بایگانی برای آگوست 2009

31
AUG

قیمتتون چقدره ؟ یا خاطرات 20090831

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل …
امروز دوشنبه 31 آگوست 2009 میلادی مطابق با 09 شهریور ماه 1388 خورشیدی و 10 رمضان 1430

02:00 پست جدید تموم شد و دارم توی وبلاگ قرارش میدم …

12:52 حامد عرب از افریقا تماس گرفت و بعد از احوال پرسی یه سفارش برای خرید بهم داد که بعد از ظهری میرم و براش تهیه میکنم …

13:36 دارم خط رو آداپته میکنم . منظورم خط اینترنته . برای مرورگر فکر میکنم که Opera مرورگر سریعی هستش . به عبارتی Internet Explorer فقط به این درد میخوره که آدم باهاش یه مرورگر دیگه ای رو دانلود کنه .

13:40 اومدیم خط رو آداپته کنیم زدیم تمام تنظیماتش رو پاک کردیم :) ) زنگ زدم دفتر مرکزی برای گرفتن تنظیمات جدید منتها مودم اونها با مودم من فرق میکرد . تنظیمات رو چک کردم … مودم من یه تنظیم جداگانه داشت … یه مرحله اضافه … اورکا . با دفتر مرکزیشون تماس گرفتم و بهشون گفتم این مدل چطوری کار میکنه .

16:00 دارم ایمیلهام رو چک میکنم . چه میکنه این تبلیغات ویاگرا … هر روز چندین و چند دونه از این ایمیلها رو پاک میکنم دوباره فردا انگاری بذرش رو توی ایمیلم کاشته باشن سبز میشه …

17:04 بالاخره یک مترجم گوگل رو هم به وبلاگم اضافه کردم … میشود حالا دیگر مهمان خارجی را هم دعوت کرد. نکته جالب اینکه زمانی که عمل ترجمه انجام میشود بعضی کلمات را نمیتوان ترجمه کرد . این کلمات کلمات به اصطلاح خودمانی است . این قسمت را کتابی نوشتم تا ببینم چگونه میتواند ترجمه کند …

19:43 الان برنامه ماه عسل با خانمی به نام زهرا حسینی برنامه داره که رمان ” دا ” رو نوشته . زنی که واقعیتهای جنگ رو لمس کرده و همه رو به صورت واقعی در اون کتاب نوشته . انسانی که جسد پدر و برادرش رو خودش دفن کرده . کسی که بارها و بارها اجساد تکه تکه شده همرزمانش رو جمع کرده . من هم بچه کرمانشاهم و نه شاید به اندازه ایشون ولی من هم واقعیتهایی رو دیدیم وشنیدیم که توی هیچ کتابی نمیگنجه … بعضی چیزها رو باید دید و میدونم که اشخاصی که در غرب و جنوب ایران جنگیدند چرا دهنشون بستس … بعضی چیزها رو نمیشه گفت چون گفتنی نیست … مثل اینکه دستتون بسوزه . آیا میتونید درک سوختن رو به یه نفر انتقال بدید به جز این که خود اون هم بسوزه یا سوخته باشه ؟ هنوز این جمله یادمه : می‌دونی یه گردان بره خط گروهان برگرده بعنی چی؟ می‌دونی یه گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟ می‌دونی یه دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟

22:05 خیلی جالبه که توی هر وبلاگی میری ( حداقل 99% وبلاگ ها ) و بعدش که فکر میکنی میبینی آخی این چه آدم شریفیه ، چقدر عزیزه ، چقدر منطقی حرف میزنه ، چقدر دوست داره احترام گذاشتن به حقوق دیگران رو … بعدش که توی دنیای واقعی تر میبینیش میگین ای کاش میشد از عقاید وبلاگش یه بکاپ روی این بابا ریستور میکردن …

22:37 داریم آماده میشیم بریم میهمانی خونه عمو … اونجا چیپس پیدا نمیشه …

22:44 این مادر محترم همونقدر که مهربونه وقتی عصبانی میشه خدای بابام هم نمیتونه جلوشو بگیره … برم الان میاد از حیض انتفاع ساقطمون میکنه …

و …

خوش گذشت خونه عمو … همین .

پ ن یک : قیمتتون چقدره ؟ یه تومان ؟ یه دلار ؟ یه هدیه ؟ یه ویلا ؟ یه شب … ؟ اهدا کردن دو خط شعر ؟ یه هندونه زیر بغل ؟ چهره دلربای یه زن ؟ یه میلیارد ؟ فرقی نداره عزیزم نگو که این جور اون جور … وقتی که خودتو فروختی گیرم گاهی خیلی با کلاس یه چک میارن تحویلت میدن . بعضی وقتام یه مشت اسکناس رو توی صورتت پرت میکنن … میارزید ؟؟؟ خوش به حال( ت / م / مان / تان / شان ) …

پ ن دو : نه اینکه فکر کنید اینی که بالا نوشتم در مورد خودم نیست … نمیدونم … اگه یه روز اومدید اینجا دیدید این پی نوشت یک رو پاک کردم بدونید باید فروخته شدنم رو بهم تبریک بگین …

پ ن سه : نمیدونید ، شرایط ، زمانی که به آدم تحمیل میشه چه اتفاقایی می افته … تا به زور مجبورتون نکردن خودتون یه کاری برای خودتون بکنید لطفا …

پ ن چهار : شاید درست نباشه بگم ولی بعضیا برای بهشت حاضرن سر ببرن . باور کنید با دست خونی خوبیت نداره آدم وارد بهشت بشه …

فعلا …

30
AUG

در هم و برهم یا خاطرات 20090830

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل … 

امروز یکشنبه 30 آگوست 2009 میلادی مطابق با 08 شهریور ماه 1388 خورشیدی و 09 رمضان 1430

11:51 پست جدید رو توی سایت گذاشتم …

12:29 با اين حساب هر کي توي شطرنج سفيد باشه برندس چون حرکت اول رو انجام ميده ؟

12:33 وقتي ميخوايد يه اتفاقي براتون بيفته چرا کاري نميکنيد که براتون بيفته ؟ … یعنی چرا منتظر میشین که پیش بیاد یا نیاد ؟؟؟ چرا نمیسازیدش ؟؟؟ به عبارتی : بهترین راه پیش بینی آینده ساختن آن است …

13:05 یه فیلم دیدم به اسم ” دل شکسته ” موضوع درباره دو نوع طبقه در ایران بود … مذهبی مذهبی و آزاد آزاد و این که چرا هر کدوم برای داشتن اعتقاداتشون دلایلی رو دارند و بر اثر همون دیده هاست که به این دسته بندی متعلق میشن ( آزاد و یا مذهبی ) … ولی یه چیز دیگه هم این وسط برای من محرز شد همون قانونی بود که قبلترها وقت خوندن ” بنگاه آدم کشی ” بهش رسیده بودم و اون اینه … جامعه به طور غریزی به تعادل میرسه و این یعنی زمانی که یه قشر بسیار مذهبی به وجود میان … برای تعادل یه قشر خیلی آزاد به وجود میان … قاچاقچی های بزرگ باعث به وجود آمدن پلیسهای بزرگ میشن و زمانی که یک جامعه بیش از حد بزرگ میشه منابع حیاتی پایین میاد و این به معنی کم شدن جمعیته و در نتیجه باعث تعادل میشه … در جایی که بوفالوهای بزرگ هستند ببرهای بزرگی هم پیدا میشن … یه موضوع رو باید بگم البته … من کلمه آزاد بودن رو روبروی مذهبی بودن قرار ندادم تا بگم مذهبی بودن به معنای عدم آزادیه و یا مذهب به معنای بسته شدنه و یا اینکه القا کنم مذهب به معنی عدم آزادیه و روبروی اون و در جهت مخالفش … منظور از آزادی اینجا به معنی بی قید و بند بودن به شرایط حاکم جامعه هستش … حالا توی یک جامعه قواعد و شرایط حاکم خوبه در نتیجه فردی که احترام نمیگذاره یاغی به حساب میاد نه آزاد و در یک جامعه دیگه که قوانین درستی برش حاکم نیست … آزاد بودن به معنای آزادگی از شرایطیه که نادرسته …

19:29 یک بار دیگه موضوعی رو که میدونستم برام محرز شد . الان دارم با یه مودم وایرلس به اینترنت متصل میشم … خیلی از مسایل رو وقتی بهش میرسی برات دیگه عادی میشه … یه توصیه ای بهتون میکنم …. شدیدا از این افراد مثل من دوری کنید … خدا شما را از شر من حفظ بفرماید … آها تا یادم نرفته داریم میریم خونه مادر بزرگ مادری محترمه …

19:32 مینویسم اینجا چون میدونم مادرم نمیخونه … جدی اگه میخواستم بت پرست بشم و بت بپرستم خدایی که نقش میکردم به شکل یه زن بود یه مادر … موجودی که عاشقانه و بدون هیچ چشم داشتی فرزندانش رو دوست داره … حتی بدترینشون رو … مادر من این جوریه … یه مادر لایق پرستیدن … ( البته بهتره دعا کنم خدا اینجا رو نخونه … ) .

19:35 سالهاست که دیگه نمیتونم به حرف دلم گوش بدم … دلم داره زار میزنه و عقلم مصممه . گاهی باید تصمیماتی رو گرفت به سختی مرگ و زندگی … میتونم بفهمم دلم داره چی میشکه … دلم میفهمه چی دارم میگم … و عقلم میدونه داره چی کار میکنه … The Life Is More Than Fantacy

و ….
به خانه مادر بزرگ مادری رفتیم … افطاری و شام … برگشتنی دوستم تماس گرفت و گفت که دوستش توی ترمینال اتوبوس رانی کرمانشاه گیر افتاده و باید برسیم به دادش … با بابا رفتیم … یه کمی پول لازم داشت فقط … بهش دادیم و سوار ماشین شد و رفت …

پ ن یک : ای دی محترم که معرف حضورتون هست … اون زودتر از من ساکش رو بسته و آمادس تا به جای من به افریقا بره …

پ ن دو : امروز قصد دارم بهتون بگم این نیمه گم شده اتاق منو به چه ریختی در آورده بود … قبل تر همه این وسایل توی ساک بزرگم بود و این 15 روز آخری بود که همه رو برای تفکیک توی اتاقم چیدم …

پ ن سه : بعد از این تصاویر به جون دخترعموی همسایه توی افریقامون که میخوام سر به تن برادرهاش نباشه همه رو جمع کردم …

 

اصلا نترسید این جا ایران است و این هم اتاق من … طبق آخرین اخبار من اون زیرم و حالمم خوبه …

 

کارتهای اینترنتی که از دل وسایل توی اتاقم درآوردم  . قدمت بعضیهاشون به 120 سال قبل از میلاد مسیح برمیگرده …

 

وسایل ترقه بازی که یه زمانی مال من بود و الان نیمه گم شده توی وقت های خاصی و ازش فقط جهت نیل به اهداف خداپسندانه سود میبره :)

 

این همون کامپیوتری هستش که الان دارم باهاش براتون تایپ میکنم …

من که میگم به جون دخترعموی همسایه توی افریقامون که میخوام سر به تن برادرهاش نباشه همه رو جمع کردم … این هم عکس اتاقم که بدونید آدم الکی جون کسی رو که … ( بخونید همسایشه) قسم نمیخوره … البته باعث و بانی این کار خیر این ای دی محترم بود که نصفه شبی یهویی خواست اتاق منو برای تایید قسمم بازبینی کنه …

فعلا …

29
AUG

دینگ !!! یا خاطرات 20090829

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو نمی تونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . چون خب یه کمی سرمون شلوغیده بود …

امروز شنبه 29 آگوست 2009 میلادی مطابق با 07 شهریور ماه 1388 خورشیدی و 08 رمضان 1430

سلام . دیروز صبح ساعت 11:00 از خواب بیدار شدم . اصولا بیدار شدنهای اینجوری دیگه داره یواش یواش برام عادت میشه … عادتی که باید یواش یواش برش گردونم به همون ساعت 05:00 بلند شدنها … روز اینجوری آغاز شد …

- حدود 11:25 به کلینیک برای تحویل فایل رفتم و در همون حین با علی فرخی در مورد بلیط خارجی ای که باید گرفته میشد صحبت کردم … قرار شد به یکی از آژانسها برم و شخص خاصی رو برای این منظور ملاقات کنم . دینگ ( یعنی تموم ) .

- فایل رو تحویل دکتر مرادی دادم ، دکتر مرادی منو تا آژانس رسوند و منتظر برگشت من ایستاد توی آژانس بعد از مطرح شدن موقعیت این طوری تصمیم گرفته شد که باید این بلیط از خود اروپا خریداری بشه … یکی از دوستای آقای فرخی رو هم در پتروشیمی قبلی دیدم …بعد از تماس با داییم با دکتر به طرف خونه اونها رفتیم ( همون خان دایی … آخه سیستمش ایراد داشت و بهش گفتم در صورت امکان میام برای دیدنش ) ( دینگ … )

- داییم که کارت TV داره که ورژنش قدیمی شده و با مادربوردی که عوض کرده همخوانی نداره … تلاش برای همخوان کردنش … ( دیمممگ … آخه دماغم گرفته بود … )

- بدو بدو توی بازار برای پیدا کردن یه نرم افزار … اورکا … برگشت به خونه دایی ، صرفیدن افطار و خوردن شام … سیستم راه افتاد …( دییییییییینگ … چون هم خیلی خورده بودم . هم خیلی خسته بودم و خب اورکا هم شده بود )

- برگشت به خونه حدود 11:30 … به راننده آژانس گفتم که از 6 بهمن ( 22 بهمن فعلی ) بریم . دم یه بستنی فروشی ایستادم و یک عدد فالوده بستی برای خودم و یک عدد بستنی برای آقای راننده خریدم … صدای حمیرا هنوز هم قشنگه … ( دی دی دی نگ … )

و …

در پاساژ که به دنبال نرم افزار بودیم ( افتادم یاد در تعقیب جو :) ) ) یهویی یکی از دوستام جلوم سبزید … آقای نادر احسانی ، هم دوره هنرستان ، سال دوم و سوم … از امیر ریاضی شنیدم بودم که اینجاست ولی ندیده بودمش … با هم کلی خوش و بش کردیم و در مورد بچه ها ازش پرسیدم … ما حصلش این بود :

1- ا.تبیانیان : الان کاناداست و به علت موضوع خاصی که داره حسابی هواش رو دارند .

2- ا.ترابی : هم فکر کنم گفت الان کاناداست اون هم به همون دلیل .

3- کوروش احمدی : هنوز بعد از سالها همون جوری ساکته و یواش میره و یواش میاد .

4- سیروس تاج بخش : روبروی مغازه باباش طلافروشی داره . زن گرفته و یه بچه هم داره .

5- جمال میر رضی زاده : با اینکه خونه شون دو تا کوچه پایین تر از ماست ولی نمیدونم چرا توی این دو سال
حتی یه بار هم نیومد سری بزنه … من بعضی از اوقات که از پتروشیمی برمیگشتم میرفتم دم خونه شون برای احوال پرسی ولی جمال یک بار هم نیومده … شاید دلش نمیخواد .

6- امیر ریاضی : توی تهران کار میکنه و مشغوله .

7- محسن غلامی : نادر دیده بودتش یک بار … نمیدونم چی کار میکنه .

8- وحید کهریزی : توی نیروی انتظامیه در تهران مشغول به خدمت .

9- علی اخلاقی : نادر میگه شده مسئول شبکه شرکت نفت یا همچین چیزی . من درست متوجه نشدم .

10- مهدی چغاکبودی : آخرین بار با همون ریشش  دیده شده …

11- فرهاد نقاش : مزدوجه ، کوچولو داره و توی تهرانه …

12- بهنام صاری اصلانی : میگن توی پاساژ علاء الدینه …

پ ن یک : قضیه بلیط از طرف من ملغی شد . اصولا نه اینکه خیلی کشورمون دارای روابط دیپلماتیکه و میانه مون هم با خیلی از کشورها در حد بالایی از روابط حسنه و دوطرفه قرار داره … این جوری میشه …

پ ن دو : یه نفر یه وبلاگ درست کرده برای پیدا کردن همسر مورد نظرش . بهش سر بزنید شاید بخت یکیتون باز شد و خب ما هم به یک نفر کمتر فکر کردیم … http://hamsarammishi.blogfa.com

فعلا …

28
AUG

نیمه گم شده یا خاطرات 20090828

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل … 

امروز جمعه 28 آگوست 2009 میلادی مطابق با 06 شهریور ماه 1388 خورشیدی و 07 رمضان 1430

08:50 سلام . من نمیدونم چی باید بگم . دیشب من و نیمه گم شده دوتایی یه گند بالا آوردیم … قضیه بلیط خارجی یادتون میاد که ؟ مال پست دیروز . دوتایی یادمون رفته بود که فرداش یعنی امروز جمعس و خب جمعه هم نه کسی میمیره نه کسی بلیط میفروشه … این نیمه گم شده صبحی که از خواب پاشدم واساده روی سرم . تا چشمام رو باز میکنم میگه همش تقصیر توئه ، ملت اومدن خوندن چی نوشتی ، فکر میکنند آژانسا جمعه ها هم بازند ، حالام بدو بدو اومدیم تا دیر نشده یه تکذیبیه بنویسیم … البته شهر شما رو نمیدونم ولی اینجا جمعه که میشه عزراییل هم سرکار نیست … داشتیم مینوشتیم … بدینوسیله اعلام میگردد ………………………..

09:12 راستی محموله درب خونه رسید … دوستم محموله رو تحویل داد و خودشم رفت … دوباره چیزی که باید توش نبود … البته این نیمه گم شده فکر کنم یه چیزی توش پیدا کرده …

15:15 نیمه گم شده داره محموله رو بهم میریزه … امشب میزبان خان دایی خان هستیم نقطه … الان باید برم و روی محموله یه کارایی انجام بدم چون صاحب محموله عصری میاد برای بردنش نقطه …

15:37 یه چیزی یادم رفته بود و یه جایی رفتم و یادم افتاد … اونی که از یادم رفته بود اینه : هر روز اولین روز بقیه زندگی شماست

15:38 من یه موضوع رو نمیفهمم … کی میگه هر چیزی با همون چیزی که شروع شده باید تموم شه … راحت تر بگم ؟؟؟ مثلا یه نفر که ام اس داره … چه دلیلی وجود داره که زندگی ای که با ام اس شروع شده رو فکر کنی با ام اس هم باید تمومش کنی ؟؟؟ اگه فکر کردی خیلی منظمی بیا یه کمی به این نیمه گم شده من نظم یاد بده … پدرم رو درآورده … الان دوماهه ساکم وسط اتاقه نمیزاره جمعش کنم :) ) … بعدشم الانم نه که روز جمعس این هم بیکاره داره برای خان داییم نقشه میکشه :) ) … میخواد آب جوش افطاری رو بریزه روی سرش :) ) …

18:40 دوستم اینجا بود … محتویات محموله رو تخلیه کردم … کار دوستم انجام شد و برگشت … این نیمه گم شده رو توی کمد قایم کردم و الا الان دوستم با کله بدون مو و حاصل سوختن با آب جوش از اینجا بیرون میرفت …

و …
خان دایی تشریف فرما شد به همراه خانواده . از افطار تا پاسی از شب رو با هم بودیم …

پ ن یک : فردا باید برم آژانس هواپیمایی برای خرید بلیط خارجی . احتمالا اثرات خرید این بلیط از کودتای 28 مرداد خطرناک تره . میگین نه سی سال بعد مشخص میشه …

پ ن دو : فردا باید برم کلینیک برای تحویل فایل نهایی شده …

پ ن سه : فردا باید برم و یک فایل رو برای تغییراتی تحویل بگیرم …

پ ن چهار : خیلی خوابم میاد …

پ ن پنج : اگه بشه باید برم کامپیوتر خان دایی رو یه نگاهی بندازم …

پ ن شش : امروز کشف کردم … روز تولدم با روز تولد ناپلئون بناپارت یکیست … نیمه گم شده همچینی ذوق کرده که نگو … دائم دستش رو میکنه توی پیرهن جلوی شکمش و نطق میگه … تازشم میخواد بره یه اسب بخره بعدشم با شمشیر بره سراغ خان داییم …

فعلا …

27
AUG

عقیده من ، عقیده تو یا خاطرات 20090827

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل … 

امروز پنجشنبه 27 آگوست 2009 میلادی مطابق با 05 شهریور ماه 1388 خورشیدی و 06 رمضان 1430

06:51 سلام . دیشبی با دو نفر از دوستان مجازی مجیزات گفتیم … از زندگیهاشون ، از زندگیهامون و از زندگیهاشون ( اولی مربوط به زندگی خوشونه ، دومی مربوط به منه و سومی مربوط به اونای دیگس ) …

06:53 چــــه سکوتی دنــیا را فـــرا میگرفــــت… اگر…. اگر هر کس به انــدازه ی عــملکردش صــحبت میکــرد …

06:55 بالای برگه ” الان دارم چی کار میکنم ” نوشتم : و خدا ایده دزدان را هدایت نخواهد کرد …. این قسمت 06:53 رو یه ای دی محترمه ندیده و چتیده و عزیزه برام پی امیده …

06:59 چه خوب میشد اگه حتی کسی غلطی رو با صدای بلند جار میزد ماها میتونستیم بدون اونکه توی دهنش بزنیم آهسته بشینیم و براش توضیح بدیم …

07:02 میگفت : من با عقاید تو مخالفم ولی تمام کوششم رو میکنم تا تو بتوانی عقایدت را بیان کنی …

07:05 میدونید دو تا اشتباه بزرگ در تاریخ بشر خیلی نقش داشته … اولیش این بوده که چیزی رو که نمیدونستیم با صدای بلند جار زدیم و طرفداری کردیم … و دوم اینکه اونایی که اینها رو شنیدند فکر کردند که چون اونای دیگه دارن اشتباه میکنند پس اینای دیگه حق دارن بزنن توی دهنشون … و مسئله از همه بدتر اینه که هر کسی فکر میکنه که راه خودش درسته …

12:58 نشستم و پست جدید رو ساختم … کسی لباس اورسایز برای حاملگی نداره ؟؟؟ :) )

12:59 حتما یادم میمونه … اصلا برای همین آمدم و این رو دارم مینویسم که یادم بمونه … باید این 06:53 رو با فونت درشت توی دفتر کارم در گینه بچسبانم …

13:07 یه چیز دیگه … با خودم گفتم خب اونجایی ها که اسپانیایی بلدند خب برای اونها هم بنویسم … پسر این گوگل ترانسلیتور ( مترجم گوگل ) عالی ترجمه میکنه … آدرسش اینه اگه میخواید یه سری بهش بزنید چون به راحتی هر نوع متنی رو از خیلی از زبانها به خیلی از زبانها ترجمه میکنه … از فارسی و به فارسی هم داره … http://translate.google.com/

13:09
فارسی :
چــــه سکوتی دنــیا را فـــرا میگرفــــت… اگر…. اگر هر کس به انــدازه ی عــملکردش صــحبت میکــرد …

انگلیسیش اینه :
Learn how the world became silence … If …. If anyone spoke to the size of performance …

و اسپانیاییش این شده :
Aprenda cómo el mundo se convirtió en silencio … Si …. Si todo el mundo estaba hablando como un rendimiento mucho …

و فرانسه اش اینه :
Découvrez comment le monde est devenu le silence … Si …. Si on parlait à la taille de la performance …

14:47 بعد از آخرین تغییرات دیدم این پیچ رو دیگه نمیشه ویرایش کرد … خطا میداد و بعدشم که دیدم علتش حجم بسیار بالای بانک اطلاعاتیشه … تا الان طول کشید تا درستش کردم …

22:45 تا دسته دستام توی جوهره … اصلا امروز تعمیرکار شدم مثل اینکه … عصری وبسایت الانم که پرینتر جوهرش در نمیاد … زیر لفظی میخواد انگار …

و …

فردا باید برم تا آژانس هواپیمایی برای خرید یک بلیط خارجی … مستنداتش مثل اسناد سازمان اینتلجنس سرویس سی سال دیگه منتشر میشه … و دیگه اینکه  فردا احتمالا باید پذیرای همون دوستی باشم که توی استان کرمانشاه کار گرفت و بعدشم ماشینش چپ شد …

فعلا …

26
AUG

مردها هم آبستن میشوند یا خاطرات 20090826

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل … 

امروز چهار شنبه 26 آگوست 2009 میلادی مطابق با 04 شهریور ماه 1388 خورشیدی و 05 رمضان 1430

14:24 سلام . علت اینه چیزی ننوشتم این نبود که بی اینترنت بودم … نه ولی یه حال و هوایی دارم مثل وقتی که کتاب ” اسرار قصر اپستین ” رو خوندم . یه جورایی توی هوام مثل اینکه … حال و هوای عجیبی دارم … البته … البته نه اینکه تا به حال این حال و هوا رو نداشتم … چرا ولی با داشتنش و تجربه کردنش بعد از سالیان سال باز هم برام غریبه … نیمه همچین گم نشده ام یه نقشه گرفته دستش داره با دقت دنبال یه آزمایشگاه برای تست اپیوم میگرده :) ) …

14:29 این نیمه همچین گم نشده ام با من یه مشترکاتی داره … امروز عصر دارم میرم به کلینیک ( یا نمیدونم شاید امروز عصری داره میبرتم کلینیک ) …همون جایی که چند سالی با بچه هاش وقت صرف کردیم تا برنامه ایدز رو بنویسیم … برنامه ای که آخر سر هم با تموم دردسرهاش و هیجاناتش گوشه خونه موند … میرم تا یه فایلی رو که بهم داده بودند و الان … همین الان بعد از حدود یک ماه قصد دارم درستش کنم رو براشون ببرم … یه ماکرو نویسی توی اکسل که اعداد رو به حروف تبدیل میکنه … مثل اعداد روی فیش حقوق هست که کنار عددش هم حروفی مینویسه : یکصد و بیست و سه میلیارد و دویست میلیون ریال ( نیمه همچین گم نشده چشماش چارتا شده ، میگه : این رو از روی فیش کی خوندی ؟؟؟ ) …

14:29 آی ضد حال ( یکی از کامنت گذاراس ) خدا خفت کنه که اگه ننوشته بودی در موردم الان مینوشتم دارم میرم حمام … صفایی بدم و بعدشم ” گو اوت ” …

14:44 :) ) :) ) :) ) قبلنا هم نوشته بودم … ببخشید از این ساعت رند تر گیر نیاوردم آخه هنوز ساعت 44:44 ندارم که توش براتون بنویسم : دنــــــــــــــــــــگ …

و …

به کلینیک رفتم . محل کلینیک عوض شده و خب میدونید یا نه قسمتی از خاطرات آدم حتی در مورد اشخاص در محیطهای خاصی خیلی معنیش فرق میکنه … دکترها رو دیدم و پروژه رو هم تحویل دادم … باید روی یک فایل دیگه هم این ماکرو رو اثر بدم …

پ ن یک : یه زمانی فکر نکنید فقط خانمها آبستن میشن … مردها هم معمولا آبستن میشن ولی نه هر 9 ماه یکبار …زاییدن یک فکر و به منصه ( منسه ؟؟؟ منثه ؟؟؟ … ) ظهور رسوندنش گاها یک روز و گاهی سالها طول میشکه … همین آخرین بار من دوقلو آبستم :) ) … الانم سالهاست … خیلی ساله …

پ ن دو : و شما از این سالها آبستن بودن چه میدانید … اونایی که هیچ ، با خنده میخونن … اونایی که فلسفه میخونند سری میجنبانند و من … درد زایمانش خیلی سخته …

پ ن سه : و تو چه میدانی که شاید سلامی که تو میخوانی و سلام میدانی برای کسی پایانی بوده باشد … و پایانی که تو میدانی برای دیگران آغازی …

پ ن چهار : خورشید تنها برای تو نیست …و تنها برای دیگران نیست …

فعلا …

25
AUG

راه من،راه تو،راه ما یا خاطرات 20090825

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل … 

امروز سه شنبه 25 آگوست 2009 میلادی مطابق با 03 شهریور ماه 1388 خورشیدی و 04 رمضان 1430

10:39 سلام . میدونید مهم ترین دلیل و انگیزه برای ایجاد تغییرات چیه ؟؟؟ اینکه یهویی یه نفر با تمام نیروش تصمیم میگیره تغییر کنه و تغییر هم میکنه علتش نارضایتی از وضعیت موجوده … وقتی از وضعیت موجود ناراضی شدید ، اون موقس که آماده تغییرات اساسی میشین …

11:15 میبینن ماره ناراحته میپرسن چی شده ؟؟؟ میگه مدتها بود به خانم ماره حیاط بغلی دل بسته بودم … خیلی خوشگل بود … امروز که رفتم نزدیکش دیدم شیلنگ آبه … لطفا نخندید … چند بار سر خودتون همچین بلایی اومده ؟؟؟ اونی که خواستید اونی نبوده که انتظارش رو داشتید ؟؟؟

11:25 متوجه شدید تا حالا که هر چی دیگران از زندگی براتون میگن .. هر چی از تجربیاتشون براتون حرف میزنن … با زندگی شما فرق میکنه ؟؟؟ نمیگم همه مواردش ولی میخوام یه جمله رو برای خودم اینجا یادگار بذارم … شاید بهترین جمله این باشه که یه روزی توی یه مجله خوندم … راه شما راه شماست . راه شما را هیچ کس نخواهد رفت و اگر بخواهید مانند دیگران زندگی کنید آن وقت راه شما تا ابد خالی خواهد ماند …

11:36 یادمه توی پتروشیمی که کار میکردم از یکی از مهندسین اونجا یه چیزی رو شنیدم که برام جالب بود … گفت یه خارجی بهش گفته : ماها سه سال روی طراحی یه پتروشیمی وقت میگذاریم … توی یه سال میسازیم و سی سال ازش سود میبریم … شما ایرانی ها توی یک سال طراحی میکنید توی سه سال میسازید و سی سال اذیتتون میکنه … به این میگن فرق بین برنامه ریزی و کار هردم بیلی ….

11:39 یه آقایی گفته : قبل از انجام کار … آرام باش،توكل كن،تفكر كن،آستينها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند ………….. برنامه ریزی قبل از انجام کار…برنامه ریزی قبل از انجام کار … برنامه ریزی قبل از انجام کار … برنامه ریزی … برنامه ریزی مهمه خیلی …

15:56 سلام . یه نفر داشتم که برام به عنوان ” ضد حال ” کامنت میگذاشت و لو رفت یعنی خودش خودش رو لو داد … یه کامنت برام گذاشت و منم یه جواب دادم که خالی از لطف نیست خوندنش :
نوشته : سلام فعلان حال خودم گرفتس چون شناختيم به هر حال تصور كن يه روز توي ماه رمضون وست شهريور ماه با لب تشنه دهن خشك گرماي شديد وسط ظهر يكي بياد جلوت يك ليوان آب تگري بخوره بخور. بخو.. الهي كوفت بخوره
و من براش نوشتم : آره … بذار ماه رمضون تموم شه ضد حال جون … یه مجلس میگیرم ویسکی خوری :) ) … اولشم مینویسم : ورود فقط برای روزه داران ماه رمضان بلامانع است …

22:52 امروز بعد از ظهری حدود ساعت 17:00 آقای رکاب ساز تماس گرفت و حسابی شرمنده مان کرد … کلی از شنیدن صدای زیباش لذت بردم … در مورد آقای رکاب ساز در خاطرات سفر نوشتم … دوستی ایشون با من برام مایه افتخاره …

23:36 آقای رکاب ساز اگه میخونید بدونید سرباز کنی که جا گذاشتید هنوز سر تخت آقای اقدمه … همونی که باهاش خاطرات داشتیم و حالا شده یادبود حرفهای گذشته … الان یکی گفت : اون درباز کن رو به من بده … همچینی برق گرفتم … یه لحظه فکر کردم میدونه قضیه بین ما چی بوده … اونی که گفت همون ای دی محترمی هستش که بعد از اتمام امتحاناتش برگشته و داریم با هم صحبت میکنیم …

23:53 با هم بودن … بی منت … بی هیچ چشم داشتی … بی هیچ توقعی … آنگونه که هستیم هم را پذیرا باشیم … نه چیزی بیش … نه چیزی کم … شاید دیگری را پروازی دیگر گونه است … دستان دیگران را … بالهای دیگران را … به ریسمان خودخواهی خویش بستن نشاید …

و …

از کودکی زمانی که تازه یاد گرفته بودم بخونم و بنویسم ، احمد شاملو رو میشناسم … اولین بار با شازده کوچولو شناختمش … بعد تر با کاشفان فروتن شوکران ، ترانه های خیام و بعد تر هم با دکلمه اشعار مارگوت بیگل ، سکوت سرشار از ناگفته هاست … دو سه مورد از اشعارش به این پست خیلی میاد که مینوسمش …

پنجه در افكنده ایم
با دست های مان
به جای رها شدن.
سنگین سنگین بر دوش می كشیم
بار دیگران را
به جای همراهی كردن شان.
عشق ما
نیازمند رهائی است
نه تصاحب.
در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه.
_______________________
جویای راه خویش باش
از این سان كه منم
در تكاپوی انسان شدن
در میان راه
دیدار می كنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه
می بالد و به بار می نشیند
دوستی ئی كه
توان مان می دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و
یاوری
این است راه ما
تو
و من .
_______________________
پرواز اعتماد را
با یكدیگر تجربه كنیم
وگرنه می شكنیم
بال های
دوستی مان را.
_______________________

فعلا …

24
AUG

حریص یا خاطرات 20090824

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل … 

امروز دوشنبه 24 آگوست 2009 میلادی مطابق با 02 شهریور ماه 1388 خورشیدی و 03 رمضان 1430

01:05 یه وبلاگ پیدا کردم ” مدرسه جمهوری اسلامی ایران در شانگهای ” و از همه جالب تر اینه که اسم و لینک مدارس ایران در بقیه نقاط دنیا رو هم داره لینکشم اینه http://www.shanghai-school.blogfa.com

01:13 دوباره ماموریت ترانسفری … دوستم تماس گرفت … اون محموله ای که به تهران فرستادم داره بر میگرده و فردا صبح قراره برم و بگیرم و دست به دست بفرستمش بره سرپل ذهاب … میگن یارو میره برای سیم کارت اسم مینویسه بعدش هی تند تند میگه خدا کنه نوکیا باشه … ما هم خدا کنه اون چیزی که توش نبوده و فرستادیمش این دفعه توش باشه و نفرستیمش … خدا کنه نوکیا باشه …

19:49 این ترانسفر … این ترانسفر جون ما رو هم ترانسفرید … امروز انقدر تشنم بود که بعد از ظهری که برگشتم و خوابیدم دوبار خواب دیدم که دارم آب میخورم … باطل که نمیشه ؟؟؟؟

19:52 راستی اگر هنوز وبلاگ نزدید بهتون توصیه اکید میکنم بر پایه ورد پرس بزنید چون گرفتن پشتیبان و برگرداندنش خیلی سادس و در کل دست کاربر رو باز میگذاره برای نقل و انتقالات … مثلا کافیه بدونید که سیستم بلاگفا رو اگه وبلاگتون از دست بره رفته و یا اگر ازش بکاپ گرفتید دوباره نمیتونید بکاپ رو بهش برگردونید ولی وردپرس خیلی راحت این کارها رو انجام میده و در کل سیستم راحتی هست …

21:23 به یه نکته خیلی توجهیدم … وقتی به یه نفر میگی آب نخور … حریص میشه تشنه میشه … در آستانه هلاکت قرار میگیره … وقتی بهش میگی خب این آب ، میتونی بخوری میتونی نخوری …. اون وقت تا ساعت 5 بعد از ظهر میره بیرون فوتبال میاد بعدشم جلو آیینس تا ساعت 7 بعدشم میگه : مامان آب خنک داریم داریم نداریم ولش کن تا بعدا … نتیجه ؟؟؟؟؟ خودتون بهتر میدونید …

23:00 با علی فرخی صبح تماس گرفتم … ولی اینکه چرا الان دارم مینویسم دلیلش این بود که صبحی که باهاش تماس گرفتم گفت به خاطر حسین کوچولوش توی بیمارستانه و حسین ظاهرا حالش بهم خورده … دم افطاری افتادم یاد حسین کوچولو … زنگ زدم حالش خوب بود … ظاهرا همون صبحی مرخص شده بود و الان توی خونه هستش … نوشتم یادم بمونه … نوشتم یادمون بمونه میشه بی دلیل هم به کسی تلفن زد … به خانه کسی فقط برای دیدارش رفت …

23:30 شروع برای یه عملیات از راه دور … انجام تغییرات در یه وبلاگ از راه دور … از اعتماد دو طرفه خوشم میاد … فعلا …

و …

در مورد این موضوعی که نوشتم که هر چیزی که در دسترس قرار بگیره عادی میشه یه خاطره واقعی دارم … بچه ها در ابتدای اومدنشون به اونجا حریص بودند … مثلا اگه ازشون میپرسیدید چند تا از اینهایی که رد شدند دختر بودند،  میدونستند … طرز لباس پوشیدن دخترهای اون منطقه هم که خیلی بازه … بعدها دیگه این موضوعات عادی شد آنقدر که حتی خودمون رو هم یادمون می رفت … چون عادی شد … البته میدونید که حساب مریضها فرق میکنه …

پ ن یک : اونجا حدود 44 تا شرکت خارجی فعالیت دارند … امریکاییها ، فرانسویها ، چینی ها ، کلمبیاییها ، برزیلیها و محل گذر ما این اواخر از آلمانه … باور کنید هیچ کجا ندیدیم که زنها یا دخترها آرایش غلیظ داشته باشند … هیچ کجا ندیدیم که ملت بتونه کاری کنند و یا اگر کسی هم با نوع خاصی از آرایش یا پوشش بیرون میومد کسی اصلا نگاهی بندازه … برعکس هر جا میدیدی که یکی خیلی آرایش کرده بود با اطمینان میتونستی و بری باهاش فارسی حرف بزنی … باید برید تا ببینید … البته حساب بعضیها فرق میکنه ( این جمله منو از کشته شدن مصون میداره میدونم )

فعلا …

23
AUG

از پشت نقاب یا خاطرات 20090823

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل … 

امروز یکشنبه 23 آگوست 2009 میلادی مطابق با 01 شهریور ماه 1388 خورشیدی و دوم  رمضان 1430

14:00 سلام . دیشب وسط چت با ای دی محترم یهووی دیسی شدیم البته بعد تر بر اساس گزارشات فهمیدیم مقیاسش بالاتر بوده و دی چهل و پنج بوده …

14:18 آسمان برام خواب دیده دیشب … میگه خواب دیدم سیبیلای باباتون خیلی خفن بوده :) ) …میخوام ببینم بقیه خوابش چی بوده :) ) …

14:54 با یکی از همکاران و دوستان قدیمی چت کردم … الان دونستم که آدم شناسیش حرف نداره … آخه یه نفر رو روزای اول برام تشریح کرد و من نشناختم … البته یه کمی زمان برد تا فهمیدم که چی گفته … اون آدم جزو همونایی بود که گفتم : مرده شور ببرتشون بابت زنده بودنشون … کارهای بزرگ آدمهای بزرگ احتیاج داره … یادم میمونه … حتما …

18:47 بعضیها ذوق مرگ میشن … بعضیها مرگ رو میبینن ذوق میکنن …

22:44 رفتم یه جایی سر زدم و این جوری کامنت گذاشتم … سلام . آمدم که آمده باشم. سر زدم نه برای آنکه احوالت رو بپرسم . همین جوری … اصولا چون دلیلی برای سر زدن نداشتم آمدم و بهت سر زدم … مث مستی که نیمه شب راهش رو همین جوری گم میکنه و میاد … معصومانه … بی خبر … همین جوری … حتی نمیدانم دارم چه مینویسم ….

22:50 عدد ساعتها رند شده … احتمالا مهمان دارم … نمیدانم … فکر کنم یه جورایی مستم … خوش به حالم … منتها همین جا بگم که اولا تو دردسر نیفتم دوما شما رو توی دردسر نندازم … مستی شراب نیست … نوعی حالت روحیه … ترو خدا در مورد شیشه حوصله ندارم صحبت کنم … این مستی همین جوریییییییییییییییه … به خدا

و …

دارم معین گوش میدم . از دیشب این جوریم … میدونم و کاری از دستم بر نمیاد … حتی نمیتونم خجالت بکشم … میگن گاهی فریاد آدم آنقدر بلند میشه که آخرش سکوت میکنه … یه چیزیم شده … توی همسایه ها یادم میاد که یه خانمی بود که خیلی سرحال و سرزنده بود و خیلی هم خوش مشرب ..خیلی … یه بار از مادرم شنیدم که یکی از خانم قرائتی ها توی یه جلسه خودمونی بوده گویا … ازش میپرسه … خانم فلانی ماشالله تو چقدر خوش خنده ای … که بر میگرده و میگه … گریه های توی شبهام و هنوز ندیدید …

پ ن یک : خیلی وقته دیگه عادتم شده به هیچ کسی نمیگم چه بی حجاب … چه الکی … چه  خوش خیال … چه خوشحال … چه بی حال … چه سبک … چه سنگین … نمیدونید و شاید هنوز ندیدید گاهی زیر یه نقاب خوش حال و شاد چه روحی در حال زار زدنه ، در حال زجر کشیدنه … گاهی زیر یه نقاب بی روح و خشن ، چه موجود لطیفی منتظره تا با یه جمله عاشقانه در هم بشکنه … زیر نقابهای سر به زیر ، چه روح طوفانی ای در حال تلاطمه و زیر نقابهایی به ظاهر شیک و آس چه کهنه لاشه هایی خوابیده …

 پ ن دو : این نیمه گم شده من اومده اینجا نشسته با لباس دکترای روانپزشک … همین جوری داره گوشی پزشکیش رو میچرخونه و تاب میده … بهم میگه … این یه حالت زودگذره … فردا عادی میشی … نترس … ولی من میدونم و اون هم میدونه … ما خیلی وقته با همیم . دو نفری … شاید با این نوشته های من لباس پزشکیش رو درست انتخاب کرده …

فعلا …

22
AUG

خودتو ببوس یا خاطرات 20090822

بدست در دسته وقتی ایرانم

این نوشته ها رو میتونید به صورت real time   در برگه ” الان دارم چی کار میکنم” بخونید . نوشته ها رو سعی میکنم در آخر هر روز جمع آوری و پستشون کنم . البته نمیدونم به کجا ولی خب فعلا همین جا و در همین محل … 

امروز شنبه 22 آگوست 2009 میلادی مطابق با 31 مرداد ماه 1388 خورشیدی و اول رمضان

02:05 با ای دی محترم در حال چت هستم … افتضاح به بار آوردم … فراموشی ، آلزامیر ، بیلزایمر ( همون آلزایمر ترکی هستش دیگه !!! )

02:14 دارم در مورد گینه استوایی براشون توضیح میدم … در مورد افریقا هم … الان رفته ببینه این کشور زیر پونزی ما کجاست … داره آدرس میگیره …

02:36 دارم محل آنیسوک – باتا و مالابو رو براشون تشریح میکنم … یه نقشه توی اینترنت پیدا کردم که رفرنس خوبیه برای تشخیص مناطق …

02:36 از زنده بودن بعضیا خوشم میاد… بعضیها مردن خودشون هم خبر ندارند … بعضیا خودشون فقط زنده هستند … بعضی از زنده ها زنده ها رو میکشند … بعضیا زنده هستند و دیگران رو هم زنده میکنند … مرده شور بعضی زنده ها رو ببره با زنده بودنشون …

02:36 به قول ای دی محترم ساعت شدیم … منتها باید دید زنگ این ساعت چه شود ؟؟؟ … احتمالا وقتی که باید بیدار بشن باید عربده بکشم و اون وقت بعید نیست تا چهار تا کوچه اون ور تر اون هم تا چهار سال دیگه کسی جرات نکنه روزه بگیره … ( دجال با چی میومد ؟؟؟ ) :) )

10:45 امروز شنبه هستش اگه درست یادم مونده باشه … ایمیلهام رو چک میکنم …

17:04 سلام مجدد . یکی از بچه های قدیمی برام اف گذاشته …خیلی خوشحال شدم افش رو دیدم . منتها امیدوارم این اف برام نوش دارو بعد از مرگ سهراب نباشه …

21:29 اول اینکه با مهدی شاه کرمی تماس گرفتم … بهم گفت میخواسته امشب باهام تماس بگیره .. پس در نتیجه اگه تماس نمیگرفتم شرمندش میشدم چون خیلی وقتهاباهام تماس گرفته … حالش خوب بود خوشبختانه … مهدی جزو آدمهایی هستش که از زندگی به اندازه خودش میخواد و همینم مهم ترین عاملی هستش که باعث آرامش خاطر در زندگیه … قانع بودن …

21:31قانع بودن اصولا با راضی بودن دوتاست … آدم باید نسبت به هر چی که داره قانع باشه ولی راضی نباشه و این یعنی تلاش کن که به بهتر برسی ولی اگر هم نشد به همونی که داری قانع باش … شخصا ترجیح میدم بعد از ظهر دیگه خودم باشم … فقط خودم … هنوز یاد نگرفتم غروب آفتاب رو با کسی قسمت کنم … یادتون باشه آدم خودشم آدمه … یه زمانی یادمه که چهارشنبه عصر که میشد در بهشت برام باز میشد … پنجشنبه ها رو دوست دارم و جمعه ها رو خیلی … از پنجشنبه عصر دیگه کارام تعطیل بودن و فقط مال خودم بودم … گاهی یادتون باشه برای خودتون بستنی بخرید … توی آیینه یادتون نره خودتون رو ببوسید … آی حال میده … امتحانش ضرری نداره … فقط خانمها یادشون باشه ماتیکی نشن …

21:38 از یه چیزی تعجب میکنم … چرا وقتی شوور میکنید یا زن میگیرید فکر میکنید باید آدم دیگه ای باشید … این درست باید بعضی اخلاقها رو کنار بگذارید … ولی مگه کلفت گرفتید که فکر میکنید زنتون آدم نیست که مثلا یه پنجشنبه با رفیقاش بره بیرون ؟؟؟؟ یا فکر کردید مثلا چون شده زنتون باید قید تمام دوستاش رو بزنه ؟؟؟ البته نمیگم مثل مجردها برخورد کنه ولی خب یادتون باشه اگه میخواید زن بگیرید یا نگیرید یا آنقدر بهش اطمینان داشته باشید که اگه یه وقتی دیدید با مرد دیگه ای حرف میزنه … یهویی فکرای بد نکنید … اگه یه دختر اینجوری پیدا کردید بگین منم بیام باجناق بشیم :) ) …

21:43 یا مثلا رفتید شوهر کردید … فکر میکنید اسب به گاری بستید ؟؟؟؟ حق نداره بره بیرون ؟؟؟؟ حق نداره بدون شما بره بیرون ؟؟؟ ای بابا میگفتید توی جهازشم ( جهاز مرد رو میگم آخر دنیا شده .. ) یه افسار میاورد دیگه … مردتون تنهایی میخواد ؟؟؟؟ خب نمیگم ولش کنید ولی خب بعضی وقتها باید تنها باشه … بعضی وقتها بگذارید با دوستاش بره بیرون … اصلا از من میشنوید بعضی وقتها از خونه بندازیدش بیرون … ( یادتون باشه برا شوهرهای محترم یه کمی همیشه خارج از دسترس باشید ولی نه آنقدر که بیخیالتون بشه … مردها اصولا برای چیزی که همیشه در دسترسشون نباشه تشنه ترند …) یادداشتهای یک مجرد :) )

21:54 با آقای حسام الدین ( نه از نوع سراجش ) تماس گرفتم . خواهش کردم برام دزد دریایی کاراییب 1و2و3 رو برایته ( نوشتم برایته ببخشین ها یه فعل دیگه هم هم وزن افتاد یادم … بی ادبیه دیگه !!! ) بهش گفتم ساعت 22:00 یا 22:30 میرم میارمش …

21:57 راستی ماه رمضونه و این ماه رو به همه روزه دارها تبریک میگم … ولی ترو خدا یادتون باشه باید همه زندگیتون ، همه وجودتون تو این ماه روزه باشه و یه چیزی …. ببخشین ها یادتون باشه بعضی ها توی تمام ماههای سال روزه هستند … پدرهایی رو داریم که هنوز به خاطر ندیدن چشم معصوم بچه هاشون شبها دیرتر میرن خونه … داریم کسانی رو که حتی پول غذای روزانه شون رو هم ندارن … باور کنید یا نکنید اهمیتی نداره … اینها هستند … نگین از ما چی بر میاد … نگین چه فرقی میکنه … لااقل به حال اون یکی که میخواید بهش کمک کنید فرق میکنه … همون یکی رو شما هواش رو داشته باشید بقیه مال بقیه … حتی اگه چیزی ندارید و خودتون هم صورتتون رو با سیلی سرخ نگه میدارید … لااقل باهاشون بد رفتاری نکنید … نمیخواد هم به هر کسی و ناکسی کمک کنید … اگه توی محله تون آدم مستحق که مطمئنید کمک لازم داره ندارید بدونید شما چشمتون ایراد داره … برید چشمهاتون رو جلوی آیینه بشورید … یادتون نره خودتون رو هم یه ماچ بکنید … قربون روی نشسته تون برم …

و ….

رفتم و فیلمها رو از درب خانه حسام الدین ( نه از نوع سراجش ) گرفتم … در برگشت نزدیک کافی نت محله مون ایستادم و اتفاقی افتاد … دیدم توی کافی نت چند تا سیاه پوست وایسادن… همه کامرونی بودند و توی تیم فوتبال شیرین فراز کرمانشاه بازی میکردند … باهاشون صحبت کردم و عکس سیندی رو هم بهشون نشون دادم ، همون دختر کامرونی  که توی افریقا همکار ما بود ( توی سایت عکس سیندی هست ) . کمی با هم حرف زدیم در مورد اینکه چرا اومدن اینجا و چطوری وارد این تیم شدند و بعدش من ازشون جدا شدم …

فعلا …

Google Analytics Alternative