سلام
از آغاز روز سه شنبه ، تمام بچه های خدمات تلاششون رو شروع کردند تا بتونن جشن خوبی رو برگزار کنند و مقدار زیادی هم چوب برای آتیش چهارشنبه سوری جمع شد . کارگاه تا بعد از ظهر روال عادی خودش رو طی کرد و بعد از ظهر قرار شد که تمام بچه ها از کمپ آنیسوک و انکوموکوک در سایت موکومو جمع بشیم و به قول معروف چهارشنبه سوری راه بندازیم . ولی نمیدونم چی شد که بعضی بچه ها بدون اینکه هماهنگی کنند قبل از شام هیزمها رو آتیش زدند که باعث دلخوری شد و خب تا لحظاتی جو رو تحت تاثیر قرار داد که بعدش با نشستن بچه ها توی سالن رستوران قضیه کم رنگ تر شد . آقای ترکاشوند هم که ماشالله همیشه طلبکار ساعت 6 بعد از ظهر اومد و گفت یه سی دی آهنگ برای مراسم لازم داره و باید تا ساعت 7 آماده شه و ما هم که گوش به فرمان جهت تهیه سی دی به جستجو روی هاردهامون پرداختیم و خب میشه گفت چندتایی آهنگ رو در آوردم که به درد رقص میخورد گرچه بعدا ایشان لطف فرمودند و فرمودند که فرمودیم برای رقص میخواهیم و اینها برای رقص نمیباشد . یه جعبه هم طراحی نمودم برای عیدی بچه های گینه ای بخش خدمات که عکسش را در پایین تر جهت استفاده و استفاضه درج خواهم نمود .همچنین دو تا پوستر برای لحظه تحویل سال نو که زودتر از خودمان ارسال نموده و بنشستیم تا آهنگی چند برای رقص بچه ها بر روی لوح فشرده رایت نماییم . اگرچه وقتی با سی دی آهنگهای مبتذل وارد سالن شدم و مشاهده نمودیم که بللللللله … بچه ها نزده میرقصند و این از خواص “آب معدنی” هایی بود که واحد محترم خدمات روی میزها چیده بود .
و بالاخره جلسه چهارشنبه سوری هم برگزار شد و طی اون بچه ها از آرزوشهاشون گفتند و اینکه امیر مقربی گفت که از همه آرزوها مهم تر اینه که پول زودتر به ایران برسه که به نظر من واقعا درست بود و دقائقی رو من صحبت کردم و به درها فرمودیم که دیوارها بشنوند و بعدشم زدیم و رقصیدیم . یه جورایی میشد حس کرد که بجز چند تایی از بچه ها بقیه چطوری دلتنگ خانواده ها شون بودند . همه رو دعوت به سکوت کردم و گفتم که بعد از هر جمله من سلام بدید . همه پیکها بالا رفت ( فانتا ها و کوکا ها و آب های معدنی ) و شروع کردم از ایران گفتم و سلام دادیم ، از خانواده هامون – از کسانی که نیستند ، تسویه کردند و یا به خاطر مشکلات مالی شرکت نتونستند اینجا باشند و یا به قول امیر زیرآبشون توسط آقایان حاظر در جلسه زده شده و دیگه برنگشتند و حس کردم که حال بچه ها یه کمی بهتر شد . آخه معمولا حرف زدن خیلی از دردها رو اگه دوا نکنه تسکین میده . بعدش این امیر ما برگشت گفت که برای چیکاها هم سلام بدیم و من گفتم برای سلامتی چیکاهای سرخ و سفید که همه طوری سلام دادند که فکر کنم سقف جابجا شد که امیر باز مخالفت کرد و گفت پس سیاهها چی میشن که منم اول به اسپانیایی و دوم به فارسی گفتم ” و در نهایت سلام به تمامی چیکاهای سیاه ” که بر اساس گزارش افراد نقشه برداری به علت حجم صوتی ایجاد شده کل رستوران یه متر جابجا شد . خب دیگه چی میشه گفت ؟؟؟
و پنجشنبه
باز هم روال عادی خودمون رو تا بعد از ظهر طی کردیم و بعد از ظهر شام رو توی کمپ خوردیم و همه به طرف بار مارکوس که میعادگاه ایرانیان هستش شتافتیم تا دقایقی رو خوش باشیم که انصافا خوش گذشت .
و جمعه ….
اینکه آدم هر طوری به زندگی نگاه کنه همون طوری زندگی رو میبینه اگه درست نباشه دست کم خیلی هم غلط نیست . اون روز واقعا بوی عید میامد من اول صبح رو در حمام سپری کردم و فکر کنم یک ساعتی رو آواز خوندم و دوش گرفتم . به قول مادر هنوز هم در مورد حمام رفتن آدم نشدم ولی جدی جدی نمیدونید زیر آب دوش فکر کردن یا آواز خواندن چه کیفی داره . و بعدش به جلسه رفتیم . زمانی که به جلسه رسیدم که کمتر از ده دقیقه از زمان سال کهنه باقی بود زمانی که راحت نشستم و به قولی جاگیر شدم دیدم بچه ها شمارش معکوس رو شروع کردند و سال تحویل شد . به همین راحتی و به قول خودم هویجوری . بعد از صرف ناهار که جوجه کباب بود ، توی همون صندوق کذایی به بچه های گینه ای خدمات عیدی دادیم و بعدشم به خونه برگشتیم که من تا ساعت 6 بعد از ظهر رو نقش مرد مرده رو توی تخت بازی کردم که انصافا آلن دولن هم نمیتونست مثل من اونجوری قشنگ بخوابه . و این بود گذران سه روز از روزهای عمر من .
پ ن یک : آدم از هر طرفی که تکیه کنه ، زمین میخوره .
پ ن دو : در انتخاب دوستاتون خیلی دقت کنید گاهی بهترین دوست خونی ترین دشمن میشه و گاهی خونی ترین دشمن تبدیل به بهترین دوستتون میشه . پس یادتون باشه سفره دلتون رو پیش چه کسی باز میکنید .
پ ن سه : بدی های مردم رو تلافی نکنید ( البته نه همیشه ) ولی همه رو به یاد داشته باشید چون روزی میرسه که به شما خواهند گفت که من که به تو بدی نکردم کردم ؟؟؟؟
پ ن چهار : گاها یک رنگی خیلی بد تعبیر میشه . در این جور موارد دلتون واقعا میشکنه چون ندانسته تعبیر شدید .
پ ن پنج : کاری نکنید که مردم لطفتون رو به صورت وظیفه تون فرض کنند .
پ ن شش : گاها باید توی سر بعضیها زد .
و حرف میزنیم
و میرقصیم
این عکس رو خیلی دوست دارم امیر در حال ناز قبل از رقص
این همون امیر هستش که ناز میکرد ؟؟؟
و دوستان از راست به چپ حامد عرب – غلامعلی صفری و رضا کاظمی
و به چه چیز فکر میکنم ؟؟؟
و آتش تا شاید مرهمی باشد بر دل کبابمان و یا با سوختن …. سوز دلمان را از یاد ببریم آخه من نمیدونم چطوری از روی این آتیش پریدم ؟؟؟؟
رقصندگان با آتش – منو یاد ” و با گرگها میرقصند ” انداخت
جعبه هدایای پرسنل گینه ای خدمات
شب قبل از عید نوروز در بار مارکوس
فعلا …











