بایگانی برای ژوئن 2010

28
JUN

یک نوازنده خیابانی یا خاطرات 20100628

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز دوشنبه 28 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 07 تیر ماه 1389 خورشیدی … ( س د )

- سلام

- کامنتهایی که در مورد پست قبل گذاشتید رو دونه به دونه خوندم … نظرات رو دیدم … حتی با بعضی دوستان چت کردم …

بگذارید یه کمی در مورد خودم بگم که قضیه مفهوم پیدا کنه :

- هیچ وقت از طرف خانواده مجبور به انجام کاری نشدم … هیچ وقت جانماز آب نکشیدم … اگه موضوعی قرار بوده سکرت بمونه مونده و اگه نمونده و گفته شده بابتش به هیچ کسی جواب پس ندادم … این قلدری نیست … با قلدری و یک دندگی اشتباه نگیرید …

- اگه قرار بود خانوادم به من فشاری بیارن الان وضع من این بود : مهندس عمران – متاهل – دارای دو تا فرزند – شاغل در کرمانشاه و …

- خیلی زودتر از اینکه کسی از موضوعی اطلاع پیدا کنه یه دوستی دارم که اون از همه زودتر میفهمه … وقتی ازش راهنمایی میخوام اولین جملش اینه که : هر چی خودت صلاح میدونی و بعدش تجربیاتش رو بهم میگه و باز آخرش میگه : هر چی خودت تصمیم بگیری همونه و این دوست ، پدرم هستند …

- حوصله یه سری چیزها رو ندارم به بیانی دیگر از این چیزها خیلی بدم میاد و اگه برام اتفاق بیفته عکس العملهام اینجوریه :

- اگه به جای اینکه ازم بپرسن که دوست دختر داری یا نه ، بهم بگن میدونیم دوست دختر داری بی معطلی میگم آره !!! و در شرح محسناتش ، مشخصات اولین دختری که رد بشه رو بهشون میدم !!!

- اگه بگن سیگار کشیدی میگم یه نخ دیگه داری بدی به من ؟؟؟ ( سیگار کشیدن خوبه یا بد !!! رو منظورم نیست )

- اگه به جای اینکه ازم بپرسن این کار رو کردی یا نه بهم بگن چرا این کار رو کردی میگم دلم خواست !!!

- اگه بهم بگن میدونیم که دیشب خوش گذروندی میگم نمیدونی !!! یک حالی کردیم !!! جات خالی !!!

- بله قبول دارم یه کمی عجیبه ولی پیشداوری یکی از چیزهای هستش که سعی کردم هیچ گاه ازش در هیچ جایی استفاده نکنم … اگر چه این رفتارهایی که بالا نوشتم رو همیشه بروز نمیدم ، بروز این رفتارها مربوط میشه به زمانی که حس کنم کسی فکر کرده میتونه آتو بگیره یا مثلا بره به بابام بگه !!! ، در مورد دیگران حتی اگر به چشم خودم از کسی چیزی رو ببینم ایده اولیه ام اینه که شاید این عمل ندانسته هست ، شاید تحت فشاره ، شاید حواسش نیست ولی متاسفانه کم نبودند کسانی که بعد از چندین سال دوستی با شخصی ، فقط روی یه رفتار ، رفتاری که شاید حتی در اون بازه زمانی واقعا باید انجام میشده ، پیش داوری کردند و اون همه دوستی چند ساله رو ندید گرفتند و همه چی رو خراب کردند ….

- من یک بار و خیلی بد دچار پیش داوری شدم که توی زندگی خصوصیم اتفاق افتاد ، بعد از اون دیدی که پیدا کردم این بوده که اگر هر چه سریعتر از یه شخص پیشداور دور بشم بهتره … چون شخصا نمیتونم شاهد این باشم که یه نفر بعد از سالها دوستی با من فقط و فقط با یه رفتار ساده منو از تمام خصایص بد و خوبی که دارم تهی کنه و شخصیت منو در همون یه رفتار خلاصه کنه … هر چند که اون رفتار زشت و ناهنجار به نظر بیاد یا حتی زشت و ناهنجار باشه …

- در مورد عکس پست قبل ، من سونیا رو دیدم ، با هم توی بار نشستیم و با هم صحبت کردیم اگه لازمه میگم که این مکالمه از ساعت شاید 23:30 شروع و تا 02:00 صبح به طول انجامید … این که این مکالمات تا چه حدی !!! بوده موضوعی هستش که نزد خود من باقی خواهد ماند ولی چیزی که بران جالبه اینه که بعضی دوستان رنجیده شدند !!! بعضی ها تبریک گفتند و بعضیها راهنمایی !!!! هایی مثبت داشتند … کسی در مورد عمق این روابط !!! نپرسید که البته کسی رو سرزنش نمیکنم ، اون پست هم یه پست تست هوش نبود ولی اینا رو هم در موردش بگم :

- مثل یه مورد قدیمی هنوز هم میگم خانوم پرتابل روانشناسیش درسته در حد تیم ملی و دیدش رو دوست دارم .

- در مورد من هنوز هیچ چیزی فرق نکرده ، نه عاشق شدم ، نه به راه راست هدایت شدم !!! نه اینکه هیجان زده شدم از دیدن سونیا !!! نه از بودنش رنجور نه از داشتنش گنجور !!! نه این جور نه اون جور و نه از هیچ جور دیگه !!!

- همونم که هستم … اگر چه شما منو در هر لباسی ببینید … شاید اگه روزی بهت زده شدید که تو اینجوری نبودی … از همین الان بهتون بگم که من بودم ولی شما ندیدی !!!

- این رو دوستان من میدونن ، من برای اونها یه چیزم و برای خودم یه چیز … و این نکته رو درک کردند که من من با من اونها فرق میکنه و اگه منافاتی توش هست برای منه نه برای اونا …

- بارها و برای بسیاری از دوستانم این جمله رو گفتم … شاید در آینده ای نزدیک من هر چیزی بشم !!! هر چیزی !!! و یا اونا در من چیزهایی رو کشف کنند … هر چیزی !!! ولی برای دوستام همون احسانم !!! در بدترین حالت وقتی ببینم تبدیل به چیزی شدم که براشون باعث دردسره و یا حتی حس کنم که یک بار دیگه نباید جایی باشم ، اون روزه که احتمالا باید خیال کنید من یه توهم بودم ، گیرم مثل دود یه سیگار تلخ و یا مثل رایحه یه نسکافه دلپذیر ولی اونچه مسلمه دیگه نخواهم بود …

- اگه یه روز دیدید نبودم و دیگه نیستم بدونید باید این جور میشده … ولی بدونید یه روز شاید هوس کنم و برای اینکه ببینمتون یه دست لباس گدایی بپوشم و واسم سر مسیرتون که رد شین … که بدونم سالم هستید ، که بدونم هنوز هم به مطبتون سر میزنید و شاگرداتون از شما بجز طبابت دوست داشتن بیماراشون رو یادگرفتن ، عسلیتون خوبه و خودتون بهتر از عسلیتون ، که بالاخره شلوار کردی پوشیدید و دوغ آب به دیوار مالیدید ولی مرسدستون دم در پارکه ، نترشیدید در ضمن اینکه بهترین مقاله نویس ایران هم هستید و الان دخترتون خواستگاراش رو رد میکنه ، مثل اسمتون آسمانی هستید و آسمانی تر هم شدید و الان هم استاندار شدید ، هیچ کس مث شما از روح بچه هاتون خبر نداره ، سخت ترین کار دنیا متوجه شدید ، شهرسازیتون زبانزد خاص و عام شده ، تیمتون موفقه و خودتون تبدیل شدید به سمبل آرامش و قدرت ، توی بانک کارتون رو به راهه و یه حساب میلیاردی دارید و هنوز هم دست به مسافرتتون حرف نداره ، با اینکه حسابدار قابلی شدید برای شرکتتون ساعتها حسابدارها صف میکشن تا استخدام شن ، دیگه از گوشاتون خون نمیاد ، تبدیل شدید به یکی از بهترین و مهمترین شهروندان پاریس … و خلاصه حواستون باشه … اگه نبودم شاید و یه روز دیدید یه ویولن زن از کنارتون رد شد ………

- اگر چه نبینم شما رو ولی همیشه در یاد من خواهید ماند …

27
JUN

سونیا یا خاطرات 20100627

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز یکشنبه 27 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 06 تیر ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- با یکی از دوستان بیرون رفتم … شهر رو چرخیدیم … بعدش شهر دور سر ما چرخید !!!

- توی بار نشسته بودم که یه دختره اومد و کنار دست من نشست … اولش جدی فکر کردم باید ورزشکار باشه !!! من با کسی تعارف ندارم … هنوز شاید دختر با این هیکل و قیافه توی این منطقه ندیده بودم … حدسم درست بود که مال اینجا نیست … اسمش سونیا هستش …

- این دعاهای یکی از شماهاست که مستجاب شده به جان خودم !!! البته جای تشکر داره !!!

- ازش خواستم که عکسش رو به من بده تا اینجا آپلود کنم … این هم نتیجه … بی اغراق چشمهای زیبایی داشت که خب توی این عکس به خاطر عینکی که زده دیده نمیشه … شاید همین چشمها باعث شباهتی شد که منو یاد یه نفر توی ایران انداخت … و البته رفتار بسیار آرومش … کاشکی یه عکس بدون عینک ازش داشتم … حالا شاید بعدن تر !!!

- این پست رو نوشتم تا تشکری داشته باشم ویژه از تمام کسانی که برای من به صورت دعا ، اس ام اس ، کامنت ، آفلاین و … اینا !!! آرزوی خیر داشتن !!!

- بعدش یعنی باید چی بنویسم ؟؟

.
.
.
پ ن یک » از کامنتهای جلاف بارانه جدا پرهیز کنید چون با اسم خودتون به معرض نمایش گذاشته میشه !!!

پ ن دو » این پست کامنت خصوصی نداره !!!

پ ن سه » پی نوشت دو رو جدی نگیرید !!! همه چی مثل قبله نهایت اول کامنت یه خ یا خصوصی بنویسید حالا بنویسید ببینم چی میخواید بگین !!! ( یکی اومده برای پست قبلی یه کامنت جلافتبارانه ای گذاشته !!! من که نمیگم کی بوده !!! علی مترومن (+) تو هم چیزی نگو !!! )

فعلا …

26
JUN

هفت پرده در روز پدر یا خاطرات 20100626

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز شنبه 26 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 05 تیر ماه 1389 خورشیدی …

- سلام …

- خب امروز روز پدر هستش !!!

- خیلی ها به من تبریک گفتند که ازشون متشکرم !!!

حالا !!!

پرده اول »

- یا نمیدونن من پدر نیستم …

- یا چون خیلی میدونن دارن تبریک میگن !!!

پرده دوم »

- در حالیکه که دنبال مادر بچه ها میگردم !!! پدر شدیم !!!

- خواهرم اومده چت میگه خجالت بکش !!! بابا سن تو بود تو دوسالت بود !!!

پرده سوم »

- به هر کی میگم حال امروز روز پدره و من پدر نیستم میگن مگه مرد نیستی ؟ نفهمیدم ، چون پدر نیستم مرد نیستم یا چون مرد هستم باید پدر باشم ؟ زودی تکلیف ما رو مشخص کنید اگه لازمه بریم اثبات و اینا !!!

پرده چهارم »

- همین الان که دارم این پست رو مینویسم تمام آنتن ها قطع هستش و من حتی نمیتونم یه اس ام اس خشک و خالی برای روز پدر بفرستم … با علی فرخی که آنلاینه تماس گرفتم و ازش خواستم با پدرم تماس بگیره ، بعد از چند لحظه علی با خونه ما تماس گرفت و من تونستم برای پدر پیغام بفرستم . حالا منتظرم از خونه آنلاین بشم …

پرده پنجم »

- ببینید هر جمله ای که میخوام بنویسم نمیتونم احساس درونیم رو در مورد این روز ابراز کنم … تنها چیزی که تونستم بنویسم اینجاست (+)

پرده ششم »

- علی فرخی جون ، روز روز تو هم هست … مبارک باشه …

پرده هفتم »

- پول نداشتیم نخریدیم !!! پرده هفتم نداریم !!!

.
.
.
علی فرخی و گل پسرش حسین …


خدایی پسر به این خوشگلی !!!

24
JUN

مدیر !!! یا خاطرات 20100624

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز پنجشنبه 24 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 03 تیر ماه 1389 خورشیدی …

- سلام .

- وکیل شدم !!! دو روزه یکی از بچه های بومی توی زندان افتاده … رفتیم و با ماده واحد سیفا و تبصره دینرو شماره 50.000 از زندان درش آوردیم !!! قانون اینجا یه ماده واحده بیشتر نداره و اونم اینه : پول بده حالشو ببر !!!

- شرکت برای ادامه کارش مقداری مواد منفجره خریداری کرده … مواد دیشب رسید ، با همون شلوارک و تیشرت رفتم محل ارتش آنیسوک !!! برای تحویل مواد منفجره !!! و ما خیلی خفنیم !!!

- امروز صبح رفتیم مواد منفجره رو بیرون بیاریم !!! عین همین فیلمهای تروریستی یارو با یه کلاشینکف واساده روی سر ما که بار رو شمارش کنه …

- رییس ارتش آنیسوک میگه که باید برای اینکه ما بار رو رویت کردیم 50.000 سیفا پول بدید . تحقیق کردم دیدم قبل تر هم این کار رو انجام دادیم … و اینجا بود که طرح یه بازی رو ریختم !!!

- به شرکت برگشتم ، دو تا پاکت برداشتم ، توی یه پاکت 50.000 سیفا پول و توی پاکت دوم فقط 500 سیفا گذاشتم و به شهر برگشتم !!! بچه ها رسما برام آرزوی موفقیت کردند !!! احتمالا آبکش شده بر میگشتم !!!

- محترمانه به دیدار رییس ارتش و رییس اطلاعات رفتم ، پاکتها رو روی هم و جلوشون نگه داشتم و گفتم که رییسم برای من و شما دو نفر دو پاکت هدیه فرستاده ولی من تضمین نمیکنم توی هر کدوم چقدره !!! یه پاکت رو بردارید و اون یکی رو هم بدون هیچ پرسشی من بر میدارم !!! وقتی جملات تموم شد میشد دو تا علامت بزرگ سئوال رو روی سرشون دید … با احتیاط پاکت زیری رو برداشتن … حدسشون درست بود !!! پاکت مربوط به خودشون رو برداشته بودند ، ولی من هم بدون هیچ گونه واکنشی پاکت دوم رو تا کردم و توی جیبم گذاشتم که یهویی رییس اطلاعات صداش در اومد : اون پاکت رو بده به ما !!! خیلی محترمانه بهشون گوشزد کردم که شرط چی بوده و حتی درب پاکت دوم رو هم باز نمیکنم !!! و در ضمن آبکش هم نشدم !!!
.
.
.
- باور کنید یا نکنید اونی که پشت میز نشسته از شما بدتر نباشه بهتر نیست !!! در دیدار اولتون هر چقدر از طرف مقابلتون واهمه داشته باشید و هر چقدر این واهمه رو بروز بدید بار بعدی هم مجبورید همون نقش رو بازی کنید !!!

- حالا شما به درک !!! اون مدیر رو متوقعش کردید که هر موقع شما رو ببینه باید باد کنه و بره بالا !!! آخه چرا مردم رو زحمت میندازید !!!

- یکی از حالاتی که میتونید در اتاق یه مدیر متوجه بشید که آیا میخواد شما رو زیر دستانه !!! ببینه اینه که توی اتاق این مدیران نه چندان محترم معمولا از نوعی مبل استفاده میشه که از صندلی خودش پایین تره !!! توصیه میکنم اگه قصد دارید برخوردتون از پایین به بالا نباشه توی این مبل به ظاهر راحتی فرو نرید لطفا !!! همین طوری سر پایی میشه کارهاتون رو انجام بدید … نمیمیرید که !!!

- یکی دیگه اینه که یه صندلی وسط گذاشته شده که آدم رو یاد اتاقهای بازجویی میندازه ، اگر چه این روش منسوخ شده ولی خب گفتم بدونید ، شاید به دیدار یه مدیر منسوخ شده رفتید !!!

- دیدید بعضیها تا پولدار میشن میرن کادیلاک میخرن ؟ تا نوکیسه میشن میرن یه دفتر درست میکنن که طرح و دکور داخلیش مربوط میشه دقیقا به چهار هزار سال قبل از میلاد مسیح !!! اگر احیانا یه کمی موشکافانه به این قضیه نگاه کنید متوجه یه چیز جالب میشین … آنچه در حقیقت اینها رو به این رفتار واداشته اینه که رییسها از دید این آقایان کادیلاک دارن و طرح مبلهای توی اتاقشون مربوط میشه به 1870 !!! در واقع اینها همون زیر دستهای مدیران نسل قبل خودشونن !!!
.
.
.

پ ن یک : امروز با مدیر عامل لفظی دعوام شد … اصولا کار کردنم سر سیریه … وقتی کارم اشتباه نیست اشتباه میکنه هر کسی که میخواد سر به سرم بگذاره … حتی اگه مدیر عامل باشه … فرق من با ایشون اینه که ایشون یه کمی زودتر از من دنیا اومده !!! چیزی در حد سی سال !!! برای ایشون احترام قایلم ولی شدیدا معتقدم هر کسی خودش احترام خودش رو نیگر میداره … البته در کار پیش میاد … ولی رسما اینجا وبلاگ منه !!!

پ ن دو : وقتی میتونید به راحتی مثل من رفتار کنید که دوتا چیز داشته باشید : یکی دستتون پر باشه و دیگه اینکه کارتون درست باشه ، یعنی کارتون رو بلد باشید … اگر دستتون پر نیست باید مغزتون خالی باشه !!! از من گفتن بود !!! فردا نیاید بگین که براتون کار پیدا کنم !!!

فعلا …

18
JUN

بیچاره !!! یا خاطرات 20100618

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز جمعه 18 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 28 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

- سلام

- امروز دکتر رمضان پور ، مهندس حاج جعفری ، مهندس عظیمی و کلا همه بزرگان ، توی شرکت هستند …

- همچنان پلیس سر گردنه گیر دردسر میسازه !!!

- دکتر رمضان پور دیشبی یه جلسه با حضور همه اعضا تشکیل داد و توی اون جلسه به همه اعلام کرد که حالا که پول نیست ساده ترین حقی که میشه نداد حقوق پرسنله !!! … مبلغ بالایی رو ( فکر کنم در حد چند صد میلیون ) به هواپیمایی بدهکاریم و کذا و کذا … که البته درست میگفت … منی که در جریان انتقال مسافرین از و به تهران هستم این موضوع رو میدونم ، در ثانی فعلا چاره دیگه ای نداریم …

- شخصا خوشحالم که رو در رو حرف میزنیم !!!

- فقط نمیدونم با این چند سر عائله چی کار کنم !!!
.
.
.
- نوشتم چاره دیگه ای نداریم … یه خواهشی میتونم ازتون داشته باشم … وقتی چاره ای ندارید لطفا عجز و لابه هم نکنید … صرفا خودتون رو کوچیک و کوچیک تر میکنید …

.
.
.
- این موجود طلایی رو یه روز توی خیلی وقت پیش !!! شکار کردم … البته شکار دوربین … کسی میدونه این چه نوع جانوریه ؟ من مطمئنم حداقل گودزیلا نیست !!! پوسته رویی بدنش شفافه … میتونید پاهای طلاییش رو ببینید که از زیر پوشش شفافش بیرونه … میگن قربون پای بلوریت برم خاله سوسکه !!! همینه !!!

17
JUN

بی کلاس !!! یا خاطرات 20100617

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز پنجشنبه 17 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 27 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

- دیشبی : بهتون گفتم که توی جاده ما یه بازرسی پلیس گذاشتند … حالا دیشبی مهندس مقربی که از سایت دو بر میگشته و فلاشر میزده توسط پلیس دستگیر شده !!! توی این کشور قانونه که فقط ماشین شخصیتها فلاشر میزنن و اون هم برای اینه که پیش پیش راه رو براشون باز کنند یا اینکه ماشینی که توش یه آدم دم مرگ هست برای اینکه زودتر بتونن رد شن و بنابراین مهندس هم که هیچ کدوم از اینها نبوده و در نتیجه گرفتار شده !!! و ظاهرا در انتهای قضیه تمام مبالغ توی جیب مهندس به علاوه شش عدد آبجو به جهت گذر از بازرسی پلیس هزینه شده !!!

- از دست رفتن دیسیپلین کاری منجر به دردسرهایی از این نوع میشه … در کشورهای افریقایی از این دست همچنان ترسی درونی از سفیدپوستان وجود داره و خود همین موضوع باعث شده که اگر احساس کنند که میتونند برتری پیدا کنند ، این کار رو با کمال میل و حتی با هر نوع دستاویزی انجام میدن … به خصوص الان که خود ما خم شدیم و میگم بفرمایید بالا !!!

- چند روز پیش ارنستو یکی از راننده های شرکت اومده و میگه این پلیسه برای گذر از من 2000 سیفا پول خواسته … با ارنستو رفتم ، پلیسی که باج خواهی کرده بود اونجا حضور نداشت و یه پلیس دیگه اونجا ایستاده بود … با مترجم بودم و آخر سر که دیدم مترجم داره خیلی نرم برخورد میکنه خودم باهاش جر و بحث کردم … یکی از افرادی که اونجا ایستاده بود و منو میشناخت ( حالا نمیدونم کارگر بوده یا چی ) بهشون گفت این مسئول اداریشونه … بعدشم اون نگهبانی که شرکت بهشون داده بود برای بلند کردن مانع سر راه رو دستور دادم بره پشت ماشین بشینه و به همون پلیسه هم گفتم که وقتی این مستر سرکار برگشت بهش بگین بیاد دفتر من … پلیسه اعتراض کرد که چرا این رو میبری ؟ بهش گفتم که این کارگر منه و خودم فرستادمش و خودمم برش میدارم !!! نهایت اینکه نمیشه خیلی هم با اینا کل کل کرد … با پلیس یه مملکت !!! در نهایت کارگر رو بر گردوندم و خودمم به دفتر برگشتم … نیم ساعت بعد ارنستو اومد توی دفترم و گفت وقتی برگشته دیده پلیسه واساده و دوباره قضیه مطرح شده … ارنستو هم خونسرد گفته بگم که عیوضی بیاد حل کنه !!! پلیسه بی خیال شده …

- مینویسم که یادم بمونه … بعد از سالها که شاید پیر شده باشم اینا رو بخونم … شب رفتم روی سر یه نگهبان و دیدم خوابه … آروم بیدارش کردم و بهش گفتم پیاده شه از ماشین … دیدم تعلل میکنه … توی دل شب آنچنان دادی توی صورتش زدم که مگه کری بهت میگم بیا پایین !!! وقتی اومد رفت یه گوشه ای … نفهمیدم همون لحظه خودش رو خیس کرد یا تونست خودش رو گیر بده تا بره همون گوشه …

- یه توضیحی بدم فکر نکنید دیوونه شدم که با یه پلیس مسلح و توی یه کشور غریب درگیر میشم … اینا باجگیریشون بی مورده و اگه محکم باایستی جلوشون ، چون کار خودشون ایراد داره نمیتونن حرفی بزنن … و الا جونم از سر راه نیومده … اگر چه بارها بچه ها بهم تذکر دادن که نکن !!! خطرناکه حسن !!!

- به این فکر میکنم این هجوم آب از هجوم خاطرات گذشته من در اینجا به ذهنم و از هجوم خاطراتی که بعدها از اینجا به ذهنم خواهد آمد کمتر است …

فعلا …

15
JUN

وبلاگنویس قاچاقی !!! یا خاطرات 20100615

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروزسه  شنبه 15 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 25 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

06:44 : عادت شده برای ما !!! دوباره دیشبی حدود 01:00 صبح خوابیدم !!!

06:45 : هنوز هم بی اینترنتی بی داد میکنه … مهندس مقربی گیر داده که چون کارها سایت دو هستش باید اینترنت انتقال پیدا کنه سایت دو … منم اصلا حوصله اونجا رو ندارم … اگه نشه و بتونم سایت دو نمیرم …

06:47 : شرکت داره گدا بازی در میاره … برای بچه ها کارت اقامت نگرفته … الانم کیلومتر بالاتری از کارگاه یه پلیس ایستاده و داره کارتهای اقامت رو چک میکنه … طبق آخرین آمار 38 نفر از بچه ها کارت اقامت ندارند و این به معنی دردسره … یه پلیس دقیقا 1.5 متری داره از ما باج میگیره و خدا میدونه که چقدر حال میکنه که داره سفیدها رو اذیت میکنه … من چندشم میشه … یه چیزی وجود داره به اسم دیسیپلین … یکی بیاد به شرکت درپیت ما کمی دیسیپلین یاد بده …عملا ما الان خارجی قاچاقی هستیم !!! اگه منم کارت اقامت نداشتم الان میشدم یه وبلاگ نویس قاچاقی !!!

- تازه دیروزی مشخص شد که این قحطی !!! اینترنت از کنیا هستش و دلیلش اینه که شرکت محترم یک سال و خورده ای هستش که پول اینترنت رو نداده … تا امروز که بالاخره با همون وعده مجدد سر خرمن اینترنت دوباره وصل شد … میگن خارجی ها ساده لوحن !!! فکر میکنم برعکسش درست باشه !!! ماها خیلی هفت خطیمم …

- رییس جمهور اینا !!! فوتبالهای جام جهانی رو دایورت کرده روی کانال رسمیشون !!! از همین الان میتونید گزارش های جام جهانی رو زودتر از تلویزیون خودتون از من بپرسید !!! تازه سانسور هم نمیکنم … بعدش نگین خودتون زبانم لال از این چیزای بی ناموسی که اسمش ماهواره و رسیوره دارید !!! خلاصه از ما گفتن بود … تازه بعضی مواقع توپشون می افته توی خونه ما !!!

- همه چی آروم میباشد …

- کلی کامنت و آفلاین داشتم … کلی خوشحال شدم … از همین جا روی ماه همه رو … آها ببخشید از همه تشکر میکنم !!!

14
JUN

این یک پست است !!! یا خاطرات 20100614

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز دوشنبه 14  ژوئن 2010 میلادی مطابق با 24 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

07:46 : دیشبی رو خیلی زود خوابیدم … فکر کنم ساعت 01:00 صبح بود !!!

- یعنی خودمو خفه کردم با این پست به این مهمی !!!

- میگن وقتی روغن زیاد باشه در … رو هم باهاش چرب میکنن !!! شده حکایت پستهای اینجوری !!!

13
JUN

خوابم میاد یا خاطرات 20100613

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز یکشنبه 13 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 23 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

14:32 : چقدر امروز خوابم میاد … از ترکاش پرسیدم شام چیه ؟ میگه همونیه که بوده … بعد از سه سال هنوز یادم نیست که صبحانه نهار یا شام چی داریم … به زور یادم میاد که امشب شام مرغ داریم … برم خونه با سر رفتم توی تخت خواب … خیلی خوابم میام … خیلی !!!

12
JUN

یه کُرد مردادی یا خاطرات 20100612

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

امروز شنبه 12 ژوئن 2010 میلادی مطابق با 22 خرداد ماه 1389 خورشیدی …

11:24 : برگشتم رسما به دوران ما قبل تاریخ ، نه اینترنت نه تلفن نه برق !!! فقط لباسامون گویای اینه که یه کمی از دوران پارینه سنگی جلوتریم !!! ژنراتور خراب شده بود و تا همین الان برق نیومد … ضمنا زنده زبان رفت …

11:25 : به دکی میگم این دسته کلیدت چه دهن گشادی داره … میگه مال من نیست مال گروهبان گارسیاست !!! میگم آهان پس چه … گشاده !!!

11:55 : مهندس حاج جعفری از آلمان برگشته …روبوسی کردیم و حال و احوال … ترکاش اومده اینجا … هنوز نرسیده دکی بهش میگه این عیوضی رفته روبوسی و اینا و خلاصه چیز !!! ترکاش میزنه زیر خنده بعدشم از در میزنه بیرون … میگم کجا میری ترکاش ؟؟ میگه منم برم چیز !!!

14:23 : مینویسم یادم بمونه رسما که امروز ترکاش توی قفسه بیسکویتها چه چیزی رو برای فروش گذاشته !!!

14:47 : امشب شب یکشنبه میباشد … بچه ها دارن یه برنامه بار رو ترتیب میدن … میدونم امشب خوش میگذره … منتها دست خودم باشه نمیرم … میگن مردادیها یه جاهایی ساز مخالف میزنن ، از اون طرف هم کردها ذاتا با هر چیزی مخالفن !!! حالا خودتون حساب کنید یه کرد مردادی چه شود !!!

Google Analytics Alternative