم تا وسایلم رو اونجا بگذارم … آژانس بعدی من رو به محل دیدار میبرد …
- فرقی نداره که تهران رو با کدام ت و یا چطوری مینویسند … تهران ، طهران ، تی رون ، تهرون … این شهر برای من تا این اواخر که شبها بعد از 16 ساعت پرواز واردش میشدم و از این فرودگاه به اون فرودگاه میرفتم و یا اول روز که واردش میشدم که بچه های وبلاگی رو ببینم و بعدش ساعت 2 صبح ایران رو ترک کنم ، بجز این ، معنایی غیر از اعصاب خوردی ، شلوغی ، همهمه و تزریق استرس نداشت … و این بار در اون همهمه و ازدحام ، من ایستاده بودم تا “تو” ی من وارد این صحنه ی پر ازدحام بشه …
- تهران با همه دود و ازدحام ، با تمام ماشینها ، مسافرهای خسته ، با تمام فریادها و دادها و با تمام شلوغی تبدیل شد به آرام ترین نقطه ی دنیا … مسیری رو با هم قدم زدیم … آرام آرام سر صحبت باز شد در تمنای شنیدن جملات … کسی بین ما غریبه نبود …
- در مورد مهمترین مسایلی که باید صحبت میشد صحبت به میان آمد … منطق و نه احساس میتونه خطاها رو کاهش بده … این رو هر دوی ما میدونستیم …
- برای نهار به رستوران رفتیم … تمام قد ایستادم و میز رو چیدم تا بخونه احترام رو در حرکاتم … نگفته میتونیم خیلی چیزها رو از حرکات هم متوجه شیم …
- قدم زدنها تا عصر ادامه پیدا کرد … صحبتها شد از دغدغه خاطرها … از نگرانی ها ، امیدها ، آرزوها …
- حین صحبت در مورد متنی که قبل از مرخصی نوشته بودم شکایت کرد که چرا این کار رو کردی و اصولا کار خطرناکی بوده گذر از تراسها برای مرخصی …
.
.
.
- غروب می رسید … غروبی که درش امید به طلوعی نو جوانه زده و رشد میکرد … با آرامش اجازه دادیم که بین “تن هامان” فاصله بیفته … چه غم ، “تنهایی مان” دیگر نبود … وقت رفتن چیزی رو بهم بخشید … تا وقتی به خانه خاله رسیدم بوی عطری زنانه من رو بین زمین و هوا نگه داشته بود … با چشمانی بسته ، نقش چشمانی رو مینگریستم که من رو اون روز از دنیا جدا کرده بود … حکایت نخورده مست حکایتی منی است که حتی خمار شکن به مستی اش می افزاید …
- صادقانه بگم گذر از تراس ها واقعا می ارزید …
- فعلا …



