خاطرات سفر هشت – از بین سه قاره

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . در راه !!!

از 16 مارس معادل 25 اسفند تا 19 مارس که معادل 28 اسفند میشه رو من از سه قاره عبور کردم … افریقا – اروپا – آسیا …

16 مارس – 25 اسفند :

- من – فریدون مرادی – محمد باقری و حمید شیار سودا – تیمی بودیم که قرار بود به سمت ایران حرکت کنه …

- فریدون مرادی و محمد باقری صبح با ماشین از موکومو به سمت باتا حرکت کردند و قرار شد به این علت که مهندس شیار سودا هنوز برای نصب قطعاتی از پل باید می ایستاد ، منتظر باشیم که ماشین برگرده و ما رو عصری به باتا ببره ، به همین خیال بودیم که خبر رسید ماشین که مسافرها رو پیاده کرده و در راه برگشت تصادف کرده … از طرفی مهندس شیار سودا هیچ مدرکی نداره و به این ترتیب اگه با تاکسی بریم چند روز بعد توی نیویورک تایمز میخوندید : شخصی وبلاگ نویس که بعدا هویتش به عنوان قاچاقچی انسان فاش شد ، قصد انتقال یک مهندس نصب پل را داشته که با هشیاری نیروهای مست پلیس مرزی گینه استوایی به دام افتاد !!!

- میدونید … در بدترین شرایط و وقتی که میبینم هیچ چیز جالب نیست … میدونم که بالاخره یه اتفاقی می افته … و افتاد … حسین رحیمی بنده خدا شبانه برگشت تا با ماشین شرکت ما رو به باتا ببره … و در نهایت ما باتا بودیم …البته کمی پول خرج کردم … گاهی پلیسها رو باید نگه داشت … حتی اگه بعدا به دردی نخورن …

روز 17 مارس – 26 اسفند :

- صبح به فرودگاه رفتیم … از اونجا آنلاین شدم … هنوز از کارگاه نرفته ، کارهای عجیب و غریب مستر معروفه !!! شروع شده … وه که از دست این آدمهای عجیب !!!

- سفارش پیکانته رو بالاخره گرفتم و قرار شد که مقداری از این معجون وحشتناک ، تحت الحفظ به شرق ایران ارسال شه …

- مهماندارها عوض شده بودند و به چشم دختر همسایه خوشگل و اینا !!! یکیشون که دیگه خیلی دو رگه بود … معلوم بوده خدا توی روز یکشنبه تعطیل و بعد از اینکه از کلیسا برگشته ، سر صبر نشسته و پرداختش کرده !!! ( یعنی سر صبر … باید توضیح بدم یعنی !!! )

- خلاصه ما توی آسمون ، آنجلها توی آسمون ، خدا توی آسمون ، همه چی آسمونی !!! که یه دفعه دیدم روی زمینیم !!!

- به مشورت بچه ها و با چهار رای موافق ( خودمم به خودم رای دادم !!! ) و 500 تا ممتنع !!! من به عنوان صندوق ارزی انتخاب شدم … تاکسی گرفتم و به هتل ایمپالا رفتیم … یه سوییت گرفتیم تا ساعت 18:00 که مبلغش شد 50.000 سیفا … نهار رو رفتیم بیرون …

- به خرید رفتیم … نستله هنوز بودش … یه کارتن گرفتم … بچه ها میدونن کدوما رو میگم …

- و ساعت 18:00 در فرودگاه بودیم … دیگه به پاپی زنگ نزدم … کارها رو انجام دادیم و گردنبند سفارشی یکی از بچه ها رو خریدم … باید کم کم چشمهامون رو میشستیم و جور دیگه ای میدیدیم … آنجلها سفید میشوند آخر …

روز 18 مارس- 27 اسفند :

- در فرودگاه فرانکفورت آلمان … پرواز بعدی حدود 12 ساعت دیگه هستش … مک دونالد جالبترین چیزیه که اینجا باهاش برخورد میکنم … و خواب …

- انتظار برای پرواز …

- توی هواپیما چون ساکم خیلی بزرگ بود و به همون علتی که ساک بقیه هم بزرگ بود !!! ساک من رو به first class انتقال دادند …

- حینی که چراغ روی سرم روشن بود و میخواستم که مطالبی رو که باید نوشته میشد بنویسم … متوجه شدم متکام قرمزه … دستامم کلا قرمز قرمز بودند … فکر این که خون باشه برام عجیب نبود … خودنویس عزیز قرمزم احتمالا به علت ارتفاع ( علتی که نمیدونم درست باشه یا نه ) سرزیر کرده بود و ما رو مورد تفقد قرار داده بود … از یکی از آنجلها یه خودکار درخواست کردم … نوشته ها باید نوشته بشن …

روز 19 مارس – 28 اسفند :

- ساعت 02:00 صبح در فرودگاه امام به زمین نشستیم …

- به فرودگاه مهرآباد رفتیم …

- مسیح به دنبالمون اومد .. تا ساعت 4:30 توی تهران گشت زدیم …

- ساعت 06:00 … پرواز به سمت کرمانشاه …

- خونه هستم … بعد از گذر از سه قاره به خونه برگشتم …

فعلا …

دیدگاه خوانندگان

  1. گل یخ |

    چشم خونوادتون روشن. سال شاد شادی داشته باشین…
    ____________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : متشکرم . منم سال خوبی رو براتون آرزو دارم … مبارک باشه

  2. الهام - روح پرتابل |

    خوش اومدین به خونه خودتون!
    امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره
    ____________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : متشکرم

  3. مرحومه مغفوره |

    سلام
    رسیدن به خیر
    مسیح عزیز خوب بود؟ آنجلها چطور؟ خودکارشون مستدام!!!!!!
    بستنی فروشی رو دیدید؟ صحبت کردید؟ قولنومه کردید؟ ایول! دستت درد نکنه!
    الان به خاطر بستنی فروشی انقدر خوچحالم که کلا خلبان یادم رفته! ولی به زودی یادم میاد دوباره! پس لطفا به فکر باش!!
    بازم رسیدن به خیر
    سال نو مبارک
    امیدوارم امسال برای شما و خانواده محترم پر باشه از شادی و آرامش
    (نستله های من رو کنار بذار لطفا)
    ____________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : متشکرم … سال نوی شما هم مبارک باشه … نستله رو تشریف بیارید کرمانشاه خدمت باشیم ، تقدیم میکنیم بهتون …

  4. papary |

    با چند روز تاخیر بهت خوش آمد میگم
    توی هتل که بودم می اومندم به اینترنت و یه چند باری بهت سر زدم اما راستش نتونستم بخونمت چون هول بودم

    راستی! تو فروشگاه که بودم چشمم به نستبه ها که اافتاد یاد تو کردم. حتی مامانم هم یادش بود و تندی گفت این نستله ها همونیه که اون دوست آفریقاییت برات آوردا! که بهش گفتم دوستم ایرانیه اما آفریقاست.
    خلاصه که تورو به نشونی دوست آفریقاییم میشناسه

    آنجلها چی شدن؟
    ____________________________________
    احسان عیوضی مینویسد : نستله ها رو توی کدوم فروشگاه دیدی ؟؟؟؟ اونهایی که آورده بودم اسپانیایی بودش … شما نستله اسپانیا رو توی کدوم فروشگاه دیدی ؟؟؟ راستی آنجلها هم خوبند …

  5. papary |

    نستله هارو توی یه فروشگاه توی ایروان دیدم اما اسپانیایی نبود، ارمنی بودن. اما همونا بودن

دیدگاه خود را بیان کنید.