این نوشته ها رو نمیتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . چون در حال سفر بودم !!!
اون روز جمعه 02 اکتبر 2009 میلادی مطابق با 10 مهر ماه 1388 خورشیدی
ساعت 19:00 دیروز از کرمانشاه به سمت تهران پرواز کردم … خانوادم از یک طرف و دوستان هم از طرف دیگه با اس ام اس و تماس باهام خداحافظی میکردند …
میگن آدم باید سبک سفر کنه ولی میدونید من علاوه بر یه ساک 28 کیلویی و یه کوله 4 یا 5 کیلویی ، سنگینی دیگه ای رو احساس میکردم که گرچه هیچ باسکولی در هیچ فرودگاهی در سرتاسر عالم نمیتونه وزنش کنه ولی میدونی که باید تا مقصد و حتی تا چند روز بعد از اینکه اوضاع برات عادی میشه حملش کنی و من یکی از اون بارها رو داشتم …
به تهران رسیدم و مسیح به استقبالم اومد … البته همراه با مسیح من همزمان به طور دائم در حال ارسال و دریافت اس ام اس بودم … بعدش همراه مسیح به محل قرار برای دیدن رضا مشیری رفتیم … رضا در حال حاظر در متروی تهران مشغول به کاره … خاطرات دوران سربازی دوباره زنده شد ، سوتی ها ، جیم شدنها ، متلکها و هر چیزی که توی دوران سربازی هر جوانی میتونه رخ بده رو دوباره برای هم زنده کردیم … از 118 گفتیم ، ( آخه میدونید خیلی از اسامی از ذهنمون پاک شده و فقط شماره و یا محل خوابش یادمون مونده … ) … شام رو با هم خوردیم و بعدشم از هم جدا شدیم … من با مسیح تا محلی رفتم که بتونم با آژانس به فرودگاه امام برم … مسیح حالش خوب نیست … در واقع اصلا حالش خوب نیست … و این موضوع باعث شد که من در گرفتن آژانس اصرار بیشتری به خرج بدم تا اون بتونه و بره استراحت کنه … حتی این احتمال وجود داشت که شنبه رو بره بیمارستان … خلاصه از مسیح جدا شدم و به طرف فرودگاه رفتم …
ساعت حدود 02:20 پرواز ما به سمت فرانکفورت انجام میشد … بارها رو تحویل دادیم ولی اون بار کذایی رو نمیتونستم تحویل بدم … اون بار رو به هیچ کس نمیدم … در ضمن یادم رفت بگم که ما چهار نفر بودیم …
آقایی که مسئول دریافت مدارک ما بود ( فرودگاه امام )
تابلوی روی سر همون آقا !!!!
صبحانه لوفتهانزا که در فرودگاه سرو میشه و شامل یه تکه گوشت ، نان ، دسر میوه ، عسل ، کره ، مربا ، آب پرتقال ، چایی و شیر هستش . البته نوشیدنی ها رو باید خود شخص شخصا بره و بر حسب دلخواهش برداره …
فرودگاه فرانکفورت – نمای داخلی البته از اونجایی که من نشستم …
و در حال حرکت به سوی مکدونالد …
این درب ورودی مکدونالده …
و این هم محوطه داخلی
نمیگین نوش جان ؟؟؟
الان هواپیما در حال نشستن در مالابو پایتخت گینه استواییه .
و اتفاق جالب … اینکه وقتی رسیدیم دیدیم که ساکهامون نرسیده … نصف بیشتر مسافرها ساک نداشتند و در این جور مواقع قبل از خروج از فرودگاه بهتره که مراجعه کنید به دفتر هواپیمایی که بلیطش رو دارید و فرم نرسیدن ساکتون رو پر کنید تا اگه پیدا نشد بتونید بعد تر بر اساس همون برگه ای که براتون پر کردند و یک نسخشم دستتونه ادعای خسارت کنید ، همراه ما هشت عدد بسته و ساک بود که دوتاش رسید و این هم برگه ضمیمه بارها هست که روی بلیط من جا خوش کرده …
این هم پرواز مالابو به باتا …
امیر حسینی رو در فرودگاه باتا ملاقات کردیم … به خانه رفتیم و شام خوردیم … خوابیدن در هوای شرجی اقیانوس و فکر اینکه چه میشود و جواب اینکه ” هر چه پیش آید خوش آید ” …
و خوابی عمیق به وسعت اقیانوسی که در فاصله چند متری ما آرام در حال تلاطم است … گویا قصه ای میخواند … قصه ای از دریانوردانی که درد زخم عشقشان بیش از درد زخمی است که کوسه ای بی محابا بر بازویشان به یادگار گذاشته و آب شور دریا هر بار با بوسیدن زخم چیزی را در یادشان زنده میکند … گاهی اثر یک بوسه ، از زخم دندان کوسه دردناک تر است … بسا که آن شیرین بود و این زخم با شوری آب دریا به فغان می افتد … عجبا که شیرینی از شوری رنجی بیش دارد …
شب به خیر …
فعلا …
















سلام آقا احسان
رسیدن بخیر .چه خبرا ؟ما رو که یادتون هست ایشاالله؟؟؟؟؟؟؟؟
آقا احسان من منتظر جواب شما هستم؟؟؟؟؟؟
_____________________________________________
احسان عیوضی مینویسد : براتون ایمیل فرستادم گمان کنم … چک کنید …
راستی یادم رفت بگم عکسای جالبی گذاشتید .
_____________________________________________
احسان عیوضی مینویسد : مرسی …
نه من چک کردم جواب ندادید
شما چک کنید
_____________________________________________
احسان عیوضی مینویسد : احتمالا ما دو نفر دیگه هستیم … گیج شدم من …
سلام
به سلامتی رسیدی
امیدوارم سری بعد هم که میای ایران اولا زنده باشمو ببینمت
دیگه اینکه اگر زنده بودم سالم شده باشم و بتونم بهتر ازت پذیرایی کنم
راستی یادت رفت حسین 88 رو هم بگی
خیلی در موردش حرف زدیم
من مسیح 114
رضا
احسان عیوضی
احسان الوندی
یاد قدیما بخیر
مراقب خودت باش گلم
قول میدم تا برگشتنت تمام مواضع سازمانو با توپخانه بکوبم
آسمان هم که طرفداره منه
بای
زاستی نگفتی چطور با توپخانه زدیمت که مجبور شدی ماشین هل بدی
اونم ماشین مادرو سه تا دختر
حواستم پرت دخترا شده بودا
قابل توجه دختر خانما ( آخ جون براش یه آش پختم با چندین وجب روغن )
_____________________________________________
احسان عیوضی مینویسد : آره حسین 88 … چه ماشینی هول دادیم راستی … من ماشین هول دادم شما هول کردی اساسی … راستی آش برا منه یا برا شماست ؟؟؟
یعنی چی ما دو نفر دیگه هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_____________________________________________
احسان عیوضی مینویسد : آها … میگن یه روز یکی به اون یکی میرسه میگه ببخشید من شما رو توی دبی ندیدم ؟ اون یکی میگه نه من دبی نبودم . این یکی میگه اتفاقا منم توی دبی نبودم احتمالا دونفر دیگه بودن …
باشه دیگه حالا دیگه داری ما رو اسکول می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من خودم خدای اسکول کردم.باشه دارم برات !!!!!!!!!
بگو نمی خوام جواب بدم چرا هی داستان می سازی؟؟؟؟؟؟؟؟
____________________________________________
احسان عیوضی مینویسد : بیا یه دیقه نمیتونی دندون رو جیگر مبارک بگذاری که …
عجب مسافرت هيجان انگيزي ، خدا نصيب منم بکنه انشالا
البته اگه اين مامان ما از مون دل بکنه
مي دونم اون بارت چي بود …
سفر بي خطر هر چند مي دونم الان پاي کامپيوتر با همون چي چي اشتايني يا توي جنگلي