سلام
بالاخره روز پرواز ما فرا رسید . روز جمعه چهارم می 2007 مصادف با 29 تیر ماه 1386 و ما برای اونکه بتونیم جمعه به پرواز برسیم و باید به دفتر مرکزی هم میرفتیم باید چهارشنبه شب از کرمانشاه حرکت میکردیم تا پنجشنبه صبح قبل از تعطیلی دفتر مدارکمون رو تحویل بگیریم . من در اون شب مادرم رو ، خواهرهام رو و همه آنچه که داشتم رو جا گذاشتم . باید میرفتم . آخرش هم نفهمیدم چرا که در واقع توی اون شب من در واقع جا موندم . توی خونه مون . توی اتاقم . پیش مادرم . پیش پدرم که هیچ وقت خدا هیچ چیزی رو بروز نمیده ولی میشه فهمید پشت اون چهره به صلابت صخره ، روحش به خاطر من چه اضطرابی رو تحمل میکرد . آخه من هنوز هم پسرشم . همون پسر کوچولو . به همون اندازه .بچه ها هر چقدر هم که بزرگ بشن باز بچه پدر مادرشونند . و خدا میدونه وقتی اتوبوس راه افتاد فقط جسم من رو با خودش برد .
شب رو توی اتوبوس با آقای زنده زبان بودیم . هر دو حال و حوصله حرف زدن نداشتیم ولی خب از هر دری سخنی شد . در بین راه که توی صحنه توقف داشتیم یکی از دوستان آقای زنده زبان به نام آقای سعید منتظر ما بود . ایشون جزو اشخاصی بود که از همون ابتدا به خاطر برخی مسایل احتمالا مادی از همراهی با شرکت صرفنظر کرده و دیگه برنگشت . من سیم کارت اون رو با خودم آوردم و اولین شماره من در گینه استوایی شد 575005 . بله یه شماره موبایل 6 رقمی که البته در مقایسه با جمعیت کشورش خیلی عجیب به نظر نمیرسه . این رو هم بگم که شماره های ثابت این کشور با رقم صفر شروع میشه .
در تهران
صبح زود به تهران رسیدیم و بعدشم تا دفتر شرکت رفتیم تا مدارک رو تحویل بگیریم . مدارک رو از خانم امامی تحویل گرفتیم و از خانم خدیو هم چند عدد قرص مالاریا گرفتیم . این رو هم بگم که این قرصها باید به صورت هفتگی مصرف بشه تا در صورت گزش مالاریا ، بدن بتونه در مقابلش مقاومت کنه و در ضمن اونجا یه تعهد نامه پر کردیم که اونجا بچه های خوبی باشیم ، شیطونی نکنیم و مشروب هم که اصلا حرفشم نزنیم و ما هم مثل بچه های خوب اول رفتیم دستمون رو با آب و صابون شستیم و بعد هم امضا رو زدیم آررررره و هنوز هم اروای عمه های محترممون همه داریم طبق مفادش عمل میکنیم . اونجا همسفرهای دیگه ام رو هم دیدم . آقایان حبیب رکاب ساز – علی رکاب ساز و لطف اله قربانی . ما قرار بود که باهم این سفر رو بریم .
در فرودگاه مهرآباد
همیشه خدا ما ایرانیها باید یه جورایی ثابت کنیم که جاهاییمون خیلی لنگ میزنه . برای تحویل بار که رفتیم و بهشون که گفتیم مقصد ما مالابو هست . یه حدود چند دقیقه ای با سیستم ور رفت و بعدش هم گفت که نمیتونه بار رو اونجا تحویل بده . به قولی اول پیاله و بد مستی . خلاصه از ما اصرار از اونها انکار تا آقایان راضی شدند که رییس بزرگ بیاد و سیستم رو رویت کنه شاید نفس خیرش به سیستم برسه و این کد بسته باز بشه که خوشبختانه شد و روی بارهای ما کدهای مسیرها رو زدند و ما رسید بارها رو از متصدی گرفتیم . این رو هم بگم که مقدار مجاز حمل بار در مسیر ایران ترکیه 30 کیلو و از اون به بعد که خطوط هوایی ما از ترکیه به سویس تغییر میکرد 20 کیلو میشه که باز هم قوانین ایرانی تا حدودی اجازه میداد تا یییییییییییییه حدی بار رو بیشتر از حددددددددد مجازش بار هواپیمای بیچاره کنیم .
هواپیمای تهران – استانبول
توی هواپیمای ترکیه که اتفاق جالبی می افته که البته توی خیلی از پروازهای “از” و “به” ایران قابل رویته و اون اینه که در پروازهای “از” ایران قبل از ورود خب خانمها رو میبینی دیگه ولی وقتی همه وارد هواپیما میشن و درب هواپیما بسته میشه دیگه یهویی میبینی خانمها نیستن . یعنی هستند ولی دیگه اون خانمهای قبل از بسته شدن درب یهویی غیبشون میزنه و اوووووووووووووو آرایشششششششششششششششششش ، اووووووووووو لباسسسسسسس ، اوووووووووو …. ( بد میشه دیگه نخونید خب ) . البته یه چیزی رو هم بگم به طور عادی هیچ ایرادی نداره منتها خدایی دیگه بعضی ها شورش رو در میارن و یه چیزی اون ور تر . یعنی خب بعضی ها عادی روسریهاشون رو در میارن و خیلی عادی برخورد میکنن با یه آرایش در حد متعارف و رفتاری سنگین و نجیب . منتها بعضیها بهشون مشتبه میشه که خونه خودشونه و اونها هم به همون موجود نجیبه تبدیل میشن دیگه . برای صبحانه خطوط هوایی ترکیش ایرلاین تخم مرغ سرو میکنه و خب خوبه ولی با سلیقه من خیلی جور نیست .
در ترکیه :
پرواز حدود 3 ساعت طول میکشه و پرواز بعدی ما از ترکیه به سوییس شاید در کمتر از یک ساعت بلند میشد و باید با این حساب حدس بزنید که چه بدو بدویی داشتیم ما .
در هواپیمای ترکیه سویس
باز هم صبحانه سرو میشه و همون هواپیمای ترکی با مهماندارهای ترک – زیبایی ترکی – و کلا همه چیز ترکی .
در سوییس :
یه فرودگاه با شاید 1000 غرفه مغازه ، مردمی بسیار مودب ، محیطی تمیز و در کل جایی که میشد فهمید آسیا نیست .
بعد از تایید و گرفتن مجوز پرواز در هواپیمای سوییس – مالابو نشستیم از اینجا به بعد خط هوایی ما عوض میشه و ما با یه خط اروپایی که جزو بهترینها در دنیا هم هست سفر رو ادامه میدیم .
در هواپیمای سوییس به مالابو
این پرواز 6:30 طول میکشه . اول اینکه دیگه کمتر شکه شدیم چون خانمها یهویی گم نشدند و همه شکر خدا سرجاشون بودند و خب دیگه جای شکرش باقی بود . چیزی که در اولین برخورد با سوییسیها دست گیر آدم میشه . همون خونسردی اروپاییها و ادب بسیارشون هست . تمامی مهمان دارها بسیار مرتب . سرویس عالی و کلا همه چیز در سطح بسیار بالایی بود و حتی بعد تر که من با خطوط فرانسه و بعدها با خطوط لوفتهانزای آلمان جابجا شدم نظیرش رو ندیدم . در کل با سویسیها خیلی راحت تر میشه برخورد کرد و دیگه اینکه در فرودگاه سوییس آقایی هست به نام ” بهمن جابر زاده ” که یک بار کمک شایانی به یکی از گروههای ما که در حال گذر از سوییس بودند کرده .
و مالابو :
به مجرد پیاده شدن از هواپیمای سوییس یهویی دیدیم که چشمهامون ایراد پیدا کرده و همه سیاه سوخته شدند . احتمال این میرفت که چون برای استقبال از ما اومدن و زیاد جلوی آفتاب موندن این جوری شدند . در هر صورت دیدن یه کشور استوایی در نهایت سبزی و مناظری که فقط مخصوصه افریقاس برای لحظاتی که تا به حال حدود دو سال طول کشیده منو محصور خودش کرده . این رو هم بگم که طبق آماری که در رستوران به دست آمد گینه استوایی سبزترین کشور در دنیاست .
تمام شد ؟؟؟؟ نههههههههههههههه
مالابو به باتا
به وسیله یه فروند هواپیمای کوچیک از نوع موتور ملخی با یک پرواز 45 دقیقه ای از جزیره مالابو به خاک افریقا قدم گذاشتیم و جدی جدی شد که : اینجا افریقاست .
شب دیروقت که هواپیما نشست من برای اولین بار خانم سیندی ، آقای ظفری و آرماندو رو دیدم که برای گرفتن بارها و ترخیص ما اونجا اومده بودند ( آخه واقعا باید ترخیص میشدیم بعد از حدود 14 ساعت توی هوا حالمون خیلی هم خوب نبود ) و شب رو در دفتر باتا خوابیدیم و روز بعد با گابریل از باتا 200 کیلومتر رو با ماشین به سمت موکومو برای رسیدن به جایی که پروژه ما باید استارت میخورد حرکت کردیم .
و الان 21 ماه میگذره و من هنوز اینجام ….
پ ن یک : حرکتهای انسان همیشه از درونش انجام میشه . یادمه که جیرجیرک داستان پینوکیو بهش میگفت : معجزه درون قلبها اتفاق می افته و دیگه اینکه اگه بخواید ازاین جمله در یه سمینار استفاده کنید بهتره به قول مورفیوس بگین : تنها راه خروجی به درون باز میشه .
پ ن دو : هیچ وقت مسافرتهای طولانی اینچنینی رو با کت و شلوار یا لباس خیلی رسمی طی نکنید چون بعدش اتوکار رو بیچاره میکنید چون یقه کتتون رو با دمپاچه شلوارتون اشتباه خواهد گرفت در این مواقع بهتره با یه کاور لباس پلوخوریتون رو تا محل پوشیدنش همراهی کنید .
پ ن سه : به علت پاره ای مشکلات شماره های کد 5 اینجا رو نمیشه از ایران به راحتی گرفت در نتیجه ” مشترک محترم شماره ای که شما در وبلاگ دیدید رو دوباره نگرفته و نسبت به سلامت سر انگشتان خود مسئول باشید” با تشکر اداره حفاظت از آسیب انگشتان در اثر شماره گیری .
پ ن چهارم : شخصا دارای یه پرده شخصیتی هستم که مایل به راه دادن کسی به درونش نیستم . به خاطر بعضی دلایل فعلا نظریات رو با تایید خودم به نمایش میگذارم . هر آنچه هستم همینی هست که میبینید و اگه لازم باشه خودم خودم رو بیشتر بهتون نشون میدم . اگر چه شاید چیزی برای نمایش دادن نداشته باشم و پشت پرده خالی باشه منتها همون هیچ چی رو هم اگه لازم نباشه نخواهید دید . چون پرده بر افتد …..
فعلا …
هواپیمایی Turkish Airline
این کوچولو در هواپیمایی ترکیش هست
نمایی از بالا از زوریخ
سر در ابرها
و بالاخره در مالابو میباشیم
از چپ به راست آقایان لطف اله قربانی – مصطفی زنده زبان -علی رکاب ساز و حبیب رکابساز
و جناب آقای آرماندو مردی از لحاظ رتبه بندی در سطح بالای کشور گینه استوایی که در آینده ای نزدیک تبدیل به یکی از مردان قدرتمند افریقا خواهد شد .
Armando if you can see your image then i wrote in the top of your image “The Powerful man form Guinea Ecuatorial That I know In The Near Date Transfer To The Top Of Powerman In The AFRICA” With The Best Wishes For You My Dear Friend .










می دونی اگه کسی بخواد تو رو از نوشته هات آنالیز کنه یک نکته ای کاملا مشهود که تو یه مرد کاملا ایرانی از نوع خود خواه وبی جنبه که سعی میکنه خودشو انسان معرفی کنه و تو از اون آدمای هستی که به پشتشون میگه پیف بو میدی و دنبالم نیا .فکر میکنی حالا گینه بیصا حب جایی که انقدر بالا نظری خدا رو شکر که از صدقه دولت رفتی اونجا اگه خودت خرج کرده بودی چی؟یا اگه تو اروپا رفته بودی خودت هم نمی شناختی .حالم از آدمای بیجنبه بهم میخوره
____________________________________________________________________________________
سلام به ایرانی با جنبه : اولا من با یه شرکت خصوصی کار میکنم که با دولت کاری نداره . دوما من سعی نکردم خودم رو آدم معرفی کنم ولی دلیلی هم نمیبینم برای اثباتش نظر جنابعالی رو مورد توجه قرار بدم . سوم اینکه تو کجا دیدی که من نوشتم از اینکه در اینجا هستم خیلی خوشحالم و در پوست خودم نمیگنجم و یا اینکه مثلا اینجا بهتر از ایرانه و در آخر چون حس میکنم نمیشناسمت همونی که تو منو ازش نفی کردی باعث میشه حداقل به خاطر مطلبی که نوشتی ” فقط به خاطر تایپ چون نوشته هات اصولا بی معنی و مزخرف بود ” از کیبوردت تشکر کنم .
خیلی جالب و زیبا بود متشکرم.
_____________________________
احسان عیوضی مینویسد : خواهش میکنم …