بایگانی برای آگوست 2010

28
AUG

غور میزنیم یا خاطرات 20100828

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز شنبه 28 آگوست 2010 میلادی مطابق با 06 شهریور ماه 1389 خورشیدی …

- سلام .

- تخت من توی کمپ اینه : تخت گل منگلی و یک دست پتو که کلی حال میده کولر گازی روی سرت باشه و بکشیش روی سر خودت … این خوابگاه برای سرمایش هشت دستگاه کولر گازی داره !!!

- راننده سرویس ما اصولا آدم بسیار باحالیه … روزی 1500 بار از فلش متصل به ضبطش صدای هایده میاد !!! آخرش بچه ها گرفتن و فلش رو فرمتش کردن !!! نتیجه ؟؟؟ از وقتی که از درب خوابگاه حرکت میکنیم تا زمان رسیدن به کمپ حرکات موزون از این ماشین در میشه بس که آهنگهای جلافت بارانه توش ریخته شده !!! هم خوانی که دیگه نگو … عین این قورباغه ها هستش وقتی که بارون میاد … همه با هم غور میزنیم … ولی حال میده …

- تازه پشتی صندلی راننده سرویس  که خیلی منتظر ایستادم تا نمایان بشه و توی آیینه میتونید ببینیدش خیلی خوشگله طوری که آدم دلش میخواد کاشکی یه عکس از راننده به عنوان پشتی صندلی نصب میشد و هر روز اونی که عکسش توی آیینه افتاده به عنوان راننده میمومد درب خوابگاه !!!

- این راننده سرویس برداشته نمیدونم با کدوم حروف روی آفتاب گیرش نوشته آی جون !!! از اون جالب تر جلوی چشم خودش نوشته no smoking !!! احتمالا تنها برای توجه خودش !!!

- در راه برگشت … اون محو آبی دور آرام همون خلیج فارس هستش …

- فعلا …

24
AUG

خوب میباشم یا خاطرات 20100824

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 24 آگوست 2010 میلادی مطابق با 02 شهریور ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- روزانه هام میگذرن و کارها کم کم داره زیاد میشن … کارهای زیاد رو وقتی انجام میدی کم میشن !!! کار فقط تا وقتی که  انجام نشده زیاده …

- از همون شرکت کوفتی اومدن ( همون کارخانه بچینگ ) … همونی که قرار بود پیچ گوشتی رو آره !!! یه سیستم نو آوردن … روشنش میکنم … هارد نداره انگاری … کیس رو باز میکنم میبینم کابل هاردش وصل نشده … دردسرتون ندم رک بهشون گفتم یا کار بلد نیستید یا استخوان لای زخم میگذارید … بالاخره درست شد آخرش …

- نه اینکه در حدود چند سال توی اینترنت این ور و اون ور رفتم … تقریبا میدونم چی رو باید کجا گیر بیارم … اینجا یکی دو مورد به دردم خورد این تجربه …

- طبق معمول شروع کردم با اکسل فایل نوشتن … چند تایی فایل نوشتم … یواش یواش فایلهام مثل هر جای دیگه دارن توی بخشها و سیستمها جا خوش میکنن …

- اینجا هم تا میرم سراغ یه سیستم مرده و داغون یهویی ملت صداشون در میاد : آقا به خدا تا الان کار نمیکرد ، پرینت نمیگرفت ، رایت نمیزد ، توی شبکه نمیرفت … شما رو میبینن خوب میشن !!!

- هنوز در وضعیت نا مشخص به سر میبرم … در مورد موندن یا رفتن هنوز مرددم … منتظر هستم ببینم چی پیش میاد … شاید دیدید پست بعدی از قطب نوشته شد …

.
.
.
- اینا عکسای تولد نوه آقای زنده زبان هستش … دوست و همراهم در افریقا … البته خیلی دیر تونستم آپلودشون کنم … کار مجال نداد …

.
.
.

- و دوباره عکسهای خلیج …

- نتونستم درست عکس بگیرم … ابتدای ساحل به خاطر عمق کم سبز رنگ دیده میشد و بعدش تلاطم آبی به انتظار نشسته بود …

- فعلا …

21
AUG

بدون دخترم هرگز یا خاطرات 20100821

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز شنبه 21 آگوست 2010 میلادی مطابق با 30 مرداد ماه 1389 خورشیدی …

- سلام .

- سالهاست که شاید دیگه خواب هایی که میبینم رو به یاد نمیارم … مگه مواردی خیلی خاص رو …

- توی یه جایی شبیه بیمارستان بودم … میخواستم از یه آسانسور بالا برم یا پایین بیام نمیدونم … حینی که داشتم وارد آسانسور میشدم یه دختر کوچولوی مو طلایی با چشمهایی عسلی شاید ، بین درب آسانسور ایستاد … فکر کردم شاید گم شده … جمله ای رو به زبان آورد که نفهمیدم … دوباره تکرار کرد … اشتباه سوار شدی ، داری اشتباه میکنی ، بیرون اومدم و روبروش ایستادم … توی چشمهام زل زد و نگاهم کرد … فکر کردم که این دختر هر کی باشه باید ازش تشکر کنم … خم شدم و آروم انگشت اشاره ام رو روی پیشانیش زدم که متشکرم … حس کردم که این دختر برای من چیزی بیشتر از یه دختر بچه س … حسی عجیب توی وجودم دوید که این دختر منه … دختر خودم … با صدای آلارم موبایل از خواب پریدم و شاکی که چرا موبایل آلارم زد و من نفهمیدم آخر این داستان به کجا کشیده … بر عکس همیشه تمام خواب با وضوح توی ذهنم چرخ میزد و حسرتی عجیب و گس … موبایل آلارم داد … انگاری یکی چند دقیقه پیش منو الکی از خواب پرونده بود که آخر این خواب رو نبینم …

- دخترم ، دختر گلم … مراقب خودت باش … خیلی … پدر نگرانته … پدرا همیشه نگرانن … پدرا باید همیشه نگران باشند … حتی نگران دخترای خودشون ، حتی نگران دخترای خودشون که توی خواب میبینن …

- فعلا …

17
AUG

من و خلیج فارس یا خاطرات 20100817

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم - جنوب - کنگان

امروز سه شنبه 17 آگوست 2010 میلادی مطابق با 26 مرداد ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- بالاخره در محل جدید مشغول به کار شدم …

- با بچه ها در کارگاه گینه تماس دارم … حالشون خوبه ولی در مورد اوضاع نظری ندارم اصولا …

- دیروز مسئول اجرایی کارگاه اینجا تماس گرفته و میگه که سیستم بچینگ ( کارخانه تولید بتون ) ایراد پیدا کرده و سیستم کامپیوتریش بالا نمیاد … با تجهیزات مربوطه به محل رفتم … شرکتی که نمیدونم چه شرکت کوفتی ای هستش یه دستگاه بچینگ  به این کارگاه فروخته …

- مسئول نصب که از طرف همین شرکت کوفتی اومده میگه : ویندوزش بالا نمیاد !!!
- میگم از اول میشه نصب کرد ؟ میگه نه !!! سی دی نرم افزار رو به ما نمیدن این کیس از تهران اومده !!!
- شروع کردم به رفع نقص ویندوز … ویروسی هم هست !!! گل بود و اینا !!! دستام تا آرنج فرو رفته توی کیبورد !!! تمام شد !!!
- برنامه رو اجرا کردم … نمیتونه با کارخونه ارتباط برقرار کنه … میگم خب حالا چرا ارتباط نداره ؟
- میگه واییییییییییی صبحی که رد میشدیم پا گذاشتیم روی کابل و کابل قطع شده !!!
- کابل رو باز کردم … بهش میگم به مسئول آی تیتون زنگ بزن ببینم ترتیب سیمها چیه چون میخوام از نو لحیم کنم …
- تماس گرفته و بعد از کلی خوش و بش یهویی میگه : واییییییییییی آقای عیوضی …. مسئول آی تیمون میگه که این کیس مربوط به این بچینگ نیست !!!
- در اون لحظه خیلی جلوی خودم رو گرفته که پیچ گوشتی رو تا دسته فرو نکنم ……………….. توی حلقش !!! …
.
.
.
- اینجا هم تنهام … اگر چه دوستانی هستند و دوستانی رو هم جدیدا پیدا کردم … میفهمم حال کسانی که یهویی پا میشن میرن ینگه دنیا و خودشون رو توی کار غرق میکنن … فشارهای آنچنانی به خودشون میارن … شازده کوچولو رو یادتونه ؟ مست میکنی که چی بشه ؟ که فراموش کنم درد میخواره بودنم رو …
.
.
.

- طبق معمول من و موبایل N95 8GB … چندتایی عکس گرفتم … از آسمان و زمین ، از خلیج فارس …

آسمان … در ابتدای صبح …

کف زمین !!!

زمین ، دریا ، خورشید ، آسمان … خلیج فارس …

کشتی های باری و شاید نفتی …

و آسمان در غروبی زیبا دریا را به نظاره نشسته …

فعلا …

16
AUG

تا به ابد یا خاطرات 20100816

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

امروز دو شنبه 16 آگوست 2010 میلادی مطابق با 25 مرداد ماه 1389 خورشیدی …


- اینا همون عکسهایی هستش که توی پست پارسال همین موقع آپلود کردم … (+)
.
.
.
- از سال پیش تا امسال کلی اتفاقات افتاد … از اون تولد تا این تولد … با خیلی افراد آشنا شدم … تجربیاتی که برای من بهاش بخشیدن یه سال از عمرم بود … و چه خوب که در پایان این یک سالِ مابین این دو تولد تنها بهایی که پرداخت شد همون گذران عمر بود و نتیجه ای که حاصل شد دوستانی برای همه باقی عمرم …

- تلفن زدید و شاد شدم … اس ام اس هاتون رو دیدم و با هر کدومش انگار دوباره و دوباره زاده شدم … هزار باره تولد یافتم … در کنج این اتاق … در کنج این شهر … وه که چه خاک غریبی دارد جایی که خانه خود نمیدانیش … و تو چه میدانی که دانستن اینکه کسانی هنوز تو را به یاد دارند در این کنج بدتر از غربت چه شادمانی ای دارد …

- با هر پیغام درب قفس این شهر گشوده شد … با هر سلام و هر تبریک این قناری کوچک پر گرفت و به اوجی رسید که رسیدنش به مخیله هیچ عقابی راه نیافت …

- میخواستم تک به تک اسم بنویسم … ولی باز واهمه اینکه نکند اسم کسی از تمام دوستان در قلبم به این قلمِ وحشی نرسد و ما بمانیم و خجالت و هیچ … اسمی نمیبرم … دوستان من … همه دوستان من … متشکرم … به خاطر سالی که گذشت … به خاطر سال نیامده … به خاطر تمام لحظاتی که با هم بودیم …

- نمیدانم که سال دیگر هستم ؟ نمیدانم لحظه ای دیگر با هم خواهیم بود ؟ ولی اهمیتی ندارد … بودنمان بود که هست کرد با هم ماندنمان را … چه برای لحظه ای چه برای ابد …

- از اینجا به خلیج فارس راهی نیست … شاید ده دقیقه با گامهای عادی … امروز میتوانم به این خلیج و حتی آن اقیانوسی که نمیدانم باز مرا خواهد دید یا نه فخر بفروشم … چه من در دل دوستانی جای دارم که دل هرکدام از هزار هزار اقیانوس وسیع تر و یاد هر کدام در دل من بسان مرواریدی در دل صدف ماندگار … باشد که تا ابد …
.
.
.
- و فردا نمیدانم چه خواهم شد … و نمیدانم چه خواهید شد … تمام شادیهایتان ارزانیتان … مستانه شادیهایتان ارزانیتان … خنده هایتان … قهقهه های از سر خوشی … آسودن در پناه آسمان ، تکیه بر صخره های ایمن ، شادی آزادیتان ، شادی پرواز ، آرامش غنودن در آغوشی امن … عشقهای نابتان ، شرابهای طهور ، جام به جام زدن و نوش نوش گفتنهاتان همه ارزانیتان … ولی هر بار که آیینه دلتان به غباری نشست ، به یاد داشته باشید که کسی هست ، هر چند دور ، هر چند رفته ، هر چند در خاک آرمیده ، دوستان من … با من سخت بگویید … در اینجا کسی است که شما را میشنود … تا به ابد …
.
.
.

12
AUG

قشلاق در تابستان یا خاطرات 20100812

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

امروز پنجشنبه 12 آگوست 2010 میلادی مطابق با 21 مرداد ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- دو سه روزی میشه از تهران برگشتم … توی تهران بچه هایی که همکاران افریقاییم به حساب میان رو دیدم … علی هوشمند ، مصطفی دیناروند ، فرهاد فرخی … کلی گفتیم و خدا میدونه چیزهایی رو از کسانی شنیدم که آخرش باید اعتراف میکردم که من اصلا افریقا نبودم !!!

- دو سه روزی میشه از تهران برگشتم … توی تهران بچه هایی که دوستان وبلاگیم به حساب میان رو دیدم … گفتن نداره با دیدن هر کدوم از این بچه ها آدم شاد میشه … دو تا قرار وبلاگی داشتیم و یه قرار وبلاگی خصوصی !!! همه بچه ها هم شرمنده کردند … پیش پیش کادوهای تولدم رو گرفتم ، هر کدام به نوعی لطف کردند … از کادوهای عمومی تا کادوهای خصوصی !!!

- دو سه روزی میشه از تهران برگشتم …  دوستم آسمان هر موقعی پیش میومد برام اس ام اس میگذاشت … مدتی بود ازش بیخبر بودم … وقتی دیدم یکی از اس ام اس هام دلیور خورد و متوجه شدم که موبایلش رو بعد از مدتها روشن کرده … وقتی هراسی که از افکار بدم رو داشتم و ناراحتی اینکه چرا نیستش رو در قالب یه اس ام اس و به حالت آدمهای عصبانی و هیجانی براش فرستادم … وقتی در جواب اینکه کجا بودی برام نوشت که مکه !!! آروم شدم … خدا میدونه نبودنت به چه چیزهایی تعبیر شد … اگه مرده بودی خودم میکشتمت !!!

- دو سه روزی میشه از تهران برگشتم … این وسط مسیحا بود که خیلی شرمنده کرد … مسیح من ، دوست دوران سربازی ، دوست دورانهای خوشی و ناخوشی … مرسی
.
.
.
- روز دوشنبه بود که تصمیم گرفتم به خونه برگردم … به فرودگاه رفتم و چون بلیط هواپیما گیرم نیومد با یه سمند به همدان و بعدشم به کرمانشاه برگشتم … هنوز به خونه نرفته با علی فرخی و یه دوست به طاقبستان رفتیم … چه حالی میده جوجه کباب به دندون کشیدن اون هم با معده خالی … مخلفات دور سفره رو بگم بعدش برای دیدنم باید بیاید زندان !!!

- روز سه شنبه سیامک ترکاشوند باهام تماس گرفت . سیامک مسئول خدمات شرکت در افریقا بود که زودتر از من از مجموعه منفک شد و برای کار به فاز 12 پارس جنوبی که منطقه ای در 60 کیلومتری عسلویه و به اسم کنگان شناخته میشه اومده … قرار شد تصمیمم رو برای ملحق شدن به گروه بهش اعلام کنم … تصمیم رو گرفتم … به مجموعه ملحق میشم …

- سیامک برای اومدنم به کنگان عجله داشت … پرواز کرمانشاه – عسلویه روز یکشنبه بود ولی ظاهرا من باید روز پنجشنبه به منطقه میرفتم … برای من یه بلیط برای روز پنجشنبه از تهران به عسلویه توی یه پرواز چارتر رزرو شد … نتونستم بلیطی برای رفتن از کرمانشاه به تهران پیدا کنم و لاجرم باید با اتوبوس میرفتم … در آخرین لحظات تونستم یه بلیط هواپیما جور کنم … آخرین پرواز شب در چهارشنبه من رو به تهران میرسوند … . ساعت 23:45 روز چهارشنبه سفر دیگری برای من شروع میشد . بعد از رسیدن به تهران باید چند ساعتی رو برای پرواز تهران عسلویه توی فرودگاه سر میکردم …

- حدود 01:00 شب به تهران رسیدم و اوقاتم با انتظار برای پرواز عسلویه پر شد … پرواز ساعت 06:35 با مقداری تاخیر از تهران به راه افتاد … حدود یک ساعت و سی دقیقه فاصله من تا منطقه ای بود که اسمش مترادفه با گرما ، گرما و گرما …

- پرواز توی عسلویه نشست … اولین چیزی که به پیشوازم اومدم باد گرم جنوب بود که این بار از ماه مرداد هم میگذشت … پسر آفتاب در ماه آفتاب پا به جایی میگذاشت که آفتاب بیدریغترین درخشش رو فقط نثار ساکنان اون منطقه میکرد … پسر آفتاب به میهمانی آفتاب میرفت …
.
.
.
پ ن یک » به تجربه آموختم که حداقل برای خودم مانع دهنی نتراشم … با ذهنیت نادرست باعث ضعف خودم نباشم … نمیگم مثبت نگر بودم ، اما واقع گرایی موضوعی هستش که خیلی چیزها رو برای آدم اگه حل نکنه قابل تحمل میکنه … برای همونه که به بچه ها گفتم که دارم برای تعطیلات به عسلویه میرم !!!

- فعلا …

2
AUG

سياه سپيد خاكستري يا خاطرات 20100802

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

امروز دوشنبه 02 آگوست 2010 میلادی مطابق با 11 مرداد ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- به تشكلي كه در موردش پست قبل توضيح كمي داده بودم رفتم … شايد سالها بود با كسي كه تا اين حد نوع و طرز تفكرش با من همساني داشته باشه برخورد نكرده بودم … با اينكه در بدو ورودم اطلاعاتي در مورد شخصيت ايشون به نسبت چيدمان محل كاري و نوع صحبت و نشانه هاي ديگه اي جمع آوري كردم … صادقانه بايد بگم كه اون چه كه بعد تر در موردشون و در حين مكالمات چند ساعته متوجه شدم شخصا براي من باعث نوعي تعجب شد … فكر ميكنم جمله به شدت مستقل و به طرز دلهره آوري باهوش توضيح مناسبي به حساب بياد …

- در مقابل اين افراد ،‌ انسان بايد خيلي محتاط تر رشته كلام رو دست بگيره … ميدونيد مثل بيليارد ميمونه اين مكالمات … اگه توپ رو از دست دادي خيلي احتمال اينكه بتوني از دست اين بازيكن حرفه اي توپ رو پس بگيري كمه … ولي موضوعي كه برام بسيار جالب بود و متعجب كرد منو اين بود كه ايشون يك سالي ميشه كه خواننده خاموش وبلاگ من هستند … خودتون حساب كنيد كه حتي نزديك ترين كساني كه خوانندگان شلوغ وبلاگ من به حساب ميان ، از اين جمع هيچ كسي نميدونه مثلا خونه ما در كدام قسمت از شهر هستش ولي اين خواننده خاموش الان حتي شماره پلاك خونه ما رو هم ميدونه !!! به قول خودشون خوانندگان خاموش خطرناكتر هم هستند !!! و اينكه چطوري شد كه اين جوري شد اينجوري بود كه !!!‌ من در اون روز با يك عدد حمله گازانبري همه چي رو لو دادم !!! از شخص باهوشي مثل ايشون كمتر از اين انتظار نميرفت … آشنايي با شما باعث مباهات من شد خواننده خاموش وبلاگ من …

.
.
.

- پيش مياد براي هر كسي ،‌ رسيدن روزهاي خاكستري در عين اينكه در حال گذران زيباترين روزهاي زندگيشه …

- پيش مياد براي هر كسي ، غم در عين شادي ،‌ گريه در عين خنده ،‌ و تضاد در عين هماهنگي …

- تا امروز دوشنبه كه اين پست نگاشته ميشه حالم بد جوري گرفته و خراب بود … تا اينكه امروز عصر عليرضا مترومن اس ام اس جالبي رو برام فرستاد :

GODISNOWHERE

THIS CAN BE READ AS ” GOD IS NO WHERE ” OR AS ” GOD IS NOW HERE ” … EVERY THING IN LIFE DEPENDS ON HOW YOU LOOK AT THEM . ALWAYS THINK POSITIVE

اگر بتونم درست ترجمه كنم اين طوري ترجمه ميشه :

اين جمله ميتواند به اين صورت كه خداوند هيچ جا نيست و يا خداوند همين جا حضور دارد خوانده شود … هر چيزي در زندگي وابسته به اين است كه چگونه شما بدان مينگريد . هميشه مثبت فكر كنيد …

- خب در زندگي هر اتفاقي ممكنه بيفته … يادتونه كه اينجا بهشت نيست * … ميتونه در زندگي هر اتفاقي بيفته ، ولي مهم اينه كه خب حالا كه افتاد چطوري بايد با اين اتفاق برخورد بشه و يا اينكه با اين اتفاق افتاده چطور بايد كنار اومد … چطوري بايد اين موضوع جمع شه و يا اينكه چطوري بايد ازش گذر كرد …

- در زندگي نوع برخوردي كه با يه اتفاق انجام ميديم خيلي مهمتر از خود اتفاقي هست كه مي افته …
.
.
.
پ ن يك » اصولا تولد مرداديها مبارك بايد باشه !!! ( ايكن من يه ديكتاتورم !!! ) و بنا به همين دستور كه حداقل در كشور خودم و در وبلاگ خودم قابل اجرا است تولدتون مبارك باشه حضرت معمار بيكار (‌+) …

پ ن دو »‌ نيايد بنويسيد كه خوبه فقط در كشور خودمه و در وبلاگ خودم … يعني بايد بيام وبسايت يا وبلاگتون رو هكيزه !!! كنم و ازتون خواستگاري* نه ببخشيد بهتون تحكم كنم كه شما هم اين قانون رو اجرا كنيد تا شما هم اجرا كنيد … اجرا كنيد ديگه خب … حتما كه نبايد دست زور روي وبلاگتون يا وبسايتتون باشه !!!
.
.
.

* اينجا بهشت نيست … جزو زيباترين ديالوگهاي فيلم GIA … اينجا بهشت نيست GIA و تو اجباري نداري كه كامل باشي …

* جديدا گويا وبسايت خانوم زهرا اچ پي هكيده شده و ضاكر (‌ ضارب و هكر ميشه ضاكر ) مذكور كه ذكور هم بايد باشه از ايشان در يه پست درخواست ازدواج كرده … اگه فردا ديديد منم زن گرفتم بدونيد وبسايتم هك شده !!!

- كسي نيست بياد ما رو هك و اينا !!! گفتم هاااا …ا فردا نگين نگفت !!!

فعلا …

Google Analytics Alternative