بایگانی برای فوریه 2009

27
FEB

خاطرات سفر دو (خدانگهدار پتروشیمی )

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

سلام

بعد از اونکه در عرض یک ساعت و نیم کار ما درست شد تا برای حرکت به غرب افریقا بار و بندیل رو ببندیم من به خانه برگشتم ولی در راه همچنان به این موضوع فکر میکردم که چرا مادر گرامی بدون هیچ گونه تبصره ای قبول فرمودند ؟؟؟!!! تا اینکه به خانه رسیدم و مطلب رو از ایشان جویا شدم . مادر خیلی ساده گفت : قبل تر من خواب دیده بودم که به یه مسافرت خیلی دور میری که برات خوبه . همین . خب گاهی پیش میاد که سخت ترین مشکلات به راحتی آب خوردن حل میشن و گاهی هم ساده ترین مسایل به بغرنج ترینها تبدیل میشن به قول اسپانیاییها ( ای سی ) .

روز بعد به شرکت رفتم و به مهندس اخوان قضیه رو گفتم که بنده خدا هیچ حرفی نزد و موافقت کرد . من اقدام برای گرفتن پاسپورت رو شروع کردم که حدود 10 تا 15 روزی طول کشید باید یه تست ایدز رو هم میدادم و کارت زرد رو هم میگرفتم و در این حین هم کارهای باقی مانده رو انجام میدادم . این رو هم بگم که شرکتهای خصوصی دیگه ای هم بودند که منو “مثل برق” کشف کرده بودند و منم هر زمانی که براشون کاری انجام میدادم “برق از چشمشون” میپروندم . باید اونها رو هم جمع میکردم و به قول معروف بیحساب میشدیم . همینه دیگه ، سفر به یه نقطه دیگه مثل این میمونه که داری میمیری و دوباره زندگی جدیدی رو شروع میکنی . باید حسابت پاک شه اون هم قبل از رفتن . خلاصه یه روز از دفتر تماس گرفتند و گفتند که باید جمعه راه بیفتی و بلیطت اوکی شده .

نمیدونید وقتی که متوجه میشین که جدی جدی باید برید هر روز که به زمان رفتن نزدیک تر میشین حس میکنید یه چیزی داره ازتون دور و دور تر میشه . یه چیزی داره از عمق وجودتون کنده میشه و از شما بیرون میره . بعضی وقتها آدم حتی نسبت به کسانی که ازشون بدشون میاد ، احساس نزدیکی میکنه .

دو روز مانده به رفتن از پتروشیمی با بچه ها طرح یه شوخی مسخره رو ریختیم و اون این بود که ما برای درخواست کالا از انبار کارفرما باید اسنادی رو چاپ میکردیم به اسم MIV و دستگاه نظارت پتروشیمی که MC نامیده میشه باید اونها رو بررسی و تایید میکرد . مسئول تایید آقای مهندس سیف بود و منشی ایشون هم خانمی به نام خانم ( جدی اسمش یادم نیست ) و هر سند هم 5 برگ داشت که باید هر کدوم از اونها رو آقای سیف امضا میزد و برای اونکه قبل تر ایشون فرموده بودند “اسنادی که شما میارید خیلی کمه چرا درخواستهاتون رو یکجا نمیارید”  و ما هم یهویی تصمیم گرفتیم تا خواسته ایشون رو اجابت بنماییم . اون روز من ساعت 7 صبح پای سیستم نشستم و ساعت 6 صبح روز بعد از پای سیستم بلند شدم ( توی رکوردهای گینس جایی داره یعنی ؟؟؟ ) و نتیجش حدود 1000 سری سند بود و هر سند هفت قلم و هر سند 5 برگ . خودتون حدس بزنید آقای سیف بعد از دیدن این همه اسناد چه حالی بهش دست میداد و امکان داشت … بشه . جای همین سه نقطه شد اسم رمز عملیات ما . البته من دیگه بعدش رو ندیدم چون همون روز تسویه رو تکمیل کردم و از پتروشیمی برای همیشه خداحافظی کردم .

پ ن یک : آیا باید همیشه پ ن داد ؟؟؟ و آیا این خودش پ ن نیست !!!

فعلا…

24
FEB

کودتا

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام .

در روز 16 فوریه در این کشور حمله ای صورت گرفت که به عنوان اقدامی علیه امنیت ملی و از نوع کودتا تعریف شد . عین خبر به نقل از همشهری این گونه است .

حمله مردان مسلح به كاخ رياست جمهوري گينه استوايي

آفريقا- همشهري آنلاين:
تعدادي از مردان مسلح روز سه شنبه 16 فوريه كاخ رياست جمهوري گينه استوايي واقع در غرب آفريقا را مورد حمله قرار دادند.

به نوشته ال موندو، نيرو‌هاي مسلح محافظ كاخ رياست جمهوري در پي حمله شورشيان به مقر اقامت رئيس دولت به مقابله برخاستند و در نهايت مهاجمان به عقب رانده شدند. بر اثر درگيري‌ها تعداد زيادي از قايق‌هايي كه مهاجمان با آن‌ها خود را به مالابو پايتخت رسانده بودند نيز غرق شدند.

حمله مسلحانه به پايتخت گينه استوايي در غياب تئودوراوبيانگ انگرنا كه در آن زمان به شهر باتا سفر كرده بود، رخ داد. تئودور اوبيانگ از سال 1979 و پس از سرنگوني عموي خود قدرت را در اين كشور در دست دارد. وزارت اطلاعات گينه استوايي درباره وقايع اخير مالابو اعلام كرد: تروريست‌هاي وابسته به “دلتا” سوار بر تعداد زيادي قايق با هدف تصرف و انهدام كامل كاخ رياست جمهوري به مالابو حمله ور شده بودند.

اشاره دولت گينه استوايي به نهضت آزادسازي دلتاي نيجر(MEND)بود كه طي سال‌هاي اخير تعدادي از اهداف از جمله بانك‌ها را در كشور‌هاي همسايه نيجريه مورد حمله قرار داده است.اين گروه ادعا دارد كه براي تقسيم عادلانه تر درآمد نفتي نيجريه در حال مبارزه است.اين گروه همچنين اغلب عمليات خود را در جنوب نيجريه و بويژه در منطقه استقرار سكو‌هاي نفتي نيجريه انجام مي‌دهد.

در ادامه بيانيه وزارت اطلاعات گينه استوايي آمده است: شورشيان در پي تبادل آتش با نيرو‌هاي مسلح متواري شدند. طبق گفته مقامات گينه استوايي دست كم يكي از مهاجمان بر اثر شليك گلوله كشته شد و تعداد زيادي نيز بر اثر مورد هدف قرار گرفتن قايق‌هاي مهاجمان توسط نيرو هاي مسلح گينه استوايي غرق شدند.

يكي از شاهدان عيني نيز در مصاحبه با رويترز گفت: كه اين حادثه ساعت در حدود ساعت 4 صبح به وقت محلي آغاز شد و سه ساعت نيز به طول انجاميد. او كه در ساعات اوليه صبح با رويترز صحبت مي كرد، اوضاع در مالابو را پس از چندين ساعت درگيري آرام توصيف كرد.

پس از آن نيرو هاي امنيتي مسلح وارد مالابو شده و اقدام به نصب موانع جاده‌اي براي بازرسي از خودروها و شناسايي هويت رانندگان اين خودروها كردند.

با اين حال يكي از اعضاي نهضت آزادسازي دلتاي نيجر در مصاحبه با بي بي سي ضمن تكذيب ادعاي مقامات گينه استوايي گفته است كه آن‌ها(مقامات گينه استوايي) دچار پارانويا شده‌اند.

اگوستين انزه انفومو سفير گينه استوايي در لندن نيز در مصاحبه با برنامه فوكوس آن افريكاي بي بي سي گفته است: مي‌توانم بگويم هيچگونه تلاشي براي انجام كودتا در گينه استوايي انجام نگرفته است.

سفير گينه استوايي در لندن سپس با اشاره به ادعاي نهضت آزاد سازي دلتاي نيجر مبني بر دست نداشتن در حمله به كاخ رياست جمهوري در مالابو گفت:من تصور نمي‌كنم آن‌ها(مهاجمان) روح بوده باشند.

يكي از سخنگويان وزارت امورخارجه اسپانيا نيز در مصاحبه با رويترز گفت: حمله مسلحانه به مالابو بيشتر به يك اقدام جنايي شباهت داشت تا يك اقدام سياسي. او همچنين در ادامه گفت و گو با رويترز اوضاع در مالابو را آرام توصيف كرد.

بخش خارجي راديو اكستريور مادريد نيز در گزارشي از زاويه‌اي ديگر به روايت وقايع مالابو پرداخت و اعلام كرد: نيرو‌هاي وفادار به سيمون مان مزدور بريتانيايي در جريان حمله به مالابو تلاش داشتند وي را از بيمارستاني كه طي چند روز اخير در ان بستري بود برهانند. مان تابستان سال 2008 به دليل مشاركت در اقدام به كودتا در سال 2004 در گينه استوايي، به 34 سال زندان محكوم شده بود.

ال موندو نيز ضمن اشاره به اين مطلب كه گينه استوايي پيشتر مستعمره اسپانيا بوده است، گزارش داده است كه در سال 2004، تعداد زيادي از مزدوران خارجي كه اغلب آن‌ها تبعه آفريقاي جنوبي بودند، در حين تلاش براي انجام كودتا دستگير شدند.

و اما در اینجا چه اتفاقی افتاد ….

در آن روز قرار بود که برای آقایان مقربی و ترکاشوند بلیط داخلی از باتا به مالابو خریداری شده و ضمنا بلیط افرادی که نیازمند تغییر بوده رو به وسیله هواپیما به مالابو انتقال بدیم که خبردار شدیم که فرودگاه بسته شده و نیروهای نظامی به طور آشکارا کنترل شهر را در دست دارند . شنیده ها حاکی از حمله چندین قایق به مقر ریاست جمهوری در جزیره مالابو بود که بعد از درگیری با محافظین کاخ مجبور به عقب نشینی شده و به علت هدف قرار گرفتن قایقهای آنها ظاهرا تعداد زیادی از مهاجمین غرق شده اند . بعد از این واقعه که سریعا در سایت خبری رویترز انتشار پیدا کرد اطلاعات جدیدی را بدست آوردیم که شاید خواندن و دانستنش خالی از لطف نباشد .

در سال ۱۹۷۹، طی کودتایی، حکومت فرانسیسکو اِنگوما، توسط برادرزاده اش ” تئودور اِنگوما ” سقوط نمود. رئیس جمهور خلع شده که روزگاری خود را رئیس جمهور مادام العمر آن سرزمین می پنداشت برای حفظ جانش، به جنگلها پناه برد اما بعد از چند هفته دستگیر و سپس اعدام شد .

شخصی که هماهنگ کننده و مسئول حمله روز 16 فوریه بوده است پسر همین عموی مخلوع و اعدام شده است که در واقع برای بازپسگیری حکومت از دست عموی خود تلاش نموده است که البته این اطلاعات صرفا از استنتاج اخبار بدست آمده است ولی تا حد زیادی به واقعیت میماند .

من روز 21 فوریه جهت جلسه ای مهم به دلگاسیون فراخوانده شدم . در بدو ورود متوجه شدم که تمامی پریزیدنتهای روستاها ( کدخدا) و تمامی مقامات از جمله مسئولین پرسنلی شرکتهای ARG ، PICIINI ،  که برزیلی و چینی بودند به علاوه افراد صاحب نفوذ منطقه به این جلسه دعوت شده اند . در زمان ورود من رییس جلسه که رییس دلگاسیون آنیسوک هم هست از من پرسید که چرا شما همراه مترجم نیامده اید که پاسخ دادم ایشان الان در مالابو هستند که البته واقعیت نداشت چون در این زمان ما هیچ مترجمی نداریم و دوباره پرسید که چرا مسئول پرسنلی همراه شما نیست که جواب دادم ایشان هم برای کاری به باتا مراجعه کرده اند و بعد هم نشستم . رییس دلگاسیون شروع به توضیحاتی در مورد طرح کودتا شد و به صورت غافلگیرانه ای از من پرسید که آیا تو متوجه میشوی که من چه می گویم که با خنده حضار همراه شد . من هم بسیار به راحتی توضیح دادم که در اولین لحظات اتفاق من از این جریان حمله به وسیله اینترنت و خبرگذاری رویترز خبردار شده و از همان لحظات اول گزارش کامل این جریان را میدانم که این گفته باعث شد که تمامی جلسه به سکوتی کامل کشیده شود . مسئول جلسه که انتظار شنیدن چنین پاسخی از من را نداشت دوباره پرسید : خب ما میخواهیم برای فردا مراسمی را جهت تشکر از خداوند برای رفع این اتفاق برگزار کنیم که من دوباره پاسخ دادم که اینجا من در میان شما دو دوست بسیار با نفوذ دارم یکی لوکاس و دیگری پریزیدنت موکومو که اولی لوکاس در واقع بر اساس شنیده ها یکی از افراد بسیار خطرناک و مهم  محسوب میشود که ظاهرا حتی با رییس جمهور روابط دوستانه بسیار نزدیکی دارد و در واقع من با این برگ آس تمامی سئوالات را از خودم رفع کردم . در نهایت قرار شد تا فردا مراسمی در تمامی گینه استوایی برای تشکر از خداوند جهت رفع این موضوع برگزار شود و جلسه به اتمام رسید . بعد از اتمام جلسه  به طرف لوکاس رفتم  و با هم خوش وبشی داشتیم . در این کشور روابط بین افراد از عوامل بسیار تعیین کننده در هر وضعیتی است .

روز یکشنبه 22 فوریه  :

مراسم ساعت 11 شروع شده بود و تعداد زیادی مردم در آن شرکت داشتند و ماهم به اتفاق آقای اقدم – زنده زبان به راهپیمایی رفتیم . جمعیت زیادی برای مراسم حاظر شده بودند و تمامی خیابانهای شهر رو با رقص و پایکوبی گذر کرده و در آخر روبروی ساختمان اصلی شهر تجمع کردند که بر طبق لیستی هر کدام از افراد صاحب نفوذ برای چند دقیقه به سخنرانی پرداخته و از خداوند هم تشکر کردند .

پ ن یک : برای دانستن تاریخ گینه استوایی به سایت خانم زارا مجید پور مراجعه نمایید

پ ن دو : در صورت امکان در خاطرات سفر در مورد تاریخچه بیشتر مینویسم و یا حداقل مطالب رو با حفظ آدرس کپی خواهم نمود

قبل از مراسم

ابتدای جاده شرکت ARG

مرکز شهر آنیسوک

مردم در حال راهپیمایی


20
FEB

وصف العیش نصف العیش

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام . احسان عیوضی هستم . دیشب آقای دکتر ثابتی تماس گرفت و گفت باید مدارک تمامی بچه هایی که تا آخر ماه مارس به مرخصی میرن رو آماده کنم و براش بفرستم . مجموعا 26 نفر رو آماده کردم . بعضی رو برای دریافت کارت اقامت . بعضی برای مجوز ورود و خروج و بعضی ها رو هم برای هر دو مورد . خلاصه دیشب رو تا ساعت 22 کار کردم و کار جمع شد .
امروز صبح جناب آقای ایمان زاده که قصد داشت به باتا برای دریافت دینرو ( پول ) بره رو زحمت دادیم تا مدارک رو همراه خودش به باتا ببره . بعدش دکتر تماس گرفت و گفت که مدارک دستش رسیده و خیال ما راحت شد و در ضمن گفت که 11 سری پاسپورت رو قبلا بهش داده بودم و روالهای مربوط بهشون تمام شده رو برام پس میفرسته .

بعد از ظهر :
یهویی آقای ایمان زاده تماس گرفت . برنامه چکی رو که برای شرکت نوشتم رو نتونسته بود راه اندازی کنه و تماس گرفت و آخرش هم نفهمیدم درست شد یا نه . این برنامه مشخصات چک شامل گیرنده ، تاریخ و رقم رو میگیره و رقم رو تبدیل به حروف اسپانیایی میکنه و روی چک مخصوص گینه استوایی چاپ میزنه . که قبلا هم موارد زیادی رو باهاش چاپ زدم و چک هم بدون دردسر در مورد ترجمه و نوشتن حروف اسپانیایی یا دردسرهای دست نویسی کردن اون به بانک رفته و نقد هم شده .

به ادامه بعد از ظهر توجه فرمایید :

یکی از دوستان زحمت افتاد و برام یه آناناس آورد و تا آناناس بیچاره بجنبه کرتار کرتار شد ( تیکه تیکه ) . تا من بیام عکس بگیرم نصفش خورده شد . تا آناناس بجنبه و موهاش رو مرتب کنه ، عکسش رو گرفتیم بعدشم تا خودم بفهمم چی شده دیدم دارم از قارچ آخرش عکس میگیرم تا وصف العیش ما نصف العیشی باشد برای شما  …

تازه آخرشم آقای دیناروند عزیز ( مسئول انبار پروژه ) آمد تا براش آهنگ لالایی ویگن و اسب سم طلا رو بلوتوث کنم .

جناب آقای دیناروند عزیز

تصاویری از آناناس ( عکسها در اندازه بزرگه – هر که تصویر خواهد جور بی پهنایی کشد … )

فعلا …

20

خاطرات سفر یک

بدست در دسته خاطرات سفر از ایران تا افریقا - گینه استوایی

سلام . احسان عیوضی هستم و قرار بود از خاطرات سفر به اینجا براتون بنویسم .

اول : اینکه چی شد من به اینجا آمدم دونقطه

من حدود دوسال قبل از این دوسال در ( یعنی چهار سال پیش ) KPIC99 یا پروژه پتروشیمی کرمانشاه مشغول به کار بودم نقطه در اوایل کار که فکر کنم اردیبهشت 82 بود ( اگه اشتباه بود بعدا تصحیح میکنم ) من به عنوان اپراتور انبار متریال پروژه به کار مشغول شدم نقطه سر خط

شرکت یواش یواش من رو مثل برق کشف کرد ( این که مثل برق منو کشف کرد یا مثل برق منو کشف کرد هر دوتاش منظورمه ) و یواش یواش کارهای دیگری رو هم مثل شبکه کردن ، انجام محاسبات اداری ، فرمول نویسیهای بخش مالی ، برنامه نویسی نرم افزار رابط با بانک ملی و صادرات و خیلی کارهای دیگه رو هم انجام میدادم البته حرفشون مثل مرد یکی بود و حقوقم تغییر نمیکرد نقطه سرخط

نمایی از پتروشیمی کرمانشاه قبل از تکمیل

من در پتروشیمی

مهندس اخوان مسئول انبار متریال

شهرام رجبی

از چپ به راست آقایان شهرام شیخی – مهندس اخوان – محمد زردلانی


از بالا و چپ آقایان غلام کریمی – سیاه کمری – قلی پور – شهرام شیخی – حسن همتی و محمد زردلانی

با آقایان دفتر فنی شرکت پارس کیهان

تاریخ 28-12-1385 را جشن میگیریم و همانطور که میبینید 84 هم آنجا بودیم

صحنه های آخر 85

در حال رقص

وداع با سال 85

آقای غلام رضا پارسیان

سر کلاس درس ویندوز یا اکسل این عکس رو گرفتم

آقای حمید رشیدی

دفتر انبار متریال در شرکت

آقای مصطفی زنده زبان در پارس کیهان

تا اینکه یک روز آقای مصطفی زنده زبان برای مصاحبه در مورد یک پروژه که قرار بود در گینه استوایی انجام بشه به تهران رفت . قبل از رفتن به من گفت که یک برگ از خلاصه سابقه کارت رو به من بده تا وقتی که رفتم اونجا با خودم ببرم و اگر اشتباه نکنم اون روز پنجشنبه بود نقطه برو سر خط . اگه نوشتم برو سر خط چطوری داری این رو میخونی ؟؟؟ دیدی حالا دیدی ؟؟؟؟!!!!

فردا من سرکار بودم و حدود ساعت 10:30 بود که آقای زنده زبان با من نماس گرفت و گفت که با مدیر پروژه اونجا به توافق رسیده و بعدش که برگه مشخصات کاری منو به ایشان داده ، ایشان با آمدن من موافقت کرده و الان میخواد نظر من رو بدونه . قبلش این رو براتون بگم که مادرم وقتی که حرف از رفتن من برای کار به پروژه آبادان یا عسلویه میشد مخالف بود و میگفت که اگه ازدواج کنی آره ولی غیر از این نمیشه …. سر خط

من موندم و اینکه خب رفتن من به جنوب ایران مشکل داره حالا غرب افریقا؟؟؟ به آقای زنده زبان گفتم امشب که شما برگشتی با هم صحبت خواهیم کرد ولی قضیه چیز دیگه ای بود یک ساعت و نیم بعد راس 12 ایشان مجدد تماس گرفت و گفت که مدیر پروژه تماس گرفته و گفته که بهش بگین برای دفتر فنی جاش رو خالی کنم یا نه بعبارتی میاد یا نه و همه اینها ظرف یک ساعت و نیم نقطه سرخط
خلاصه با پدر تماس گرفتم و ایشان به راحتی موافقت کرد ولی بعدش یهویی یادم اومد که وایییییییییییییییی مادرم نقطه
تماس مجدد گرفتم و این بار خواستم که با مادر صحبت کنم . ایشون خیلی راحت گفت دو نقطه ایرادی نداره
مجدد پرسیدم که متوجه شدی چی گفتم ؟؟؟؟؟ اون هم گفت بله با رفتنت به افریقا موافقم نقطه

به این ترتیب رفتن من به اون سر دنیا فقط در عرض یک ساعت و سی دقیقه درست شد نقطه سر خط

پ ن یک : یه چیزی بنویسم که دیگه از خوندنش نتونید فرار کنید ؟؟؟؟؟ برید پانوشت دو

پ ن دو : برید پا نوشت یک .

با من باشید تا خاطرات سفر رو براتون بنویسم نقطه احسان عیوضی آخرش هم .

15
FEB

خیلی ساده اتفاق می افتد

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام . دیروز یه اتفاق خیلی ساده افتاد . بعد از تنظیمات سیستم بیسیم با مهندس سرابی – اقای فتحی و صداقت نعیمی به مرتفع ترین نقطه منطقه رفتیم . معدن سنگی که در حال انفجار آن هستیم . نقطه مورد نظر در بالای معدن هست . مهندس سرابی پایین جاده ایستاد و من آقایان فتحی و نعیمی برای نصب و چک بیسیم از کوه بالا رفتیم . دقیقا همان طوری بود که در فیلمهای اکشن دیده میشد . خیلی در هم . خیلی انبوه . خیلی ساکت . من به علت پشت میز نشینی نتونستم باهاشون هم پا بشم و در نتیجه از آقایان جا ماندم . خلاصه بعد از مدتی که بهشون رسیدم و بیسیم رو آماده کار کردند و من شروع به صحبت با مهندس سرابی کردم . ایشان هم شروع به دور شدن از منطقه با  ماشین کرد تا محدوده کار بیسیم مشخص شود و بالاخره بعد از مشخص شدن محدوده شروع به پایین آمدن کردیم که باران شروع شد . از همون بارانهای استوایی من یه بار شدیدا زمین خوردم و در هر صورت پایین آمدیم که مهندس سرابی منتظر ما بود بعد از اینکه سوار ماشین شدیم و شروع به حرکت در سراشیبی بسیار تند کردیم . من یه لحظه متوجه شدم که ماشین مهندس با سرعت زیادی رو به پایین در حال حرکته ولی مهندس سرابی پاش رو روی پدال ترمز داره فشار میده و هی میگه یا اباالفضل . ماشین در اون سراشیبی تند دوبار دور خودش چرخید و وقتی مهندس ترمز دستی رو کشید، دو تا سه متر باقی مانده به پرت شدن به یه دره عمیق ماشین ایستاد . در تمام این لحظات حتی من نگران یا ناراحت هم نشدم . نمیتونم هیچ توضیحی بدم یا دلیل بیارم . خیلی آرام . خیلی خونسرد داشتم میدیدم که چطوری امکان داره من الان به ته دره سقوط کنم . و جالب اینکه داشتم محاسبات میکردم که خب چطوری پرت میشیم پایین اینجوری یا اون جوری که ماشین ایستاد . مرگ خیلی ساده سراغ آدم میاد . خیلی ساده تر از اونی که میشه فکرش رو کرد .  باز هم توضیحی نیست .

پ ن یک : آقای غفاری عزیز سلام . آقا عرض ارادت اون هم نه از روی عادت . به خدا جای همتون اینجا خالیه . من هم به فکرتون هستم . هر جایی هستید موفق باشید .

پ ن دو : خانم پروانه محبت از پیغامتون متشکرم . منتها از دوست مشترکمون خبری نیست . گرچه شما هم جدی جدی بی وفا بودید و ثابت نمودید . منتها متشکر. به دوست مشترکمون هم سلام برسونید .

آنیسوک محل خوابگاه من . هنگام صبح


آنیسوک . محل خوابگاه من . هنگام غروب

یادتون باشه امکان داره هیچگاه دیگه طلوع روز جدید رو نبینید . میشه هر روز رو ، هر برخواستن رو یه معجزه فرض کرد . انتخاب با شماست …

امروز ، اولین روز باقیمانده زندگی شماست .

فعلا .

14
FEB

یادآر

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام . دوباره سلام
از چند روز پیش تا به حال اتفاق خاصی نیفتاد .
فرانسویها در کنار ما مشغول کار هستند و اصلا از این آقایان اروپایی نشین بعیده که بخوان زیر آب بزنن و پروژه بیکورگا رو از دست ما بیرون بکشند که ظاهر این اتفاق داره می افته و امروز هم که قراره رییس جمهور بیاد و به طوری غیر رسمی از جاده ما عبور کنه که احتمال زیاد همین عبور غیر رسمی میتونه نه تنها سرنوشت پروژه اون طرف بلکه سرنوشت پروژه اصلی رو هم تحت الشعاع قرار بده . رییس جمهور دیشب رو در منطقه ای به نام اوینایون به صبح رسوند که جالب اینجاست همه میدونن ( الان شما هم جزو اون همه شدید ) اینجا خبر بسیار بسیار سریع انتشار پیدا میکنه و دقیقا همین الان که دارم “دقیقا” رو تایپ میکنم صدای آژیر گذر رییس جمهور به گوشم میرسه . داشتم میگفتم خبر خیلی خیلی سریع منتشر میشه و اصلا همین امر باعث بقای انسانها در جوامع اولیه هست . به اشتراک گذاری اطلاعات . و خیلی جالبه که این اطلاعات شامل هر نوع موضوعی میشه . و همین امر باعث میشه که اونهایی که به سکرت ماندن اطلاعات مقید هستند با چشمی هراسان قضیه رو نگاه کنند . در کل نمیشه اینجا “هیچ نوع ” از اطلاعات رو سکرت نگه داشت . بگذریم .
دیروز مهندس سرابی با من تماس گرفت و گفت که تجهیزات مربوط به بیسیم رو فرستاده و میخواد تا قبل از اینکه تیم ( امریکایی هست ) به اینجا بیاد سیستم رو براش چک کنم . امروز صبح سیستم رو بازبینی کردم و راه اندازی و آماده کار هم شد که الان بعد از رفتن رییس جمهور باید بریم و نصبش کنیم تا این بشر ایرانی دوپا بتونه بدون اینکه خیلی حرکت کنه یواش بگه الو و یکی دیگه هم یواش بگه : عزیزم این موبایل نیست بیسیمه …. :) )

اتفاق دیگه ای هم که افتاد و خیلی هیجان زده شدم این بود که اقای حسین ظفری برام پیغام گذاشته . ایشون یکی از اعضای قدیمی و شاید بهتره بگم قدیمی ترین عضو اینجا بوده که به دلایلی نامعلوم ( البته برای من ) اینجا رو ترک کرد و جدا ما رو از داشتن دوستی مثل خودش محروم کرد . حسین جان دوستت دارم خیلی . ایشون همراه با خانم سیندی اولین کسانی بودند که من اینجا دیدمشون و امیدوارم هر دوشون هرجا هستند موفق باشند و اما اینکه خانم سیندی کی هست : ایشونا ( الفش اضافی نیست دارم دستور زبان اسپانیایی تمرین میکنم ) یه خانم کامرونی فرق التحصیل شده ایران هستند که مدت زیادی با شرکت همکاری میکرد و اون هم از شرکت منفک شده .

پ ن یک : امروز روز تولد “آز” هست که بهش تبریکات میگم . در ضمن خانم ر.خ از تهران هم لطف داشتند و تبریک گفتند که من هم از ایشان متشکرم .
پ ن دو : حسین جون من یادم رفته پسر کوچیکت چی صدات میزد اگه شد برام بنویس مرسی .

حسین ظفری

حسین این شب یادت میاد؟ که با هم توی کارگاه گیر کردیم؟؟؟؟

خانم سیندی اجده اجده

فعلا .

9
FEB

هر آمدنی رفتنی هم دارد

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام . در چند روزی که نتونستم بنویسم سرم خیلی شلوغ بود . کما اینکه الان که دارم مینویسم ( امشب ) کلاس دارم و قراره دوره تکمیلی ویندوز رو برای بچه ها بگذارم و امروز هم به پارتیشن بندی و نصب ویندوز رسیدیم . توی این چند روز خیلی اتفاقات افتاد . اول اینکه مهدی شاه کرمی در تاریخ  2009/02/08 مقارن با یکشنبه 20 بهمن ماه اینجا رو ترک کرد . اون که میگه دیگه بر نمیگرده و ظاهرا خیلی هم مصمم بود . هر آمدنی رفتنی هم داره . دوم اینکه من در حال تماس از طریق ایمیل با اسپانیا هستم تا کار آقای زنده زبان برای سفر به اونجا درست شه . طرف من در اسپانیا برادر ایشان هست که در تلاشه تا برادرش رو برای سیاحت به اونجا ببره . سوم اینکه ما حقوق ماه رو دادیم و جدا توی اون روز به اندازه تمام دوره پدرمون در میاد و اومد . ( بیچاره باباها و عمه ها ) . یه آقای مست در روز شنبه گذشته که حقوق میدادیم اومد و به ما بعد کلی توهین به زبان شیرین فانگ کابلهای پرینرتهای  منو کند  ( 2 دونه ) و گفت نمیدونم چنین و چنان . ما هم طبق تجربه اسپرا نمودیم ( صبر ) تا دو روز بعد که مستی از سرش پرید و بعدش اعلام کردیم که پرینتر ما خراب شده و باید به پلیس شکایت کنیم و من خسارت میخوام . اینم بگم که مردم اینجا از پلیس بی نهایت وحشت دارند و پلیسشم انصافا مجری امنیت هست و واقعا کشور امنی محسوب میشه به طوری که معمولا من تا 12:30 شب به راحتی توی شهر خلوت قدم میزنم .

یکشنبه : امروز جمعه میباشد و ما هم تعطیل ولی آقای زنده زبان برای گشایش معدن به کارگاه رفت و بقیه هم نبودند . منم که دیر بلند شدم و بعد از یک پرس صبحانه که شامل دو عدد تخم مرغ وچایی بود  یهویی هوس کوکا کردیم . از شما چه پنهان کباب رو هم هوسی نمودیم منتها خب با توجه به اینکه کباب در دسترس نمیباشد ما هم موقت تعطیل و تعدیل فرمودیم . ولی کوکا با صبحانه میچسبه اون هم خیلی .

یکشنبه بعد از ظهر : حضرت زنده زبان از سرکار تشریفیدند و با هم بیرون رفتیم . شهر در حال انفجار بود خیلی جاها جشن بود و من نمیدونم که چرا . سعی کردم عکس بگیرم ولی خوب نشد اما اما اما … عکسهای آقای زنده زبان رو کشیدیم ( کش رفتیم ) و قراره که به اسم خودمون در همین جا اپلود کنیم . عکسهایی از پروانه ها و از جمله یه عکس خیلی خیلی جالب از یه درخت که بخاطر گشایش معدن مجبور شدیم از بین ببریمش .

دوشنبه : سلام . امروز دوشنبه هست و ما در حال جنگ با باقیمانده افراد حقوق بگیر در مورد تعداد غیبتها و تعطیلیها هستیم . ولش کنید .

عکسها رو آپلو میکنم تا ببینید .

پ ن یک : آز به تولدت نزدیک میشم امروز 21 بهمن هست و چند روز بیشتر به تولدت نمونده -5 عدد تبریک

پ ن دو : سعید سالمی میگه ما هم پ… مون در اومد تا درخت رو از جا کندیم و پایین بردیم ( سعید جون دستت درد نکنه )

شام آخر مهدی شاه کرمی مسیح مچوق ( خیلی چاق ) نفری که روی تخت نشسته

درخت غول پیکر

4
FEB

روز جزا

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام . روزهای آخر هر ماه برای ما مثل این میباشد که خداوند شده ایم و کارنامه اعمال بندگانمان را به درگاه میفرستند تا مشاهده و ورود نماییم . روزهای اول ماه مثل این است که بندگان را تفقد فرمودیم و کارنامه سفید به ایشان دادیم تا پر نمایند . در این میانه وبلاگمان یک روز آپ نگردیده که علتش همانا کارهای آخر ماه میباشد . ( خداوند ، بخش فوریه ، سوره 1 آیه 2009 )
پریشب دوباره نشستم و “شازده کوچولو” رو گوش دادم . نصفش رو پریشب و نصف دیگش رو دیشب . هنوز هم همون اثر رو روی من داره که قبلا داشت . نپرسید چه اثری باید خودتون گوشش کنید . عشق یه امیر به گلش . گلی که ازش دور افتاده و میخواد برگرده و گلش رو ، گلی که مال اون بوده رو ، گلی که “عمرش” رو به پاش صرف کرده “فقط اونه که آبش داده ، علفهای هرزش رو چیده ، شبها زیر تجیر گذاشتدش “ رو دوباره دریابه . چون ” ارزش گلش به اندازه عمریه که پاش صرف کرده ” . چون ” تا آخر عمر مسئوله ، مسئول اونی که اهلیش کرده” و چون “اون گل توئه ” . و محاله وقتی به آسمان افریقا نگاه میکنی و میگی “بره گل رو چریده یا نه ؟ “ ، بزرگا بفهمند که چه احساسی داری . شما هم بزرگ شدید ؟؟؟

صبح بخیر

سلام پروانه

یه نمونه گل

شما میگین غروب من میگم انتظار برای شروعی دوباره

فعلا

2
FEB

یکشنبه تعطیل ( بازی با کلمات )

بدست در دسته وقتی افریقا هستم - گینه استوایی

سلام . در مورد شنبه عصر خبر خاصي نبود ( اين رو نوشتم که بدونيد که نويسنده ميتونه با يه جمله “خبر خاصي نبود” همه چيز رو ماست مالي کنه ) ، اما در مورد انتهاي عصر شنبه ( اين هم نوشتم تا بدونيد ميشه اگه لازم بود يه چيزاييش رو هم گفت ) به علت يک عدد ماموريت تا بيکورگا رفتم که البته عکسهاش رو قبل تر گذاشتم ( اين رو هم نوشتم تا بدونيد اگه لازم باشه ميشه ملت رو يه جورايي پيچوند و عکس آپلود نکرد ) . بعدشم رفتيم به جلسه در “کشور رستوران” (که قبلا نقشه جغرافيايش رو براتون آپلود کردم ( اين رو هم نوشتم تا بدونيد بعضي وقتها مسايل رو با هم قاطي نکنيد چون اين يکي رو واقعا نيازي نيست دوباره آپلود کنم ) . بر اساس يه برنامه قبلي ماها هر يکشنبه در میان جمعه داريم ( يعني تعطيل هستيم) و در همون پنجشنبه غروب ( بر اساس جمعه ) يه جلسه هست که در اون همه اعضاي ايراني دورهم جمع ميشن تا مشکلات بيان بشه و اگه امکان نظردهي يا رفع بود ، اين کار انجام بشه و بعدشم معمولا شام جوجه کباب يا شينسل مرغ داريم . و رستوران از بچه ها با کوکا ، فانتا ، آبجوتا ، ويسکيتا ، ( نوشتم تا فکر نکنيد آبجوتا يعني آبجو “بايد کيبرده رو آب بکشم ” ) پذيرايي ميکنه . بعد از شام هم که بچه هاي آنيسوک به خوابگاه برگشتند منتها من براي اينکه بتونم سرم رو اصلاح کنم و اين کار رو آقاي بهرام خان رازاني ( از طايفه لرهاي گينه . ايشون از لحاظ رتبه بندي جزو شاخه هاي اصلي پدرخواندگي هستند ) انجام میدن . خلاصه شب نشد چون ايشون شيفت شب کارگاه رو ميگردونه . در نتيجه من شب رو در موکومو موندم . تا ساعت 12:30 شب با آقايان شاه کرمي ، رضا کاظمي ، رضا عزيزي و دکتر به بازي شلم و بلوف مشغول شديم که انصافا کلي خنديديم بلوف بازي جالبي هست و در واقع ميتوني به صورت مجاز دروغ بگي و بلوف بزني . بعدشم با آقاي کاظمي تا ساعت 1:30 توي محوطه قدم زديم و تازه دکتر بنده خدا رفت و چايي دم کرد . کلي حرفيديم از در و ديوار و موسيقي گوش داديم . بعدشم خواب …. . صبح خيلي زود ساعت 8:30 !!!!!!!!از خواب بيدار شدم و صبحونه رو خورديم . جاتون خالي بعدشم موهامون رو اصلاح کرديم . برگشتني ديگه ظهر بود و نهارم اونجا خوردم و بعدش با امير مقربي به خوابگاه آنيسوک رفتم . آقاي زنده زبان منتظرم بود و انصافا حق داشت سر کوتاه شده بنده رو از بيخ بکنه .

دقيقا حق داشت . البته توي اين زمان بيکار ننشسته بود و سريال افسانه جومونگ رو هم تموم کرد . حتي فکر کنم دو سه قسمت اضافه اي که خود کارگردان نساخته بود رو هم ديده بود ..

و اما شب ….

با هم ( من و آقاي زنده زبان ) بيرون رفتيم تا بار جديد رو افتتاح کنيم . خوش گذشت خيلي . ..

امروز صبح …

صبح اول صبح اومدم سرکار و ليست ماه جديد ميلادي رو کشيدم تا بچه ها بتونن امضا بزنن .

تعداد 4 عدد پاسپورت رو هم به آقاي امير حسيني دادم تا براشون ويزاي خروج بگيره .

فعلا …

پ ن يک : عکسها رو براتون آپلود ميکنم . منتها به خاطر سرعت کم خطوط ايران مجبورم حجمشون رو کم کنم که طبيعتا در کيفيتش بي تاثير نيست .

پ ن دوم : دارم به جشن تولد يکي از عزيزترينهام نزديک ميشم . اگه ميخوني بدون دوستت دارم اون هم خيلي و واقعي . (عزيزترينهام رو عزيزانه دوست دارم . دوست داشتنشون مثل شراب ميمونه هر چي ازش ميگذره از جوش ميفته ولي گيراييش بيشر ميشه ” چون باده کهنه دگر افتاده ز جوشم ” )

جدي جدي ديگه فعلا …

از راست به چپ دکتر( بهنام ثابتي ) – رضا کاظمي – بهرام رازاني – بهنام بيرامي

مهدي شاه کرمي

رضا کاظمي

خوابگاه ما و شهر آنيسوک در روز

کلیسای سر خیابان خوابگاه آنیسوک

در حال بازگشت از کلیسا

طبیعت روز یکشنبه ( دوشنبه ها این جوری نیست و همه روز اینجا یکشنبه هست )( بازی با کلمات رو دارید دیگه )

و شب … در بار جديد و مردم هميشه در “بار” گينه استوايي

ميرقصند …

و صاحب محترم بار جديد

Google Analytics Alternative