بایگانی برای دسامبر 2009

31
DEC

کریسمس در باتا یا خاطرات 20091231

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . سایت بدون پست بهتر از پست بدون عکسه !!!

اون روز پنجشنبه 31 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 10 دی ماه 1388 خورشیدی

- اینکه تا حدود 08:00 صبح خواب بودم چون دیشبش رو تا 01:00 بیدار موندم …

- به یه فروشگاه لوازم کامپیوتری رفتم … قیمتها به نسبت ایران و در مورد اجناس کاملا مشابه سرسام آوره !!!!

- به مارتینز رفتم و مقداری مخلفات خریدم … تصمیم داشتم که نهار و صبحانه رو یکی کنم !!!

- به هتل برگشتم … تا ساعت 13:00 … یه دوش حسابی گرفتم و خوابیدم …

- پرواز مالابو به باتای ما که قرار بود ساعت 20:00 انجام بشه یهویی تغییر کرد و همین امر باعث شد خواب من نیمه کاره بمونه …

- با آرماندو و پاپی به هتل دیگری رفتیم و هزینه هتل رو حساب کردم …

- ساعت 17:30 ما در پرواز مالابو – باتا در هوا غوطه ور بودیم !!!

.

.

.

- امشب شبی هست که سال 2010 میلادی آغاز میشه … در این کشور منع عبور و مرور ماشین آلات به علت مست بودن ملت همیشه در بار گینه استوایی شدید تر از هر سال به اجرا گذاشته شده !!! که باید برای عبور و مرور برای ماشین ها مجوز گرفته بشه … شب با آرماندو سوار ماشینی که امیر حسینی براش مجوز گرفته بود شدیم و برای دیدن مراسم سال نوی میلادی در باتا به پلاژی رفتیم که به همین منظور در کنار اقیانوس برپا شده بود …

- جالب اینکه تمامی جمعیتی که ما دیدیم رو همه از زیر 30 ساله ها تشکیل شده بود …

آذین بندی شهر ، چون در حرکت بودم خیلی خوب نیفتاده …

نور افکنهایی که روی سن رو روشن میکردند …

به سه زبان اسپانیایی – فرانسه و انگلیسی نوشته شده : سال نو مبارک …

30
DEC

خاطرات سفر هفت ( تهران – فرانکفورت – آبوجا – مالابو ) یا خاطرات 20091230

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . آنجلها … نبود کافی نت … بودن مکدونالد … من بیگناهم !!!

اون روز چهارشنبه 30 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 09 دی ماه 1388 خورشیدی

پرواز ساعت 03:10 صبح به وقت تهران انجام شد … هواپیما خلوت بود … خیلی کمتر از اونی که انتظار میرفت مسافر داشت … یه پتو روم کشیدم و شب رو تقریبا خوابیدم … آنجلها در راهرو در حال رفت و آمد … آنجلهایی نشسته و آنجلهایی در بیرون در حال پرواز و آنجلهایی در ذهن من !!! آنجل در آنجلی بود خلاصه !!! و سهم من ؟؟؟ همان پتو !!!

صبح ساعت حدود 06:00 به وقت فرانکفورت هواپیما به زمین نشست و برای حدود پنج ساعت یعنی تا زمانی که پرواز بعدی آماده بشه من در فرودگاه موندم … به عادت همیشه به مکدونالد رفتم … یه همبرگر مرغ ، سیب زمینی و کوکا کولای بزرگ به علاوه یه بطری شیرکاکائو … در حینی که موبایل گرامی داشت شارژ میشد من هم با خیال راحت با این خوراکی ها سلام و علیکی کردم …

- ساعت 11:30 پرواز بعدی انجام شد … چندباری شویی که سفر قبلی دیدم رو باز هم دیدم … rosenstols و jonas brothers … هر دو عالی بودند …

- و باز هم خواب تا مقصد و این بار مقصد ما آبوجا پایتخت نیجریه بود … هواپیما حدود 50 دقیقه توقف داشت … چیز زیادی دستگیرم نشد چون نمیشد از هواپیما خارج شد … مدتی رو در راهرو قدم زدم …

- ساعت 19:40 هواپیما بعد از یه نشست 50 دقیقه ای در آبوجا در مالابو به زمین نشست …

- در فرودگاه پاپی و آرماندو رو ملاقات کردم … شب رو در هتل گذراندم که گرچه محل جالبی برای ماندن نیست ولی خب صرفا برای یک شب هست و به جایی هم بر نمیخوره …

فرانکفورت … نمایی از یک 747 که از قسمت مکدونالد برداشته شد …

نمای داخلی هواپیمای فرانکفورت – آبوجا – مالابوشماره صندلی من G45 بود …

29
DEC

رفتم !!! یا خاطرات 20091229

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو می تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز سه شنبه 29 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 08 دی ماه 1388 خورشیدی

09:29 وسایل رو جمع میکنم … باید کم کمک آماده رفتن بشم … حال شازده کوچولو رو میفهمم … بدبختانه حال روباه رو هم درک میکنم … شازده کوچولو از افریقا رفت و من دارم به افریقا میرم …

09:46 Gipsy king و modern talking اینجان … یادتونه ؟؟؟؟ you can win if you want … موفق میشوی اگر بخواهی … اگر به جان بخواهی … آنچنان که گویی در حال نجات جان خویشی … این خواستن توانستن است …

09:59 چه میکنه این Celine Dion … ببخشید شماره منکرات چنده ؟؟؟؟ برای همسایه مون میخوام !!!

10:11 خیلی وقت بود آهنگ لبه تاریکی رو گم کرده بودم . فیلمش رو یادتون میاد ؟؟؟؟ آهنگش رو توی پوشه Eric clapton پیدا کردم … اسم آهنگش اینه Edge Of Darkness

11:00 حمام و بعدشم نهار … و پرواز از کرمانشاه به تهران … نمیدونم کی میتونم آنلاین بشم … شاید سلام بعدی از افریقا باشه … شاید … فعلا …

- بعد از پرواز از کرمانشاه قاعدتا باید به تهران سلام میکردم … به دفتر مرکزی رفتم تا ببینیم من رو برای چه کاری احضار کردند … در واقع میخواستند موضوعی رو که قبل تر به صورت شایعه در کارگاه پراکنده شده بود رو به صورت رسمی به من اعلام کنند … تا اطلاع ثانوی کنترل بخشهای کارگاه به طور مستقیم و از دفتر تهران انجام میشه …

- برای خرید کتاب به انقلاب رفتم و بعدش شام رو با مسیح و یک دوست ندیده گذراندیم … دیدنش برام مایه خوشحالی بود …

- قرار شد که با مسیح و قبل از ترک ایران توی تهران یه دوری بزنیم … شهرک غرب … خیابان ایران زمین … خیابان کاج و سرو و یکی دوجای دیگه رو هم رفتیم و دیدیم … آخرشم رفتیم و یه فالوده زدیم …

- به یکی از دوستانم تلفن زدم و چند دقیقه ای در مورد اینکه تقریبا همه ما در زندگیمون مشکلاتی داریم و در نهایت اینکه فقط خودش دارای مشکل نیست و دیگه اینکه خب به طور مسلم برتریهایی نسبت به بقیه داره آنقدری که بتونه به راحتی ادامه بده رو براش توضیح دادم … کاشکی بدونه که دوست دارم موفقیتش و سلامتیش رو ببینم …

- مسیح به خانه برگشت و بعد هم من با یه آژانس تا فرودگاه امام رفتم …

- و رفتم !!!

.

.

.

فرودگاه کرمانشاه

پرواز کرمانشاه – تهران

نهار !!!

بر فراز تهران …

باند فرودگاه مهرآباد

و یه فالوده زدیم …

28
DEC

مجردها هرگز !!! به بهشت نمیروند یا خاطرات 20091228

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو می تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز دوشنبه 28 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 07 دی ماه 1388 خورشیدی

08:41 لیست میگیریم … چی میخوایم … چی نمیخوایم … چی داریم … چی باید بخریم …

20:27 عادت شده که شب آخری که پیش خانواده هستم شام رو بیرون میریم …  شام آخر !!!

20:28 امشب عیدی خانواده رو هم میدم … نه که دارم میرم ، تا قبل از 27 اسفند بر نمیگردم … اینه که امشب شب خوبیه برای عیدی دادن … من برم … فعلا …

و …

- شام آخر رو در حضور خسرو پرویز صرف نمودیم ( طاقبستان رفتیم ) … بعد از شام مث اون دراکولاها هست که می ایستند سر میز  ( کدوم رو خودم نمیدونم !!! ) ، آره داشتم میگفتم مث اون دراکولاها هست که می ایستند سر میز اولش رفتم و به صاحب رستوران گفتم یکی رو بفرستید این میز رو جمع کنه که طرف اومد و گفت لطفا روی اون یکی میز بنشینید و خودشم مشغول جمع کردن میز شد …

- مامان میگه خب قضیه چیه ؟؟؟؟ فقط نیگاش کردم … میدونید اگه یاد بگیرید یه کمی سکوت کنید طرف خودش بهتون میگه چی توی ذهنشه !!! البته نه همیشه  !!! خب من هم سکوت کردم !!!

- مامان میگه در مورد ازدواج فکری کردی ؟؟؟ میگم اوهوم … با شک و تردید نیگام میکنه … میگم آره خب !!! خواهرم میگه کیه حالا ؟؟؟ فکراتو کردی ؟؟؟ میگن خب حالا بگو دیگه !!!!

- میگم خیلی فکر کردم خییییییییییلی … آخرشم به این نتیجه رسیدم که غلط میکنم زن بگیرم :) ))))))) !!!! چهره مادر خشانت بار میشود … خشانتی آمیخته در خنده که چرا فکر نکرده دوباره دارم بازی در میارم !!!!

- شانسی که  آوردم اینه که در شام آخر حضرت مسیح رو لو دادند اگه فقط یه جای تاریخ  ، فقط یه جای تاریخ نوشته شده بود که به صلیب کشیدن حضرت عیسی  در همین شام آخر بوده الان داشتم روی صلیب با خسرو پرویز حال و احوال میکردم !!!

- دقیقه ای بعد چهار تا پاکت رو روی میز میگذارم !!! فضا تروریستی شده !!! فکر کنم صاحب رستوران داشت از رفیقش میپرسید : داداش این شماره 110 چنده ؟؟؟ آخه اینجا دارن آدمکش اجیر میکنن … رفیقش داره با اضطراب شماره 118 رو میگیره !!! بعدشم یه صدایی میگه : الو 117 بفرمایید :-) )))

- عیدی ها رو دادم …

- پول میز رو حساب کردم …

- توی سیاهی زمستون بستنی خوردیم …

- گشت زدیم و امیدوارم یادم بمونه … شاید این شب دیگه هرگز تکرار نشه …

.

.

.

پ ن یک : ببینید اصولا ازدواج چیز بدی نیست !!! و اون طوری هم که میگن ترسناک نیست !!! و عذاب آور هم نمیباشد … گرچه میگن که آدم به بهشت میره ولی احتمالا چون همه گناهانش به واسطه عذاب ازدواج پاک شده این جوری میشه !!!

پ ن دو : هی میگن برو زن بگیر برو زن بگیر … من نمیدونم کی میاد زنش رو به ما بده که ما بگیریم ؟؟؟

پ ن سه : این که نوشتم مجردها هرگز !!! به بهشت نمیروند خب درسته !!! تا حالا شده مثلا شما توی خونه تون باشید بعدش یکی بیاد بهتون بگه پاشو برو خونت ؟؟؟ خب ماهم در بهشت هستیم !!! مسلمه که به بهشت نخواهیم رفت !!! ( خودمم شاخ درآوردم از این سفسطه !!! )

پ ن چهار :خیلی ببخشید … میخواید ادامه بدم فردا شما هم یاد بگیرید مجرد بمونید ؟؟؟؟

پ ن پنج : با چشم باز … با چشم باز … اگه چشم باز ندارید حداقل نه با چشم بسته … این مثال در خیلی جاها صادقه … هم در مسئله من هم در مسئله شما !!!

27
DEC

عاشورا یا خاطرات 20091227

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو می تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز یکشنبه 27 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 06 دی ماه 1388 خورشیدی – 10 محرم 1431 هجری قمری – عاشورای حسینی

10:06 بیرون میرم … خانه حسام الدین ولی نه از نوع سراجش دعوتم …

.
.
.
و …

تا به ابد دجله و فرات در فراغ لبان حسین خواهد سوخت …

26
DEC

تاسوعا یا خاطرات 20091226

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو می تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز شنبه 26 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 05 دی ماه 1388 خورشیدی – 09 محرم 1431 هجری قمری – تاسوعای حسینی

11:37 داشتم گوگل ریدرم رو میخوندم … تصمیم گرفتم که جملاتی که در مورد امام حسین  نوشته شده رو اینجا جمع کنم …

- و سلام بر آنکس که درد مردم را درد خویش دانست …
- و سلام بر آنکس که آزادی را پاس داشت …
- و سلام بر آنکس که حرمت انسانیت را بر مال دنیا ترجیح داد …
- و سلام بر آنکس که تکه تکه شدنش را بر گم شدن راه انسانیت ترجیح داد …
- و سلام بر آنکس که آنگاه ماندنش با هدفش به تضادی رسید که باید یکی را فقط یکی را انتخاب میکرد … رفتن با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح داد …
- و سلام بر آنکس که کلمه مصلحت را برای ماندنش به کار نبرد …
- و سلام بر آنکس که بداند حسین آنگاه عزیز است که این گونه است … مگر نه که اگر یزید اینگونه بود ، اکنون بر فراغ یزید داغ دار بودیم … بر فراق آنکس که به خاطر انسانیت از همه چیزش میگذرد داغداریم … حسین نامی بیش نیست … یزید نامی بیش نیست …

11:42
- در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه می زیست .دکتر علی شریعتی

- جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين (ع) و زينب (س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم!!!. دکتر علی شریعتی

- حسین(ع) بیشتر از آب، تشنه لبیک بود! اما افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.” دکتر علی شریعتی

- اگر کسی بخواهد امروز بگرید، اگر کسی بخواهد امروز ذکر مصیبت کند، باید بر مصائب جدیده اباعبدالله بگرید!. باید بر این دروغهایی که به اباعبدالله نسبت داده میشود گریه کند!. (کتاب حماسه حسيني ـ استاد مطهری ص 29).

- و حسین گم گشت!. مابین عزادارن حسینی؛ حسین گم گشت!.
- چه کسی علامتش تیغه های بیشتری دارد، چه کسی هیئتش عزاداران بیشتری دارد، چه کسی غذای بهتری دارد؛ حسین گم گشت!.
- چه کسی بیشتر قربانی می کند، چه کسی بیشتر علامت را می چرخاند، چه کسی علم و کتلش زیبا تر است، مابین بوی خورشت قیمه حسین گم گشت!.
- مداح این هیئت فلانی است، مداح آن هیئت فلانی است، چای ما دارچینی است، آنها شیر کاکائو می دهند؛ و حسین گم گشت!.
- دیدن آن همه جمعیت که برای دیدن علم و کتل به خیابان آمده اند مرا گم کرد پس پا برهنه گشتم، پیراهنم را دریدم تا بیشتر به چشم آیم؛ و حسین گم گشت!.
- دیدن اشکها مرا سر کیف آورد، بیشتر حسین را پاره پاره کردم، بیشتر حسین را ذلیل کردم تا اشک بیشتری ببینم؛ و حسین گم گشت!.
- از بین زنجیرهایی که به بالا می رود، دختری نگاهم را جلب کرد، در کار خیر جای هیچ استخاره نیست، و حسین گم گشت!.
- یا حسین، بدهی هایم سر به فلک گذاشته است، یا حسین فرزندم کلاس پیانو می خواهد، یا حسین کنکور دارم، به همین اشکهایم در این شب تاسوعا، فقط حاجت روا کن؛ مابین حاجت ها حسین گم گشت.
- و حسین گم گشت. مابین عزاداران حسینی، حسین گم گشت!؛ ولی او ما را پیدا کرد و ما را دریافت!.

و …

- دیشب رفتم دیدن سه تا از دوستام : علی دهداریان متاهل شده !!! … احسان الوندی متاهل شده !!! و محمد قربانی متاهل شده !!! … شبم کلی جلسات جورواجور برای متاهل کردن ما در خانه برگزار شد !!!! هنوز هیچ کدومش به ثمر نرسیده !!!

25
DEC

عید پاک یا خاطرات 20091225

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . خونه خاله بودم … بعدشم سوار هواپیما به طرف کرمانشاه … بعدشم لالا … دگه وقتی میمونه به نظرتون ؟؟؟

اون روز جمعه 25 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 04 دی ماه 1388 خورشیدی – عید پاک – تولد عیسی مسیح

- ساعت 08:40 دقیقه از خواب بیدار شدم … صبحانه خوردم و حین صبحانه با علی افضل هوشمند ( همکارم در گینه استوایی )  که الان تهرانه تماس گرفتم و عذر تقصیر آورم که دیروز چرا نشد به دیدارش برم و در فرودگاه با ایشان قرار گذاشتم …

- از پسر خالم نیما دو تا عکس گرفتم … این بچه عینهو رادیواکتیویته فعاله !!!

- به فرودگاه رفتم … به عنوان اولین اقدام یه بلیط برای سه شنبه ساعت 12:50 از کرمانشاه به تهران گرفتم … روز چهارشنبه ساعت 02:00 صبح به گینه بازخواهم گشت …

- علی رو ملاقات کردم … دیدن علی باعث خوشحالیه برای من …

- هواپیما تاخیر داشت … پروازی که قرار بود 11:10 پرواز کنه فکر کنم تا حدود 12:00 تاخیر کرد …

- حین سوار شدن به هواپیما عکس این دخمل کوچولو رو گرفتم … بعدشم وقتی سوار هواپیما شدیم یکی از اون شکلات نستله ها رو بهش دادم …

- به فرودگاه کرمانشاه رسیدم … پدرم منتظرم بود … خونه …

- خواب …
- خواب …
- خواب …

.
.
.
و …
- امروز روز تولد حضرت مسیحه … اول اینکه خوبه بدونید که تولد حضرت مسیح تا اونجایی که من میدونم در تابستان بوده و اینکه چرا مسیحیان زمستان رو جشن میگیرند اینه که در زمان اوج شکوه ایرانیان در قدیم ( این پسوند قدیم میکشه منو آخرش !!! ) … آره در اون زمان ما جشنی با شکوه داشتم که امروزه به اسم شب یلدا یا چله شناخته میشه و در واقع این انتقال تولد حضرت عیسی مسیح به این روز به این دلیله که اون جشن رو تحت الشعاع قرار بده …

- امروز روز تولد مسیحه … از مادری پاک زاده شد و بی آنکه با مردی باشد … حالا سئوال من اینه … اگه یه وقتی فهمیدید که مثلا حضرت مریم همسر داشته و یا اینکه عیسی ناصری هم خودش دارای همسری بوده ، دو اصلی که نبودشون کافیه که بقیه اعتقادات کلیسای مسیحیت رو در هم بریزه … آیا بودن و یا نبودن اینها … حقیقی و یا دروغین بودن اینها باعث میشه ما از یاد ببریم جملاتی این چنین رو ؟؟؟

قسمتی از “موعظه حضرت عیسی بر فراز کوه ” (+) را که در اناجیل معمول در باب پنجم و در بعضی ترجمه ها  جزو فصل هشتم انجیل آورده شده است از انجیل متی :

” وچون دید یسوع { مخفف ایسوع و عیسی معرب آن است } این جمعیت را ، به کوه بالا رفت و نشست، و آمدند به خدمت او شاگردان او، و گشود دهان خود را به تعلیم ایشان ، و می فرمود :

خوشا حال مساکین به سبب رسیدن روح القدس، به درستی که برای ایشان است ملکوت آسمانها،

خوشا حال غمگینان به درستی که، برای ایشان است ملکوت آسمان ها،

خوشا حال غمگینان ، به درستی که ایشان خوشحال می شوند.

خوشا حال تواضع کنندگان، به درستی که ایشان به ارث می گیرند زمین را.

خوشا حال گرسنگان و تشنگان برای نیکو کاری و به درستی که ایشان سیر می شوند.

خوشا حال رحم کنندگان ، به درستی که ایشان رحم کرده میشوند.

خوشا حال جماعتی که دل ایشان پاک است ، به درستی که ایشان معاینه می بینند خدا را .

خوشا حال اهل سلامت ، به درستی ایشان پسران خدا خوانده می شوند.

خوشا حال جماعتی که مردم ایشان را جهت عدالت ایشان از نزد خود دور کنند، به درستی که برای ایشان است ملکوت آسمانها.

خوشا حال شما هرگاه سرزنش کنند و برانند شما را و بگویند در شان شما هر سخن بدی که دروغ است به جهت متابعت من ، خوشحال شوید و شادی کنید ، به درستی که مزد شما عظیم است در آسمان ها ، از جهت آنکه چنین طرد و زجر کردند پیغمبرانی که پیش از شما بودند ، شما نمک زمینید ، هرگاه فاسد شود نمک ، پس به چه چیز اصلاح یابد ، و هر گاه اصلاح نیابد شایسته نیست مگر آنکه دور انداخته شود و مردم آنرا پایمال کنند. “

تولد حضرت عیسی مسیح رو تبریک میگم … به همه … بد یا خوب نه … مسلمان و مسیحی نه … به همه …

24
DEC

قرار وبلاگی یا خاطرات 200912224

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . چی فکر کردید ؟؟؟ هم توی هواپیما باشم ؟؟؟ هم … هم … همین دیگه توی هواپیما بودم و بعدشم توی تهران !!! توی تهران اینترنت پیدا نمیشه اصولا !!! ( گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت توی هواپیمام !!! )

اون روز پنجشنبه 24 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 03 دی ماه 1388 خورشیدی

اول اینکه دیشب تا 01:30 بیدار بودم … بعدشم ساعت 04:15 بیدار شدم !!! ( نوشتم یادم بمونه … کباب نشین یه وقتی !!! ) … پدر میگه بدو بدو بریم الان هواپیما میره !!!! من ؟؟؟ منو میگی ؟؟؟ اصلا و ابدا … هیچ وقت توی زندگیم عجله نکردم !!!!

- ساعت 05:45 : در هواپیما میباشیم … قابل توجه هواپیما با ما پرواز کرد !!! 45 دقیقه در هوا میباشیم … بدون آنجل … بدون 747 !!!

- ساعت 06:45 و اینا !!! : از درب سالن شماره 2 بیرون میباشیم !!! یک عدد قبض در دستانمان به آدرس موسسه الف … به راننده میگم : ببخشید ولی تا حالا کسی بهتون گفته عجله نداره ؟؟؟ میگه نه واله … میگم پس من اولیش … جایی که باید برم خیلی زوده … اگه میخوای اول بریم دربند یه صبحانه بزنیم بعدش میریم موسسه الف !!! راننده 6 تا چشم دارد … دو تا خودش ، دو تا عینکش و دو تا برای حرفهای من !!!

- نزدیک درب موسسه الف از ماشین پیاده میشویم …

اس ام اس برای مدعو ما در موسسه الف :

من نوشتم : ساعت چند باید اونجا باشم ؟؟؟ عیوضی …

ایشان نوشت : هر چند ساعت !!! ( ببینید اگه ندونستید چه کسی در دنیای وبلاگ نویسی این طوری مینویسه و جواب میده همین الان مونیتور رو ببوسید و خاموش کنید بگذارید لب طاقچه !!! )

نوشتم : همین الان خوبه ؟؟؟

ایشان نوشت : مهمونی دیگه … چی کارت کنیم !!! ( خوب بود ایشان در افریقا نبوده … افریقاییها یه مثل دارن میگه : مهمون پر رو رو کباب میکنن و میخورن !!! )

ایشان نوشت : صبحانه نداریم !!!
نوشتم : آوردم !!! ( اسن مهمونه عجب رویی داره !!! خودمو میگم !!! )

- به موسسه الف رفتم … مدعو من خانم آنی دالتون (+) بود … مینی سی دی ها یادتون هست ؟؟؟ وبلاگ خانم دالتون رو به ایشون تقدیم کردیم … نهار رو هم در مجموعه الف میل کردم … خانم ترشیده فرصت طلب هم آمد و نتیجه اینکه هر سه ما ساعت 13:30 محل موسسه الف رو برای رسیدن به قرار وبلاگی ترک کردیم …

- قرار شد اگه بشه از سفر من به افریقا یه گزارش تهیه بشه و در مجله موسسه الف به چاپ برسه …

- به محل قرار که رسیدیم اولین نفر مسیح (+) بود … البته من نمیدونم قاعدتا مسیح فردا متولد میشه !!! این اینجا چی کار میکنه خدا میدونه !!!

- دومین نفر رو که دیدیم گوریل فهیم (+) بود …

- تماس ….. تماسسسسسسسسسس … این مترومن (+) نیست که نیست … مثل همیشه زیر زمینه انگاری … بالاخره تماس گرفتیم … در حال خوردن ساندویچ و همراه امیر آرام (+) و خانوم محترمه مرحومه (+) بودند …

- در تماس برای بار دوم تونستیم مترومن رو در محل گلاب به روتون خفت گیر کنیم ( میخواید بنویسم دستشویی آبروش بره طفلکی !!! ) …

- یکی از دوستان نیومد … یکی دیگه رو که تماس گرفتم هم نتونست که بیاد … امیدوار بودم که بتونم ایشون رو ملاقات کنم … امیدواری ای که به تحقق پیوست …

- از طرف خانوم مرحومه بسی مورد توقیف قرار گرفتیم … فقط مونده بود زیر عینکمون یک عدد قبض جریمه به علاوه یک عدد بادمجان نصب کند !!! البته راست میگفت بهش قول داده بودم که براش یه خلبان بیارم … دیگه قضیه تمساح و لپتاپ 700 گیگ پیش کشمون شد !!!

- با پوریا (+) تماس گرفتم … بهش گفتم که از نیومدنش ناراحتیم و جاش رو خالی کردیم …

- حدود یک ساعت بعد ما شاهد ورود یک عدد امردادی بودیم خانم پپری (+) … دقیقا درسته که امردادیها هر جایی برن بلافاصله توجه ها بهشون جلب میشه … بسیار پر انرژی ، خوشم اومد … براووو

- حرف زدیم و با تاب و الاکلنگ بازی کردیم … از سرسره بازی گرفته تا تاب خوردن … کلی یاد بچگی کردیم !!! فکر کنید یه سری آدم فرهیخته و بزرگ ( هیکلی و شخصیتی هر دو !!! ) دارن الاکلنگ نوبتی بازی میکنند و از در و دیوار فلزی بالا و پایین میپرند !!!

- دوست مشکوک خانم دالتون هم بالاخره تشریف فرما شد … این اسم زمانی روی ایشون گذاشته شد که در قرار قبلی ( تولد خانم دالتون 22 مرداد 1388) از ایشون نتوستیم اطلاعات بیشتری به غیر از اینکه با خانوم دالتون دوسته به دست بیاریم ( وبلاگ داره یا نه ؟؟؟ همکاره یا نه ؟؟؟ و از این دست فضولیها !!! ) … ضمنا با خودشون انار آورده بودند که من فقط برای اولین بار و آخرین بار بشقابش رو دیدم و موفق شدم دو یا سه قاشق از انارهای دان شده رو بخورم … مرسی دوست مشکوک خانم دالتون !!!

- اولین سری هدایا رو دادم … سی دی بکاپ شده وبلاگها …

- دومین سری رو هم دادم … یک بسته شکلات 125 گرمی نستله اسپانیایی …

- سومین سری رو هم … گردن بندهای افریقایی که بعدتر فهمیدم اسم سنگشون حدید هستش …

- با هم بودنمون آنقدر خوش گذشت که وقتی آقای آرام خواست از جمع جدا شه فقط سه بار با من خداحافظی کرد …

- از هم جدا شدیم …

- با خانوم دالتون ، دوست مشکوک ، علی مترومن ، مسیح به کافی شاپ رفتیم … سفارش 5 نوع بستنی دادیم به خیال خودمون … نتیجه یک نوع بستنی بود در 5 ظرف مختلف !!! … احتمالا صاحب رستوران توی منو اسم ظرفها رو نوشته نه نوع بستنی ها رو !!!

- مسیح و علی مترومن ول کن که نبودند … یه قوری چایی نتیجه درخواست بعدی بود !!!

- آنقدر توی کافی شاپ خندیدیم که فکر میکنم همه مردم برای رفتن ما نذر و نیاز کردند !!!

- از جمع جدا شدیم …

- با دوست نیامده ای تماس گرفتم … قرار ملاقات بعدی در منزل ایشان شد … در منزل ایشان من با سه دوست وبلاگ نویس دیگه هم آشنا شدم … شام رو میهمان ایشان بودم … اگه به خاطر خاله نبود و البته به خاطر گیجی بیش از حدم به علت خستگی بیشتر میموندم … ساعت 23:15 همراه با یکی از دوستان جدید اونجا رو به مقصد خونه خاله ترک کردم … همین جا از مهمان نوازی همشون به خصوص صاحب خانه خیلی خیلی متشکرم … جزو معدود جاهایی بود که بار اول که رفتم و خیلی احساس غریبی نکردم !!! ( حالا کجا من احساس غریبی میکنم خودمم نمیدونم !!! )

این عکس رو از وبلاگ خانم پپری کش رفتیم و حاوی تصاویر هدیه هایی هست که پیش کش دوستان شد و البته ناقابل … اون خودکار هم اشل میباشد و هدیه نمیباشد !!!

این هم عکس همون یک نوع بستنی در 5 نوع ظرف بود !!!

پ ن یک » یه موضوع رو باید بگم … بعد از اینکه هدایا رو دادم شاید همه متوجه این موضوع نشدن ولی همه دوستان و بدون استثنا یه جورایی خصوصی منو شرمنده کردند … نمینویسم که چه کسی چه جوری ، ولی خودم میدونم مثلا هدیه دادن فی البداهه ادکلنی که منتخب خود شخص هستش و چقدر هم رایحه عالی ای داره ، چقدر باعث خوشحالی من میشه یا اینکه میفهمم هدیه ها هر چند ناقابل مورد توجه دوستان واقع شده … در مورد اون سی دی نفیس و چند مورد خوراکیییییی ( جانم !!! ) که فی البداهه به من داده شد و به عللی شکمی حتی صداشم بالا نیاوردم چیزی بیشتر نمینویسم …

- متشکرم  …

بعدن نوشت : این دوستان در مورد قرار وبلاگی پست نوشتند که لینکش رو برای یادگاری اینجا میگذارم :

1- خانم پپری (+)
2-آقای امیر آرام (+)

23
DEC

گربه ها رو دیدید ؟؟؟ یا خاطرات 20091223

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو می تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز چهارشنبه 23 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 02 دی ماه 1388 خورشیدی

16:40 خبرهای عجیب و غریب … گینه خبرهایی شده … برم با دکتر تماس بگیرم ببینم چه خبر شده

22:07 دکتر به حالت قهر گینه رو ترک کرده و داره بر میگرده ایران !!! دکتر جانشین من در زمانی هستش که من در مرخصی هستم …

22:08 دارم کم کم وسایلم رو جمع میکنم … فردا به تهران میرم …

22:13 وبسایت و وبلاگ انجمن زن ذلیلان ایران افتتاح شد !!! لینکش رو توی سایدبار سمت چپ گذاشتم (+) !!!

22:53 توی تلویزیون یه فیلم داره پخش میکنه و منم مثلا توی اتاق خودمم … بازیگر اولیه از دومیه میپرسه : شما بچه داری ؟؟؟ دومیه میگه : هنوز مادرشم پیدا نکردم !!! من با صدای بلند میگم : هنوز عقلش سرجاشه !!!

-فردا قراره ساعت 05:45 از کرمانشاه به سمت تهران پرواز کنم … فردا یه قرار وبلاگی تشکیل دادیم …

- لیست افرادی که فردا دعوت هستند و این که کدوم از این افراد در بلاگفا وبلاگ دارند رو بیرون کشیدم … تا پاسی از شب نشستم و با نرم افزاری که میتونه از بلاگفا بکاپ کنه و در واقع همون آتیشی هست که به پا کردم وبلاگهاشون رو بکاپ کردم و برای هر کدومشون روی یک مینی سی دی جداگانه رایت زدم … طبق لیست و بر اساس احتمال اینکه باید برای هر موضوعی درصد بیشتری رو در نظر گرفت ، چند عدد دیگه از هدایایی که آماده کردم رو کنار گذاشتم … فردا روز دیگری است …

.

.

.

و …

- گربه ها رو دیدید ؟؟؟ خب این که مسلمه … ولی دیدید وقتی میخوان از روی یک دیوار به روی دیوار دیگه پرش کنند … طوری پرش میکنند که دوپای جلوییشون به علاوه تمام قد بدنشون از لبه دیوار مقصد گذر کنه … به بیان ساده تر طوری پرش میکنند که دوپای عقبشون روی لبه دیوار مقصد باشه … در صورتی که میدونیم گربه حتی اگه دستاش رو لبه گیر کنه بالا میاد …

- گربه ها رو دیدید ؟؟؟ خب این که مسلمه … ولی میدونید نازنازی ترین گربه اگه در بدترین حالت رها بشه بلافاصله از یه گربه نازنازی به یه گربه ای خیابونی تبدیل میشه …

- گربه ها رو دیدید ؟؟؟ خب این مسلمه … میدونید یه گربه عاشق نوازشه … باور کنید … وقتی نوازشش میکنید میشه لذت بردنش رو از خر خر صداش فهمید ولی باز هم جرات میکنید مثلا لگدش بزنید … امتحان نکنید …

- گربه ها رو دیدید ؟؟؟ پنجولهاش توی غلاف دستاشه … دوستاش رو وقتی میبینه دیوانه بازیهاش و پریدنهاش بدون پنجوله … ولی اگه پنجولهاش بیرون بیاد چی ؟؟؟

- وقتی میخواید کاری رو انجام بدید دقیقا به این موضوع توجه کنید که چند درصد و از چه چیزی لازم داره … بعدش در انتها یه درصد رو هم بهش اضافه کنید … این همون درصد پیش بینی نشده هست … کی میدونه شاید لبه دیوار خیس و لغزنده باشه … گربه نباید با سر پایین بره …

- و در آخر گربه ها رو دیدید ؟؟؟ خب این مسلمه … ولی دیدید وقتی یه گربه از هر جایی به پایین سقوط میکنه ؟؟؟ چرا نوشتم سقوط ؟ چون ما آدمها هم سقوط میکنیم … ولی یه گربه به عنوان برگ آخر … همیشه با پاهاش زمین میاد …

22
DEC

در خانه خان دایی جان یا خاطرات 20091222

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو می تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز سه شنبه 22 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 01 دی ماه 1388 خورشیدی

12:12 سلام . امروز خانه خان دایی دعوت هستیم … میخواد خواهر زاده از افریقا برگشتش رو ببینه …

اول اینکه آنقدر دست دست کردیم که سفره سلام شدیم !!!
بعد از خوردن چهار سیخ کباب و دو بشقاب برنج !!! در حین چرت نیم روزی متوجه شدم که مادر داره از اینکه شماره های موبایلش کوچیکه و گاها باید برای شماره گرفتن از عینکش استفاده کنه گله داره … دینگ دینگ !!!

منم قبلا گفتم که برای مادر هدیه نخریدم … این شد که رفتیم اینجا

و این رو هم گرفتیم …

صفحه مونیتور موبایلهای سامسونگ بزرگه و اعداد رو میتونه خیلی واضح تر و بهتر نمایش بده …

خونه خان دایی بسیار خوش گذشت !!!

.
.
.
و …

اول اینکه خب هر کسی به اندازه وسعش … نتیجه دادن یک شاخه گل و یه مرسدس یکیه … باور کنید … ولی من اگه میتونستم دیروز برای مادرم یه مرسدس میخریدم …

یه مقدار به این موضوعات فکر کنید پلیز !!!

- مادر یا همسرتون که ربات نیست که !!! بشور ، بساب ، بپز … شما رو نمیدونم اما به نظر من هفته ای یک بار یا دوبار خانمها غذا نپزند به جایی بر نمیخوره !!!

- جدی فکر میکنید حالا چون مادرتونه دیگه یعنی یه موجودی که احساس یادش رفته ؟؟؟ عمدا حتی من رنگ کادو رو صورتی برداشتم !!! دقت رو کیف میکنید !!!

- میدونید مادرامون و همسراتون ( دقت کنید ننوشتم همسرامون نوشتم همسراتون … من ندارم !!! ) یواش یواش دارن عادت میکنند که اگه کسی صداش در نیاد یعنی همه چی عادیه و یعنی همه راضین !!! جدی شما جنایت کار نمیشی اگه وقتی غذاتو خوردی و لباس تمیزت رو پوشیدی یه تشکر خشک و خالی بکنی ها !!!

- یادتون باشه انسان از هر کسی که بهش نزدیکتره بدتر ضربه میخوره … حتی یه جمله به ظاهر شوخی میتونه اثرات خیلی بدی رو بگذاره و از همه بدتر اینکه بقیه داد میکشند و هوار میکنند ولی مادرامون و همسراتون شاید که در خیلی موارد حتما حتی صداشونم در نمیاد …

- مرتیکه بببببببببییییییب آخر هفته با رفقاش میره بیرون مجردی … بعدش زنشو میگذاره مجردی خونه بمونه !!!

- البته البته یه موضوع خیلی جدی رو مطرح کنم … باید دید که این مسایل در مورد چه کسانی صدق میکنه … تمام این موارد باید دو طرفه باشه … فکر نکنید زی زی شدم نه … ولی هر دو طرف یه زندگی مشترک باید درک کافی داشته باشند که اولویت اول در زندگیشون حالا دیگه طرف مقابلشونه …

- چه میدونم شاید وقتی منم زن بگیرتم !!! این جوری و بلکم بدتر بشم … این رو نوشتم تا اگه میخواید کامنت اینجوری بگذارید زحمت نکشید … خودمم میدونم …

و در آخر اینکه :

- اگه میخواید زندگی مشترکتون دوام بیاره یه راز رو از من بشنوید … باید برای همسرتون زندگی کنید … همین …

.

.

.

پ ن یک : یکی از فامیلها که داشتن از مهمونی بر میگشتن آقاهه برگشت به خانمش گفت : دیدی زن فلانی چه خوشگل بود ؟!؟! خانمه هم بدون معطلی جواب داد : شوهرشم بد مالی نبود :) ))) یادتون باشه چیزی که عوض داره گله نداره !!!

Google Analytics Alternative