خاطرات سفر دو (خدانگهدار پتروشیمی )

سلام

بعد از اونکه در عرض یک ساعت و نیم کار ما درست شد تا برای حرکت به غرب افریقا بار و بندیل رو ببندیم من به خانه برگشتم ولی در راه همچنان به این موضوع فکر میکردم که چرا مادر گرامی بدون هیچ گونه تبصره ای قبول فرمودند ؟؟؟!!! تا اینکه به خانه رسیدم و مطلب رو از ایشان جویا شدم . مادر خیلی ساده گفت : قبل تر من خواب دیده بودم که به یه مسافرت خیلی دور میری که برات خوبه . همین . خب گاهی پیش میاد که سخت ترین مشکلات به راحتی آب خوردن حل میشن و گاهی هم ساده ترین مسایل به بغرنج ترینها تبدیل میشن به قول اسپانیاییها ( ای سی ) .

روز بعد به شرکت رفتم و به مهندس اخوان قضیه رو گفتم که بنده خدا هیچ حرفی نزد و موافقت کرد . من اقدام برای گرفتن پاسپورت رو شروع کردم که حدود 10 تا 15 روزی طول کشید باید یه تست ایدز رو هم میدادم و کارت زرد رو هم میگرفتم و در این حین هم کارهای باقی مانده رو انجام میدادم . این رو هم بگم که شرکتهای خصوصی دیگه ای هم بودند که منو “مثل برق” کشف کرده بودند و منم هر زمانی که براشون کاری انجام میدادم “برق از چشمشون” میپروندم . باید اونها رو هم جمع میکردم و به قول معروف بیحساب میشدیم . همینه دیگه ، سفر به یه نقطه دیگه مثل این میمونه که داری میمیری و دوباره زندگی جدیدی رو شروع میکنی . باید حسابت پاک شه اون هم قبل از رفتن . خلاصه یه روز از دفتر تماس گرفتند و گفتند که باید جمعه راه بیفتی و بلیطت اوکی شده .

نمیدونید وقتی که متوجه میشین که جدی جدی باید برید هر روز که به زمان رفتن نزدیک تر میشین حس میکنید یه چیزی داره ازتون دور و دور تر میشه . یه چیزی داره از عمق وجودتون کنده میشه و از شما بیرون میره . بعضی وقتها آدم حتی نسبت به کسانی که ازشون بدشون میاد ، احساس نزدیکی میکنه .

دو روز مانده به رفتن از پتروشیمی با بچه ها طرح یه شوخی مسخره رو ریختیم و اون این بود که ما برای درخواست کالا از انبار کارفرما باید اسنادی رو چاپ میکردیم به اسم MIV و دستگاه نظارت پتروشیمی که MC نامیده میشه باید اونها رو بررسی و تایید میکرد . مسئول تایید آقای مهندس سیف بود و منشی ایشون هم خانمی به نام خانم ( جدی اسمش یادم نیست ) و هر سند هم 5 برگ داشت که باید هر کدوم از اونها رو آقای سیف امضا میزد و برای اونکه قبل تر ایشون فرموده بودند “اسنادی که شما میارید خیلی کمه چرا درخواستهاتون رو یکجا نمیارید”  و ما هم یهویی تصمیم گرفتیم تا خواسته ایشون رو اجابت بنماییم . اون روز من ساعت 7 صبح پای سیستم نشستم و ساعت 6 صبح روز بعد از پای سیستم بلند شدم ( توی رکوردهای گینس جایی داره یعنی ؟؟؟ ) و نتیجش حدود 1000 سری سند بود و هر سند هفت قلم و هر سند 5 برگ . خودتون حدس بزنید آقای سیف بعد از دیدن این همه اسناد چه حالی بهش دست میداد و امکان داشت … بشه . جای همین سه نقطه شد اسم رمز عملیات ما . البته من دیگه بعدش رو ندیدم چون همون روز تسویه رو تکمیل کردم و از پتروشیمی برای همیشه خداحافظی کردم .

پ ن یک : آیا باید همیشه پ ن داد ؟؟؟ و آیا این خودش پ ن نیست !!!

فعلا…

دیدگاه خوانندگان

  1. محمد |

    خيلي با حالي خودم رو نديدم

دیدگاه خود را بیان کنید.