بایگانی برای مارس 2010

31
MAR

چهارشنبه یا خاطرات 20100331

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

چهار شنبه 31 مارس 2010 میلادی مطابق با 11 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

- امروز یکی از قرارهای ملاقتم رو با یکی از دوستان ندیده به انجام رسوندم … بسیار عالی بود … منتها نمیدونم چرا وقتی دنبال یه کافی شاپ گشتیم تا یه ساعتی رو بنشینیم … انگاری تمام کافی شاپهای شهر گم شده بودن !!!

- نمایی دور از طاقبستان توی اون شبی که رفتم …

فعلا …

30
MAR

روستای مادر^3 یا خاطرات 20100330

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

سه شنبه 30 مارس 2010 میلادی مطابق با 10 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

- مسیر خارج از شهر در واقع روستایی بودش در منطقه ماهی دشت استان کرمانشاه که در حال حاضر مادر مادر مادرم اونجا زندگی میکنه … این مادر به توان سه یا مادر^3 ما که در حال حاضر بسیار بسیار سر حاله و خدا به ما جمیعا و متفقا رحم کرده که 90 سال دیرتر به دنیا نیومده !!! از بس با حاله و خوش ذوق که گفتنی نیست … به تمام معنا زندگی میکنه … عاشق زندگیه …

- این مادر بزرگ مادرم یه خصوصیت خیلی جالبی که داره اینه … حتی الانم که داره اواخر دهه نهم زندگیش رو میگذرونه … احدی پیدا نمیشه که بتونه منعش کنه از کاری که میخواد انجام بده … هنوز هم به خاطر وجود ایشونه که همه خانواده با تمام اختلافهایی که دارن حتی جرات جدا شدن رو به خودشون نمیدن … به تمام معنی سالار … صفاتو ننه جونم …

- از اونجا با سازمان تماس گرفتم و سلامی دادم …

- وقتی که باید برمیگشتم از شوهرش خواستم که برام یه سرکتاب باز کنه … شوهر این مادر^3 هم در قید حیاته و سالم … باید ببینیدش که باورتون بشه وقتی بهتون میگن که اندازه دور مچش دو برابر مچ منه حداقل !!! ایشون یکی از همون ملاهای قدیمیه که سواد داشته و درس میداده … خلاصه فال ما عالی در اومد …

- میدونید هنوز هم در این روستا ، در اینجایی که ریشه های آبا و اجدادیم وجود داره … میتونم راحت نفس بکشم … در اینجا کسانی هستند که احسان رو به خاطر احسان بودنش دوست دارند … من در اینجا خودمم … بی هیچ آلایشی … در این سرزمین انسان به خاطر بودنش دوست داشته میشه … در این روستا هنوز هم پیدا میشن مردانی که میشه به یه تار موشون قسم خورد … اینجا به کرد بودنم و به ریشه ام افتخار میکنم …

- در دل این کوه دائی مادرم چادر زده … تا انتهای فروردین اینجا خواهد بود …

پدر و شوهر خاله …

خاک سیاه … حاصلخیزترین خاک محسوب میشه …

در این منطقه دفینه هایی وجود داره که شاید مربوط بشه به ماقبل از تاریخ … روی بعضی از تپه ها کشاورزان حق شخم عمیق رو ندارن …

.
.
.
- قضیه بانک به این صورت بود که اول صبح باید مبلغی رو به صورت تراول تحویل میگرفتم … مبلغی که تراولش هم خیلی میشد … احتمال دادم که بانک مخالفت کنه … انگاری یکی وبلاگ منو خونده بود … بدون دردسر تراولها رو گرفتم  !!!

فعلا …

30

یه برگ از دفترچه یادداشتم یا خاطرات 20100330

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

سه شنبه 30 مارس 2010 میلادی مطابق با 10 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

07:29 : تمام دیشب رو تا صبح بیدار بودم … تعداد زیادی از فیلمهای مورد علاقم رو دیدم … بین اینها فیلمی بود که گرچه قدیمیه و مربوط میشه به 1998 ولی فیلم عجیبی هستش … GIA (+) اسم دختری هست که ویکی پدیا در موردش اینطوری نوشته :

جیا کارنگی (۲۹ ژانویه ۱۹۶۰ – ۱۸ سپتامبر ۱۹۸۶) مدل معروف(سوپر مدل) آمریکایی است . معروفیت و محبوبیت او پس از اعتیاد وی به هروئین کم کم کمرنگ شد و سرانجام در حالیکه فقط ۲۶ سال داشت ، بر اثر ابتلا به بیماری ایدز جان خود را از دست داد . وی اولین زن معروفی است که بر اثر ابتلا به ایدز درگذشت .

در سال ۱۹۹۸ فیلمی با عنوان GIA در بارهٔ زندگی این مدل معروف توسط Michael Cristofer و با بازی آنجلینا جولی ساخته شد .

- اینجا میتونید عکسهایی رو ازش ببینید (+)
.
.
.
- دیروز رفتم و بعد از هشت سال پیمان مطهری رو دیدم … دوست دوران هنرستان … کلی ذوقیدیم …  چهارساله زن گرفته … خوشحال شدم … ( دو تا جمله قبلی هیچ ربطی بهم ندارن !!! )

- دیشب خونه یکی از عموهام بودیم … نه اینکه آدم تجربه کسب میکنه ، تا بهم گفتن چرا زن نمیگیری !!! با قیافه مغموم و حق به جانب گفتم عمو جون من میگم !!! بابا و مامان گوششون بدهکار نیست !!! تا این رو گفتم توپ افتاد توی زمین حریف !!! دیوار حاشا بلند است اصولا !!! تازه آخرشم چون بابا و مامانم به فکرم نیستند !!! قرار شده عمو دست به کار بشه !!!

.
.
.

- دیروز که دوشنبه بود به شرکت زنگ زدم … کسی میدونه دیه یه حسابدار چند در میاد ؟؟؟

- امروز از شهر خارج خواهم شد … نمیدونم شاید از زندگی خارج بشم … اگرچه شاید هرگز واردش نشدم …

- یادم رفته بود چیزی رو که دیشب یادم اومد …

- امروز قبل از خروجم از شهر به بانک میرم … شاید برای رییس بانک روز خوبی نباشه …

- یه قرار ملاقات رو فردا باید ترتیب بدم … مهم خواهد بود و شاید هیجان انگیز …

- احتمالا یه سری هم به رسام خواهم رفت … البته احتمالا …

- باید به کلینیک هم یه سری بزنم …

- احسان الوندی فراموش نشود لطفا …

- چیز دیگه ای ندارم بنویسم … زوره مگه ؟؟؟

- اگه در مورد اتفاق امروز بانک بتونم بنویسم مینویسم اگر نه : یا وقت نشده ، یا اتفاقی نیفتاده ، یا صداش در میاد و در نتیجه احتیاج به نوشتن نیست ، یا اینکه هنوز نتونستم بشمرم که چقدر پول بوده !!!

- کار تمیز انجام میشه …

فعلا …

26
MAR

آخرین وضعیت من !!! یا خاطرات 20100326

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

جمعه  26 مارس 2010 میلادی مطابق با 06 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

- بدون مقدمه بگم که با پدر خیلی ندارم … خیلی … فقط مونده بریم باهم و اون وقت مامان بیاد سند بذاره و از منکرات بیرونمون بیاره …

- خان دایی خونه مون بود … حدود 23:45 از خونه ما رفتن و من و پدر هم طبق تماسی که با آقای زنده زبان گرفته بودیم و میدونستیم فردا داره بر میگرده ، برای دیدنش بیرون زدیم … بعد از دیدن آقای زنده زبان و موقعی که داشتیم بر میگشتیم بهش گفتم خونه نره و بریم یه دوری بزنیم …صحبت کردیم … نظرم رو به پدرم انتقال دادم و جوابهاش رو شنیدم … تا حدود 01:30 دور زدیم …

.
.
.
- میگن کدخدا رو ببین و ده رو بچاپ !!! خب من … الان در حال چاپیدن ده هستم …

فعلا …

25
MAR

قاب کن بزن سینه دیوار یا خاطرات 20100325

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

پنج شنبه 25 مارس 2010 میلادی مطابق با 05 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

- برنامه میچینی و آخرش گند میزنی !!!

- اقدام میکنی ولی گند میزنی !!!

- همون کاری رو توی فکر کردن میکنی که موقع دستشویی رفتن میکنی !!!

- ببینم کار دیگه ای هم بلدی ؟؟؟
.
.
.
و …

- کسی که گذشته را به یاد نمی آورد مجبور به تکرار آن خواهد شد …

پ ن یک » امروز یه بار و خیلی بد مجبور شدم که بلند شم و یاد بدم به کسایی که کی کجاست … معمولا چند سال یک بار اتفاق می افته ولی امروز وقتی دیدم احترامی که باید بهم گذاشته نشده … در نهایت وقتی از اونجا بیرون اومدم بعدش بهم گفتند که آقای فلانی آنقدر شکه شده که بعد از رفتنت و به خاطر چیرهایی که بهش گفتی اون هم بین تمام همکاران زیر دستش گریه کرده … و این جدای این بوده که همسایه محترم طبقه بالای شرکتت اومده و بهت گفته که بارها بهت گوشزد کرده که فلانی کسی نبوده که بتونی حتی بهش نزدیک بشی و امروز به عینه دیدی …

پ ن دو » آقای فلانی محترم … بارها بهت گفتم وقتی باهام برخورد میکنی حد نگه دار … چند بار بهت بفهمونم من تمام زندگیم رو میخندم … ولی پنجه هام غلافن … و تو امروز فهمیدی … اگه لازم باشه و از جام بلندم کنی تا سرجات ننشونمت دوباره محاله خنده منو ببینی … یه بار بهت گفتم له کردن برای من آسونه … فقط به فکر امتحانش نیفت که گویا از یاد بردی … امیدوارم یادت بمونه و برای بعدت یادگار نگه داری امروز رو …

پ ن سه » این مطلب رو اینجا نوشتم چون میدونم میایی و میخونیش … یه بار بهت گفتم که اذیت نکن … بار بعدی که برگردم توی موسست بهتره وقتی بالا اومدنم رو منشیت اعلام میکنه جلسات مسخرت رو تعطیل کنی … بار بعدی احتمالا باید محاسبه کنی که چند ماه باید بابت افتادنت از طبقه چهارم و وقتی که صندلی 250.000 تومانیت پشت سرت توی هوا مشایعتت میکنه توی بیمارستان میمونی …

فعلا …

24
MAR

از روی خیر خواهی یا خاطرات 20100324

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو می تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز چهار شنبه 24 مارس 2010 میلادی مطابق با 04 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

12:00 سلام . اینجا کرمانشاه است … متن بی صدا و سیمای مرا از کرمانشاه خنک و بهاری مشاهده میکنید … توی این هوا هوس شنیدن صدای داریوش نوبره دیگه

16:28 خیلی وقته به وبلاگها سر نزدم … امشب احتمالا از خجالتشون در میام …

20:11 شدید هوس ماء الشعیر ( درست نوشتم آیا ؟ ) کردم … این ور مرزی چیز بهتری نمیشه نوشت !!! میشه گیر آورد … حوصله ندارم … در ضمن همونی که نوشتم بهتره … ( گربه ، گوشت … )

.
.
.
و…

- درگیرها در مورد من ادامه دار شده … دار شده … داره دار میشه … دادم کم کم داره در میاد … ولی میدونید من 28 ساله با این خانواده هستم و میدونم برگ آخر من برای گریز چیه … میخواید بدونید ؟؟؟ میگم بهتون …

- سالها پیش و در دورانی که دانشجو بودم یادمه که پیکاسو ( فرزاد ) داشت در مورد یه نمایشنامه صحبت میکرد … یکی از جملاتش رو در همون لحظه شنیدم و تا ابد توی ذهنم حک شد … یکی بخاطر تو میکشد و یکی بخاطر تو کشته میشود …

- شک نکنید که حداقل پدر مادرها اگر هم تصمیمی میگیرند که بعدها به ضرر شما تموم میشه صرفا از روی خیر خواهی بوده و لاغیر …

- من با علم به این موضوع که هرچی که داره توی خانوادم و در موردم میگذره جز از روی خیر خواهی نیست … ولی چیزهایی در زندگی من هست که فعلا این قضیه رو بر نمیتابه …

- میدونید بچه ها خیلی زود بزرگ میشن و از اون بدتر یا البته بهتر اینه که رفتارهای پدر مادرشون رو یه جایی گوشه ذهنشون یادداشت میکنند و بعد تر در موردش فکر خواهند کرد … پس یادتون باشه چطوری دارید رفتار میکنید … و در مورد من هم این قضیه صدق میکنه … بعد از مدتها تازه میفهمم که چه موهبتی به من ارزانی داشته شده … و در واقع تربیت من ، من رو به سویی کشونده که بعد از اون تربیت ، دادن استقلال بی نهایت من رو تخریب نکرد … موهبتی که به من از طرف پدر و مادرم اعطا شده تا من تبدیل شدم به مستقل ترین فرزند زیر نور آفتاب … و الانم همینه … من خودم در نهایت خواهم گفت که چه موقع باید گوشم دراز… نه ببخشید چه موقع باید ازدواج کنم یا اصلا باید ازدواج کنم یا نه !!!!

- میدونید برگ آخری که من برای رو کردن دارم چیه ؟؟؟

- آخرین و تنها برگ من برای گریز از این دایره منطق هستش … منطق …

فعلا …

23
MAR

افق یا خاطرات 20100323

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . مهمانداری ، مهمان نوازی ، فرار از آپارکادهای گاه و بیگاه از بیگانه و آشنا … قلقلکهای وقت و بی وقت … هر کی فکر کنه من مزدوج میشم !!!! …. استغفراله !!!!

اون روز سه شنبه 23 مارس 2010 میلادی مطابق با 03 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

- بعد از ظهری خانواده عموی کوچیکم خونه ما اومدن … پسر عمو با خانومش و پسر کوچولوش … دختر عمو با شوهرش … عمو با زنش … زن عمو با شوهرش … همه شون با بچه هاشون و دامادهاشون به علاوه عروسهاشون !!!! و یه پسر عموی عذب اوقلی …

- من نمیدونم این ملت شریف همیشه در صحنه !!! اصلا احتمالا بعد از هماهنگیهای با مادر محترمه اینجا اومدن … اصولا عید نوروز بهانه هستش !!! ما توی این مهمونی قول شام عروسی رو دادیم ، شیرینیش رو هم ایضا !!! ، در مورد خیلی چیزهای دیگه هم قولهایی به زور گرفتن که فعلا یادم نیست !!! بابا یکی نیست این وسط بیاد بگه این همه ازدواج کردن چی شد ؟؟؟ حالا یکی نکنه ببینیم چی میشه !!!!

- شب رو شام مهمون من رفتیم پیتزا … البته اتفاق جمعی بر این قرار گرفت و خب من هم که یکی دوباری رو مجردی بیرون میرم که یکیش برای پیتزاست و این بار جمعی شد …

- این رو داشته باشید تا بگم چی شد !!! خیلی وقت پیش از من مشخصات همسر آینده رو به همین خواهرم که مدرک  روان شناسی داره و تزش اینه که من برای بهبود باید به برق سه فاز وصل شم !!! داده بودم … امروز عصری هم قبل از اینکه خونه رو برای کشف پیتزا ترک کنیم … چند دقیقه ای رو جدی جدی در مورد مسئله ازدواج با تیم اون ور رینگ که خاله ( بازیکن خارجی آوردن دیگه !!! ) و بقیه اعضای قدیمی میشدن بحث کردم … آخر شب وقتی از خجالت پیتزا در اومدیم ، یهویی یه مورد خیلی مهم یادم اومد … به خالم گفت : یه چیزی یادم اومده در مورد یکی از مهمترین شرایط ازدواجم که پنج هزار تومان خرج داره … بلافاصله نمیدونم این ملت این همه پنج هزار تومانی نو و تا نخورده از کجا گیر آوردن که یالله بگو !!! دیشب یکی از مهمترین انتظاراتم رو در مورد همسر آینده لو دادم … یه کمی براشون عجیب بود … ولی چاره ای نیست …

پسر پسر عموم – اسمش پرهام هستش … مردادیه …

پ ن یک » اینایی رو که میگم رو باید احتمالا برای درکش یه جورایی ستاره شناس باشید …

پ ن دو » با لبخندی بر لبانش که کارد تا دسته فرو رفته در سینه قربانیش را توجیه میکرد به افق مینگریست …

فعلا …

22
MAR

با این تفاوت یا خاطرات 20100322

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . مهمانداری ، مهمان نوازی ، فرار از آپارکادهای گاه و بیگاه از بیگانه و آشنا … قلقلکهای وقت و بی وقت … هر کی فکر کنه من مزدوج میشم !!!! …. استغفراله !!!!

اون روز دو شنبه 22 مارس 2010 میلادی مطابق با 02 فروردین ماه 1389 خورشیدی …

- به دید و بازدید گذشت … یه روز معمولی با این تفاوت که هیچ تفاوتی با بقیه روزها نداشت !!!

پ ن یک » از نظر من البته تفاوتی نداشت … یا حداقل الانی که دارم این متن رو تایپ میکنم فرقی نداشته … اگه بعدا فهمیدم فرقی داشته خبرتون میکنم !!! مطمئن باشید !!!

فعلا …

21
MAR

شیر باران دیده !!! یا خاطرات 20100321

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . اصولا سر مبارک رو دوست میداریم … یه روز رو دور از اینترنت باشیم مجوز رو برای باقی روزها به دست میاریم !!! مادر محترمه وزیر فرهنگ و ارشاد را با حفظ سمت وزرات امور جنگهای داخلی و خارجی عهده دار است …

اون روز یکشنبه 21 مارس 2010 میلادی مطابق با 01 فروردین ماه 1389 خورشیدی – اولین روز سال …

- فشارهای غیر قابل تحملی رو از جانب خانواده داریم دریافت میکنیم !!! البته تحملش ای همچینی مثل رد کردن آپارکاد با خوابوندن سر میباشد … اگه برخورد کنه ناک اوت میشیم … منتها زمین زمین بازی بوکس نیست … اگه ناک اوت بشم روی سفره عقد ناک اوت شدم من !!!

- آخرین خبرهای رسیده اینه که دارن ما رو به سمت گوشه های رینگ هدایت میکنن … این داور بی وجدان که از خودشونه نمیبینه که حریفها حداقل 5 تا هستند !!! هیچ چی نمیگه هیچ چی اگه فرصت کنه این داور محترم ما رو هم دو دستی میفرسته به گوشه رینگ !!!

- دوستانه دوستانه دارن ما رو به چیز میدن !!! تازه دارن بازیکن خارجی هم میارن … خاله محترم از اصفهان !!! دایی محترم که بدون رودربایستی جلوی بابام میگه پدرت رو در میارم !!! و البته یک عدد خاله دیگه که از تهران میاد … اون یکی رو دیگه نمیدونم باید چی کارش کنم !!!

- میگم میخوام برم لبنان میگن برو !!! میگم هندی خوبه ؟؟؟ میگن عالیه !!! میگم از همین همشهریهای افریقایی ؟؟؟ میگن تو خوشحال باشی !!! میگم دو تا !!! میگن خود دانی !!! آدم یاد ضرب المثل : تو بدم !!! بمیر و بدم می افته !!! تو بگیر هر چی میخوای بگیر !!!!

.

.

.

- توی خیلی از میادین شهر کرمانشاه رو سفره هفت سین چیدن !!!

این ببره خیلی عصبانیه !!!

.

.

.

پ ن یک » تا اطلاع ثانوی کسی خونه امن سراغ نداره ؟؟؟

پ ن دو » با کمال میل حاضریم با یک عدد مشابه خودمان تا انتهای تعطیلات عوض شویم !!!

پ ن سه » البته … البته ما شیر باران دیده هستیم … ولی اگه اونا بارون دیده تر باشن چی ؟؟؟ میدونید که بعضی چیزها از بعضی چیزها چیزترند !!!!

پ ن چهار » یه چیزی دارد ما را قلقلک میدهد … هر کسی فکر کند ما مزدوج میشویم خر است !!!

فعلا …

20
MAR

همه چی روبراهه یا خاطرات 20100320

بدست احسان عیوضی در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . خواب ، خستگی … ضمنا امروز عید میباشد … یعنی میشود …

اون روز شنبه 20 مارس 2010 میلادی مطابق با 29 اسفند ماه 1388 خورشیدی – آخرین روز سال …

- آقای زنده زبان تماس گرفت … تصمیم گرفتم قبل از عید برم و ببینمش … وقتی اومدم شلوار و اینا بپوشم !!! دیدم همه تشریف بردند روی رخت !!! ما هم البته نه که توی این جور مسایل خیلی خجولیم !!! با یک عدد شلوار گرمکن و یک عدد تیشرت !!! آژانش گرفتیم و رفتیم برای ملاقات !!!

نوه کوچولوی آقای زنده زبان ( مجوز کپی رایتش رو گرفتیم قبلا !!! )

.
.
.
و …

- روز آخر سال …

- روز آخر برای خیلیها …

- روز اول برای خیلیها …

- روزی دیگر برای همه …

- ادامه روزی دیگر برای دیگرانی دیگر …

- و برای من ؟؟؟ هیچ … باور کنید یا نکنید … برنامه های من دیر زمانیست که دیگر عید نمیشناسد … وفات و ولادت ندارد … در این تقویم برگی است که آنرا میخوانم … برگی که فقط آنرا من میخوانم … در این کالبد ، زمان دیر زمانیست که خفته است … زیبای خفته این قصر در بند زمان بی زمانیست …

- یه باری به یه دوستی همین پاراگراف بالا رو توضیح دادم … میدونم براش این سئوال پیش اومده بوده احتمالا … احتمالا به خودش گفته : این آقای محترمی که ما میبینیم که به اورانیوم ایزوتوپ 238 زکی فرموده تازه میگه من مرده هستم !!! … اگه زنده بشه چی میشه !!!

- جایی خوندم … خیلی وقت پیشا بود … شاید توی مجله موفقیت بوده احتمالا که خیلی از ماها زمان تحویل سال انتظار داریم که مثلا سیب توی آب چرخ بزنه … آیینه برق بزنه و یا نسیمی از پنجره داخل شه … ولی نمیشه … میدونید چرا ؟؟؟ در واقع و به نظر من البته ، بهترین زمان ، بهترین اوقات و بهترین لحظات اون لحظاتی هستند که هیچ اتفاقی نمی افته و در واقع اوضاع عادیه … این یعنی میتونید هر کاری رو در اون لحظات انجام بدید … هر کاری رو … بهترین خبر گاهی اینه که … اوضاع عادیه ، بهترین خبر اینه که : همه چی روبراهه !!!
.
.
.
پ ن یک » توی مینیمالهام دو تا شعر رو گذاشتم … این رو عیدی میدم به همه … بخونید و بخونانید !!! (قصیده 2000) (خویش را باور کن)

Google Analytics Alternative