این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …
امروز شنبه 31 اکتبر 2009 میلادی مطابق با 09 آبان ماه 1388 خورشیدی
10:42 روز آخر هفته !!! روز آخر ماه !!! فردا ماه جدید شروع میشه و این یعنی باید کارکرد پرسنل رو به امور مالی بدم … راستی سلام یادم رفت !!! خب یادم رفته … الان یعنی انتظار دارید سلام کنم ؟؟؟؟ یادم رفت یعنی یادم رفت !!!
10:44 توری یا پشه بند باعث میشه که پشه نتونه وارد بشه ولی میدونید اگه وارد شد دیگه نمیتونه خارج بشه ؟؟؟ … یه سری مسایل در زندگی ما همین جورین … وقتی خودتون رو از دید دیگران مخفی میکنید دقیقا همون زمانیه که شاید نتونید بقیه رو هم ببینید … وقتی دارید ضربه میزنید یه جورایی گاردتون طوری باز میشه که میتونید در همون لحظه ضربه هم بخورید … البته مطلق نیست این قانون ولی در مورد پشه بند که صدق میکنه !!!
14:59 در حال ورود اطلاعات پرسنلی به صورت … حالا فعلا خفن رو داشته باشید ببینم بعد چه کلمه ای پیدا میکنم !!!
17:02 امشب جلسه سرپرستی داریم …
17:06 بارون داره شروع میشه … اگر آب ما را برد خدا شما را بیامرزد !!! یک به یک دیگه !!! ظاهرا خیلی وحشتناکه …
- جلسه قراره طرح پنج ماه کار و یک ماه مرخصی پرسنل رو به شور بگذاره !!! طبق طرح فعلی ما تقریبا 75 روز در افریقا و 15 روز رو در ایران به سر میبریم ولی اگر طرح به تصویب شورای عمومی که متشکل از همه اعضای ایرانی کارگاهه برسه این مدت به پنج ماه کارکرد و یک ماه مرخصی تبدیل میشه …
- برای من مجرد از هر طرف کشته شود به نفع اسلام است در حقیقت البته من هنوز طالب باقی موندن قانون 75-15 هستم …
و …
حضرت شیخه اجل مرحومته المغفوره (+) از من پرسیدیند چرا چند وقتیه در مورد راهنمایی زندگی زناشویی چیزی نمینویسید … در اینجا قصد دارم در مورد یک موضوع مهم تر یعنی تجدید فراش قلم بتراشم ( ببین منظورم دقیقا همونه !!! نخند !!!!)
- تا به حال به این نکته دقت کردید که مثلا شما میری یه شلوار میخری بعدش به هر دلیلی خوشت نمیاد … خب دورش میندازی یا با اکراه میپوشیش تا کهنه شه و خود به خود از گردونه خارج … اما در مورد زندگیت چی ؟؟؟ اگه انتخابت نادرست بود ؟؟؟ مثل شلوار دورش میندازی یا با اکراه میپوشی تا کهنه شه ؟؟؟
- زندگی مثل شلوار نیست ولی میشه گفت شلوار بد و همسر بد هر دو از این دو نظر یکسانند … یا باید دورش بندازی یا باید بپوشیش … و نتیجه این که اگه مجبور به طلاق شدی یا اینکه دست زندگی دستتون رو از هم جدا کرد ؟؟؟ اون وقت چی ؟؟؟
- نظر من این رو میگه : در جامعه خود ما در 50 سال پیش یه زن وقتی طلاق میگرفت یا اینکه به علت فوت همسرش بی همسر میموند باید طبق خواسته و هنجار اون روز اجتماع بچه هاش رو بزرگ میکرد … یا در بهترین حالت مثلا با برادر شوهر مرحوم ( برادر همسر سابق ) ازدواج میکرد … مثلا مادر مادرم زمانی که پدر بزرگ از دنیا رفت یه تنه دو تا خاله و دو تا دایی رو بزرگ کرد ( با مادرم میشن 5 تا )
- ولی احتمالا این روزها بجز مناطقی که هنوز بر باورهای سنتی شون پای فشاری میکنن این موضوع ( تجدید فراش پس از مرگ شوهر ) علی السویه شده و اساسا خیلی بهش توجه نمیشه …
- اما در مورد طلاق … یه بار در یه مجله در مورد طلاق این جمله رو خوندم : طلاق حلال نفرت انگیز … این که با یه نفر زندگی مشترکی رو شروع کنی که در واقع آغاز جداشدنتونه … ولی وقتی شد ؟؟؟ وقتی اتفاق افتاد ؟؟؟ اون وقت ؟؟؟
- میدونم میدونم که هرچیم اشخاص نسبت به حرف دیگران بی اعتنا باشند ، حرف دیگران برای دیگران بی اعتنا نمیشه … این متاسفانه به نظر من شاید جزو بدترین آثار زندگی اجتماعیه … ولی میدونید اگه قرار باشه به حرف مردم گوش کنید … به حرفشون صحه بگذارید اون وقت حداقل اینه که تا آخر عمرتون باید نبایدهایی رو تحمل کنید که نباید تحمل کنید …
- بهای هر چیزی رو باید بدون کم و کاست پرداخت … خب حالا شده … حالا طلاق گرفتم ( !!! ) حالا همسرم رفته … میگین نباید میشد … خب شد … حالا چی ؟؟؟ … آیا میتونید بهای مستقل شدنتون رو بپردازید ؟؟؟ شاید بهاش به طور موقت هرچند دراز مدت تحمل حرفهای مفت دیگرانه … ولی میدونید مردم اگه حتی نتونن بد چیزی رو به رخ بکشن خوبشو به بدی میگن :
- فلانی رو دیدی ؟؟؟ مرتیکه مثل اسب خوش هیکله !!!!!…
- ببین بی شرف چه دست خطی داره !!!
- کره خر عین باباش میمونه !!!
- قیافش عینهو عنکبوته ولی زنبور رو تو هوا با تفنگ میزنه !!!
- لگد میزنه به حریفش که الاغ عمرا بتونه این طوری جفتک بندازه !!!
و …. مردم همیشه حرف میزنن … همیشه … ولی میدونید هیچ کس نمیاد بهتون بگه خب حالا چون به حرف من گوش کردی و تجدید فراش نکردی بیا این هزار تومان مال تو !!! میگن ؟؟؟
راه حلها چیه ؟؟؟
اول : توانایی های فردی : قبل از ازدواج چه کاره بودید ؟؟؟ شغل مستقل داشتید ؟؟؟ تدریس میکردید ؟؟؟ خیاطی بلد بودید ؟؟؟ استقلال شخصی وابستگی زیادی به استقلال مالی داره … اگه داشتید بهش برگردید و اگر ندارید به دستش بیارید …
دوم : روز مبادا : هیچ وقت نگین روز مبادا مبادا ( یعنی نمیاد !!! ) اتفاقا خیلیم میبادا !!! یادتون باشه هر کی هر روزی هر جایی امکان داره از شریکش جدا بشه … نمیگیم الان تشریف ببرید پیش همسر محترم که آقا یا خانوم … این مال من این مال تو … ولی به خصوص آقایون یادشون باشه … قبل از اینکه بمیرید حداقل چیزی رو به نام همسرتون کنید که بعد از شما مثل گوشت قربانی به دست بچه ها تون نیفتن … لطفا !!! در مورد خانمها هم اگه داشتید که هیچ … اگه شوهر محترم داد که هیچ … ولی اگه اینها نیست … و منطقش رو شوهرتون فراموش کرده یا بلد نیست … یه جوری حالیش کنید لطفا !!! یادتون باشه استفاده از عزیزم ، مرگ من ، تو عزیز دلمی … من تو رو نداشتم چی کار میکردم ( یکی بهترش گیر میومد زکی !!! ) ، جیگر و اینایی که خودتون بلدید … این جملات اگر با یه کمی ناز و عشوه باشه میتونه دوباره و چند باره کسی که قبلتر یه بار خریت کرده و باهاتون ازدواج کرده رو دوباره خر کنه !!!!
سوم : مادرم میگه : روله جان ( همون بچه عزیزم ) آدم اگه یه سیب زمینی رو بدون جویدن قورت بده گلوشو خراش میده و خر بودنشم محرض میشه ( جزء دوم از خودمه ) … یعنی هر کاری زحمت داره ….حتی اگه استقلال نداشتید باید کسب کنید … میدونم سخته … دردسر داره … ناامیدی توشه … ولی چاره دیگه ای به نظرم نمیرسه … چون مردم به آدم نا مستقل و بدون استقلال امر و نهی میکنن … ولی به آدم مستقل نه اینکه چیزی نگن ولی در نهایت بدترین حرفی که بهش میزنن اینه : وایسا دودش به چشمت میره !!! … البته این دود حاصله از یه جای خودشون که بلند شده !!!
چهارم : هیچکدام !!!! … هیچ کدام رو نداشتید ؟؟؟؟ هیچکدام رو ندارید ؟؟؟؟ میدونید حد فاصل انجام یه محال برای یه انسان چیه ؟؟؟ حد فاصل اندازه زانوهاش تا زمین … وقتی آدم زانو میزنه و دعا میکنه … و زمانی که بلند میشه دیگه هیچ عظمتی جز عظمت اونی که به درگاهش دعا کرده براش هیچی حساب نمیاد … همه چی سخته حتی خوردن یه لیوان آب …
پنج : و بعد از استقلال یادتون باشه … یه همدم دوباره شاید باعث دردسر دوباره بشه ولی میارزه … کم کمش یاد میگیرید همیشه باید از یه طرف تختخواب و به آرامی پایین بیاید !!! … دیگه نمیگم یهویی نصف شب که هوس میکنید یکی رو اونقدر محکم بغلش کنید که هر دوتون خفه بشید … اون از تنگی نفس و شما از زور خوشبختی !!! یکی رو دارید که این بلای خانمان سوز شیرین رو سرش در بیارید … یا مثلا نمیگم یهویی زمانی که دلتون گرفتس میدونید حداقل میتونید بدون اینکه کسی ازتون بازخواستی بکنه سرتون رو آروم روی سینه یا شانه محکمی بگذارید که همون لحظه میتونه سنگینی تمام کهکشان رو تحمل بیاره !!! یا مثلا !!!!!!!!!!!!!!!! دیگه نمیگم که دیگه چی کارا میتونید بکنید !!! ( آخری رو دیگه نگفتم … حال کردید ؟؟؟ )
شش : یه کمی در مورد اونچه که گذشته کمتر فکر کنید چون در واقع گذشته … چیزی که مهمه حال و آیندس … از گذشته نباید اگر شادی داشته جز خنده و اگه غم داره جز تجربه چیزی رو حفظ کنید … خاطرات بد باید هر شب ساعت 21:00 توی یه نایلون دربسته به سطل زباله دونی ابدی انداخته بشه … اونجا حتی دست خدا هم بهش نمیرسه …
هفت : حالا بنشینید فکر کنید !!!
.
.
.
پ ن یک : خانم مرحومه اگه میخونی باید بهت بگم نمیدونم چرا همه میگن هر کی شوهرش میمیره بهتره با برادر مرحوم (ه) ازدواج کنه … برادر شما این همه همسر برا چشه مگه ؟؟؟
پ ن دو : آخه برا چشه ؟؟؟
پ ن سه : اههههههه عوض اینکه جواب منو بدی داری هی پانوشت میخونی !!!!
پ ن چهار : بیا راست میگم دیگه !!! جواب منو بده !!!
- و میدونید آغاز یه طلوع دیگه تنها به دستان خودتون وابستس ؟؟؟
فعلا …


















