بایگانی برای آوریل 2010

29
APR

پنجشنبه یک مجرد یا خاطرات 20100429

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

پنجشنبه 29 آپریل 2010 میلادی مطابق با 09 اردیبهشت ماه 1389 خورشیدی …

- اگه دوباره این ولکانوهای اروپا هوس اعتصاب نکنند و دوباره هوای اروپا رو طوری نکنند که ما دوباره خونه بمونیم ( اگر چه خیلی هم بدمون نمیاد … ولی خب هر چی حدی داره دیگه !!! ) قراره که روز شنبه تهران باشم تا در اولین ساعات روز یکشنبه از تهران به اروپا و بعدشم به افریقا برگردم ( برم رو میگم برگردم !!! )

- روز رو با تلفن برای رزرو بلیط برای تهران شروع کردم … در نهایت به امام زاده علی فرخی که بلیط معجزه میکنه متوسل شدیم و شلوار لی مبارک رو چسبیدیم که علی جون یه تکون … علی جون دو تکون !!! … این علی بنده خدا همیشه به ما لطف داشته … قرار شده فردا جمعه اقدام کنه و اگر هم شده من جای خلبان به تهران خواهم رفت !!! … از علی بر میاد !!! از من بر میاد یا نه نمیدونم !!!

- شش عدد دی وی دی مجموعه کامل پدر خوانده رو گرفتم … آس آس … یه ترابایت هارد رو اینطوری باید پر کرد دیگه …

- من معمولا سعی میکنم روز و شب آخر رو حتما با خانوادم باشم ( که این دفعه میشه جمعه ) … برای همینم امشب که پنجشنبه هستش شب آخر اقامتم به حساب میاد …

- بعد از ظهری سلمانی رفتیم و سر مبارک رو صفایی … بعدشم حمام … و اینا !!!

- شب قصد داشتم که یکی از دوستان هنرمندم رو که خیلی وقته ندیدم به شام دعوت کنم که نشد چون کارها بهم پیچید … فقط این شد که تصمیم گرفتم شام آخر رو تنهایی صرف کنم …

- به بهترین رستوران شهر رفتم … تنهایی …

- از بهترین رستوران شهر بیرون اومدم … باید بگم تنهایی ؟؟؟ خب چیزه … تنهایی !!!

- به دیدن دوست هنرمندم رفتم … بعد از 5 سال بی تکلف دوباره همو بوسیدیم … هنوز هم فرزاد جلیلیان همون فرزاده ، همون فرزاد و بدون تغییر ( تو کج فکر میکنی یا من رد گم میکنم ؟؟؟ ) … شاید یه کمی چاق تر شده باشه … توی این مدت 12 تا کشور رو رفته بوده و از هر کدام یه مقام هنری رو کسب کرده … انگلیس ، سویس ، روسیه ، مجارستان ، مالزی و … باهاش حال میکنم … تا حدود 23:50 با هم بودیم … ازش یکی از کتاباش که طراحیش مال خودشه و توی فرانسه غوغا به پا کرده رو هدیه گرفتم …

- به خانه برگشتم … فردا باید کارهایی رو تمام کنم …

فعلا …

28
APR

صورتک یا خاطرات 20100428

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

چهارشنبه 28 آپریل 2010 میلادی مطابق با 08 اردیبهشت ماه 1389 خورشیدی …

- خیلی نوشتم و همه رو پاک کردم … خیلی دقت کردم اوضاع عادی باشه … کسی حوصله خوندن پست ” تشریح اوضاع و اینکه چه شده که این طوری شده ” رو نداره …

- نظر خواهی رو غیر فعال کردم چون :

ثالثا : شخصا متنفرم از این وبلاگهای پر طرفداری که طرف از خواب بلند شده بعدشم نوشته : امروز کسلم !!! … و ملت بیان شونصد تا کامنت بگذارند که : ای وای عزیزم سر بز همسایه تون سلامت !!! … چون الان خیلیم اوضاعم غیر عادی نیست … درست میشه …

ثانیا : پر طرفدار هم نیستم که ایطوری ناز بزی کنم و ملت هم بیان محض کامنت گذاری بگن ما هم هستیم و اینا !!!

اولا : یه جورایی خودمم نگران خودم شدم !!! حداقل بیام یه پست بذارم بعدش فردا بیام بخونمش !!! و ببینم هنوز زنده هستم !!!
.
.
.

از اون همه که نوشتم و قرار بود منتشر کنم ،  این چند تا  پاراگراف رو باقی گذاشتم که امیدوارم باعث دردسر نشه …

- در نهایت سردیم … در نهایت خاکستری بودنم … ولی شاید فقط همین وبلاگ بفهمه … همین صفحه ای که بعد از سالها سکوتم از ” هیچ هام ” و از ” همه چی هام ” توش نوشتم … و ” هیچی ” توش ننوشتم و ” همه چی ” توش نوشته شده …

- هنوز هم میخندم … هنوز هم در نهایت آرامش با مسایل برخورد میکنم … هنوز هم پایه هر کیم که ساعت دو نصفه شب هوس بیرون رفتن به سرش میزنه … پایه تا هر جایی … تا ته جهنم … تا اوج بهشت … پایه هوس یه سیگار تلخ … یه لیوان باکاردی … الان عاشق ناز کردن پوستم با یه تیغ سردم … الان در نهایت خاکستری بودنمم … به قول پستچی در ” نهایت قهقرا ” م این روزها …

- خودمو میشناسم …
.
.
.
پ ن یک : امروز کسلم !!!

بعدن نوشت :

- تا 05:30 بیدار بودم … دو خواهر رو دیدم … زندگی شیرین رو هم … تبلیغاتشون قشنگ تر از خودشون بودند !!!

- بین خواب و بیداری … ( که بعدا فهمیدم ساعت 11:15 بوده حدودا ) یهویی فکر کردم که خیلی خب اتفاق دفعه قبلی که باعث شد یهویی حس کنم که یخ کردن چطور حالی داره امکان داره دوباره اتفاق بیفته !!! بالاتر نوشتم که ( وبلاگهای پر طرفدار ) بعدش خب هر کسی فکر میکنه منظور من وبلاگ ایشون یا  ایشونه بوده !!! … برق از چشمامون ( آره فکر کنم فقط چشمام بود !) پرید و رفت توی کنتور خونه !!! از طرفی حالمم خوب شده !!! و کسل هم نیستم …

- منظور من از وبلاگ پر طرفدار روی روزی 1000 تا بوده !!! ( ایکن دست راستم بالا در حال قسم به کتاب مقدس اینترنتی !!! )

- کلا وقتی مینویسم منظورم چیزی یا کسی نیست …

- کامنت نگاری هم آزاده …

پ ن دو : حالم خوبه … :)

فعلا …

22
APR

آخر بازی یا خاطرات 20100422

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

پنجشنبه 22 آپریل 2010 میلادی مطابق با 02 اردیبهشت ماه 1389 خورشیدی …

- تموم شد …

- به همین راحتی …

- احساستون چیه ؟؟؟

- از اینکه یهویی یکی میمیره …

- یکی برای همیشه از ایران میره …

- دختر همسایه نامزد میکنه …

- پسر همسایه ازدواج میکنه …

- عزیزتین دوستتون سرطان میگیره …

- میفهمید تا بودن با پدر مادرتون چند ماهی بیشتر فاصله نیست …

و کلا …

- وقتی چیزی از دستتون میره … چیزی که تا دیروز ، تا همین چند لحظه پیش دم دستتون بود …

.
.
.

- دقت کردید آیا ؟؟؟ وقتی میبینید پسری انگشتری ازدواج دستشه ناخودآگاه فکر نمیکنید که ای کاش در موردش بیشتر فکر میکردید ؟؟؟ آیا ناخودآگاه در مورش فکر نمیکنید ؟؟؟

- وقتی میبینید یه مرد جوان از کنارتون رد میشه با حلقه ای بر انگشت … نا خودآگاه یه حس خلا در شما ایجاد نمیشه ؟؟؟ به خصوص اگه یه وقتی قبلتر بهتون نظری داشته یا بهش نظری داشتید ولی دست کم گرفتیدش … عادی ازش گذشتید …

- متوجه هستید ؟؟؟ تا دیروز دختر همسایه کک مکی بوده … دیروزی که شنیدید نامزد کرده ناخودآگاه یه حسی بهتون دست نمیده ؟؟؟ یه حس خلا … یه چرا … یه اما … یه شاید …
.
.
.

- مشکل همین دم دست بودنه …

.
.
.
- خیلی از ماها موقع داشتن چیزهایی در خواب خرگوشی هستیم … فکر میکنیم :

- دختر همسایه تا ابد منتظرمون میمونه …

- مرد دلخواهمون تا ابد منتظر جواب مثبت ما میمونه … هر روز لب پنجره گیتار میزنه … هر روز گریه خواهد کردتا ابد ملتمسانه منتظر جواب مثبتتون میمونه
.
.
.
- بیاید یه کمی با انصاف باشیم :

- آخه با معرفت … کی گفته ملت باید برای تو زندگیشون رو متوقف کنند …

- آخه با معرفت … پسر مردم رو سر میدوونی که چی بشه ؟؟؟ سر راست باش … یه کلمه … آره ، نه ، باید بیشتر فکر کنم ، وقت میخوام … تکلیف رو یکسره کن … یا این وری یا اون وری … بذا ملت بدونن تکلیف خودشون رو …

- آخه با معرفت … کی گفته همه باید زبون دل تو رو بفهمن … تازه بعد از اینکه کارت عروسیش رسید دستت یاد می افته ؟؟؟ بی معرفت بعدشم میایی محکومش میکنی ؟؟؟ به چی ؟؟؟ به اینکه نگفته باید میفهمید دوستش داری ؟؟؟ به اینکه نگفته باید برات می ایستاد ؟؟؟ به اینکه باید با تمام دردسرهات باهات میساخت … حواست هست بی معرفت ؟؟؟ تو خوشبختی طرفت رو میخوای یا چی ؟؟؟ میشه حداقلش با خودت سر راست باشی ؟؟؟

- آخه با معرفت … کج دار و مریض رفتار میکنی … آخرشم کسی نمیفهمه علاقه داری یا بی تفاوتی …

- آخه با معرفت … وقتی میاد دنبالت فرار میکنی ، پس میزنیبی تفاوت که میشه نسبت بهت ، براش له له میزنی … خودتم میفهمی تو جاده خاکی داری میرونی ؟؟؟
.
.
.

- در مورد قسمتهای دیگه زندگی مثل فرصتهای شغلی و کاری چیزی نمینویسم … میشه استنتاج کرد … هیچ موقعیتی برای هیچ کسی نمیمونه …

- پدر و مادرتون … خواهرها و برادرهاتون … میدونید گاهی فرصت با هم بودنتون یه لحظه دیگه بیشتر ادامه نداره … این یه لحظه رو خراب نکنید … شاید هیچ وقتی دیگه نشه جبران کنید اگه باهاشون بد تا کردید … کوتاه اومدن رو باور کنید اگه در مورد عزیزانتون انجام بدید چیزی ازتون کسر نمیشه … خود دانید …
.
.
.
- تمام این مشکلات برای اینه که فکر میکنیم همیشه اوضاع همین طوره … فکر میکنیم کسی بدون اجازه ما آب نمیخوره … تمام دنیا دست به سینه منتظر اوامر ما ایستاده … تمام مشکل ما اینه که :

- فکر میکنیم همیشه همه چیز دم دست هستش … نه نیست اخوی … خالی خوندی آبجی … این جاده تهش ناکجا آباده …

- یه چیز رو بدون … زندگی برای هیچ کسی نمی ایسته … حتی برای تو … حتی برای تو … حتی برای تو …

- حالا یهویی نیای از هول حلیم بیفتی توی دیگ … ولی اینم بدون اگه خیلی صبر کنی اون وقت ته دیگ هم نصیبت نمیشه … شاید مجبور شی آخرشم دیگ رو بشوری و بذاری کنار !!! ملتفتی ؟؟؟

فعلا …

21
APR

در تهران چه خبر است ؟ نسخه دوم یا خاطرات 20100421

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

چهارشنبه 21 آپریل 2010 میلادی مطابق با 01 اردیبهشت ماه 1389 خورشیدی …

سلام …

- این خبرها بوده …

( دو شنبه )

- یه قرار وبلاگی دیگه در روز دوشنبه گذاشته شد … تعداد کمتر ولی جمع یک دست تر … یکی از اعضای جمع که از طرف من دعوت شده بود تبخال زده و در نتیجه در جمع حاضر نشد !!! وقتی شنیدم که تبخال زدن باعث میشه که یه نفر توی قرار نیاد منم کم مونده بود تبخال بزنم !!! ولی خب چه میشه کرد … امان از دست این همه ظرافت … حالا خوبه فقط یه دونه تبخال بوده … البته در نهایت برگ سبزی که تهیه شده بود رو خدمتشون بردیم …

- آب در کوزه و اداره آب گرد کنتور میگردد !!! ما سراغ یکی از وبلاگ نویسان رو از بچه های تهران گرفتیم … غافل از اینکه … ای دل غافل …

- با مسیح رفتیم و یکی از دوستانم رو دیدیم تا یه هارد رو ازش بگیرم … مکالمات فی ما بین رو ندید بگیرید … مستهجن هفتاد من میشه !!!

- میهمان خونه مسیح بودم شب رو … اگه میشناسیدش بهتون بگم که باباش از خودش باحال تره اون هم خیلی !!! اصلا از این به بعد پدر مسیح بشه پای ثابت قرارهای وبلاگی … بعد اگه جا موند مسیح رو میاریم …

- مسیح کلی بهم هدیه داد … از ذوقش تا صبح نیم کیلو وزن اضافه کردم … ولی باز هم باباش با حال تره !!!

( سه شنبه )

- با یکی از دوستان مسیح بیرون بودیم … یک عدد مهره نیمه سوخته ( تازه نامزد کرده بود !!! ) تلاشهای ما برای بازآوری ایشان نمیدونم چه نتیجه ای داد … به یه کتابفروشی رفتیم که تعدادی کتاب طالع بینی روی پیشخوانش بود … آقای دوست یکی رو برداشت و از من پرسید برای خانومم کتاب ماه خودم رو بگیرم ؟؟؟ گفتم نه چون اون بیچاره اشتباهی که نباید رو میکرد کرده و با تو نامزد شده !!! ماه خودش رو براش بگیر تا شاید خودش رو بهتر بشناسه !!!

- با یکی از دوستانم که امانتی ای رو نزدم به امانت داشت تماس گرفتم و امانتی رو خدمتشون بردم … دیدارش همیشه مایه مسرتم بوده …

- پرواز چهارشنبه رو به اروپا فهمیدیم کنسل شده … بین زمین و هوا معلق ایستاده بودم که فهمیدم خب میشه که برگشت اون هم به وطن !!! بلافاصله فیلمان را از یاد افریقا به صرافت یاد کرمانشاه انداختیم و برنامه تغییر کرد … بعد از کلی دردسر بلیط کرمانشاه رو گرفتم …

- حدود ساعت 20:20 با پرواز ماهان به کرمانشاه پرواز کردم … بر میگردیم …

.

.

.

پ ن یک » از همه دوستانم متشکرم … از همه … به خصوص مسیح … نوشتم تا بدونی کمی رفاقت حالیمونه پسر !!!

فعلا …

18
APR

در تهران چه خبر است ؟ یا خاطرات 20100418

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

یک شنبه  18  آپریل 2010 میلادی مطابق با 29 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

- روز جمعه اول صبح برای حضور در مراسم تولد پوریا منزه به تهران اومدم … بدو ورودم مصادف شد با ملاقات با یکی از دوستان عزیزم که صبحانه و نهار رو خونه ایشان مهمان بودم … ساعت 14:30 مسیحا رو ملاقات کردم تا با هم به پارک قیطریه بریم … مراسم برگزار شد … برام جالب بود البته که چندتایی از وبلاگ نویسان بلاگهایی که میخوندم رو دیدم … شخصیت آدم ها گاهی با وبلاگهاشون نسبت عکس داره …

- با مسیحا و یکی دیگه از دوستان به محلی در تهران برای بستنی خوردن رفتیم ( معلوم شد کجاست یعنی ؟؟؟ ) بستنی ها رو توی پارک روبرو بردیم … آنقدر با صدای بلند خندیدیم و لوس بازی درآوردیم که ملت خواستند …. ولی نشد !!!

- قرارهایی در شرف بسته شدن بود تا من پس از دیدن دوستانی ، کشته شده و جسدم هم ایضا امحا گردد … این دروغ 13 که من گفتم عاقبت به امحا شدنم انجامید !!!

صبح روز بعد ( شنبه ) : مسیح تماس گرفت که موبایلش خونه جا مونده و در نتیجه شماره ای که به دوستان جهت هماهنگی داده شده ناهماهنگی ایجاد کرده !!! … البته من میدونستم که تهدیدم مبنی بر اینکه مردادی تر هستم و در ضمن در ثانیه 59 از دقیقه 89 بازی ( این جمله 59 از 89 رو فقط یه نفر میدونه !!! ) ، نتیجه رو عکس میکنم جواب داده و در نتیجه همه دارن جا میزنن !!! … با طرفهایی که قرار بود من رو با عزراییل آشتی بدن تماس گرفتم و بهشون گفتم که مسیح خریده شده و منم قصد دارم که محترمانه شما رو در مکانهای مختلفی از تهران دور از هم قرار بدم که پروژه کشته شدنم رو به نتیجه نرسونند !!!

- از دفتر تماس گرفتند که ویزای من آماده نشده و در نتیجه پرواز من در روز یکشنبه ممکن نیست … تصمیم بر این گرفتم که تا سه شنبه تهران بمونم …پرواز بعدی احتمالا چهارشنبه خواهد بود …

- رسیدن من از تهران پارس به ایستگاه یادم نیست !!! خیلی طول کشید و در این فاصله دقیقا دوستان زیر پاشون علف سبز شده بود ، سماق میمکیدن و ایضا در مورد نحوه زجر کش نمودن من معصوم !!! تصمیمات اخذ میکردند … اونها در همین حالات ذکر شده بودند که ما رسیدیم !!! من بیچاره رو مثل بزهکاران و به مانند همانهایی که قرار است کشته شوند سوار ماشین نموده و به محل نامعلومی انتقال دادند !!! میگفتند اسمش جمشیدیه هستش ولی من که اخبار میبینم !!! در بین راه میخواستم براشون توضیح بدم که چطوری میشه چیزهایی رو برگردوند که نزدیک بود همشون برگردونن !!! …

جمشیدیه !!!
نهار رو سفارش دادیم … این ور میزیها اکبر رو و اون ور میزیها جوجه رو !!! صاحب رستوران هم تا بره اکبر بیچاره رو راضی کنه و بیاره طول کشید … و ما هم البته بیکار ننشسته و روی هم دیگه رو سفید کردیم !!!

بعد از جمشیدیه !!!
مسیح من رو به درب منزل یکی از دوستان رسوند … بعد از ورود متوجه شدم که من به عنوان میهمان ویژه از طرف شخص میزبان معرفی شدم … در انتها و وقتی داشتم از اونجا بیرون میرفتم چند تایی اس ام اس برای میزبان فرستادم … امیدوارم به دستش رسیده باشه … از بودن در جمعشون خوشحال بودم … ساعت حدود 1:20 دقیقه به خونه خاله برگشتم …

یکشنبه :
- برای دیدن یکی از دوستانم برنامه ریزی کردم … الانم این پست رو از محل کار دوستم مینویسم …
- از دفتر تماس گرفتند … هوای اروپا غبار آلوده و رفتن من در روز چهارشنبه در هاله ای از ابهام قرار داره …

.

.

.

- از همه دوستانم تشکر میکنم … از همه … اسم نبردم چون شاید کسانی راضی نباشند ولی در مجموع اگه با هم بودیم باید بگم که خوشحال بودم …

- جمعی که شام رو با هم بودیم رو دوست دارم … میزبان اون جمع جزو محترم ترین کسانی هست که دیدم … خوشحالم که باهاتون آشنا هستم … خیلی خوشحالم …

 

فعلا …

9
APR

محرم و مجرم یا خاطرات 20100409

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

جمعه 09 آپریل 2010 میلادی مطابق با 20 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

- دارم برای اومدن به تهران برنامه ریزی میکنم … یه دست کفن ، چند تا چسب زخم !!! یه دونه بتادین !!! چند تا آرام بخش برای دوستان !!! اگر چه میدونم که افاقه نمیکنه !!! من خواهم مرد ، شهید میشم یا کشته خواهم شد !!! اگر چه مفقودالاثر شدنم هم امکان پذیره !!! این رو از کامنتها خواهم فهمید !!! ( هنوز فکر اینکه میخوان با اره برقی و حوض اسید منو آره !!! از سرم بیرون نرفته … وه که چه استعدادهای نهفته ای عوض آدم کشی دارن این دور و بر وبلاگ مینویسند !!! )

- پاسپورتم دیروز به دستم رسید اگر چه صحیح تر آن است که بگوییم به دستش آوردیم !!! فقط مونده بود توی حلق رییس اداره پست رو برای این پاس بگردم !!!

- اوضاع در گینه استوایی آرام به نظر میرسد !!! به قول ما کرمانشاهیها وقتی رفتم باید کمی تا قسمتی بشیوانمش !!! ( چیزی توی مایه های بهم زدن چایی شیرین !!! )

- شدیدا شیشه خورده پیدا کردم !!! دیروز یه فیل !!! پنچر شده ، خبرش از رسانه های عمومی پخش خواهد شد !!!

- یه تیشرت قرمز رواز کامرون آقای ترکاشوند برام گرفت … عجیب به پوشیدنش علاقه پیدا کردم !!! اگه روانشناسی خونده باشید نشانه ای از بروز چیزهایی هستش …

- modern talking و dj ali دارن پسرخالم میشن شدید … بیچاره شجریان !!!
.
.
.
و …

- گفتم در مورد محرم و مجرم چیزهایی رو خواهم نوشت …

- عادتمون شده … عطسه کردن دختر همسایه برامون دلیل اینه که عاشقمون شده !!! کشته مرده ماست هر دختر ( ایضا پسری ) که سلام میکنه و تعارف به خرج میده !!!

- ادکلنتون خوشبو هستش خب خیلی خب … حالا گیرم یه آقای جنتلمنگ !!! یا یه لیدی مارمالاد اومد و گفت چه خوشبویی شما … ببینم راستی مطمئنی که ناهار ظهر و نخود و … اصلا ولش کن !!! ;)

- حالا گیریم توی محیط اداری یکی با شما خیلی خوبه خیلی خب !!! پسرخاله میشیم !!! دختر عمه میشیم !!! بعدش به روح هم اعتقاد نداریم !!! ( که یکی بیاد و بگه ای … و اینا !!! )

- میدونید برای خیلی از ماها نیاز هست که به سطحی از درک اجتماعی برسیم که خوش رفتاری های جنس مخالف رو حمل بر علاقه خصوصی و یا محبتهای هم جنسهامون رو حمل بر ترس و یا حساب بردن نکنیم …

- بر اساس یه خصوصیت که داشته و دارم هیچ گاه جانماز آب نکشیدم ( لااقل تا الان ) … عقیده ای که دارم اینه … آدم دو جا کثافت کاری نکنه … نه توی محیط کارش نه توی محله ای که زندگی میکنه … بقیشم به عهده خودتون …

- دوباره بر اساس اعتقادم … هر چیزی حدی داره … حتی کثافت کاری …

- به نظرم هر کاری … دقت کنید هر کاری … از منفی بینهایت تا مثبت بینهایت … اگه بر مبنای توافق دو طرفه باشه ایرادی نداره … فکر میکنید معنی تجاوز چیه ؟؟؟ کاری هستش که یک طرفه و بدون توافق نفر دوم انجام میشه … ( فقط نظر منه … همین … درست یا غلط نیست … نظر منه … )

- کارها و اعمال برای هر کسی یه معنی میده … یعنی میخواید بگین ندیدید دخترهایی و ایضا پسرانی که با همه میجوشن ولی حریمشون رو هیچ کسی جرات نقض نداره ؟؟؟ بعدش وقتی به این جور اشخاص بر میخورید و فکر میکنید الان کشته مرده چیزهای نداشته تون شدن و بهتون میگم باید از لحاظ درک اجتماعی یه کمی به خودتون تحرک بدید و بالاتر ببریدش کج نیگام میکنید ؟؟؟

- شاید این آقایی که بهش برخورد کردید واقعا و ذاتا لارجه … خوب خرج میکنه … میپوشه … خوش برخورده … اگه میخواید بدونید حالا عاشقتون شده یا نه ، یه کمی سرتون رو از زیر اون برف لامصب در بیارید ببینید با همه اینجوریه یا با شماس فقط … بعدش اگه فقط با شما اینجوریه بیاید تا من یه خاکی توی سرش بریزم خب !!! مرتیکه لارج بی ادب !!! ( البته اگه به این مورد برخورد کردید … برخورد کردید دیگه !!! به نظرم میاد از این آدما کم پیدا میشن … اگه متوجه نشدی چی میخوام بگم ولش کن اصلا !!! )

- این خانمی که هر روز باهاتون خوش برخورده … خب شاید اینجوریه اصلا !!! شما به خودت نگیر عزیزم … خانوما از همون روز اول و توی بهشت یه بار نشون دادن که اگه بخوان و لازم باشه میتونن پدر محترم شما رو ویبره کنند ( در بیارن … سرو کنن و غیره ایضا … راستی پدر آب پز تا حالا کسی دیده ؟؟؟ ) … اگه لازم باشه دوباره هم میتونن … فقط همون دیگه ، باید دید این یه رفتار عادیه که خب هیچ چی … ولی اگه نه … مطمئن باش پدر محترم به طرز زیبایی سوخاری میشه … ( پدر کنتاکی کسی ندیده ؟؟؟ تا حالا ؟؟؟ ) ( اگه به این مورد برخورد کردید … پدر شما هر چه زودتر سوخاری شود بهتر است انشالله !!! )

- حالا باز به نظرم جهنم … هر چی میخواید باشید و هر غلطی هم کردید کردید ولی یه موضوع که نمیتونم ازش بگذرم و برام سنگینه و اونم اینه که به کسی که محرم دونسته شما رو خیانت کنید …
- کسی که به شما اعتماد کرده …
- کسی که رازی رو بهتون گفته …
- کسی که درب خونش رو برای شما باز کرده و شما رو به حریم خونش راه داده …
- کسی که راز دلش رو به شما گفته …
و کسی که زندگیش رو با شما قسمت کرده …

… نمیگم اشتباه سهوی پیش نمیاد … حداقل دانسته این کار رو نکنید … نادانستش پیشکش …

چو محرم شدی از خود ایمن مباش / که محرم به یک نقطه مجرم شود.

.

.

.

پ ن یک » هنوز جا داره در مورد موضوعی  که یکی از همکاران سابقم ، در مورد اتفاقی که براش افتاده اطلاعات بیشتری داشته باشم … این پست رو هم برای این نوشتم که این اتفاق برام یاد آوری کرد مسایلی رو …

.
.
.
اینجاها بودم …

اینجا پارک شرقی طاقبستانه … خواستم ازشون عکس بگیرم … دیدم همه کج و معوج نیگام میکنن گلها … از خواب بیدارشون کردم آخه … همین یکی کافی بود که زیباییشون رو به اینجا بیارم …ببینید چطوری بهم زل زدن …

توی سفالفروشی …

اینها نمیدونم همشهریهای منو از کجا آوردن اینجا … یکیشون خیلی شبیه بود … دلم کباب شد …دوری و فراغ و اینا … میدونید بچه بزرگ میشه شیرین میشه … ای جونم !!!

اینجا قورباغه خودش سربالا میره …

هتل و رستوران جمشید … این مجسمه وسط میدان هم اسمش کوهنورده …

این گل یاسها توی خونه ما زندگی میکنن … وقتی شب میشه بوی یاس تمام محله رو میگیره بی اغراق … بی گفتگو زیباس …

فعلا …

4
APR

تشویش اذهان عمومی در کوفتداتکام !!! یا خاطرات 20100404

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

یکشنبه 04 آپریل 2010 میلادی مطابق با 15 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

2010-04-02-09:14 سلام . صبح بخیر … سیزدهم چند تا چیز داره که خوبه … اولش … اولش … اولش … ؟؟؟؟ ولی یه چیز جالب داره … دروغ سیزده !!! … ما داریم به بیرون داخل میشویم … همه ملت دارن زور میزنن که برن … من ریلکس … ریلکس … وای مردم از ریلکسی …

بله !!! با کمال تاسف و یا خوشحالی بله … این پاراگراف بالا رو روز سیزدهم نوشتم !!!

- با خانواده دایی کوچیکه ، خاله بزرگه و خاله کوچیکه رفتیم که سیزده رو بدر بنماییم !!!

- همون روز سیزده با مسیح تلفنی صحبت کردم … بعد از کلی صحبتهای جانبی و البته !!! اینا !!! درست آخر مکالمه تلفنی بهش گفتم وبلاگم رو خوندی ؟؟؟ گفت نه چطو مگه ؟؟؟ گفتم برو بخون … احساسش بهش زنگ خطر داده بود گفت : یا خدا !!!

- اس ام اس بهم داده شد … همون روز سیزده : ” خدا شاهده اگه دروغ سیزده باشه حقتونه بزنم لهتون کنم ! ” … که داشتم از روی یه تپه شیب دار بالا میرفتم که این اس ام اس رو دیدم … جا داشت که از شدت خنده گوله بشم برگردم پایین …

- نه اینکه خیال کنید که فقط پست 13 نوشتم !!! علنی توی خونه هم عنوان کردم … فرداشب بریم خواستگاری !!! مادر بنده خدا فکر کرد که بعله !!! ولی خاله گفت : به خدا اگه دروغ بگی از جمع کتک میخوری …

- خانوم گل یخ (+)بعد از اینکه دونستن دروغ 13 بوده برام نوشتن : ولی امشب انگار شب عروسی برادرم براتون ذوق کردم. حالا خوبیش اینه که یه بار دیگه هم میتونم اینطوری ذوقتون رو بکنم. مینویسم براتون که : منم کلی ذوق کردم … اصلا شاید همین فردا برم اینجوری خواستگاری !!! ( دروغ 14 رو دارید دیگه ؟؟؟ ) ولی از احساس پاکتون متشکرم … گلی گل خانوم گل یخ …

- مترومن(+) که فکر کنم از خوشی شیرینی هنوز هم داره شیکمش رو صابون میزنه !!!

- خانوم مرحومه(+) میتونید امیدوار باشید خلبانتون رو براتون بیارم !!!

- خانوم لبریز (+) نوشتن شوک !!! …

- memol ضمن اینکه نوشتن که فکر نمیکردند من از این احساساتها داشته باشم ( دارم نه ؟؟؟ جدی ؟؟؟ ) نوشته : ديدي بالاخره خر شدي (البته خودت گفتي كه نميشي/تا باشه ازين خريتا) ميومدي من برات سر كتاب وا مي كردم ديدي گفتم امسال ديگه آخرته فكر كنم سيزده بدر به جاي سبزه درخت گره زدي نه؟ … و دیدید سرکار memol !!! و بهتون بگم !!! امردادیها رو نشناختی دیگه … درست همون موقع که فکر میکنی تموم شده متوجه میشی هنوز حتی شروع هم نشده !!!

- مسیحا (+) که شمشیر رو از رو بسته !!! اولش برام شعر نوشته توی وبلاگش … ولی بعدش خشانتبارانه تهدید میکنه منو !!!

- خانوم بلاگ می (+)  ببخشید خب … حالا میتونید کامنتهایی که براتون در وصف end 13 بازی ای که در آوردید رو نوشتم برای خودم استفاده کنید !!!

- خانم روح پرتابل (+)… با اینکه تازه در عنفوان جوانی هستید ولی دلیل نمیشه  از روانشناسی ای قوی ای که دارید حرفی زده نشه …

- خانم پپری محترم (+)… نمیشد حالا بگین که مثلا گول خوردید !!! همین اولش نوشتید دروغه ، زدید استعداد بچه مردم رو توی داستان نویسی از بین بردید !!! حداقل یه کمی باورتون میشد خب !!!

- البته البته … آخر پست قبلی و درست در آخرین جملش یه ” ر ” رو نوشتم … نه ترو خدا برید نیگا کنید … اون رو رو به سمت چپ و تا انتها هایلایت کنید تا بدونید که باید همیشه برای جستجو گران راهی باز باشه …

- و اس ام اس های دوستانی که تبریک و اینا !!! حالا با این همه تشوش اذهان عمومی که کردم چی کار کنم !!!

و نهایتا خواهر بزرگم بعد از اینکه این پست 13 رو خوند برام نوشته :

نویسنده : خواهر بزرگه !!!
وبسایت : کوفتداتکام !!!

متن :

ای مارمولک زندگی من!!! مارمولکیت به من ثابت شد، از وقتی رفتی آفریقا درصد مارمولکی خونت بالا رفته. دروغ سیزده مزخرفی بود، دیگه چوپان دروغگو شدی.(از همه خوانندگان این نوشته به عنوان خواهر بزرگه معذرت می خوام حتما اقدام موثری انجام خواهم داد!!!!!!!!!!!!!!!!!).
این کارا از تو بعید بود و هست و خواهد بود، برق چشم که هیچی برق 3 فاز هم تو رو نمی گیره………………..(همون صندلی …. درستت می کنه!!!)

و منظور از صندلی همون صندلیهای الکتریکی هستش که میخواد باهاش منو درمان کنه !!!

.
.
.

وضع میزم زمانی که میخواستم این پست رو بنویسم ، برگه های پروژه ناتمام … ادکلن 717 … اسانس boss ، قسمتهایی از یه نستله 300 گرمی ، یه ظرف نخود فرنگی …

فعلا …

بعدن نوشت : الان یه تماس داشتم … یکی از همکاران عزیز سابقم باهام تماس گرفت و عید رو تبریک گفت ولی درست زمانی که تبریک این کار نکرده رو بهم گفت و بهش توضیحات دادم که تشویش اذهان عمومی بوده و هنوز مجردم !!! ، خلاصه فکر کنم که پشت موبایل بودیم وگرنه … البته بعدش در مورد یک سری جریاناتی که اتفاق افتاده بود چیزهایی رو بهم گفت که منی که شنیدم خجالت کشیدم … توی پست بعدی در موردش خواهم نوشت حتما … از اینکه من رو محرم دونستید متشکرم … و یادم هم رفته بود که محرم به یک نقطه مجرم شود !!! …

1
APR

تا صبح دو بار تب کردم !!! یا خاطرات 20100401

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

پنجشنبه 01 آپریل 2010 میلادی مطابق با 12 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

دارم به پهنای صورتم گریه میکنم !!! جدا نمیدونستم که این قضیه ساده ساده با یه شوخی و یه شرط بندی شروع میشه …

گفتم که از یه شوخی عادی شروع شد … بابا گفت بیا حداقل بریم یه خواستگاری آزمایشی !!! فقط یاد بگیر بعدش تو رو به خیر و مارو به سلامت !!!

فکر نمیکردم دختره آنقدر خوشگل باشه … لیسانس داشت … البته یه ترمی مونده تا لیسانسش تمومش شه … اولین باری که دیدمش … معصومیتش و چشمهای زیباش رو … دلم طاقت نیاورد … بهش گفتم که این خواستگاری سر راست نیست … پس بیخودی به خودت دردسر نده … بهش گفتم منو نشناختی … ولی اشتباه بود اون رو نشناخته بودم !!! خودم رو هم شاید …

جلسه دوم رو اونا اومدن خونه ما …

جلسه سوم خیلی سخت بود … از بعد از ظهری که هیچ ، از صبح همون روز استرس داشتم … قبلنا هم بود منتها اون استرس برای این بود که کی میان که زودتر برن یا کی بریم که زودتر برگردیم … جلسه سوم نه … استرس داشتم که چرا زودتر نمیریم و چرا آنقدر زود برگشتیم …

گفتم … چشماش طور غریبیه … خیلی غریب … انگاری با آدم حرف میزنه … دیگه وقتی باهام حرف میزد شاید ساعتها و شاید قرنها چشماهاش رو میدیدم … خودشم میدونه که چشماش همه زندگیم شده … چشمام رو که میبندم چشماش روبرومه … خودشم فهمیده انگاری …

توی جلسه چهارم بود که با پدر رفتیم خونه شون … سر صحبت به کارم کشیده شده بود و اینکه خیلی مسافت دوره خیلی … ولی به غلط کردن افتاده بودم … قبلنا یادمه این همون دستاویزی بود که باهاش خونه رو مجاب میکردم که نمیتونم ازدواج کنم ولی حالا … لال لال … فراموش میشن جملاتم وقتی جلوی چشماش حرف میزنم …

یه بار که تنها بودیم و نمیدونم داشت در مورد رشته تحصیلیش چی رو توضیح میداد که یهویی وقتی داشتم به حرفاش که نه به چشماش نگاه میکردم حس کردم که یخ کردم … لیوان روبروش خالی شده بود … هنوزم نمیدونم چطوری ندیدمش وقتی آب یخ لیوان رو روم پاشید که : هوی پسره هنوز مال تو نیستم داری میخوری منو !!! شرم زده عذر خواهی کردم که خندید … اون شب لبخند ژوکوند بی ارزش ترین تابلوی دنیا شد … تا صبح دو بار تب کردم …

بعد تر البته یه چیزی رو فهمیدم … قبلنا با خواهرم در مورد اینکه دختر مورد علاقم چطوریه حرف زده بودم … این دختر رو مادرم قبلتر و شاید حدود چند ماه پیش نشون میکنه که بعد از اینکه خواهرمم ایشون رو میبینه میگه : داداش همین دختره رو دیده که برام گفته اینا رو …

بار بعدی وقتی اومدن خونه مون پدرش چیزی رو گفت که دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه … گفت دخترم میگه احسان تب کرده … به خاطر لیوان آب بوده یا به خاطر دخترم … چشماش رو پسندیدی یا خودش رو ؟؟؟ … با خجالت سرم رو پایین انداختم … دستی روی شانه هام زد که : عیبی نداره چشماش به مادرش برده … پدر منو همین چشمای مادرش در آورده … که همه زدن زیر خنده … اون شب حتی چشماشم ندیدم … دوباره تب داشتم …

آها یادم رفت … یه بار که رفتیم خونه شون درست دم در و وقتی داشتیم تو میرفتیم دیدیم یه خانومه مسن با آقایی که بعد تر فهمیدم شوهر همین خانوم مسن بوده از خونه بیرون رفتن … خیلی عصبی و حتی انگاری ما رو هم ندیدن … مادرش به من گفت که این عمه بچه هاس و امشب اومده بودند در مورد ازدواج صحبت کنند … وقتی شنیدند که شما یه هفتس اینجا آمد و رفت دارید خونه رو بهم ریختن …

شب بعدش دیگه دختره نبود … وقتی داخل رفتیم دیگه دختره نیومد … گفتن امشب پدرش فقط و فقط با تو کار داره … پدرش من رو توی کتابخونه پذیرفت … جملاتش هنوز یادمه : پدرت قبلتر با من صحبت کرده که این جلسات فقط برای آشنایی شما دوتاست . من هم به خاطر احترام شدیدی که به پدرت دارم و دیگه اینکه میدونم دخترم هم در شرایطی مشابه تو قرار داره به این کار رضایت دادم … ولی قضیه فرق کرده … دخترم به تو علاقمند شده … جمله آخرش پتکی بود که توی سرم خورد … نمیدونم دیازپام بود شاید … حالت مگسی که گرفتاره توی تار عنکبوت … خمار جمله آخر … مثل شکارشده یه مار … محسون چشمهایی شده بودم و حالا … فضای کتابخانه تاریک و سرد بود ولی من داغ بودم … میدونستم که کسی منو نمیبینه … اشکهام یکی یکی روی پارکت کف میریخت … آروم آروم حس کردم که فشاری غیر قابل تحمل روی پاهامه … روی مبل راحتی ای نشستم که بار اول دخترش رو اونجا ملاقات کرده بودم …بسته سیگاری رو از توی جیب کتش بیرون آورد ، نمیدونست سیگار نمیکشم … وقتی نزدیک تر اومد تا به من سیگاری رو تعارف کنه … در تلالو نور فندکش بهت زده منو دید … نمیدوم شاید یادش رفت که می خواسته سیگار تعارف کنه … نور فندکش همچنان توی صورتم بود … صدا میزد منو آهسته … احسان چته تو … احسان چرا گریه میکنی ؟؟؟ احسان … پسرم چته تو ؟؟؟ … که باقی جملاتش رو توی هق هق من از یاد برد … آروم بغل کرد منو … نمیدونم چقدر طول کشید … آروم شدم … آروم بهم گفت : از همون شب اول فهمیدم که دخترم دلبسته شده منتها میدونستم هنوز خامی و نفهمیدی … دخترم گوشه گیر شد که دونستم دلبسته شده … مادرش هم فهمیده بود … ولی نمیدونستم وضع تو بدتره … آروم آروم اشکام رو پاک کرد … وقتی توی سالن برگشتیم نمیدونستم که حدود 2 ساعته با هم توی کتابخانه بودیم … سردم بود … اون شب تا صبح هذیان گفتم … تا صبح شبحی روی سرم بود … فرداش دیدم مادرم روی سرم نشسته …

بار بعدی که قرار ملاقات داشتیم … وقتی داشتم جمله هام رو برای جواب دادن به پدرش توی ذهنم مرور میکردم … زمانی که داشتم گره کراوات رو آروم آروم سفت میکردم صدای خاموش شدن ماشین رو شنیدم … و لحظه ای بعد تر مادرم گفت : دخترم چرا تنها !!! بابا مامان کجان ؟؟؟ … همون گره کراوات بعدن باعث خنده و شوخی شد …

آروم روبروم نشست … نمیدونم چرا زمان ایستاده … خیلی نزدیکتر از بار قبل … حتی ادکلنش رو هم حس کردم … دو نوع ادکلن زده بود … مطمئن بودم … توی شناخت ادکلنها خطا نمیکنم … به خصوص این دو تا رو … میدونید … دو جلسه قبلتر که باهاش تنها بودم … جلسه قبل از زمانی که پدرش منو تنها ببینه … آره دو جلسه قبل تر بود که خواست سر به سرم بگذاره … بهم گفت : اگه منو پسندیدی چی کار میکنی ؟؟؟ گفتم هیچ چی توی روزنامه کثیر الانتشار اطلاعیه میزنم … میرم توی پارک شهر جار میزنم … توی وبلاگم مینویسم … و وقتی ازش پرسیدم خب تو چی کار میکنی … آروم در کیفش رو باز کرد … یه ادکلن آکبند رو باز کرد و کمی ازش رو کف دستم پاشید … گفت اگه این بو رو حس کردی بدون تو رو پسندیدم … که خندیدم و بهش گفتم : اگه نه یعنی کوفت هم نصیب من نمیشه ؟؟؟ که اخم کرد … امشب ، یکی از دوتا ادکلنها همونی بود که همیشه میزد … نیگاش کردم … دستش رو آروم بالا آورد و گفت این بو برات آشنا نیست؟؟؟ … تموم اتاق بوی همون ادکلن رو میداد … تمام رزهای توی اتاق ، تموم کاملیاهایی که آورده بود بوی این عطر رو میداد … پالتوش … پیراهنش … شال ارغوانی روی شانه های ظریفش … لیوان آبی که شاید فقط برای گذاشتن اثر ماتیکش لبی رو باهاش تر کرده بود … همه و همه بوی عطر میدادن … آروم گفت : با بابام چی کار کردی تو ؟؟؟ بابام که از من بیشتر تورو میخواد !!! بعدش با حالتی زیرکانه ازم پرسید : چرا سیگار نمیکشی !!! که نیگاش کردم … یهویی انگار متوجه شد چه چیزی رو لو داده که خندید … اون شب چشمهاش شاهد ماجرای توی کتابخانه بودند …

.
.
.
چیزی ندارم بنویسم … فردا روز سیزدهه … خوش بگذره … راستی دروغ سیزده رو میشه روز دوازده نوشت دیگه ؟؟؟

Google Analytics Alternative