بایگانی برای مارس 2009

22
MAR

و عید می آید …

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام

از آغاز روز سه شنبه ، تمام بچه های خدمات تلاششون رو شروع کردند تا بتونن جشن خوبی رو برگزار کنند و مقدار زیادی هم چوب برای آتیش چهارشنبه سوری جمع شد . کارگاه تا بعد از ظهر روال عادی خودش رو طی کرد و بعد از ظهر قرار شد که تمام بچه ها از کمپ آنیسوک و انکوموکوک در سایت موکومو جمع بشیم و به قول معروف چهارشنبه سوری راه بندازیم . ولی نمیدونم چی شد که بعضی بچه ها بدون اینکه هماهنگی کنند قبل از شام هیزمها رو آتیش زدند که باعث دلخوری شد و خب تا لحظاتی جو رو تحت تاثیر قرار داد که بعدش با نشستن بچه ها توی سالن رستوران قضیه کم رنگ تر شد  .  آقای ترکاشوند هم که ماشالله همیشه طلبکار ساعت 6 بعد از ظهر اومد و گفت یه سی دی آهنگ برای مراسم لازم داره و باید تا ساعت 7 آماده شه و ما هم که گوش به فرمان جهت تهیه سی دی به جستجو روی هاردهامون پرداختیم و خب میشه گفت چندتایی آهنگ رو در آوردم که به درد رقص میخورد گرچه بعدا ایشان لطف فرمودند و فرمودند که فرمودیم برای رقص میخواهیم و اینها برای رقص نمیباشد .  یه جعبه هم طراحی نمودم برای عیدی بچه های گینه ای بخش خدمات که عکسش را در پایین تر جهت استفاده و استفاضه درج خواهم نمود .همچنین دو تا پوستر برای لحظه تحویل سال نو که زودتر از خودمان ارسال نموده و بنشستیم تا آهنگی چند برای رقص بچه ها  بر روی لوح فشرده رایت نماییم  . اگرچه وقتی با سی دی آهنگهای مبتذل وارد سالن شدم و مشاهده نمودیم که بللللللله … بچه ها نزده میرقصند و این از خواص “آب معدنی” هایی بود که واحد محترم خدمات روی میزها چیده بود .

و بالاخره جلسه چهارشنبه سوری هم برگزار شد و طی اون بچه ها از آرزوشهاشون گفتند و اینکه امیر مقربی گفت که از همه آرزوها مهم تر اینه که پول زودتر به ایران برسه  که به نظر من واقعا درست بود و دقائقی رو من صحبت کردم و به درها فرمودیم که دیوارها بشنوند و بعدشم زدیم و رقصیدیم . یه جورایی میشد حس کرد که بجز چند تایی از بچه ها بقیه چطوری دلتنگ خانواده ها شون بودند . همه رو دعوت به سکوت کردم و گفتم که بعد از هر جمله من سلام بدید . همه پیکها بالا رفت ( فانتا ها و کوکا ها و آب های معدنی ) و شروع کردم از ایران گفتم و سلام دادیم ، از خانواده هامون – از کسانی که نیستند ، تسویه کردند و یا به خاطر مشکلات مالی شرکت نتونستند اینجا باشند و یا به قول امیر زیرآبشون توسط آقایان حاظر در جلسه زده شده و دیگه برنگشتند و حس کردم که حال بچه ها یه کمی بهتر شد . آخه معمولا حرف زدن خیلی از دردها رو اگه دوا نکنه تسکین میده  . بعدش این امیر ما برگشت گفت که برای چیکاها هم سلام بدیم و من گفتم برای سلامتی چیکاهای سرخ و سفید که همه طوری سلام دادند که فکر کنم سقف جابجا شد که امیر باز مخالفت کرد و گفت پس سیاهها چی میشن که منم اول به اسپانیایی و دوم به فارسی گفتم ” و در نهایت سلام به تمامی چیکاهای سیاه ” که بر اساس گزارش افراد نقشه برداری به علت حجم صوتی ایجاد شده کل رستوران یه متر جابجا شد . خب دیگه چی میشه گفت ؟؟؟

و پنجشنبه

باز هم روال عادی خودمون رو تا بعد از ظهر  طی کردیم  و بعد از ظهر شام رو توی کمپ خوردیم و همه به طرف بار مارکوس که میعادگاه ایرانیان هستش شتافتیم تا دقایقی رو خوش باشیم که انصافا خوش گذشت .

و جمعه ….

اینکه آدم هر طوری به زندگی نگاه کنه همون طوری زندگی رو میبینه اگه درست نباشه دست کم خیلی هم غلط نیست . اون روز واقعا بوی عید میامد من اول صبح  رو در حمام سپری کردم و فکر کنم یک ساعتی رو آواز خوندم و دوش گرفتم . به قول مادر هنوز هم در مورد حمام رفتن آدم نشدم ولی جدی جدی نمیدونید زیر آب دوش فکر کردن یا آواز خواندن چه کیفی داره . و بعدش به جلسه رفتیم . زمانی که به جلسه رسیدم که کمتر از ده دقیقه از زمان سال کهنه باقی بود زمانی که راحت نشستم و به قولی جاگیر شدم دیدم بچه ها شمارش معکوس رو شروع کردند و سال تحویل شد . به همین راحتی و به قول خودم هویجوری . بعد از صرف ناهار که جوجه کباب بود ، توی همون صندوق کذایی به بچه های گینه ای خدمات عیدی دادیم و بعدشم به خونه برگشتیم که من تا ساعت 6 بعد از ظهر رو نقش مرد مرده رو توی تخت بازی کردم که انصافا آلن دولن هم نمیتونست مثل من اونجوری قشنگ بخوابه . و این بود گذران سه روز از روزهای عمر من .

پ ن یک  :  آدم از هر طرفی که تکیه کنه ، زمین میخوره .

پ ن دو : در انتخاب دوستاتون خیلی دقت کنید گاهی بهترین دوست خونی ترین دشمن میشه و گاهی خونی ترین دشمن تبدیل به بهترین دوستتون میشه . پس یادتون باشه سفره دلتون رو پیش چه کسی باز میکنید .

پ ن سه : بدی های مردم رو تلافی نکنید ( البته نه همیشه ) ولی همه رو به یاد داشته باشید چون روزی میرسه که به شما خواهند گفت که من که به تو بدی نکردم کردم ؟؟؟؟

پ ن چهار : گاها یک رنگی خیلی بد تعبیر میشه . در این جور موارد دلتون واقعا میشکنه چون ندانسته تعبیر شدید .

پ ن پنج : کاری نکنید که مردم لطفتون رو به صورت وظیفه تون فرض کنند .

پ ن شش : گاها باید توی سر بعضیها زد .

و حرف میزنیم

و میرقصیم

این عکس رو خیلی دوست دارم امیر در حال ناز قبل از رقص

این همون امیر هستش که ناز میکرد ؟؟؟

و دوستان از راست به چپ حامد عرب – غلامعلی صفری و رضا کاظمی

و به چه چیز فکر میکنم ؟؟؟

و آتش تا شاید مرهمی باشد بر دل کبابمان و یا با سوختن …. سوز دلمان را از یاد ببریم آخه من نمیدونم چطوری از روی این آتیش پریدم ؟؟؟؟

رقصندگان با آتش – منو یاد ” و با گرگها میرقصند ” انداخت

جعبه هدایای پرسنل گینه ای خدمات

شب قبل از عید نوروز در بار مارکوس

فعلا …

17
MAR

برزیلیها

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام .

دیشب رو تا 12:45 بیدار بودم و به کارهام فکر میکردم و اتفاقات … ( این سه نقطه یه چیزی توی مایه های الف لام میم هست لطفا این سه نقطه رو با مغلطه ترجمه و تفسیر به رای خودتون ننمایید انشالله و خدا همه را به راه رو گذر ارشاد نماید )

صبح امروز در حال کار بودم که دو نفر آقای برزیلی از شرکت معظم ARG جهت پاره ای مسایل به حضور آمدند . ( جالب اینه که آقای دیشبی هم از ARG بود ) منتها آقای دیشبی آقایی گینه ای بود و این آقایان امروزی برزیلی . به وسیله نود درصد زبان بین المللی که همانا لال بازی است با هم ارتباطیدیم و بعدش به دفتر فنی رفتیم تا اونجا ادامه لال بازی رو در حضور دیگر آقایان به بحث بنشینیم . القصه طوطی قصه ما تا هندوستان تقصیر خودمه یادم رفت چی میخواستم بگم .

اونها برای دریافت یک وسیله به اسم ( یه لحظه من از امیر مقربی بپرسم ) TIFOR اومده بودند و بعد از اینکه به ماهیت وسیله پی بردیم که اون هم با اجرای یه پروژه روی کاغذ و به وسیله روان نویس قرمز صورت گرفت و در نهایت به وسیله هوش امیر مقربی کشف شد و بعدش چون انبار ما در سایت دو هست من با اون آقایان به سایت دو رفتم در طول راه با هم شروع به صحبت کردیم و طی اون فهمیدم که آقایون برزیلی 4 ماه 15 روز هستند یعنی این آقایان 4 ماه کار میکنند و 15 روز به مرخصی میروند و بعدش اینکه مثل ما ایرانیها با گینه ای ها در مورد نوشیدن الکل در زمان کار ، غیبتهای مکرر و مسایل دیگه مشکلات عدیده ای دارند و بدترین مسئله ممکنه اینه که اونها حدود 1000 نفر پرسنل دارند و ما کمتر از 200 نفر و در آخر این که زبان برزیلیها پرتغالی هست و این قضیه هیچ ربطی به رنگ زبانشون نداره و در ضمن آدمهای خونگرمی هم هستند  . خلاصه به سایت دو رسیدیم و تلاش برای اینکه جنس مورد نظر رو پیدا کنیم به نتیجه ای نرسید واونی که ما پیدا کردیم رو اونها ازش چهار عدد داشتند و به ناچار مشکلشون حل نشده و با من برگشتند . تنها کاری که تونستم براشون انجام بدم ، اونها رو به دفترم بردم و بهشون یه آب میوه خنک دادم تا شاید مشکلشون رو بتونند ذهنی حل کنند و یا اینکه ما رو از ذهن بیرون کنند .

پ ن یک : کسی که گندم میکاره  گندم برداشت میکنه ولی مطمئنا کسی که جو میکاره گندم برداشت نمیکنه  .

فعلا …

16
MAR

چهارشنبه سوری

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام

داریم یواش یواش به سال نو نزدیک میشیم .

دیشب آقایان سیامک ترکاشوند و امیر مقربی از تهران به مالابو رسیدند و امروز بعد از ظهر توی کارگاه بودند . این آمدن به معنی این هست که چهارشنبه سوری – عید نوروز – سیزده – چهارده – پانزده – شونزده – ( حالا من ادامه بدم تا اسفند میرید دیگه ؟؟؟؟ ) رو اینجا خواهند بود یعنی 75 روز دیگه از اینجا میرن و خب طبیعیه که دور بودن از خانواده یه کمی در روز عید مشکله . ولی خب چه میشه کرد . کار همینه و زندگی اینجوریه .

امروز یواش یواش به فکر این افتادم تا کارگاه رو به طرف عید بکشونم و اولین طرحی که زدم یه پنگوئن دزدی بود که از یه سایت دزدیدم مطلبشم همین طور و ازشون پرینت گرفتم و توی رستوران چسبوندم .  البته در این کشور نمیشه یه دونه ترقه هم ترکوند چون اصولا عطسه زدن در این کشور میتونه باعث بر هم خوردن نظم عمومی بشه  . پس بنابراین ما فقط میتونیم آتیش روشن کنیم و از روش بپریم تازه اگه مست نباشیم و توش نیفتیم و جای دیگه مون هم  بسوزه . البته همین جوریش دل خیلی هامون سوخته ( جای کلمه دل ؟؟؟؟ ) چون عید خونه نیستیم تازه من هم دماغم سوخته ( دماغ محل جدیدی نیست همون دل بخونید ) . فردا شب شب چهارشنبه سوری هست .

زردی من از تو سرخی تو ازمن …

فعلا ….

13
MAR

خاطرات سفر سه ( ترکیه – سویس – مالابو )

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

سلام

بالاخره روز پرواز ما فرا رسید . روز جمعه چهارم می  2007 مصادف با 29 تیر ماه  1386 و ما برای اونکه بتونیم جمعه به پرواز برسیم و باید به دفتر مرکزی هم میرفتیم باید چهارشنبه شب از کرمانشاه حرکت میکردیم تا پنجشنبه صبح قبل از تعطیلی دفتر مدارکمون رو تحویل بگیریم . من در اون شب مادرم رو ، خواهرهام رو و همه آنچه که داشتم رو جا گذاشتم . باید میرفتم . آخرش هم نفهمیدم چرا که در واقع توی اون شب من در واقع جا موندم . توی خونه مون . توی اتاقم . پیش مادرم . پیش پدرم که هیچ وقت خدا هیچ چیزی رو بروز نمیده ولی میشه فهمید پشت اون چهره به صلابت صخره ، روحش به خاطر من چه اضطرابی رو تحمل میکرد . آخه من هنوز هم پسرشم . همون پسر کوچولو . به همون اندازه .بچه ها هر چقدر هم که بزرگ بشن باز بچه پدر مادرشونند . و خدا میدونه وقتی اتوبوس راه افتاد فقط جسم من رو با خودش برد .
شب رو توی اتوبوس با آقای زنده زبان بودیم . هر دو حال و حوصله حرف زدن نداشتیم ولی خب از هر دری سخنی شد . در بین راه که توی صحنه توقف داشتیم یکی از دوستان آقای زنده زبان به نام آقای سعید منتظر ما بود . ایشون جزو اشخاصی بود که از همون ابتدا به خاطر برخی مسایل احتمالا مادی از همراهی با شرکت صرفنظر کرده و دیگه برنگشت . من سیم کارت اون رو با خودم آوردم و اولین شماره من در گینه استوایی شد 575005 . بله یه شماره موبایل 6 رقمی که البته در مقایسه با جمعیت کشورش خیلی عجیب به نظر نمیرسه . این رو هم بگم که شماره های ثابت این کشور با رقم صفر شروع میشه .

در تهران
صبح زود به تهران رسیدیم و بعدشم تا دفتر شرکت رفتیم تا مدارک رو تحویل بگیریم . مدارک رو از خانم امامی تحویل گرفتیم و از خانم خدیو هم چند عدد قرص مالاریا گرفتیم . این رو هم بگم که این قرصها باید به صورت هفتگی مصرف بشه تا در صورت گزش مالاریا ، بدن بتونه در مقابلش مقاومت کنه و در ضمن اونجا یه تعهد نامه پر کردیم که اونجا بچه های خوبی باشیم ، شیطونی نکنیم و مشروب هم که اصلا حرفشم نزنیم و ما هم مثل بچه های خوب اول رفتیم دستمون رو با آب و صابون شستیم و بعد هم امضا رو زدیم آررررره و هنوز هم اروای عمه های محترممون همه داریم طبق مفادش عمل میکنیم . اونجا همسفرهای دیگه ام رو هم دیدم . آقایان حبیب رکاب ساز – علی رکاب ساز و لطف اله قربانی . ما قرار بود که باهم این سفر رو بریم .

در فرودگاه مهرآباد
همیشه خدا ما ایرانیها باید یه جورایی ثابت کنیم که جاهاییمون خیلی لنگ میزنه . برای تحویل بار که رفتیم و بهشون که گفتیم مقصد ما مالابو هست . یه حدود چند دقیقه ای با سیستم ور رفت و بعدش هم گفت که نمیتونه بار رو اونجا تحویل بده . به قولی اول پیاله و بد مستی . خلاصه از ما اصرار از اونها انکار تا آقایان راضی شدند که رییس بزرگ بیاد و سیستم رو رویت کنه شاید نفس خیرش به سیستم برسه و این کد بسته باز بشه که خوشبختانه شد و روی بارهای ما کدهای مسیرها رو زدند و ما رسید بارها رو از متصدی گرفتیم . این رو هم بگم که مقدار مجاز حمل بار در مسیر ایران ترکیه 30 کیلو و از اون به بعد که خطوط هوایی ما از ترکیه به سویس تغییر میکرد 20 کیلو میشه که باز هم قوانین ایرانی تا حدودی اجازه میداد تا یییییییییییییه حدی بار رو بیشتر از حددددددددد مجازش بار هواپیمای بیچاره کنیم .

هواپیمای تهران – استانبول
توی هواپیمای ترکیه که اتفاق جالبی می افته که البته توی خیلی از پروازهای “از” و “به” ایران قابل رویته و اون اینه که در پروازهای “از” ایران قبل از ورود خب خانمها رو میبینی دیگه ولی وقتی همه وارد هواپیما میشن و درب هواپیما بسته میشه دیگه یهویی میبینی خانمها نیستن . یعنی هستند ولی دیگه اون خانمهای قبل از بسته شدن درب یهویی غیبشون میزنه و اوووووووووووووو آرایشششششششششششششششششش ، اووووووووووو لباسسسسسسس ، اوووووووووو …. ( بد میشه دیگه نخونید خب ) . البته یه چیزی رو هم بگم به طور عادی هیچ ایرادی نداره منتها خدایی دیگه بعضی ها شورش رو در میارن و یه چیزی اون ور تر . یعنی خب بعضی ها عادی روسریهاشون رو در میارن و خیلی عادی برخورد میکنن با یه آرایش در حد متعارف و رفتاری سنگین و نجیب . منتها بعضیها بهشون مشتبه میشه که خونه خودشونه و اونها هم به همون موجود نجیبه تبدیل میشن دیگه . برای صبحانه خطوط هوایی ترکیش ایرلاین تخم مرغ سرو میکنه و خب خوبه ولی با سلیقه من خیلی جور نیست .

در ترکیه :
پرواز حدود 3 ساعت طول میکشه و پرواز بعدی ما از ترکیه به سوییس شاید در کمتر از یک ساعت بلند میشد و باید با این حساب حدس بزنید که چه بدو بدویی داشتیم ما .

در هواپیمای ترکیه سویس
باز هم صبحانه سرو میشه  و همون هواپیمای ترکی با مهماندارهای ترک – زیبایی ترکی – و کلا همه چیز ترکی .

در سوییس :
یه فرودگاه با شاید 1000 غرفه مغازه ، مردمی بسیار مودب ، محیطی تمیز و در کل جایی که میشد فهمید آسیا نیست .
بعد از تایید و گرفتن مجوز پرواز در هواپیمای سوییس – مالابو نشستیم از اینجا به بعد خط هوایی ما عوض میشه و ما با یه خط اروپایی که جزو بهترینها در دنیا هم هست سفر رو ادامه میدیم .

در هواپیمای سوییس به مالابو
این پرواز 6:30 طول میکشه . اول اینکه دیگه کمتر شکه شدیم چون خانمها یهویی گم نشدند و همه شکر خدا سرجاشون بودند و خب دیگه جای شکرش باقی بود . چیزی که در اولین برخورد با سوییسیها دست گیر آدم میشه . همون خونسردی اروپاییها و ادب بسیارشون هست . تمامی مهمان دارها بسیار مرتب . سرویس عالی و کلا همه چیز در سطح بسیار بالایی بود و حتی بعد تر که من با خطوط فرانسه و بعدها با خطوط لوفتهانزای آلمان جابجا شدم نظیرش رو ندیدم . در کل با سویسیها خیلی راحت تر میشه برخورد کرد و دیگه اینکه در فرودگاه سوییس آقایی هست به نام ” بهمن جابر زاده ” که یک بار کمک شایانی به یکی از گروههای ما که در حال گذر از سوییس بودند کرده .

و مالابو :
به مجرد پیاده شدن از هواپیمای سوییس یهویی دیدیم که چشمهامون ایراد پیدا کرده و همه سیاه سوخته شدند . احتمال این میرفت که چون برای استقبال از ما اومدن و زیاد جلوی آفتاب موندن این جوری شدند . در هر صورت دیدن یه کشور استوایی در نهایت سبزی و مناظری که فقط مخصوصه افریقاس برای لحظاتی که تا به حال حدود دو سال طول کشیده منو محصور خودش کرده . این رو هم بگم که طبق آماری که در رستوران به دست آمد گینه استوایی سبزترین کشور در دنیاست .

تمام شد ؟؟؟؟ نههههههههههههههه

مالابو به باتا
به وسیله یه فروند هواپیمای کوچیک از نوع موتور ملخی با یک پرواز 45 دقیقه ای از جزیره مالابو به خاک افریقا قدم گذاشتیم و جدی جدی شد که : اینجا افریقاست .
شب دیروقت که هواپیما نشست من برای اولین بار خانم سیندی ، آقای ظفری و آرماندو رو دیدم که برای گرفتن بارها و ترخیص ما اونجا اومده بودند ( آخه واقعا باید ترخیص میشدیم بعد از حدود 14 ساعت توی هوا حالمون خیلی هم خوب نبود ) و شب رو در دفتر باتا خوابیدیم و روز بعد با گابریل از باتا 200 کیلومتر رو با ماشین به سمت موکومو برای رسیدن به جایی که پروژه ما باید استارت میخورد حرکت کردیم .

و الان 21 ماه میگذره و من هنوز اینجام ….

پ ن یک : حرکتهای انسان همیشه از درونش انجام میشه . یادمه که جیرجیرک داستان پینوکیو بهش میگفت : معجزه درون قلبها اتفاق می افته و دیگه اینکه اگه بخواید ازاین جمله در یه سمینار استفاده کنید بهتره به قول مورفیوس بگین : تنها راه خروجی به درون باز میشه .

پ ن دو : هیچ وقت مسافرتهای طولانی اینچنینی رو با کت و شلوار یا لباس خیلی رسمی طی نکنید چون بعدش اتوکار رو بیچاره میکنید چون یقه کتتون رو با دمپاچه شلوارتون اشتباه خواهد گرفت در این مواقع بهتره با یه کاور لباس پلوخوریتون رو تا محل پوشیدنش همراهی کنید .

پ ن سه : به علت پاره ای مشکلات شماره های کد 5 اینجا رو نمیشه از ایران به راحتی گرفت در نتیجه ” مشترک محترم شماره ای که شما در وبلاگ دیدید رو دوباره نگرفته و نسبت به سلامت سر انگشتان خود مسئول باشید” با تشکر اداره حفاظت از آسیب انگشتان در اثر شماره گیری  .

پ ن چهارم : شخصا دارای یه پرده شخصیتی هستم که مایل به راه دادن کسی به درونش نیستم . به خاطر بعضی دلایل فعلا نظریات رو با تایید خودم به نمایش میگذارم . هر آنچه هستم همینی هست که میبینید و اگه لازم باشه خودم خودم رو بیشتر بهتون نشون میدم . اگر چه شاید چیزی برای نمایش دادن نداشته باشم و پشت پرده خالی باشه منتها همون هیچ چی رو هم اگه لازم نباشه نخواهید دید . چون پرده بر افتد …..

فعلا …

هواپیمایی Turkish Airline

این کوچولو در هواپیمایی ترکیش هست

نمایی از بالا از زوریخ

سر در ابرها

و بالاخره در مالابو میباشیم

از چپ به راست آقایان لطف اله قربانی – مصطفی زنده زبان -علی رکاب ساز و حبیب رکابساز

و جناب آقای آرماندو مردی از لحاظ رتبه بندی در سطح بالای کشور گینه استوایی که در آینده ای نزدیک تبدیل به یکی از مردان قدرتمند افریقا خواهد شد .
Armando if you can see your image then i wrote in the top of your image “The Powerful man form Guinea Ecuatorial That I know In The Near Date Transfer To The Top Of Powerman In The AFRICA” With The Best Wishes For You My Dear Friend .

4
MAR

یاد بگیریم

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام

در چند روز گذشته اتفاق خاصی که قابل نوشتن باشد اتفاق نیفتاده است ( این خودش میتونه بهترین خبر باشه و یعنی اینکه اوضاع عادیه ) . آما آما ، امروز اتفاقی افتاد که منو مج  آبی ( من نمیدوم چرا همیشه مج باید بور باشه یه بار هم آبی بشه بد نیست . در ضمن میتونید مجاب هم بخونید . نویسنده :) )  کرد تا چیزهایی رو بنویسم که ماها باید از این به اصطلاح کسانی که خیلی مونده تا به ما برسند یاد بگیریم .

همانطوری که قبلا نوشتم کار ما راهسازی هست و ما برای باز کردن راه نیاز به انفجار داریم و انفجار هم نیاز به مواد مخدره ( منفجره ) دارد و از اونجایی که این مملکت تحت تدابیر شدید امنیتی اداره و مدیریت میشه ما باید تمامی مواد منفجره رو در کانتینرهایی قرار بدیم که دارای سه سری کلید هست و کلیدها رو به این شرح تقسیم میکنیم . یک کلید به دست مسئول ارتش ( بزرگ ارتش داران منطقه ) . یک کلید به دست نماینده دولت و یک کلید به دست شرکت . در زمان نیاز به انفجار باید شخصی از طرف شرکت به این دو بخش مراجعه کنه و یه مامور نظامی رو با دو کلید به شرکت بیاره .

من چند روزی هست که از طرف شرکت برای گرفتن پلیس  و کلیدها نزد خفه میلیتار ( رییس ارتش ) و پاپو ( نماینده دولت )(اسمش پاپو هست نه سمتش) میرم . در تمام این روزها وقتی که برای گرفتن نیروی امنیتی به پیش خفه میلیتار میرم ( همون رییس ارتش منطقه ) ایشون به راحتی به من نیروی نظامی ، دفتر یادداشت و کلیدها رو میده ولی این پاپو یا همون نماینده دولت هر بار بازی در میاره که پول من کجاست ؟ چرا به من مصالح نمیدین ؟ این بار بیایید من بهتون کلید نمیدم و از این چیزها .

اما امروز که رفتم تا طبق معمول نیروی نظامی رو بگیرم دیدم که پاپو آمد و گفت که من امروز به شما کلید نمیدم این فرانسیسکو ( مسئول پرسنلی ) شما به دلگاسیون گفته که من سه روز به شما کلید ندادم و باید مسئله رو حل کنیم . منم به فرانسیسکو زنگ زدم و اون هم گفت که داره میاد . خلاصه ما جلسه ای رو تشکیل دادیم که در اون مسئول دلگاسیون ریاست جلسه رو بر عهده گرفت . اگه پستهای قبلی رو خونده باشید میدونید ایشون همون شخصی بود که در جلسه ای از من پرسید که آیا شما میفهمی من چی میگم و جوابش رو هم گرفت .

لازم به توضیحه که در این کشور ما در تمامی منطقه حداقل چهار ارگان مجزا که هر کدام دارای قدرت تعیین شده هستند وجود داره ، مسئول ارتش ، نماینده دولت ، رییس پلیس و مسئول دلگاسیون که در واقع نفر اول هر منطقه هست و این دسته بندی جدای شهردار و … میشه . در واقع قدرتهای اساسی اینها هستند . اینها در عین اینکه مسئول حفظ نظمی هستند که واقعا باعث امنیت کامل در این مملکت شده ، حواسشون هم به هم هست تا دست از پا خطا نکنند .

خلاصه ایشون مشغول حل مسئله به زبان فانگ شد و هر جایی که لازم بود مطالب رو به اسپانیایی بیان میکرد تا به اینجا رسید که :

ما در این کشور از طرف رییس جمهور موظف هستیم که به هر نوعی که میتونیم شما شرکتهای خارجی رو ساپورت کنیم تا اینکه کشور ما رو بسازید و باعث پیشرفت ما بشید . برای این منظور ما امنیت شما رو تامین میکنیم ، مشکلات شما رو با ادارات به وسیله مسئول پرسنلی رفع میکنیم ، امنیت جانی و مالی شما رو تضمین میکنیم تا بتونید با خیال راحت در اینجا کار و زندگی کنید و در مورد پاپو هم ایشون باید تحت هر شرایطی کلید رو به شما بده و اگه تکرار شد به من بگین .

میتونید حدس بزنید که بعد از شنیدن این مطلب به چی فکر کردم : اینها که نه ادعایی در تاریخ دارند و نه ادعایی در داشتن مردان بزرگ و نه هیچ چیز دیگه ای  . ولی اینها دارند به سرعت ترقی و پیشرفت میکنند و حاضرند تا این اقدامات رو انجام بدن تا کشورشون رو بسازند .

آما آما در حاشیه :

این رییس دلگاسیون یه دختر داره به اسم آنیتا . این خانم رو من میشناسم . ایشون دوره دانشگاه رو در کشور نیجریه گذرونده و یه چند روزی هم در شرکت ما کار کرد . من یکی دوباری لپتاپش رو راست و ریست کردم تا اینکه دیدم یه روز  با باباش آمد و به من گفت ( البته از طریق دخترش با من حرف زد یعنی یه رابط انگلیسی به اسپانیایی و بالعکس چون دختره انگلیسی هم بلد بود ) که شما استاد بسیار خوبی هستید و دختر من از مهارت شما خیلی تعریف کرده . شما باید تعلیم دختر من رو به عهده بگیرید و تمام اطلاعاتتون رو به ایشون انتقال بدید . خلاصه امروز بابای آنیتا به من گفت که دخترش رو برای ادامه تحصیل به اسراییل فرستاده و از من سئوالاتی در مورد اسراییل پرسید که تا اندازه ای براش تشریح کردم که از لحاظ پزشکی و داشتن اطلاعات دسته یک در سطح بسیار مطلوبی به سر میبره که حسابی خوشحال شد .

فعلا …

Google Analytics Alternative