خاطرات سفر نه ( لب بر لب اقیانوس )

سلام …

اول مرسی از اظهار لطف همه …

ابتدای بخش عمومی

این قسمت عمومیه … اگه حوصله ندارید این بخش رو رها کنید !!!

شنبه 01 می 2010 میلادی مطابق با 11 اردیبهشت ماه 1389 خورشیدی …

اینکه متاسفانه نشد بلیط هواپیمای کرمانشاه – تهران رو تهیه کنیم … جمعه ( دیشب ) حدود ساعت 23:00 با دفتر هواپیمایی ماهان تماس گرفتم ، قرار شد فردا ( شنبه ) ساعت 05:00 پای پرواز باشم …

این عکسها رو توی شب از لپ تاپم گرفتم …

مینویسم تا یادم بمونه این جمله رو : آدم گاهی اوقات یخ میکنه … اون شب آنقدر حالم از چیزی که حس کردم بد شد که توی ویندوز نوشتم … شاید تنها تو بدونی …

- ساعت 01:50 خوابیدم و ساعت 04:15 بیدار شدم … با پدر به فرودگاه رفتیم … بیست تا صندلی خالی انتظار منو میکشیدند … با پرواز 05:45 به تهران رفتم …

- توی تهران بعد از دیدن آقای علی مرادی اقدم ، به دفتر ایشان رفتم … پروژه هایی رو در دست اجرا داره که براش آرزوی موفقیت میکنم … بعد از اینکه نهار رو هم اونجا صرف کردم با هم به پاساژ پایتخت رفتیم جایی که نفر بعدی انتظار منو میکشید … باران میبارید … قرار بعد از پایتخت دیدن مسیح صفاری بود …

- توی دفتر کار آقای مسیح نشستم البته بهتره بگم چون ایشان کلاس داشت تا آمدن ایشان به خواب عمیقی فرو رفتم … تا حدود فکر کنم 17:00 بود که برای آخرین گشت قبل از مسافرتم در تهران با هم بیرون رفتیم … برام دو تا هدیه گرفت … یکی از یکی بهتر … کلی ذوق کردم … بعدشم رها ( همون ولو منظورمه !!! ) در خیابانها … در خیابانهای تهران چه چیزها که آدم نمیبینه !!!

- پیاده مسافتی رو با هم رفتیم و برگشتیم … به دنبال چیزهایی !!! .و چیزهایی ( همین جا بگم این بچه اگه بد شده کار من بوده !!! اون بیگناهه !!! )

- شام رو با مسیح بیرون رفتیم … فکر کنم فلکه اول صادقیه … اونجا به مسیح گفتم که چقدر دوست دارم گازش بگیرم !!! و البته گرفتم !!! …

- به خدا شاید باورتون نشه ولی دلم میخواست بخورمش !!! مسیح رو میگم !!! خیلی شانس آورد مسیح که وقت به اندازه کافی نداشتم !!! …

- به اکباتان رفتیم … یک کیلو آجیل رو مسیح برام گرفت … خوب شد نخوردم این بشر رو … هنوز البته وقت هست …

- با آقای مرادی اقدم ساعت 22:00 توی اکباتان ملاقات مجدد داشتم … کوله پشتیم رو از من به عنوان امانت گرفته بود که به من پس داد … به آقای اقدم گفتم که اگه این لطف رو نمیکرد به راحتی نمیتونستم توی تهران تردد کنم به خصوص با اون باران اون روز …

- با مسیح دو عدد آیس پک زدیم … من کلی با صدای بلند بد و بیراه گفتم و آنقدر قاه قاه خندیدم که صدام گرفت … مسیح یادته میخواستی چی برام بخری و من چی رو با صدای بلند توی اکباتان داد زدم !!! ولییییییی چه جلافتا !!! و میدونی که توی فرودگاه هم پیدا نکردم و موند که توی افریقا خرید بشه ؟؟؟

- به فرودگاه رفتیم … قرار شد یه مسافر قاچاق رو که یه بنده خدایی دست و پاش رو با اعمالی جلافتبارانه توی بدنش فرو برده رو از ایران خارج کنم … قرار شد یه سری عکس از این مسافر قاچاق تهیه کنم تا به طور کپی رایت دارانه !!! در سایت مسیح قرار بگیره …

شرح این اتفاقات رو هم اینجا نوشته مسیح …(+)

.
.
.
- میدونید … آدم در آخرین لحظات جدا شدن از هر چیزی … حتی چیزای بد و حتی چیزای زشت … یه جوری میشه … میدونید حتی با اینکه تا آخرین ساعات اقامتم توی ایران اس ام اس دوستی بهم میرسید یا گاهی اس ام اس دوستان دیگری … در نهایت ، در نهایت ، من دارم جدا میشم … میدونید مث این میمونه که یه کاغذ رو با سریش روی دیوار بچسبونن و وقتی که خشک شد بخوان جداش کنن و چون نمیشه … تکه تکه از روی دیوار ، ریزه ریزه از روی دیوار بکنند کاغذ رو … دوری همیشه دوریه … حتی اگه سه سال تجربه رفتن و آمدنش رو داشته باشی … حتی اگه سی سال …

- هواپیما ساعت 03:10 به مقصد فرانکفورت پرواز کرد … بهرام رازانی جا موند چون ماشینش خراب شده بود و در نتیجه نمیتونست سر وقت به فرودگاه برسه … و ما چهار نفری مسافرت رو شروع کردیم … آنجلها هر روز بهتر از دیروز … خلبان با همون صدای گرفته lady’s and gentleman میگفت … و من به سمت فرانکفورت در یه 747 در پرواز بودم … مث افکارم … مث رویاهام که پشت هواپیما لاجرم کشیده میشدند … جسم من در هواپیما در حال حرکته … این جسم … خیلی سنگینه … خیلی …

- در فرانکفورت فقط انتظار انتظارم رو میکشید … تا پرواز بعدی ساعتهام رو با خواب پر کردم …

- وقتی هواپیما از فرانکفورت بلند شد و توی مالابو نشست … باز همون هوای دم کرده … باز همون غروب استوایی … میدونید هوای غروبهای استوایی مث ظهرای تابستونه خودمونه … لزج و به نظر من دلچسب ، کمی کرختی میاره … کمی سستی لذت بخش ، به خصوص اگه توی هواپیما و اینا !!! … آنجلها با کمی تغییر رنگ همون آنجلها بودند … باور کنید یا نه سیاه پوستان هم زیبایی خاص خودشون رو دارند … این رو از من بپرسید که بینشون زندگی کردم …

- به هتل یوری رفتیم … بچه ها رو در یه سوییت سه نفری جا دادم و خودم یه سوییت یه نفره رو گرفتم … در لابی هتل با یه خانم 33 ساله اهل مکزیکو سیتی آشنا شدم … حدود یک ساعتی توی لابی هتل صحبت کردیم …تا صبح زیر باد کولر گازی به خواب عمیقی فرو رفتم …

- با پرواز ساعت 07:00 صبح به باتا رفتیم … به جایی که سوییت ما تا اقیانوس اطلس جنوبی به اندازه صد قدمه …
.
.
.

انتهای بخش عمومی …

.

.

.

- حدود ساعت 15:00 تصمیم گرفتم که تنهایی لب ساحل قدمی بزنم … یهویی فکر کردم یعنی میشه من این رو از خودم دریغ کنم که پاهام برهنه باشه و روی ساحل اقیانوس راه برم ، بگذارم که پاهام توی موج اقیانوس قرار بگیرن ، رها و آزاد دانه های شن رو حس کنن … پاهام رو تا جایی که بتونم توی شنها فرو کنم … روی خط ساحلی که میلیونها و میلیونها بار شسته شده و باز هم میلیونها و میلیونها بار شسته میشه قدم بزنم و نگران این نباشم که آیا روزی کسی بفهمه آیا من هم اینجا بودم ؟؟؟ یعنی میشه از خودم دریغ کنم که بی غم دیروز و بی اندیشه فردا ، آزاد روی این شنها فقط باشم … فقط باشم …

اسم دوستانی که به ذهنم رسید رو نوشتم … از من خرده نگیرید که چرا اسمتون نیست … شاید چند بار نوشتم و این امواج شیطونی کردند و موج اسمها رو شست … این بود که میدونم یکی دو تا از اسمها جا مونده … اونها رو جای دیگه ای نوشتم … اونجا محفوظه …. خلاصه عفو کنید ما را …

اولیشم عمدی نوشتم آرام !!! چون یه اقیانوس به اسمشه … اگر چه دلش از یه اقیانوس هم وسیعتره …

این آخریه نوشته شده : دوست مشکوک خانوم دالتون !!!

شلوارم دو رنگ شده بود … از بس قشنگ شده میخوام بدم همین طوری دوباره رنگش کنند …

فعلا …

دیدگاه خوانندگان

  1. گل یخ |

    بازم سلام مرد بزرگ.
    اشک منو که درآوردین
    صدای موجها رو هم شنیدم…
    ممنون از این همه محبت.
    گل
    (ایندفعه یه خورده سخت دل کندینا. دو هفته دیگه درست میشه :) . داشتم فکر میکردم کل محل کارتون رو دزدها ندزدیده بودن یه مدت نبودین؟ )
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : بابت اظهار لطف مرسی … آره خب 45 روز ایران بودن همین جور دل کندن رو هم داره دیگه … در مورد دزدها هم نه خوشبختانه اونام مثل اینکه با من رفتن مرخصی فقط امیدوارم با من از مرخصی برنگردن !!!

  2. لبریز |

    آخ جون…
    اسم منم هست…
    هوراااااااااااااااااا………………..
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : :)

  3. لبریز |

    اینقدر بچه هول شده… اصل کاری یادش رفت!! :)

    از کمبود توجه و محبت و ایناست!! :)

    خلاصه…
    رسیدن به خیر…
    دیگه داشتم نگران میشدم ها…
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : متشکرم …

  4. مرحومه مغفوره |

    لینک شدیم
    به دریا
    به اقیانوس
    به ساحل
    باعث افتخاره. حالا باعث افتخار ما یا اقیانوس هنوز معلوم نیست!!!!
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : اصلا اسم وبلاگتون رو تا الان اقیانوس اطلس به همه پنج قاره رسونده … از این روزهاست که با آمارهاتون وبگذر رو منفجرش کنید … باعث افتخاره اقیانوسه دیگه …

  5. مرحومه مغفوره |

    این چه حسیه که باعث میشه یکی 20000 کیلومتر دورتر اسم آدمائی رو روی شن های ساحل بنویسه که شاید اصلا توی اون لحظه هیــــــــچ ارتباطی با آدم ندارن؟
    دنیای عجیبیه
    ما آدما بلدیم اون “فاصله عمودی” رو به هیچ بگیریم و به سرتاپای نصف النهارها بخندیم!!!
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : خب میدونید این که باعث میشه یکی 20000 کیلومتر دورتر اسم آدمائی رو روی شن های ساحل بنویسه که شاید اصلا توی اون لحظه هیــــــــچ ارتباطی با آدم ندارن ، این همون خاطره ها و یادهای ماهاست که باهامون میان … تا خیلی جاها … خیلی جاها …

  6. مرحومه مغفوره |

    ولی همه اینا به کنار!
    دلیل نمیشه که بابت عکس اون لبتاپ و سوزوندن دل یه مرحومه و تبدیل کردنش به مرحومه”تر” ببخشمت! هرگز!!!! :)
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : آخی … پس این بار هم برای درست عمل کردم … میدونی عکس این لپ تاپه یه طرف …. خود لپتاپه یه طرف …

  7. الهام - روح پرتابل |

    چه حس خوبی داشت اینکه دیدم اسم منم اونجا نوشتین
    خیلی ممنون
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : :)

  8. عليرضا(مردی از مترو) |

    سلام
    رفتی بالاخره!!!

    کلی از پشت تلفن مشاوره دادم بهتون ها!!!
    بی صبرانه منتظرم برگردی!!! :)
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : نخیر … مشاوره ندادی به من که … اصلنم قبول نیست … فقط به مسیح مشاوره دادی که خورده نشه … که خب مشاور خوبی بودی و خورده نشده …

  9. papary |

    میدونی برای بخش عمومی چه اشکی رو آوردی تو چشمای من؟
    دوری خیلی بده. باور کن منم اونشبی که میرفتی تو خونه بودم، اما همش دلم یه طوری بود و یاد اون روزایی که همه دور هم بودیم افتاده بودم.
    یه جایی خوندم که نوشته بود “در فراغ لذتی هست که در دیدار نیست. بعد از فراغ امید دیدار رو داری، اما در دیدار ترس فراغ رو”… اینو بدون که وقتی هم نیستی تو جمعمون به یادت هستیم. به یادتم نخواییم باشیم بازم هستیم، به هر حال امردادی گفتن دیگه;)

    اون شب اخبار کانال 5 که ساعت 12 شب پخش میشه یه چیزایی در مورد دو نفر که تو اکباتان بودن گفت و نشون داد. دیدم شبیه شماها بودن اما فک نکردم خودتونین… حالا که معروف شدین امضا میدین؟ میذارین باهاتون عکس بگیریم؟

    یه سوال علمی! لپ تاپ همون گودره دیگه؟!…آخرشم هنوز هیچکسی این گودر رو به من حالی نکرد چیه!

    با مسیح چیکار کردی جدا؟ این همه هم خودت ازش تعریف کردی، بازم می خواستی بخوریش و گازش گرفتی؟ نچ نچ نچ!
    آبروی ماها رو بردی جدی جدی!
    یه کاری نکن مسیح هم پناهنده بشه ها!!

    چه کار باحالی کردی وقتی کنار اقیانوس بودی. خیلی به دلم نشست و یه لحظه صدای امواج رو حس کردم تو گوشم. مررررسی وافعا.
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : آیا لپتاپ همان گودر است ؟؟؟ :) ))))))))))))))))))
    به خدا بخش عمومی رو چند بار خوندم ولی گریه نکردم !!! حتی اشک هم توی چشمام جمع نشد خب … حتی از اینکه نمیشد مثلا بنویسم چی کارای دیگه ای هم مرتکب !!! شدم یه کمی احساس خودسانسوری خفیف کردم !!! … مسیح رو این بار دیگه میخورم … میدونید دارم سر فرصت عوامل دست اندر کار نقشه قتلمو یکی یکی آره و اینا !!! شما که دست نداشتی ؟؟؟ داشتی ؟؟؟ این سوهان دندان تیزکنی من کجاست ؟؟؟

  10. آني(دختر ترشيده) |

    سلام. خوبه اقلا اسممون رفت به اون سواحل! مرسي.
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : ما که اسمتون رو نوشتیم روی سواحل اقیانوس اطلس حالا خودتونم ایشالله یا میاید افریقا و به سواحل شرقی اقیانوس اطلس که ما هستیم یا میرید امریکا که میشه سواحل غرب اقیانوس اطلس … چشم … حتما …

  11. پریا |

    خب من الان حس کسی رو دارم که اسمش اونجا نبوده :|
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : خب منم الان بهتون میگم که اسم شما هم مثل اسم بقیه یه جایی محفوظه … محفوظ محفوظ …

  12. papary |

    خب دقیقا نشان دهنده اینه که شما دیگه کلا رگ امردادی بودنت رو از دست دادی و دیگه بهت امیدی نیست.
    سوهان؟! معمولا سوهان دندون آدم رو خراب میکنه نه تیز! شیری هم که دندونش کند باشه و یال و کوپالشم ریخته باشه، لابد گنجیشکه!
    همش تفصیر ایم مسیحاست که نذاشت اونروز تو فیطریه خدمتت برسیم. حفشه که خورده میشد
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : خب میخواید خورده شید رک بگین خب … این همه رو دربایستی نداره …

  13. امیر ارام |

    سلام پهلوااااااااااان مممممممممممرسی مرررررررررررررررررررررسی مررررررررررررررسی
    اینا مررررررررررررگ نیستااااااا مرررررررررررررررررررررررررسی احسان نمیدونی وقتی دیدم چه حاااااااالی شدم و افتخار کردم به این دوستایی که داررم که همیشه به یادم هستند هر جا هستی شاد و ارام باشی ارام تر از اقیانوس اررررام
    میام یه رووووز پیشت افریقاااااا من بدجور شیفته اون سرزمینم
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : ما دوستت داریم … همه جا به یادت هستیم …

  14. مرحومه مغفوره |

    م.م در ج.ک:
    مثلا یکی میاد به زبان داچ(!)‌ کامنت میذاره!!!‌ وااااای احسان عیوضی بیا پسوردم رو بدم این دیگه کار خودته!
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : بله خب ترجمه زبانشون با من !!! حتی این زبان داچ !!!

  15. مرحومه مغفوره |

    مجددا م.م در ج.ک:
    آخه بشر!‌ تو چقدر بدجنسی؟!‌ آخه چقدر؟
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : من خیلی بدجنسم !!! خیللللللللللی !!! وای مردم از بدجنسی !!!

  16. papary |

    همینه دیگه! باز دوباره رفتی اونجا شیر شدی! یادت رفته انگار اونروزی که بردیمت جمشیدیه! تو ماشین ترسیده بودی:D
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : حالاذ فعلا که از هم دوریم … این دوری هم به نفع شماها جمیعا هستش و هم به نفع من فرادا … قربه الی اله !!!

  17. من تنها |

    خاطرات، مقدس ترین کتاب زندگی ماییست که در گذشته سیر میکنیم

  18. هانیه |

    آیا ورود افراد متفرقه به این وبلاگ ممنوع است؟؟؟!!!!
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : اصلا و ابدا … ورود افراد غریبه به این وبلاگ کاملا آزاد است !!! تازه داریم طرح میریزیم قدیمیها رو هم بفرستیم مس گری دوباره سفیدشون کنیم نو بشن مثلا !!!

  19. معمار بیکار |

    وااااااااااااااااااااااااااااای چقدر خوشحال شدم که منم یادتون بوده.واقعا دلم رو شاد کردید.
    میگ وبلاگامون جهانی شدناااااااااااااااااا رفتن به اقیانوس.
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : آره خب … الان توی قبایل کومبا کومبا مشترک فیدتون شدن …

  20. مسیحا |

    این روزا سرم خیلی شلوغه
    و دندون درد هم بهش اضافه شده
    برای همین خیلی کم میام
    اما مطالبتو میخونم
    بعد سر فرصت برات مینویسم
    اما دلمان برایت تنگ شده
    از رفیق شفقمون هم بگو در چه خالیه
    پاهاش کامل در اومده؟؟؟
    اینجا جمعیتی دلتنگشن
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : ایشالله زود خوب میشی … رفیقمون هم که آره … داره دوران نقاهتشو میگذرونه …

  21. papary |

    بالاخره که میایی اینطرفا بازم!!!!
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : بله البته هم من میام اون طرفها باز هم … هم شماها جمیعا رویت میشین باز هم !!!

  22. papary |

    در جواب:
    چرا حرف درمیارین پشت سر این بچه های طفلکی ما؟
    کاریکاتورش دست خودشه خب نه دست من.
    عکسش رو داشته باشید فعلا تا خودش رو هم اینبار برسونیم خدمتتون
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : خدمتشون خواهم رسید !!!

  23. papary |

    اما اینبار که رویت بشین، دیگه مثه اون دفعه نیست… نقشه ها داریم براتون جناب!!!
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : اتفاقا منم همین طور !!!

  24. papary |

    نقشه های شما که برآبه دیگه.
    ببین! ما تعدادمون داره زیاد و زیادتر میشه، دیگه نمیتونی کاری کنی. بهتره خودت رو تسلیم کنی
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : از کجا معلومه که همونجور که تعداد شما داره زیاد تر میشه تعداد ما هم زیادتر تر نشه !!!

  25. مسيحا |

    چقدر نوشتنت روي شنها رمانتيك بود
    ايشاءالله اينطوري رمانتيك اسم خودتو با خانمتو بنويسي ما كيف كنيم
    _________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : اسم خانومم رو لب این اقیانوس نمینویسم !!! لب اون اقیانوس مینویسم !!! ایهام – ایجاز – مَجاز – مُجاز …

دیدگاه خود را بیان کنید.