02:00 پست جدید تموم شد و دارم توی وبلاگ قرارش میدم …
12:52 حامد عرب از افریقا تماس گرفت و بعد از احوال پرسی یه سفارش برای خرید بهم داد که بعد از ظهری میرم و براش تهیه میکنم …
13:36 دارم خط رو آداپته میکنم . منظورم خط اینترنته . برای مرورگر فکر میکنم که Opera مرورگر سریعی هستش . به عبارتی Internet Explorer فقط به این درد میخوره که آدم باهاش یه مرورگر دیگه ای رو دانلود کنه .
13:40 اومدیم خط رو آداپته کنیم زدیم تمام تنظیماتش رو پاک کردیم
) زنگ زدم دفتر مرکزی برای گرفتن تنظیمات جدید منتها مودم اونها با مودم من فرق میکرد . تنظیمات رو چک کردم … مودم من یه تنظیم جداگانه داشت … یه مرحله اضافه … اورکا . با دفتر مرکزیشون تماس گرفتم و بهشون گفتم این مدل چطوری کار میکنه .
16:00 دارم ایمیلهام رو چک میکنم . چه میکنه این تبلیغات ویاگرا … هر روز چندین و چند دونه از این ایمیلها رو پاک میکنم دوباره فردا انگاری بذرش رو توی ایمیلم کاشته باشن سبز میشه …
17:04 بالاخره یک مترجم گوگل رو هم به وبلاگم اضافه کردم … میشود حالا دیگر مهمان خارجی را هم دعوت کرد. نکته جالب اینکه زمانی که عمل ترجمه انجام میشود بعضی کلمات را نمیتوان ترجمه کرد . این کلمات کلمات به اصطلاح خودمانی است . این قسمت را کتابی نوشتم تا ببینم چگونه میتواند ترجمه کند …
19:43 الان برنامه ماه عسل با خانمی به نام زهرا حسینی برنامه داره که رمان ” دا ” رو نوشته . زنی که واقعیتهای جنگ رو لمس کرده و همه رو به صورت واقعی در اون کتاب نوشته . انسانی که جسد پدر و برادرش رو خودش دفن کرده . کسی که بارها و بارها اجساد تکه تکه شده همرزمانش رو جمع کرده . من هم بچه کرمانشاهم و نه شاید به اندازه ایشون ولی من هم واقعیتهایی رو دیدیم وشنیدیم که توی هیچ کتابی نمیگنجه … بعضی چیزها رو باید دید و میدونم که اشخاصی که در غرب و جنوب ایران جنگیدند چرا دهنشون بستس … بعضی چیزها رو نمیشه گفت چون گفتنی نیست … مثل اینکه دستتون بسوزه . آیا میتونید درک سوختن رو به یه نفر انتقال بدید به جز این که خود اون هم بسوزه یا سوخته باشه ؟ هنوز این جمله یادمه : میدونی یه گردان بره خط گروهان برگرده بعنی چی؟ میدونی یه گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟ میدونی یه دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟
22:05 خیلی جالبه که توی هر وبلاگی میری ( حداقل 99% وبلاگ ها ) و بعدش که فکر میکنی میبینی آخی این چه آدم شریفیه ، چقدر عزیزه ، چقدر منطقی حرف میزنه ، چقدر دوست داره احترام گذاشتن به حقوق دیگران رو … بعدش که توی دنیای واقعی تر میبینیش میگین ای کاش میشد از عقاید وبلاگش یه بکاپ روی این بابا ریستور میکردن …
22:37 داریم آماده میشیم بریم میهمانی خونه عمو … اونجا چیپس پیدا نمیشه …
22:44 این مادر محترم همونقدر که مهربونه وقتی عصبانی میشه خدای بابام هم نمیتونه جلوشو بگیره … برم الان میاد از حیض انتفاع ساقطمون میکنه …
و …
خوش گذشت خونه عمو … همین .
پ ن یک : قیمتتون چقدره ؟ یه تومان ؟ یه دلار ؟ یه هدیه ؟ یه ویلا ؟ یه شب … ؟ اهدا کردن دو خط شعر ؟ یه هندونه زیر بغل ؟ چهره دلربای یه زن ؟ یه میلیارد ؟ فرقی نداره عزیزم نگو که این جور اون جور … وقتی که خودتو فروختی گیرم گاهی خیلی با کلاس یه چک میارن تحویلت میدن . بعضی وقتام یه مشت اسکناس رو توی صورتت پرت میکنن … میارزید ؟؟؟ خوش به حال( ت / م / مان / تان / شان ) …
پ ن دو : نه اینکه فکر کنید اینی که بالا نوشتم در مورد خودم نیست … نمیدونم … اگه یه روز اومدید اینجا دیدید این پی نوشت یک رو پاک کردم بدونید باید فروخته شدنم رو بهم تبریک بگین …
پ ن سه : نمیدونید ، شرایط ، زمانی که به آدم تحمیل میشه چه اتفاقایی می افته … تا به زور مجبورتون نکردن خودتون یه کاری برای خودتون بکنید لطفا …
پ ن چهار : شاید درست نباشه بگم ولی بعضیا برای بهشت حاضرن سر ببرن . باور کنید با دست خونی خوبیت نداره آدم وارد بهشت بشه …
فعلا …





