امروز سه شنبه 28 سپتامبر 2010 میلادی مطابق با 06 مهرماه ماه 1389 خورشیدی …
- سلام …
- هوا داره کم کم خوب میشه … کارها روی رواله … اگرچه باید تغییرات زیادی صورت بگیره ولی خب … بدک نیست … به آرامی کارها رو ، روزها رو ، روابط رو پیش میبرم …
- اینجا آقایی کمپاس هستش و کار خدمات اینجا رو انجام میده … خلف ناشنوا هستش و حرف هم نمیزنه … قبل از اینکه این موضوع رو بدونم ، چندباری که برام چایی میاورد ازش تشکر میکردم ولی اون بدون اینکه اعتنایی نشون بده راهش رو میگرفت و میرفت … بار اول و دوم بهم بر خورد که خب چرا جواب نمیده … ولی بعد از اینکه متوجه شدم که کرولال هست ، تازه فهمیدم که علت بی اعتناییش چیه … بار بعد روبروش ایستادم و با ایما و اشاره به روش هندی دستام رو بهم چسبوندم و ادای احترام کردم … الان چند روزی میگذره و فکر کنم آخرش فامیل میشیم …
.
.
.
- باید یاد گرفت که با زبان دیگران صحبت کرد … خیلی از بی اعتناییها ، خیلی از کدورتها فقط به خاطر اینه که دو طرف ، از دو دنیای متفاوت میخوان با دو زبانی که میلیونها کیلومتر از هم فاصله دارند با هم صحبت کنند … یعنی میخواید بگید تجربه این مورد رو ندارید ؟
.
.
.
- توی استراحت نیم روز خواب دیدم که دارم از بالا و ارتفاع زیاد توی یه سیلاب خروشان می افتم … سقوط کردم و تا ته آب فرو رفتم … تا کف آب … باید بالا میومدم … چیزی به ذهنم رسید … تمام سیل رو از جا کندم … ایستاده بودم و سیلاب روی دستهای من و از روی سرم عبور میکرد … میدونم چه معنی ای میده …
- فعلا …























