سلام .
بعد از یک غیبت طولانی سلام
از بعد از 26 ماه مارس یا 6 فروردین 1388 دیگه چیزی ننوشتم و اکنون که در حال ذرت خوردن میباشم ( کنسروه ، زیادی جدی نگیرید هنوز سر مزرعه وایرلس نداره ) اون دست خود را که با قاشق حریصانه درون قوطی میگردد تا دانه های باقی مانده را اکتشاف نماید را به حال خود میگذارم و با دست دیگرم بر روی دکمه های کیبرد میزنم تا صفحه مونیتور را با حروف پارسی به سیاهی کشانده و مطلب مغلطه کنم و شما را به گوشه ای از زندگی این مرد دور از خانه ( اوشین رو یادتونه که … زندگی منشوری است در حرکت دوار زمان … ) ببرم . ( اووووووو مجبور بودم بنویسم تا ذرته تموم شه ).
اوکی
روز چهارشنبه 25 مارس امیر حسینی به من زنگ زد و گفت که برای فردا سه سری پرواز از باتا به مالابو داریم که یکیش ساعت 8 یکی 11 و یکی 6 بعد از ظهره و بالاخره تصمیم شد که بلیطهای ساعت 11 رو بگیریم و به علت این که باید 8 صبح فرودگاه میبودیم در نتیجه بعد از ظهر روز 25 برای رفتن تعیین شد .
این بار هم مثل بارهای قبل کفر بچه ها رو درآوردم . خب البته همچینی هم تقصیر من نیست چون خب کاره و پیش میاد دیگه و بالاخره من ساعت 3 بعد از ظهر رضایت دادم که از کارگاه خارج بشیم منتها نه به سمت باتا که به سمت خوابگاه آنیسوک و در حقیقت اتاق محبوب حمام و این محبوبیت برای من نزدیک یه ربع و برای دوستان خارج از حمام ( البته با محاسبه درصد خطا ) یه یک ساعتی طول کشید تا من از حمام بیرون بیام و آماده شده و ادکلن زده جلوی چشمای بچه ها رژه برم ( در مورد یه ربع و یک ساعت اگه توضیح لازمه بگم که اوقات خوب ( توی حموم ) خیلی سریع و اوقات بد ( بیرون حمام و برای بچه ها ) خیلی به سختی میگذره … ) و صد البته تمیز بودن و توی ماشین نشستن بسی با حال تر از اینه که تو توی ماشین باشی و سر چهار نفر بیرون ماشین برای تنفس . بگذریم .
نصف شبی و توی راه یهویی دیدیم یه ماشین ارتشی وسط جاده ایستاده و چند نفر نظامی دارند به شدت یه غیر نظامی رو کتک میزنن و جدی جدی کتک زدنشون طوری بود که انگار قصد جان یارو رو کرده باشند که پابلو ( راننده ما ) پایین رفت و وساطت کرد تا اون رو ولش کردند و گویا گناهش این بوده که مست کرده و زمانی که داشته از جاده رد میشده برای شوخی نور چراغ قوه رو توی صورت راننده ماشینی میگیره که داره بهش نزدیک میشه غافل از اینکه اون ماشین نظامی بوده و در نتیجه کتک خیلی بدی رو نوش جان کرد .
خلاصه خسته و خورد به باتا رسیدیم و تا شامی هم بخوریم یواش یواش آماده خواب و اتفاقی بشیم که نزدیک بود تمام مرخصی ما رو بهم بزنه .
فردا صبح زمانی که ساعت حدود 10 به فرودگاه رفتیم دیدیم که توی بورد فرودگاه تابلویی نصب شده با این مزمون ” کلیه پروازهای امروز لغو میباشد ” و این به این معنی بود که ما به پرواز 12 شب لوفتهانزا و در نتیجه به ایران نمیرسیدیم و اعصاب همه رو یهویی خورد و خاکشیر کرد . من با آرماندو تماس گرفتم و بهش قضیه رو اطلاع دادم و اون خودش رو رسوند و بعد از کلی بحث با مسئولین فرودگاه به ما گفت که شاید ساعت 12 شب یه پرواز از مالابو به سمت اینجا بیاد ولی هنوز هیچی چی مشخص نیست . حالا فرض کنید اعصاب ما چقدر خورد بود از اینکه نمیتونستیم امشب پرواز کنیم و بدتر اینکه من یه نفر چون دیگه برای مرخصی اومده بودم هیچ حوصله نداشتم که برگردم و حتی 24 ساعت دیگه منتظر پرواز باشم چه میدونستم اگه ما این پرواز رو از دست بدیم در حقیقت حداقل یک هفته اینجا خواهیم ماند چون در اون تاریخ که 6 فروردین بود تمامی پروازهای آلمان به ایران به واسطه عید نوروز پر بود و امکان گرفتن بلیط قبل از 13 غیر ممکن مینمود . من با گوشی (خوشبختانه سیستم اینترنت هم توی فرودگاه بود) به لوفتهانزا یه ایمیل فرستادم و قضیه رو براشون شرح دادم و ازشون خواستم اگه امکان داره برا مون راه حلی رو پیدا کنند . توی این اوضاع و احوال بودیم که آرماندو هم رفت و ما رو دمغ جا گذاشت این رو هم بگم که باهاش صحبت کردم در مورد اینکه قایقی ، کشتی ای چیزی باشه و جواب منفی بود . بالاخره جواب ایمیل رسید و نوشته بود در صورت امکان تصویر بلیطها رو برای ما ارسال کنید تا ما بتونیم براتون اولین جا رو رزرو کنیم که خب شاید از هیچ چی بهتر بود . اما بعد از رفتن آرماندو اتفاق دیگه ای افتاد و این هم به خاطر صبری بود که ما توی فردوگاه کردیم و با آرماندو برای نهار بیرون نرفتیم و اون این بود که از یکی از نیروهای پلیس فرودگاه شنیدیم که یه فروند هواپیمای نظامی از مالابو به سمت باتا برای تخلیه کوماندو و همین طور غذا به پرواز در اومد و حدود 20 دقیقه دیگه به زمین خواهد نشست که باعث شد سریعا با آرماندو تماس بگیرم و اون هم خودش رو رسوند . تا اون بیاد هواپیما به زمین نشسته بود و آرماندو که رسید مستقیما روی باند رفت و با خلبان صحبت کرد که اول با رد قضیه مواجه شد چرا که ماها نیروهای غیر نظامی بودیم و ثانیا خارجی ولی خب آرماندو آرماندو همیشگی بود و قضیه رو با یکی دوتا تلفن حل کرد . منتها این وسط بلیط یکی از بچه ها غیب شد و من مجبور شدم علی الحساب بابتش 50 هزار سیفای ناقابل رو تقدیم کنم تا بتونیم همگی سوار هواپیما بشیم و در نتیجه ما سوار یه فروند هواپیما از اون هواپیماهایی که دو تا ردیف صندلی بلند داره و توی فیلمهای کوماندویی زیاد دیده میشه شدیم قبل از رفتن طوری آرماندو رو بغل کردم که نفسش بند اومد و ازش هم حسابی تشکر کردم و بالاخره ما سوار یه هواپیمای نظامی به مقصد مالابو پرواز کردیم که البته خواستم عکس بگیرم ولی نشد .
بالاخره توی مالابو نشستیم ولی فکر میکنم که هیچ کسی از ورود ما اون طوری خبردار نبود چون خیلی آروم و بی سر و صدا از درب نظامی ها خارج شدیم و بدون مهر ورود وارد مالابو شدیم . من توی فرودگاه با پاپی ( برادر آرماندو ) تماس گرفتم و بنده خدا فکر میکرد که امروز چون پروازی نیست پس در نتیجه لازم نیست بیاد و من که باهاش تماس گرفتم و بهش گفتم کجاییم دو بار دیگه هم از من در مورد مکان ما پرسید و وقتی مطمئن شد به من گفت که باشید تا بیام.زمانی که پاپی رسید مدارک رو از ما گرفت تا برامون کارتهای پرواز رو بگیره و من هم باهاش رفتم تا ببینم قضیه به کجا کشیده میشه که کارها خوشبختانه روی روال بود و تونستیم کارتها رو بدون دردسر بگیریم ( اینجا یه جای دیگس که حتی امکان داره به خاطر قطعی برق بهتون کارت پرواز رو ندن و این یعنی دردسر ) و بعدش با بچه ها قرار گذاشتیم که بریم هتل و تا ساعت 12 که پروازه استراحت کنیم که دو تا از بچه ها کنس بازیشون گل کرد و گفتند که ما نمی آییم و همین جا هستیم که خب ما هم بدون معطلی جاشون گذاشتیم تا بیاییم یه هتل گیر بیاریم ساعت حدود 4:00 عصر شد که پاپی هم گفت بهتره ساعت 8 فرودگاه باشید چون امکان داره جاده به خاطر عبور وزیر بسته شه و در نتیجه موقت گرفتن هتل کنسل شد و ازش خواستیم که ما رو به یه رستوران ببره . وقتی به رستوران رسیدیم دیدم که کنار رستوران یه هتل به اسم empala یا غزال هست که من قبلا اونجا بودم و یه بار هم بچه ها رو بردم اونجا . با کمی سماجت تونستم از هتل یه سوییت برای 4 ساعت به مبلغ 40 هزار سیفا اجاره کنم و بچه ها رو سریع به اونجا انتقال دادم و رفتم تا براشون شام هم بخرم که به مارتینز رفتم و یه سری کامل شام البته با توجه به موقعیت کنسرو گرفتم که عالی هم بود و مقداری نوشیدنی ( از هر دو نوع قابل شرب برای بعضیها و قابل شرب برای همه ) گرفتم و بعدش برگشتم دیدم به به کولر گازی روشن ، حمام به راه تلویزیون در حال پخش فیلم و همه چی عالیه . شام رو زدیم و ساعت هشت من دوباره یه دوش گرفتم ولی این بار جنگی و آخر از همه و برگشتیم تا دوستان در گرما ایستاده رو زیارت نماییم . و بعدش هم یه ایمیل تشکر آمیز به لوفتهانزا نوشتم و توش شرح دادم که مشکل حل شده و ما در راه فرانکفورت هستیم .
خلاصه اینکه به تهران رسیدیم و بعدشم یه مسافرت داخلی به کرمانشاه و بعدشم خونه .
اینکه توی کرمانشاه چه اتفاقاتی افتاد خلاصش اینهاست :
1- خانه عمو کوچیک دعوت شدیم و کلی پذیرایی مفصل شد که خیلی عالی شد و انصافا خوش گذشت .
2- خانه عموی بزرگ دعوت شدیم به مناسبت عروسی دختر عمو و با اینکه شام رو تا خرخره خورده بودم دوباره شام رو خوردیم ( مگه میشه بری خونه عمو و شام نخوری ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا )
3- با علی فرخی دوست دوران تحصیل و کاریم یه چند روزی رو جسته گریخته بیرون رفتیم و شام و نهار رو بیرون خوردیم و کلی حالیدیم . اون به خاطر بیرون رفتن و شام و نهار مجردی منم به خاطر شام و نهار مجردی و مجردی .
4- از همه مهمتر بابا ماشین خرید فرمود که کلی مایه امیدواری هست که جیمز باند خونه ما ( جدی جدی دست فرمونش حرف نداره ) بعد از یه دوره 50 ساله راضی بشه که خب حالا که بعد از هزار بار ماشین خریدن بره ببینه ( حالا ببینه ) که کی میتونه گواهی نامه رو بگیره ( ایشان سابقا به عللی که جای بحثش نیست گواهی نامه نگرفت ) و خب اینکه چطوری تا حالا رانندگی میکرده اون هم بدون گواهی نامه باید در گینس ثبت بشه …
5- مرخصی ما سه هفته ای شد . این یکی دیگه سورپرایز بود .
6- حقوقها به حساب ریخته شد . من بدبخت به جرم مجرد بودن پول به حسابم نریخته بودند . آخه نمیدونم دلیلی بدتر هم پیدا میشد یا نه ؟
7- هرچی زور زدیم که بریم اصفهان خونه خاله محترم تا 18 فروردین بلیط نبود و ماشینهای شخصی هم خون باباهای محترمشون رو طلب میکردند .
8- آنقدر از سرعت خط اینترنت ایران حالم اخذ شد که تصمیم گرفتم بعدا برم و ببینم میشه یه خط ای دی اس ال بگیرم یا نه ؟؟ ( پسر کو ندارد نشان از پدر ؟؟؟ )
9- رفتم خونه حسام الدین بالغ و کلی فیلم رو اکران کردیم ( دو نفری ) و بعدش یه چندتایی فیلم برام رایت زد که مرسی .
10- با علی فرخی رفتیم دانشکده و اساتید قدیمی رو زیارت فرمودیم .
11- تولد یکی از عزیزترینها بود که عکس کیکش رو آپلود میکنم این دقیقا 27 فروردین یا همون روزی بود که داشتم بر میگشتم تهران که فردا شبش پرواز کنم .
12- با بلیطی که آقای فرخی برام زحمتش رو کشید به تهران رفتم و مسیح صفاری دوست دوران سربازیم به دنبالم اومد و تقریبا هر جایی از تهران رو که خواستم نشونم داد . پارک چیتگر – خیابان ولی عصر – فرشته ( خودش رو نه خیابانش رو میگم ) – و یکی دو جای دیگه . شب هم شام رو خونه مسیح بودم که حسابی زحمتشون دادم و شب با لبی خندان و صورتی بشاش ولی باطنی معکوس به فرودگاه رفتیم ( مسیح منو رسوند ) و بعدش منتظر شدیم تا بپریم و بیاییم اینجا .
13- و برگشتیم اینجا ….
و نشان به نشان همین سیزده ایتم و اون یکی سیزده که بچه ها بدرش نموده بودند در گینه نحسی سیزده به درگیری بچه ها انجامیده بود و دو تن از افراد قدیمی ( اصلی ) و دوستان و فامیل محترم دعوای منجر به برخورد فیزیکی نموده بودند .
پ ن یک : اتفاقات دیگه ای هم بود منتها یادم نیست ببخشید دیگه .
پ ن دو : نحسی سیزده در خود ماست یعنی در افکارمون همون طوری که عدد هفت رو بعضیها خوش یمن میدونن ( با عدد 666 چطورین ؟؟؟ ) .
پ ن سه : من نفهمیدم سبزه رو گره میزنی که چی بشه ؟؟؟ خوبه یکی بیاد گرت بزنه تا یا بخت خودشو باهات باز کنه ؟؟؟
پ ن چهار : از یکی از دوستان که ملاقاتش کردم جمله جالبی شنیدم که متاهلین منو در مورد گفتنش ببخشن : ایشون فرمود آدم تا زن نگرفته تنها مشکلش اینه که زن نگرفته وقتی هم که زن گرفت تنها مشکلی که نداره زن گرفتنه . البته میشه به جای کلمه زن کلمه همسر رو به نحوی جا داد .
پ ن پنج : خانمها برای اینکه خوشبخت بشین برید شوهر کنید آقایون آقایون هم برای اینکه خوشبخت باشن بهتره مجرد بمونن . این وسط پیدا کنید مرد دو زنه را .
پ ن شش : طبق قانون جدید یک زن میتواند با یک مرد متاهل ازدواج کند ولی یک مرد نمیتواند با یک زن متاهل ازدواج کند . حالا برید بگین قانون برای شما خانمها محدودیت ایجاد کرده .
فرودگاه مالابو

آقای سلیمان مصطفایی

امیر حسینی عزیز

آخرین عکس در گینه استوایی

صبح زود بر فراز اروپا


صبحانه لوفتهانزا

در فرودگاه فرانکفورت

فرودگاه امام و امیر حسینی با دختر کوچولو و نازش

و هفت سین فرودگاه امام

جناب آقای علی فرخی

حسین کوچولو پسر آقای فرخی

کیک خانگی ، پفک و هدایا

تهران


میلاد نور

جاهایی که فرصتی شد تا عکس بگیرم



جناب آقای مسیح صفاری

با وضوح شاید بیشتر

فکر کنم فرشتس منتها خب خیابونشه خودش هنوز بیدار نشده بیاد بیرون

فرانکفورت

اندازه هواپیما رو میتونید از روی اندازه کامیونهایی که کنار هستند حدس بزنید

و جهت رفاه حال مسافرین توی آسمان چراغ نصب کردند

فعلا …