بایگانی برای اکتبر 2009

31
OCT

دیگر بار و دیگر بار … یا خاطرات 20091031

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز شنبه 31  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 09 آبان ماه 1388 خورشیدی

10:42 روز آخر هفته !!! روز آخر ماه !!! فردا ماه جدید شروع میشه و این یعنی باید کارکرد پرسنل رو به امور مالی بدم … راستی سلام یادم رفت !!! خب یادم رفته … الان یعنی انتظار دارید سلام کنم ؟؟؟؟ یادم رفت یعنی یادم رفت !!!

10:44 توری یا پشه بند باعث میشه که پشه نتونه وارد بشه ولی میدونید اگه وارد شد دیگه نمیتونه خارج بشه ؟؟؟ … یه سری مسایل در زندگی ما همین جورین … وقتی خودتون رو از دید دیگران مخفی میکنید دقیقا همون زمانیه که شاید نتونید بقیه رو هم ببینید … وقتی دارید ضربه میزنید یه جورایی گاردتون طوری باز میشه که میتونید در همون لحظه ضربه هم بخورید … البته مطلق نیست این قانون ولی در مورد پشه بند که صدق میکنه !!!

14:59 در حال ورود اطلاعات پرسنلی به صورت … حالا فعلا خفن رو داشته باشید ببینم بعد چه کلمه ای پیدا میکنم !!!

17:02 امشب جلسه سرپرستی داریم …

17:06 بارون داره شروع میشه … اگر آب ما را برد خدا شما را بیامرزد !!! یک به یک دیگه !!! ظاهرا خیلی وحشتناکه …

- جلسه قراره طرح پنج ماه کار و یک ماه مرخصی پرسنل رو به شور بگذاره !!! طبق طرح فعلی ما تقریبا 75 روز در افریقا و 15 روز رو در ایران به سر میبریم ولی اگر طرح به تصویب شورای عمومی که متشکل از همه اعضای ایرانی کارگاهه برسه این مدت به پنج ماه کارکرد و یک ماه مرخصی تبدیل میشه …

- برای من مجرد از هر طرف کشته شود به نفع اسلام است در حقیقت البته من هنوز طالب باقی موندن قانون 75-15 هستم …

و …

حضرت شیخه اجل مرحومته المغفوره (+) از من پرسیدیند چرا چند وقتیه در مورد راهنمایی زندگی زناشویی چیزی نمینویسید … در اینجا قصد دارم در مورد یک موضوع مهم تر یعنی تجدید فراش قلم بتراشم ( ببین منظورم دقیقا همونه !!! نخند !!!!)

- تا به حال به این نکته دقت کردید که مثلا شما میری یه شلوار میخری بعدش به هر دلیلی خوشت نمیاد … خب دورش میندازی یا با اکراه میپوشیش تا کهنه شه و خود به خود از گردونه خارج … اما در مورد زندگیت چی ؟؟؟ اگه انتخابت نادرست بود ؟؟؟ مثل شلوار دورش میندازی یا با اکراه میپوشی تا کهنه شه ؟؟؟

- زندگی مثل شلوار نیست ولی میشه گفت شلوار بد و همسر بد هر دو از این دو نظر یکسانند … یا باید دورش بندازی یا باید بپوشیش … و نتیجه این که اگه مجبور به طلاق شدی یا اینکه دست زندگی دستتون رو از هم جدا کرد ؟؟؟ اون وقت چی ؟؟؟

- نظر من این رو میگه : در جامعه خود ما در 50 سال پیش یه زن وقتی طلاق میگرفت یا اینکه به علت فوت همسرش بی همسر میموند باید طبق خواسته و هنجار اون روز اجتماع بچه هاش رو بزرگ میکرد … یا در بهترین حالت مثلا با برادر شوهر مرحوم ( برادر همسر سابق ) ازدواج میکرد … مثلا مادر مادرم زمانی که پدر بزرگ از دنیا رفت یه تنه دو تا خاله و دو تا دایی رو بزرگ کرد ( با مادرم میشن 5 تا )

- ولی احتمالا این روزها بجز مناطقی که هنوز بر باورهای سنتی شون پای فشاری میکنن این موضوع ( تجدید فراش پس از مرگ شوهر ) علی السویه شده و اساسا خیلی بهش توجه نمیشه …

- اما در مورد طلاق … یه بار در یه مجله در مورد طلاق این جمله رو خوندم : طلاق حلال نفرت انگیز … این که با یه نفر زندگی مشترکی رو شروع کنی که در واقع آغاز جداشدنتونه … ولی وقتی شد ؟؟؟ وقتی اتفاق افتاد ؟؟؟ اون وقت ؟؟؟

- میدونم میدونم که هرچیم اشخاص نسبت به حرف دیگران بی اعتنا باشند ، حرف دیگران برای دیگران بی اعتنا نمیشه … این متاسفانه به نظر من شاید جزو بدترین آثار زندگی اجتماعیه … ولی میدونید اگه قرار باشه به حرف مردم گوش کنید … به حرفشون صحه بگذارید اون وقت حداقل اینه که تا آخر عمرتون باید نبایدهایی رو تحمل کنید که نباید تحمل کنید …

- بهای هر چیزی رو باید بدون کم و کاست پرداخت … خب حالا شده … حالا طلاق گرفتم ( !!! ) حالا همسرم رفته … میگین نباید میشد … خب شد … حالا چی ؟؟؟ … آیا میتونید بهای مستقل شدنتون رو بپردازید ؟؟؟ شاید بهاش به طور موقت هرچند دراز مدت تحمل حرفهای مفت دیگرانه … ولی میدونید مردم اگه حتی نتونن بد چیزی رو به رخ بکشن خوبشو به بدی میگن :
- فلانی رو دیدی ؟؟؟ مرتیکه مثل اسب خوش هیکله !!!!!…
- ببین بی شرف چه دست خطی داره !!!
- کره خر عین باباش میمونه !!!
- قیافش عینهو عنکبوته ولی زنبور رو تو هوا با تفنگ میزنه !!!
- لگد میزنه به حریفش که الاغ عمرا بتونه این طوری جفتک بندازه !!!
و …. مردم همیشه حرف میزنن … همیشه … ولی میدونید هیچ کس نمیاد بهتون بگه خب حالا چون به حرف من گوش کردی و تجدید فراش نکردی بیا این هزار تومان مال تو !!! میگن ؟؟؟

راه حلها چیه ؟؟؟

اول : توانایی های فردی : قبل از ازدواج چه کاره بودید ؟؟؟ شغل مستقل داشتید ؟؟؟ تدریس میکردید ؟؟؟ خیاطی بلد بودید ؟؟؟ استقلال شخصی وابستگی زیادی به استقلال مالی داره … اگه داشتید بهش برگردید و اگر ندارید به دستش بیارید …

دوم : روز مبادا : هیچ وقت نگین روز مبادا مبادا ( یعنی نمیاد !!! ) اتفاقا خیلیم میبادا !!! یادتون باشه هر کی هر روزی هر جایی امکان داره از شریکش جدا بشه … نمیگیم الان تشریف ببرید پیش همسر محترم که آقا یا خانوم … این مال من این مال تو … ولی به خصوص آقایون یادشون باشه … قبل از اینکه بمیرید حداقل چیزی رو به نام همسرتون کنید که بعد از شما مثل گوشت قربانی به دست بچه ها تون نیفتن … لطفا !!! در مورد خانمها هم اگه داشتید که هیچ … اگه شوهر محترم داد که هیچ … ولی اگه اینها نیست … و منطقش رو شوهرتون فراموش کرده یا بلد نیست … یه جوری حالیش کنید لطفا !!! یادتون باشه استفاده از عزیزم ، مرگ من ، تو عزیز دلمی … من تو رو نداشتم چی کار میکردم ( یکی بهترش گیر میومد زکی !!! ) ، جیگر و اینایی که خودتون بلدید … این جملات اگر با یه کمی ناز و عشوه باشه میتونه دوباره و چند باره کسی که قبلتر یه بار خریت کرده و باهاتون ازدواج کرده رو دوباره خر کنه !!!!

سوم : مادرم میگه : روله جان ( همون بچه عزیزم ) آدم اگه یه سیب زمینی رو بدون جویدن قورت بده گلوشو خراش میده و خر بودنشم محرض میشه ( جزء دوم از خودمه ) … یعنی هر کاری زحمت داره ….حتی اگه استقلال نداشتید باید کسب کنید … میدونم سخته … دردسر داره … ناامیدی توشه … ولی چاره دیگه ای به نظرم نمیرسه … چون مردم به آدم نا مستقل و بدون استقلال امر و نهی میکنن … ولی به آدم مستقل نه اینکه چیزی نگن ولی در نهایت بدترین حرفی که بهش میزنن اینه : وایسا دودش به چشمت میره !!! … البته این دود حاصله از یه جای خودشون که بلند شده !!!

چهارم : هیچکدام !!!! … هیچ کدام رو نداشتید ؟؟؟؟ هیچکدام رو ندارید ؟؟؟؟ میدونید حد فاصل انجام یه محال برای یه انسان چیه ؟؟؟ حد فاصل اندازه زانوهاش تا زمین … وقتی آدم زانو میزنه و دعا میکنه … و زمانی که بلند میشه دیگه هیچ عظمتی جز عظمت اونی که به درگاهش دعا کرده براش هیچی حساب نمیاد … همه چی سخته حتی خوردن یه لیوان آب …

پنج : و بعد از استقلال یادتون باشه … یه همدم دوباره شاید باعث دردسر دوباره بشه ولی میارزه … کم کمش یاد میگیرید همیشه باید از یه طرف تختخواب و به آرامی پایین بیاید !!! … دیگه نمیگم یهویی نصف شب که هوس میکنید یکی رو اونقدر محکم بغلش کنید که هر دوتون خفه بشید … اون از تنگی نفس و شما از زور خوشبختی !!! یکی رو دارید که این بلای خانمان سوز شیرین رو سرش در بیارید … یا مثلا نمیگم یهویی زمانی که دلتون گرفتس میدونید حداقل میتونید بدون اینکه کسی ازتون بازخواستی بکنه سرتون رو آروم روی سینه یا شانه محکمی بگذارید که همون لحظه میتونه سنگینی تمام کهکشان رو تحمل بیاره !!! یا مثلا !!!!!!!!!!!!!!!! دیگه نمیگم که دیگه چی کارا میتونید بکنید !!! ( آخری رو دیگه نگفتم … حال کردید ؟؟؟ )

شش : یه کمی در مورد اونچه که گذشته کمتر فکر کنید چون در واقع گذشته … چیزی که مهمه حال و آیندس … از گذشته نباید اگر شادی داشته جز خنده و اگه غم داره جز تجربه چیزی رو حفظ کنید … خاطرات بد باید هر شب ساعت 21:00 توی یه نایلون دربسته به سطل زباله دونی ابدی انداخته بشه … اونجا حتی دست خدا هم بهش نمیرسه …

هفت : حالا بنشینید فکر کنید !!!

.
.
.

پ ن یک : خانم مرحومه اگه میخونی باید بهت بگم نمیدونم چرا همه میگن هر کی شوهرش میمیره بهتره با برادر مرحوم (ه) ازدواج کنه … برادر شما این همه همسر برا چشه مگه ؟؟؟

پ ن دو : آخه برا چشه ؟؟؟

پ ن سه : اههههههه عوض اینکه جواب منو بدی داری هی پانوشت میخونی !!!!

پ ن چهار : بیا راست میگم دیگه !!! جواب منو بده !!!

- و میدونید آغاز یه طلوع دیگه تنها به دستان خودتون وابستس ؟؟؟

فعلا …

30
OCT

نسکافه داغ داغ یا خاطرات 20091030

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز جمعه 30  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 08 آبان ماه 1388 خورشیدی

11:36 کارهای روزمره … دیروز هم که سرور داون بود … راستی سلام به روی نشسته محبوبتون !!!

11:58 این لینک یه مطلبه که به نظرم جالب اومد (+)

13:33 دنیا چیزهای زیادی به آدم نشان میدهد !!!

17:44 امروز در تقویم شمسی مصادف هست با 1388/08/08 که مصادف هم شده با تولد آقا … مبارک باشه …

- غروب امروز خیلی زیبا بود … عکسش رو گرفتم یادگار بمونه …

- رفتیم خونه و بعد از مدتی یادمون افتاد که ما هم بلدیم یه جور نسکافه رو درست کنیم که کلی طرفدار داره !!! منتها چون ما عادت داریم حداقل دو تا درست کنیم تا به خودمون اومدیم دیدیم موادش شد خیلی !!! لاجرم اومدیم نصفش رو گذاشتیم برای فردا شب یا حالا یکی که فردا شب بیاد !!!!

- این شیوه درست کردن نسکافه باعث میشه که یه کف بسیار شیرین روش قرار بگیره  و زیرشم خود نسکافه که خیلی تلخه … باید کم کم نوشید تا شیرینیش با تلخیش یکسان پایین بره … ضمنا بجز خود نسکافه و شکر هیچ افزودنی دیگه ای هم نداره …

- یه چند تا عکس هم همین جوری همین جوری از اتاقم گرفتم بگذارم اینجا ببینم چطور میشه …

پ ن یک : یادم میمونه که چه خوابی دیدم … تا ابد !!! و اینکه تعبیرش چی میشه !!!

پ ن دو : نشسته یعنی نشوریده !!! :) ( چه جایگزینی … دی!!!! )

غروب امروز …

اتاق من از درون توری ای که تختمو احاطه کرده : دنیا مشبکه از اینجا !!!

نسکافه در حال دم کشیدن مثلا !!!

داره محتویاتش از پایین به بالا میره …

داره تموم میشه !!!

حاضره !!!

ببینین انتظار نداشته باشید بهتون حتی تعارفشم کنم !!!

و تموم شد !!!

فعلا !!!

29
OCT

اجباراً نیستم !!! یا خاطرات 20091029

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو نمیتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . سرور داون بود به عللی …

اون روز پنجشنبه 29  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 07 آبان ماه 1388 خورشیدی

مشترک گرامی این وبلاگ به علت پاره ای مسایل شامل داون بودن سرور و ایضا و اینا در دسترس نبوده …بنابراین صاحب وبلاگ در مرخصی اجباری از وبلاگ نویسی میباشد !!!

امروز مهندس سرابی از ایران برگشت و وارد کارگاه شد !!! صاحب خانه به خانه برگشته …

- با هم حدود دو سه ساعتی در دفتر من نشستیم و من لپ تاپ جدیدش رو براش ست کردم … 4 گیگ رم … 400 گیگ هارد و 6 مگ کش سی پی یو …

فعلا …

28
OCT

قلبهای صادق یا خاطرات 20091028

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز چهارشنبه 28  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 06 آبان ماه 1388 خورشیدی

06:54 صبح بخیر فارسا … صبح بخیر کردها … صبح بخیر لرها … صبح بخیر کنا … صبح بخیر سرندیپیتی !!! ( دوتای آخری رو یادتونه ؟؟؟

10:14 کمی با من مدارا کن / کمی با من مدارا کن / که خود را با تو بشناسم / من گم را تو پیدا کن / من گم را تو پیدا کن / ترا از شب جدا کردم / ترا از قصه آوردم / نمیشد با تو بد باشم / نمیشد از تو برگردم / …

15:39 یه وبلاگ پیدا کردم که مجموعه جالبی رو از موسیقیهای زیبا برای دانلود آماده کرده … دیدنش خالی از لطف نیست (+) …

و …

این جناب آقای ترکاشوند حرف جالبی زد … البته من این صحبت رو در خیلی پست قبل ( !!! ) نوشته بودم ولی نوشتن دوباره اش خالی از لطف نیست …

ایشون میگن :

- هر کسی دو دوره در کارش داره … دوره اول دوره ای هستش که ” کار ” طرف رو انتخاب میکنه یعنی اینکه شما باید بری ، جستجو کنی تا ببینی کجا و چه کسی میتونه بهت کار بده … این دوره همون دوره آماتوری کار هستش …

- دوره دوم یا دوره حرفه ای کاری زمانی هستش که در واقع شما کار رو انتخاب میکنی … چون به علت مهارت شما و شناختی که دیگران از کار شما پیدا کردند ، به شما پیشنهاد کارهای مختلفی میشه که میتونی اون وقت بر اساس شرایط خودت با یکی از موارد اون طوری که میخوای صحبت کنی و در واقع کاری رو پیدا کنی که با شرایط اون روز خودت سازگاره …

- هر کسی باید دوره اول رو طی کنه … برای کسب مهارت و برای اینکه دیگران ازش شناخت پیدا کنند …

پ ن یک : سریعترین حالت ممکن برای گذر از حالت اول به حالت دوم ، ایجاد روشی در کار و حرفه تونه که شما رو متمایز میکنه …

پ ن دو : سعی کنید حتما یه زبان دوم مثل انگلیسی ، فرانسه یا اسپانیایی رو یاد بگیرید … چه بسا اگه حتی دستفروش هم بشید ، بلد بودن یک زبان میتونه خیلی در حرفه تون تاثیر داشته باشه … حداقلش اینه که وقتی عصبانی یا عاشق میشین میتونید با صدای بلند توی اتوبوس یا هواپیما ابرازش کنید !!!

پ ن سه : یکی از دوستای ما تعریف میکرد که توی یه کشوری بودند و همگی سوار قطار میشن … ظاهرا یکی از این آقایان مجبور میشه که بره کوپه دیگه … وقتی در کوپه رو باز میکنه میبینه که به به … داخل کوپه چند تا خانم نشسته … از سر قطار با زبان فارسی و خطاب به هم سفرهاش که ته قطارن داد میزنه و میگه : آخ جون اینجا چه خبره ( ببینید خداییش روم نمیشه بگم چی گفت . فکر کنید همین بوده دیگه !!! ) که یهویی یکی از اون خانمها به فارسی از توی کوپه داد میزنه : غلط میکنی مرتیکه بییییییییییییییب !!! …

پ ن چهار : در مجموع درسته احتمالا زبانی که شما بلدید رو احتمالا کسی در اون حوالی بلد نیست ولی دقت کنید که احتمالا کسی در اون حوالی هست که زبانی که شما بلدید رو بلد باشه …

پ ن پنج : حواستون باشه چی رو دارید کجا میگین !!! حتی اگه به یه زبان ناشناخته و در یه جای ناشناخته تر باشید … همیشه این احتمال میره که یه آدم ناشناخته در یه جای ناشناخته تر زبان ناشناخته شما رو ناشناسانه بلد باشه !!! حتی اگه فانگی باشه که این محلی های گینه باهاش صحبت میکنن !!!

پ ن شش : خیلی از ماها یه  زبون بلدیم که جز خودمون کس دیگه ای نمیفهمتش … شما هم دارید ؟ زبانی که تنهاییها ، غم ها ،و غصه ها  رو باهاش بیگین و چقدر عجیبه که نه فعل کم میاره نه مصدرهاش میلنگند و نه لازمه که افعال ماضی و مستقبلش رو بلد باشین … زبانی که فقط و فقط مربوط میشه به شما … حتی محلیهایی که فانگ بلد هستند هم بلدش نیستند !!!

پ ن هفت  : میدونید خدا هر زبانی رو بلده … حتی زبان فانگی که این محلی های گینه باهاش حرف میزنن … ولی میدونید چیه … یاد بگیرید … یاد بگیرید حرف زدن با زبان قلبهای صادق رو …

فعلا …

27
OCT

آبنبات یا خاطرات 20091027

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز سه شنبه 27  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 05 آبان ماه 1388 خورشیدی

10:11 تا الان درگیر کار دو تا پرسنل بودم که از شرکت شکایت کردند … تا آرنج دستمون رو بفرماییم در عسل میگازنش اساسی … راستی بهتون گفتم اینجا یه باور در بین مردمش هست که هر چی از سفید پوستها بتونید بلند کنید ، بردارید و یا کش برید حقه چون اینها برای چپاول ما اینجان ؟؟؟؟

10:17 ساعت 09:30 آقای زنده زبان و آقای اسکندر زاده کارگاه رو به ترتیب به مقصد اسپانیا و ایران ترک کردند … خوش بگذره آقای زنده زبان …

10:19 دو عدد پاسپورت رو هم دادیم با خودشون بردن برای کارت اقامت جدید …

12:16 پیش به سوی نهار …فعلا …

14:30 … یعنی هستم …

16:17 رفتم و از رختشوی خانه لباسهای آقای زنده زبان رو تحویل گرفتم … یه چیزی بین راه به مغزم خطور کرد … گاها کار کردن برای مدیران دقیقا به این معنیه که کاری که اونا میخوان انجام بدی … هرچند برابر باشه با چرخاندن لقمه دور سرت به تعداد خیلی !!! …

16:29 نمیدانم آنقدر بی شرف خواهم شد که همسر آینده ام آشپز(م) باشد و له له فرزندان(م) ؟؟؟ … بگذارید به حساب مست بودنم …

- امروز حسین آقای ظفری آنلاین شد … آقای ترکاشوند هم بود … کلی از قدیما یاد کردیم … حسین ، هنوز بچه ها بارها رو به همون اسامی قدیمی میشناسن … هنوز هم یادت برامون زندس … هنوز هم عزیزی …

- شب که به کمپ برگشتیم ( باور کنید این چندین پست قبلی رو همین نوشتم ولی به خدا شب جای دیگه ای برای برگشتن نداریم !!! ) دیدیم که شام دلچسب نمیباشد … البته من دوست میدارم ولی خب در بدر شدیم به دنبال کنسرو پسکادو ( ماهی ) … از این مغازه به اون مغازه … تا آخرش یافتیم … تخم مرغ و ماهی در شکم ما با هم آشنا شدند !!! … مبارکه …

و …

- قاعدتا خیلی از اطرافیان متاسفانه فکر میکنن که داشتن ادب و یا با نزاکت صحبت کردن به معنی ترس و واهمه از طرفه … از اون هم جالب تر اینه که فکر میکنن اگه با صدای بلند حرف بزنن بقیه ازشون میترسند !!! اگه به برآمدگی پشت این افراد نیگاه کنید میفهمید خیلی هاشون برای اینکه خودشون رو خراب نکنند پوشک شده بیرون میان !!!

- بارها در زندگیم تجربه کردم … خیلی از آدمهایی که داد میزنن و هوچی بازی در میارن اغلب بیشتر از ترساندن مردم دارن ترس خودشون رو مخفی میکنن …

- کی میدونه شاید یکی از این روزها اومدید و اینجا دیدید که نوشتم ” امروز بر اثر بی احتیاطی یک همکار در رسانیدن بنده به نقطه جوش ، فهمیدم گوشتش اونجوری که باید خوشمزه نبوده و حتی به درد جویدن هم نخورد در نتیجه اخ نمودیم در سطل زباله !!! “

- این رو یک بار دیگه هم نوشتم : میگن اگه میدان شهر یه شیر رها بشه … مردمی که از میدان شهر گذر نمیکنن دو دستن … دسته اول رو اونایی تشکیل میدن که فکر میکنن اگه برن اونجا خورده میشن و دسته دوم اونایی هستند که فکر میکنن اگه برن خورده نمیشن !!! و در نتیجه باعث شرمندگیه که حتی گوشتشون هم مورد توجه آقا شیره قرار نگرفته !!!

- یادتون باشه در پس نقاب مرد خشنی که داد میزنه یه بچه در حال زار زدنه … این فریاد به خاطر محافظت از اون بچه هستش … و این هم از همه جالب تره که اون هیکل و اون قد و بالا روی انگشت همون بچه میگرده … حالا دونستید باید کجا رو هدف بگیرید ؟؟؟ شاید همون مرد بالا بلند اخموی ترش رو با یه دونه آبنبات آروم بگیره !!! نوع آبنباتش با خودتون چون اصولا سلیقه کوچولوها فرق میکنه !!!

- البته ناگفته نمونه شاید نوع آبنبات درخواستی خیلی جالب نباشه … میدونید باید چی کارش کنید ؟؟؟ خیلی راحته قول آبنبات رو بهش بدید !!! و ازش دور نگهش دارید !!!

- البته این اخطار رو به یاد داشته باشید که اون بچه کوچولو با دست و پا و امکانات همون آدم بزرگه به دنبال آبنبات میاد … حساب کار دستتون باشه از الان نگید نگفتی !!!

- بسه بسه بخوام ادامه بدم بچه رو به کشتن میدین !!!

- این هم به خاطر گل روی آقای حسین ظفریمونه :

- این هم عکس آقای زنده زبان ( سمت چپ ) و سید رسول حقیقی زاده ( فکر کنم هوش سرشاری نخواد که بدونید سمت راستی سید رسول هستش !!! )…

فعلا…

26
OCT

فرق بین دَرک و دَرَک یا خاطرات 20091026

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز دوشنبه 26  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 04 آبان ماه 1388 خورشیدی

10:23 سلام برگشتم … حالم خوبه و هنوز تمساحی پیدا نشده که منو بخوره شکر خدا … ما ها هر یکشنبه یک بار تعطیل هستیم و علت غیبت منم همینه و الا هستم !!!

11:45 نمیدونم باید در مورد بعضیا چی گفت … اگه شخصیت به هیکل بزرگه گاو با شخصیت ترینه !!! اگه صداست که حضرت خر کاندید شماره یکه … حالا باز خوبه من عصبانی نمیشم … ولی جدن باید به یه رفیقی نشون بدم رفاقت یعنی چی … مگه اینکه خدا ازش بگذره …

12:25 خانم پریسا . گ در این پست وبلاگش (+) نوشته : تا متعلق به کسی نشدی بهش تعلق نداشته باش …

- آقای زنده زبان داره وسایلش رو جمع میکنه … فردا دارن از موکومو به سمت باتا میرن و پس فردا از باتا به مالابو پرواز دارند … پس فردا شب به سمت فرانکفورت و بعدشم برای دیدن خانوادش ( برادرها و خواهرهاش ) به اسپانیا مسافرت خواهد کرد …

- یه چیز جالبی رو شنیدم که بد نیست بنویسمش تا یادم بمونه که جدی در دروازه رو میشه بست ولی درب دهان مردم رو عمرا !!!

- من آقای زنده زبان رو خیلی دوست دارم … ایشون دوست من در دوران پتروشیمی و معرف من به همین پروژه هم بوده … رفتار ما با هم بقدری خوبه که خیلیها هنوز هم که هنوزه فکر میکنن که ما با هم فامیلی بسیار نزدیکی داریم …

- یه مدتی من با آقای زنده زبان هر شب رو به رمان خوندن مشغول بودیم … ایشون توی تختش دراز میکشید و منم رمان رو میخوندم تا جایی که میدونستم که خواب رفته …

- حالا اومدن گفتن که زنده زبان چون عیوضی رو آورده اینجا پس عیوضی بهش مدیونه تا جایی که زنده زبان هر شب دستش رو میگذاره زیر سرش و میخوابه و عیوضی براش رمان میخونه !!!!! آخه الاغ ( اونی که این حرف رو زده رو میگم … ) و حیف الاغ که الاغ بیچاره حداکثر ظرفیتش همینه که الاغ باشه ولی توی احمق هنوز از آداب و روابط انسانی چیزی حالیت نیست !!!

- از گوینده الاغ که بگذریم میرسیم به شنونده ای که شنیده و پذیرفته این حرف رو … الاغ در الاغ به توان دو !!!!

و ….

- روابط انسانی گاهی تا حدی پیش میره که از مرز جنسیت ، مذهب ، قوم و قبیله ، زبان و فرهنگ و بسیاری از این موارد که در اصل برای بهتر شدن زندگی ما انسانها وضع شده و بعضا در زمانهایی باعث بسته شدن دست و پای ما میشه گذر میکنه …

-این که میبینی همزبان های تو در کنار تو نمیتونن دَرکت کنند ولی مثلا در اینجا یه سیاه افریقایی با نگاهش هزار سطر نوشته رو نانوشته بهت میگه که دَرک میکنه که تو چی میکشی و چه چیزی میتونه حالت رو بهتر کنه در حالیکه همون دَرک سیاه رو هم رنگها و هم زبانهات به دَرَک میفرستند … اینه فرق بین دَرک و دَرَک …

.

.

.

پ ن یک :اولین رمانی که با هم خوندیم رمان ” کیمیا خاتون ” بود … داستان دختری که مولانا ناپدریش میشه … و به عشق شمس گرفتار میشه ( شمس عاشق اون میشه و نه اون عاشق شمس ) … عشقی که در نهایت به مرگش منتهی میشه … داستانی متفاوت از هر آن چیزی که تا به حال در مورد شمس و مولانا خونده یا شنیده بودم …

پ ن دو : حالا من موندم و این اتاق خالی !!! کسی هم نیست بیاد براش رمان بخونم !!!! …

____________________________________________________________________________
عقاب جوجه اش را در لانه ای دیگر بزرگ خواهد کرد …

گاهی که میدانم کسی مرا درک نمیکند
گاهی که میبینم کسی مرا نمیفهمد
در آغوش میکشم خود را سخت
چون عقابی که جوجه اش را از آشیانه نا امن میبرد
خود را از میان مردمانی بیرون میکشم
که دوست داشتنشان چونان غلافی است
که شمشیر درنده شان را از دید چشمان معصوم مخفی میکند …
در میانشان زندگی میکنم …
میخندم و میگریم …
ولی میدانم که در میانشان نیستم …
هراسانم که روحم نیامیزد با خوی شان …
میهراسم از آنکه رنگشان را در بیرنگیم فرو برند …
رنگ بی رنگی برایم از ننگ هم رنگ شدن با این جماعت بهتر است …
عقاب جوجه اش را در لانه ای دیگر بزرگ خواهد کرد …
____________________________________________________________________________

فعلا …

25
OCT

وقتی خدا بخواد شده … یا خاطرات 20091025

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو نمیتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . تعطیل بودیم و در کارگاه حضور نداشتم …

اون روز یکشنبه 25  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 03 آبان ماه 1388 خورشیدی

اول صبح ساعت 08:30 !!!! از خواب بلند شدم … صبحانه تخم مرغ بود که خب برای شروع چیز بدی نیست !!! با آقای زنده زبان قرار شد که بیرون بریم و یه دیداری تازه کنیم … چون اصولا ما هر روز صبح زود حدود 06:00 آنیسوک رو ترک میکنیم و دوباره وقتی بر میگردیم که معمولا هوا تاریکه و خب آنیسوک در روز رو نمیبینیم …

ورودی محوطه پشت کلیسا

محوطه داخلی و کوچولویی که در تصویره

تصویر مریم مقدس و حضرت مسیح

نمایی دور از کلیسا

یه چیزی توی مایه های ایران : آقای من لطفا مرا بشویید !!!! پشت یکی از ماشینهای شرکت Ecocsa ( شرکت یوگوسلاویایی تبار )

- شب که برگشتیم آقای زنده زبان به مناسبت اینکه ویزای اسپانیاش درست شده که مهمانی داد … جای شما خالی …

- تخم مرغ صبحی رو که یادتونه … مامانشون رو برای شام خوردم !!! شام مرغ داشتیم !!!

و …

- صبحی یه خواب دیدم … به سئوالم جواب داده شد … توی خواب گفتند … وقتی خدا بخواد میشه … وقتی خدا بخواد شده … نمیدونم چرا باید این رو مینوشتم ولی نوشتم … وقتی خدا بخواد شده

فعلا …

24
OCT

این به اصطلاح صلاح یا خاطرات 20091024

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز شنبه 24  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 02 آبان ماه 1388 خورشیدی

08:09 امروز روز آخر هستش و فردا تعطیل هستیم … امشب بعد از جلسه جشن میگیریم و شام هم جوجه کباب خواهیم داشت … سابق بر این بچه ها رو مجبور میکردن که توی جشن برقصن … آهنگ با صدای بلند که با جوجه کباب قر رو توی کمر افزایش میداد … ولی یواش یواش دیگه اون صمیمیتها رخت بسته … الان اگر هم هست دو تا دوتا باهم و یا تنهایی شام رو میخوریم و بر میگردیم …

14:13 همین رو کم داشتیم … اینها عادت جالبی دارند … مثلا رییس مجلسشون میاد در مورد دعوای شرکت و فلان روستا در مورد بلدوزر شرکت نظر میده چون اینها فامیلند … الانم یکی از مقاماتشون اومده میگه جاده ای که زدید در فلان نقطه قسمتی از جنگل رو که دارای مواد غذایی بوده ( مثل درخت میوه ) از بین برده و فلان و فلان … همه این راهها به یه چیز ختم میشه … پول و تمام …

16:11 حضور و غیاب زیر باران نوح !!!

18:26 پیش به سوی جلسه و بعدشم جشن …

- بعد از جشن به کمپ برگشتیم … آقای دیناروند در حال جمع کردن وسایلش بود … و میدونید که رفتن یه دوست میتونه چقدر آدم رو اذیت کنه …

.

.

.

و …

- بعضی اوقات دور شدن یک نفر باعث خوشحالیه … هر چقدر دور تر بهتر … هر چقدر نزدیک تر عذاب آورتر …

- بعضی وقتها دوری کسی رو که دوستش داری برات سخته اگر چه از این اتاق به اون یکی اتاق … چه برسه از این شهر به اون شهر یا از این کشور به اون کشور … در مورد از این دنیا به اون دنیا چیزی نمیگم …

- و بعضی وقتها از همه بدتر این که میدونی رفتن و بریدن صلاحه و یا نپیوستن و وصل نشدن … میدونید این دل لامصب گاهی هیچ چی حالیش نمیشه …

پ ن یک : دیناروند دلم برات تنگ میشه … خودتم میدونی دوستت دارم …

پ ن دو : تا به حال به خاطر این به اصطلاح صلاح چه کارهایی که باید میکردم و حقم بود  و  نکردم و چه کلمات و جملاتی رو توی سینم خفه نکردم … نگین نمیفهمین … نگین نکردید … نگین نمیدونید … چون بعدش میدونم در مقابل سئوال بعدی که ازتون بپرسم ” راست میگی ؟؟؟ ” چشمتون رازی رو افشا میکنه که لب دوخته تون به زور نگهش داشته …

فعلا …

23
OCT

لبخند کوسه یا خاطرات 20091023

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز جمعه 23  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 01 آبان ماه 1388 خورشیدی

08:00 شروع یک عدد فقره روز دیگر !!! من نمیدونم من دارم به کار حمله میکنم یا کار به من !!!

13:20 آدم وقتی واقعیات رو قبول داشته باشه از اتفاق افتادنشون شکه نمیشه …

13:32 وقتی این آدرس رو وارد میکنید یعنی یا خیلی هول تشریف دارید یا خیلی گیج … عاشقا که جای خود دارند …

http://www.لخخلمث.com

14:25 بریم طول خط ببینیم ملت چی کار میکنن … این روزها عجیب حس فضولی میکنم !!!

17:51 پیش به سوی خونه … فردا آخرین روز کاری هست و پس فردا تعطیل هستیم !!! پیش به سوی خونه !!!

- امروز تونستم تقریبا کاغذهای روی میز رو جمع کنم … اتاقم داره مثل همون روزهایی میشه که با اینکه امور اداریه ولی جز برای گزارش هیچ کاغذی پرینت نمیشه … یه سیستم کاملا مکانیزه … تازه دارم روش کار میکنم بربری هم بخره !!!

- یه مسئول اداری و سیصد نفر پرسنل !!! بی کارمند !!! ( با نوای نوحه بخونیدش لطفن !!!! )

- اون آدرس بالا آدرس گوگل هستش  که بعضی وقتها به همون دلایل بالا ( دوباره ) وقتی کیبوردتون فارسیه تایپ میشه !!! درسته ؟؟؟

- شب که به کمپ رفتیم !!! آب نبود !!! … تازه منبع آب رو تعمیر کرده بودند و آب نداشتیم … برای یک عدد دستشویی ناقابل 14 کیلومتر راه رو آمدیم تا کمپ موکومو … وقتی ما رسیدیم امیر داشت بر میگشت و بر خلاف ما چشماش باز شده بود … خلاصه فهمیدیم نبود آب که باعث نبود دستشویی میشه چی میشه !!!

- خدا رو شکر اینجا بارون میاد … یهویی بارونی گرفت که فکر کنم حضرت نوح انگشت به دهن موند … بدو بدو رفتیم تشت ها رو آوردیم زیر آب بارون … حتی اون منبع آب سرد کن هم بیرون کشیدیم … مردم اینجا زیر این بارونها حمام میکنن … واقعا فشار آب بارون از آب دوش بیشتره  … و حساب کنید توی اون هوای گرم و با اون بارون … یهویی یکی رو ببینی داره سرش رو با شامپو گلرنگ میشوره !!!

.
.
.

و …

- گاهی وقتها خیلی از ماها نمیدونیم که باید این کار رو انجام بدیم یا نه … اون حرف رو باید بزنیم یا نه … ارتباط داشته باشم ؟؟؟ … قطع ارتباط کنیم ؟؟؟ بریم؟ نریم ؟ بنویسیم ؟ پنهان کنیم ؟ و وقتی فکر میکنی میبینی دلیلش اینه که تکلیفت مشخص نیست … وقتی تکلیفت رو مشخص کردی اون وقت میدونی باید چی کار کنی …

- یه فیلم خیلی قدیما میداد ( 60 سال بعد از شهریور 20 بود فکر کنم …) که یه سیاست مدار انگلیسی که قدرت پشت پرده بود همزمانی که توی فیلم بازی میکرد رو به دوربین هم جملاتی رو میگفت … یکی از اون جملات یادمه … آدم بهتره کوسه باشه تا بره …

- و نظر من در مورد اینکه آدم کوسه باشه تا بره اینه که : کوسه میتونه بخنده و یا مهربون باشه ولی بره در مواقع لزوم نمیتونه درنده از آب در بیاد … البته این یه نظر شخصیه … درست یا غلط نیست فقط نظر شخصیه …

- این شعر اثر مرحوم احمد شاملو هستش :

قناری گفت : کُره ی ما کُره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان ِ چینی

ماهی ِ سُرخ ِ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور می شود

کرکس گفت : سیاره ی من سیاره ی بی همتایی که در آن مرگ مائده می آفریند

نهنگ گفت : زمین سفره ی برکت خیز ِ اقیانوس ها

انسان سخنی نگفت . تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک تر بود …

فعلا …

22
OCT

وضعیت الان تو یا خاطرات 20091022

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …

امروز پنجشنبه 22  اکتبر 2009 میلادی مطابق با 30 مهر ماه 1388 خورشیدی

13:41 دیشب خواب مغازه بابا رو میدیدم … بابا مغازه نقاشی ماشین داشت و خیلی از شیطنتهای من هم توی اون مغازه هنوز دارن وول میخورن … بعد از ظهرها که با بابا میرفتم مغازش … تابستونا رو میگم … میرفتیم قهوه خونه … میداد برام یه دونه نوشابه میاوردن … توی یه ظرف میریخت با یخ … بعضی وقتام چایی آلبالو بود … بعدشم که تموم میشد بهم میگفت برو دکان تا برگردم … دنیای رنگها … بوی بنزین و تینر … پیستوله … پنجشنبه عصر با بابا بیرون رفتن … کار کردن براش و معادل بزرگترین شاگردش حقوق گرفتن با مزایای خرید در بعد ازظهرهای تابستان … دیشب خواب دیدم که رفتم درب مغازش … خم شدم و یه کم از خاک کف مغازه رو برداشتم و بوسیدم … روی لبهام کشیدم … همه اینها توی خواب بود … آخه مغازه مغازه بابامه … دلم برای مغازه بابا تنگ شده … برای دیدن چشمای مردی که صلابت ارادش کوه رو به زانو در میاره تنگ شده … هنوز شیطنتهام توی مغازه تمامی نداره … یه احسان با یه دنیا رنگ … دلم تنگ بابامه … تنگ جونیهاشه که به پامون ریخته … دلم تنگه بچگیهامه … دلم تنگه … اشک تو چشمام جمع شده …

14:04 میرم طول خط برای چک پرسنل …

16:31 دوتا کوچول …

17:41 امشب دوازده نفر از ایران به طرف گینه پرواز خواهند کرد … فردا شب 12 تازه نفس که بعضیهاشون کافین تا نفس یه پروژه قطع بشه دارن وارد خاک گینه میشن … دایی هم میاد … دایی دوستت داریم ( دایی آقای غلامعلی صفری هستش ) …

17:52 داریم با خانم مرحومه (+) سر عمه شدنشون بحث میکنیم … و این که آیا من اجازه دارم بگم ای ارواح عمه تون یا نه ؟؟؟؟ بعدشم براش نوشتم عوض اینکه به فکر عمه شدن خودش باشه اولش بیاد مامانشون رو پیدا کنه !!!

- شام ماکارونی داشتیم … سس خریدیم و شام شد دوباره ماکارونی !!! انتظار نداشتید که مثلا با سس بشه جوجه کباب نه ؟؟؟

- خیلی وقته هوس کردم صبحانه یه کباب بزنم توپ !!! یکی از بچه ها اینجا رو گذاشتم خوب پروار شه برا بعد … آبلیمو ، پیاز ، زردچوبه هم دادم برام بیارن …

- میگن یه تهرانی یه اصفهانی یه ترک رو آدم خورها میگیرن میزارن توی دیگ !!! فلفل پیاز هویج زردچوبه ، چه میدونم همه مخلفات رو بهش اضافه میکنن و دارن زیرش آتیش روشن میکنن … یهویی وسط این هیر و ویر ترکه میزنه زیر خنده … تهرانیه میگه : ما داریم میمیریم تو داری غش و ضعف میری ؟!؟!؟ ترکه میگه : هیس !!!! هیچ چی نگین ………………. ری.دم تو غذاشون !!!!

- از بومیها پرسیدیم اینجا آدم خوار ندارید ؟؟؟ میگن همین دیروزی آخریشون رو خوردیم رفت !!!

- اگه میبینید ما هم زنده هستیم چون داریم بهشون پول میدیم … یه روزی اگه گفتم پول تموم شد باید به فکر یه وبلاگ افریقایی دیگه باشید !!!

.

.

.

و …

- شاید وضعیت الان تو آرزوی هزاران نفر دیگه باشه … حداقل هنوز هستی … بودنت رو خراب نکن … کاری نکن که همین بودنت باعث دردسر خودت باشه …

فعلا …

Google Analytics Alternative