این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . چی فکر کردید ؟؟؟ هم توی هواپیما باشم ؟؟؟ هم … هم … همین دیگه توی هواپیما بودم و بعدشم توی تهران !!! توی تهران اینترنت پیدا نمیشه اصولا !!! ( گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت توی هواپیمام !!! )
اون روز پنجشنبه 24 دسامبر 2009 میلادی مطابق با 03 دی ماه 1388 خورشیدی
اول اینکه دیشب تا 01:30 بیدار بودم … بعدشم ساعت 04:15 بیدار شدم !!! ( نوشتم یادم بمونه … کباب نشین یه وقتی !!! ) … پدر میگه بدو بدو بریم الان هواپیما میره !!!! من ؟؟؟ منو میگی ؟؟؟ اصلا و ابدا … هیچ وقت توی زندگیم عجله نکردم !!!!
- ساعت 05:45 : در هواپیما میباشیم … قابل توجه هواپیما با ما پرواز کرد !!! 45 دقیقه در هوا میباشیم … بدون آنجل … بدون 747 !!!
- ساعت 06:45 و اینا !!! : از درب سالن شماره 2 بیرون میباشیم !!! یک عدد قبض در دستانمان به آدرس موسسه الف … به راننده میگم : ببخشید ولی تا حالا کسی بهتون گفته عجله نداره ؟؟؟ میگه نه واله … میگم پس من اولیش … جایی که باید برم خیلی زوده … اگه میخوای اول بریم دربند یه صبحانه بزنیم بعدش میریم موسسه الف !!! راننده 6 تا چشم دارد … دو تا خودش ، دو تا عینکش و دو تا برای حرفهای من !!!
- نزدیک درب موسسه الف از ماشین پیاده میشویم …
اس ام اس برای مدعو ما در موسسه الف :
من نوشتم : ساعت چند باید اونجا باشم ؟؟؟ عیوضی …
ایشان نوشت : هر چند ساعت !!! ( ببینید اگه ندونستید چه کسی در دنیای وبلاگ نویسی این طوری مینویسه و جواب میده همین الان مونیتور رو ببوسید و خاموش کنید بگذارید لب طاقچه !!! )
نوشتم : همین الان خوبه ؟؟؟
ایشان نوشت : مهمونی دیگه … چی کارت کنیم !!! ( خوب بود ایشان در افریقا نبوده … افریقاییها یه مثل دارن میگه : مهمون پر رو رو کباب میکنن و میخورن !!! )
ایشان نوشت : صبحانه نداریم !!!
نوشتم : آوردم !!! ( اسن مهمونه عجب رویی داره !!! خودمو میگم !!! )
- به موسسه الف رفتم … مدعو من خانم آنی دالتون (+) بود … مینی سی دی ها یادتون هست ؟؟؟ وبلاگ خانم دالتون رو به ایشون تقدیم کردیم … نهار رو هم در مجموعه الف میل کردم … خانم ترشیده فرصت طلب هم آمد و نتیجه اینکه هر سه ما ساعت 13:30 محل موسسه الف رو برای رسیدن به قرار وبلاگی ترک کردیم …
- قرار شد اگه بشه از سفر من به افریقا یه گزارش تهیه بشه و در مجله موسسه الف به چاپ برسه …
- به محل قرار که رسیدیم اولین نفر مسیح (+) بود … البته من نمیدونم قاعدتا مسیح فردا متولد میشه !!! این اینجا چی کار میکنه خدا میدونه !!!
- دومین نفر رو که دیدیم گوریل فهیم (+) بود …
- تماس ….. تماسسسسسسسسسس … این مترومن (+) نیست که نیست … مثل همیشه زیر زمینه انگاری … بالاخره تماس گرفتیم … در حال خوردن ساندویچ و همراه امیر آرام (+) و خانوم محترمه مرحومه (+) بودند …
- در تماس برای بار دوم تونستیم مترومن رو در محل گلاب به روتون خفت گیر کنیم ( میخواید بنویسم دستشویی آبروش بره طفلکی !!! ) …
- یکی از دوستان نیومد … یکی دیگه رو که تماس گرفتم هم نتونست که بیاد … امیدوار بودم که بتونم ایشون رو ملاقات کنم … امیدواری ای که به تحقق پیوست …
- از طرف خانوم مرحومه بسی مورد توقیف قرار گرفتیم … فقط مونده بود زیر عینکمون یک عدد قبض جریمه به علاوه یک عدد بادمجان نصب کند !!! البته راست میگفت بهش قول داده بودم که براش یه خلبان بیارم … دیگه قضیه تمساح و لپتاپ 700 گیگ پیش کشمون شد !!!
- با پوریا (+) تماس گرفتم … بهش گفتم که از نیومدنش ناراحتیم و جاش رو خالی کردیم …
- حدود یک ساعت بعد ما شاهد ورود یک عدد امردادی بودیم خانم پپری (+) … دقیقا درسته که امردادیها هر جایی برن بلافاصله توجه ها بهشون جلب میشه … بسیار پر انرژی ، خوشم اومد … براووو
- حرف زدیم و با تاب و الاکلنگ بازی کردیم … از سرسره بازی گرفته تا تاب خوردن … کلی یاد بچگی کردیم !!! فکر کنید یه سری آدم فرهیخته و بزرگ ( هیکلی و شخصیتی هر دو !!! ) دارن الاکلنگ نوبتی بازی میکنند و از در و دیوار فلزی بالا و پایین میپرند !!!
- دوست مشکوک خانم دالتون هم بالاخره تشریف فرما شد … این اسم زمانی روی ایشون گذاشته شد که در قرار قبلی ( تولد خانم دالتون 22 مرداد 1388) از ایشون نتوستیم اطلاعات بیشتری به غیر از اینکه با خانوم دالتون دوسته به دست بیاریم ( وبلاگ داره یا نه ؟؟؟ همکاره یا نه ؟؟؟ و از این دست فضولیها !!! ) … ضمنا با خودشون انار آورده بودند که من فقط برای اولین بار و آخرین بار بشقابش رو دیدم و موفق شدم دو یا سه قاشق از انارهای دان شده رو بخورم … مرسی دوست مشکوک خانم دالتون !!!
- اولین سری هدایا رو دادم … سی دی بکاپ شده وبلاگها …
- دومین سری رو هم دادم … یک بسته شکلات 125 گرمی نستله اسپانیایی …
- سومین سری رو هم … گردن بندهای افریقایی که بعدتر فهمیدم اسم سنگشون حدید هستش …
- با هم بودنمون آنقدر خوش گذشت که وقتی آقای آرام خواست از جمع جدا شه فقط سه بار با من خداحافظی کرد …
- از هم جدا شدیم …
- با خانوم دالتون ، دوست مشکوک ، علی مترومن ، مسیح به کافی شاپ رفتیم … سفارش 5 نوع بستنی دادیم به خیال خودمون … نتیجه یک نوع بستنی بود در 5 ظرف مختلف !!! … احتمالا صاحب رستوران توی منو اسم ظرفها رو نوشته نه نوع بستنی ها رو !!!
- مسیح و علی مترومن ول کن که نبودند … یه قوری چایی نتیجه درخواست بعدی بود !!!
- آنقدر توی کافی شاپ خندیدیم که فکر میکنم همه مردم برای رفتن ما نذر و نیاز کردند !!!
- از جمع جدا شدیم …
- با دوست نیامده ای تماس گرفتم … قرار ملاقات بعدی در منزل ایشان شد … در منزل ایشان من با سه دوست وبلاگ نویس دیگه هم آشنا شدم … شام رو میهمان ایشان بودم … اگه به خاطر خاله نبود و البته به خاطر گیجی بیش از حدم به علت خستگی بیشتر میموندم … ساعت 23:15 همراه با یکی از دوستان جدید اونجا رو به مقصد خونه خاله ترک کردم … همین جا از مهمان نوازی همشون به خصوص صاحب خانه خیلی خیلی متشکرم … جزو معدود جاهایی بود که بار اول که رفتم و خیلی احساس غریبی نکردم !!! ( حالا کجا من احساس غریبی میکنم خودمم نمیدونم !!! )
این عکس رو از وبلاگ خانم پپری کش رفتیم و حاوی تصاویر هدیه هایی هست که پیش کش دوستان شد و البته ناقابل … اون خودکار هم اشل میباشد و هدیه نمیباشد !!!

این هم عکس همون یک نوع بستنی در 5 نوع ظرف بود !!!

پ ن یک » یه موضوع رو باید بگم … بعد از اینکه هدایا رو دادم شاید همه متوجه این موضوع نشدن ولی همه دوستان و بدون استثنا یه جورایی خصوصی منو شرمنده کردند … نمینویسم که چه کسی چه جوری ، ولی خودم میدونم مثلا هدیه دادن فی البداهه ادکلنی که منتخب خود شخص هستش و چقدر هم رایحه عالی ای داره ، چقدر باعث خوشحالی من میشه یا اینکه میفهمم هدیه ها هر چند ناقابل مورد توجه دوستان واقع شده … در مورد اون سی دی نفیس و چند مورد خوراکیییییی ( جانم !!! ) که فی البداهه به من داده شد و به عللی شکمی حتی صداشم بالا نیاوردم چیزی بیشتر نمینویسم …
- متشکرم …
بعدن نوشت : این دوستان در مورد قرار وبلاگی پست نوشتند که لینکش رو برای یادگاری اینجا میگذارم :
1- خانم پپری (+)
2-آقای امیر آرام (+)